Tuesday، September 27، 2011

سی سالگی


سی ساله شده است


می گوید سی سالگی و تجربه های آن، از سی سالگی می گوید وقتی یکی از سفره ات رفته باشد، یکی که نتواند به عروسی فرزندش برود، یکی که اعدام شود


سی ساله شده ای و من همه اش یاد تو که آمدی گوشه سلول نشستی و گفتی که بازجو گفته است تا سی سالگی تو را نگه می دارد و نگه داشته است


یکی می گفت وبلاگ نویسی ببخشی ها اما چس ناله است من گفتم چه ایرادی دارد که بنویسی از یکی که سی ساله شده از اول مهر برای دانشجویان ستاره دار ، که زندگی ما گرچه همینجور آرام می گذرد اما برای یکی اینطور نیست، آرام نیست بی خیال که هر که هرچه می خواهد بگوید مهر رسید و مصطفا نیست تو نیستی و سی ساله شده ای، بازمیگردی دوست من پیش از سی و یک سالگی و ما ....

Wednesday، September 14، 2011

تجربه

جالب است جایی باشی که بتوانی بی دغدغه بنویسی
این روزها مشغول کاری هستم که اگر چه در آن تخصص کافی ندارم اما تجربه خوبی برایم می تواند باشد
حالا مشغول تجربه اندوختنم

Friday، April 29، 2011

سر وته

بعد از اینهمه مدت ننوشتن به خاطر قوانین فیلترینگ حالا یک وبلاگ ناچار شده ام در بلاگفا باز کنم که بتوانم بنویسم
باید قبول کرد که گاهی محدودیت هاست که آدم را محدود می کند حالا هی زور بزن و بگو که نه من محدود نشده ام و این محدودیت نیست و می شود که دورش زد و می شود که بی توجه به آن بود و می شود که خودت باشی اما خودت هم می دانی که محدودیت به هر حال تو را محدود می کند حال ثبت یک وبلاگ باشد یا هر چیز دیگر
قرار شد که کارهایم را شروع بکنم بعد از یک دوره فشار که بروم یا نه و بعد از شنیدن کلی حرف ها و بعد باز تصمیم گرفتم که برگردم منتها فقط برای اینکه گفته باشم تنها جایی نیست که بخواهم در آن باشم و اینکه حالا خوشحال است یا نه از بابت سرزنش هایش که اصلن مهم نیست که برای من خودش اهمیتش را از دست داده مثل خیلی چیزهای دیگر که آنقدر کوچک شده اند که هر حرکتی را بی اعتنا رد کنم
سعی می کند که بگوید به من بی اهمیت است با اینکه می دانم خیلی توی ذوقش خورده منهم می خندم و می گویم تو خودت را ناراحت نکن که مسئله ها به همین سادگی است فقط باید از کنارشان گذشت هر چند که من مثل آن یکی دیگر ساده رد شدن را هنوز یاد نگرفته ام که بخندم و به چیزهایی که به دست آورده ام و چیزی هایی که آن یکی از دست داده فکر کنم اما خب در این یک مسئله نه بازنده نبودم اگر برنده هم نشده بودم فقط می ماند انگار که اصلن نبوده و بعد خندیدنی که بشود راحت قبول کرد و بعد می ماند این روزها که دارند زودزود می گذرند
قرار شد برنامه بدهم و بعد سر کار با دختر حرف می زنم و بعد آن یکی که بغضش در مترو نزدیک است که بترکد و من می گویم که می مانم تا با هم تمامش کنیم که شاید این نه آخرین راه حل برای من اما کمترین کاری است که می توانم برای این یک سال با هم بودن برای هم بکنیم حال بی خیال که آن یکی چه می گوید که برای من آن یکی دیگر از دست رفته است حال می خواهد هر چه بگوید بگوید
اولش از حرف هایی که زن زده خوشحالم و بعد این حس که خوشحالی من چه زننده است و بعد این بی خیالی که باز سراغم می آید و صبح در خانه تحلیل می کنیم رفتار آن یکی را و تمام این صحبت ها و کارها در ذهن من فقط ملالی است و نه حتی ملال که حرفی است که آمده و رفته و قرار نیست انگار تلنگری برایم باشد
هر وقت که اینجا بیایم می توانم بنویسم بقیه نوشته ها را باید در وبلاگ جدیدالتاسیس بگذارم این نوشته ها را که هیچکس از آن چیزی نمی فهمد و من خودم که مرورشان می کنم باز خودم هم چیزی نمی فهمم اما انگار جور دیگری بلد نیستم بنویسم حال مهدی بیا و بگو ادا در نیاور همزاد این نوشته های جدید یک نمونه از این متن های آبکی که معلوم سر و ته اش کجاست اما خودت قضاوت کن که سرو ته وضع ما کجاست که حال سروته این نوشته را می خواهی در بیاوری
ورق ها را می چینم نه باز خوب در نمی آید اولش که خوب است فکر می کنم چاملی برمی گردد و هر چه جلوتر می رود نه انگار خوب نیست باید ورق ها را جمع کرد، گفتم این اوضاع و اینکه چه کسی با چه کسی خوب است یا بد برای من مهم نیست مهم آمدن دوستان است حال هر که می خواهد باشد که من امیدم را از همه بریده ام و امید تنها با این دارم که آنها بازگردند و منتظر حال این امید تحقق می یابد زمانش کی می رسد؟
همزاد

