<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609</id><updated>2012-02-11T00:38:05.358+03:30</updated><title type='