Friday، April 15، 2011

عادت

چند روز مدام تماس می گیرم، چند روز که نه دو روز مدام تماس می گیرم تا بالاخره مرد جواب می دهد و جوابش منفی است... من کلمه ها را ادامه نمی دهم و خرج نمی شود کلمه ها برای چیزی که هیچ فایده ای ندارد کش دادنش... می گوید هدیه را معمولی بگیرید بی هیچ تعارفی در اداره و بعد بازش کنید، دیر بازش می کنم و می ماند کنار وسایل و بعد تشکر از بابتش با اینهمه کارها خوب پیش نمی رود... شرط می بندد که کاری که از صبح فکرش را کرده بودم انجام نداده ام و من می خندم و می گویم انجام نداده ام، اما گرفتگی است از پس این خنده برای همه چیزهای انجام نشده... زن در پیاده رو راه می رود، کتاب قاسم کشکولی را می خوانم در مترو، کیفم را بر صندلی ای که جای خودم است می گذارم و می خوانم که زن در پیاده رو راه می روم، من پیاده روی را بی خیال شده ام وهمراه با نویسنده در پیاده رو راه می روم تا یکی نگاه کند و در ذهنش این تصویر را بسازد برای داستان هایی که خواهد نوشت، من می خوانم و نمی نویسم کاش کسی لااقل بنویسد از کیفی که قرار است جای خالی را پر کند یا نه از منی که قرار است جای خالی را پر کنم.... می گوید این تاب دادن لازم است من حلقه می شوم و گرد و می گویم ترجیحم این است که دایره ای باشم تا تاب خوردن مداوم به هر سو که این تاب خوردن انگار برای من سودی ندارد تنها حلقه بسته ای که ذره ذره بالا بکشی پاها را و بعد آرام که نه آرام نتوانسته ام هیچگاه این حلقه را باز کنم و بعد به دفعه ای ناگهان این حلقه باز می شود و خطی صاف بر زمین، حال زمین اتاق تو باشد یا پارکی، گیرم پارک لاله باشد و تو بخندی که نه اینجور نمی شود ورزش کرد... من انگار از کودکی یاد نگرفته ام به آرامش باز کردن این حلقه، یا بسته می ماند یا به حرکتی ناگهانی باز می شود। می گوید بنویس و من نوشتنم نمی آید، یکبار زیر دوش حمام فکر می کردم به شخصیت هایی که باید روی کاغذ بیایند و یک دفعه با بستن آب همه چیز به چاه ریخته بود و من بودم و هیچ شخصیتی جز من باقی نمانده بود। گفتم آنقدر خواب دیده ام که انگار تمام شب را بیدار بوده ام، حال از آزادی چاملی یا از درگیری یا از ....خودم در موقعیت های گوناگون، چقدر بار شده که خواب دیده ام ازآدمی که در کنارم بوده و با او زندگی کرده ام و درخواب اسمش را هم فراموش کرده ام و در خواب هر چه فکر می کنم به یادم نمی آید انگار که منی که هست آن من نیست، منی دیگر در من بوده که رفته و من جایش را گرفته ام با گذشته ای مبهم که تنها سویه هایی از آن باقی مانده و نام ها همه فراموش شده باشد। این روزها اگر چه روزهای خوبی برای کار نیست و بیکاری شاید به زودی فرابرسد و باز گشتن و گشتن در میان خیابان های شهر اما چیزی هست و یادی هست که بگویم باز ناامید بودن برای تویی که لااقل توان این را داری که در را باز کنی و از پنجره به بیرون خیره شوی کمی بی انصافی است। سال نو شده است چرا اما چیزی از این نویی در من نیست انگار که در درگیر سال های پیش باشم که نو شدن را حس نکرده ام حتا درخت های بلوار کشاورز هم انگار بی حوصله بودند یا شاید این چشم های من بود که از زاویه ای دیگر آنها را نگاه می کرد। با فیلتر شدن سخت شده نوشتن در این وبلاگ و گاهگداری ورنه فراموش نکرده ام که هنوز برای عادت کردن به نبودنتان زود است شاید این فعل را باید کنار گذاشت و گفت نه عادت نمی کنیم.

Tuesday، April 12، 2011

بی حوصله گی

می گوید هوای آنها را داشته باش... من می خواهم بگویم امروز کاش این را نگویی که نمی دانم چه شده ام امروز که فقط و فقط از صبح گرفته بودم و خواسته ام گریه کنم و چیزی را به هم بریزم و بعد فکر و فکر که تمام کنم این داستان را و بعد مدام تماس با این یکی و آن یکی و هر دو را هم دلخور کرده ام و بعد باز بگویم که ببین من این میانه ام، میانه ای که به هیچ سمتی نمی چرخد و به هیچ سویی نمی روم... وارد که می شود می خواهد بگوید خداحافظ من پیش دستی می کنم و می گویم خداحافظ و خسته نباشی می گوید نگاه کردنت جوری است که انگار می خواهی بگویی برو که حوصله ات را ندارم و انگار که حالت خوب نیست من سر تکان می دهم به نشانه تایید، چیزی نمی گوید فقط بیرون می رود। حالا تو بگو من هوای چه کسی را باید داشته باشم؟ من اگر نخواهم هوای کسی را داشته باشم و وقتی تو اینجور می خندی با شادی و از نگرانی ات می گویی و من که اینقدر نگران و باز بی اعتنا می گویم باشد کدامیک از ما باید هوای آن یکی را داشته باشد।زن تاب می خورد، زن تاب می دهد بدنش را و با هر تاب به نقطه ای فشار می آورد که باید از بدنش حذف شود که وقتی لباس پوشید آن نقطه صاف شده باشد، او تاب می دهد بدنش را و من ذهنم پیچ و تاب می خورد میان همه این چیزها... گفتم کلافه ام، کلافه و خسته تر از آنکه تصور کنی و شاید، شاید یک پیاده روی جبران کند و خوب باشد برای رفع این بی حوصله گی که تمام نمی شود نه تمام نمی شود این بی حوصله گی...

Monday، March 14، 2011

صدا

همینجور که رادیو گوش می دهم خبری هم از مصطفا می دهند।
بازجویی یک ماهه برای تحت فشار گذاشتن او برای مصاحبه تلویزیونی...
بگوید که دانشجوی ستاره دار وجود خارجی ندارد واینها همه یک توهم است...
شب مناظره کروبی بود یادهم هست با احمدی نژآد خانه ما بود آنشب گفت پیشنهاد داده که پشت صحنه باشد و تا احمدی نژآد گفت که دانشجوی ستاره دار نداریم او بیاید به نمایندگی از همه دوستانش که بگوید هست حتی اگر دیگران وجودش را منکر شوند....
و حالا هستی و یک دانشگاه با نام توست... بازجو راست می گفت که نامت و مجسمه ات را بر سر دانشگاه می زنند نه به نشانه ترسی از عقوبتی که به نشانه استقامتی که تنها زیبنده توست.... راستی از چاملی که خبری نیست کاش رجایی شهر نبرده باشندش چه خبرها که ازآن زندان به گوش می رسد.... چقدر دلم گرفته این روزها و دلتنگی از بابت صدای شما که نیست و اینهمه صدا که یکی آشنا نیست।

همزاد

Thursday، March 10، 2011

سال نو

انگار که همه چیز خواب باشد و بیداری نیز بخشی از خوابی که امتداد پیدا کرده است؟ حرف که می زدیم می گفت از کجا معلوم دنیا رویایی نباشد در ذهن آن دیگری که نمی دانیم کیست و ما همه کاراکترهایی برای او که دارد در خوابمان می بیند...
گفتند که مصطفا را به زندان اطلاعات انتقال داده اند، حسام را هم خواسته اند برای اول فروردین و حالا حسام گفته که یک شب برای دیدنش برویم، چاملی هم که باید در قرنطینه باشد ماه هاست و سال نو هم که دارد می رسد। می گوید چرا اینهمه بی حوصله و من از این روزها می گویم مرد از پول نفتی که باید خرج شود آنهم خرج تماس گرفتن با موبایل من و من کافکا به روایت بنیامین می خوانم و زندگی کارمندان... گفت فایده حضورشان چیست؟فایده اینهمه جنب و جوش به شوخی گفت که برای اینکه پله را کثیف کنند اما در این اشارتی بود شاید...
سال هشتاد و نه دارد تمام می شود سال نود که بیاید چاملی سی ساله می شود بازجو راست گفته بود که تا سی سالگی نگهت می دارم و ما ساده بودیم که وقتی به سلول برگشت گفتیم اینها همه اش حرف است و تو اینجا نمی مانی... چرا اینقدر ساده ایم که فقط حرف های خوب را باور می کنیم این را هنوز نمی دانم.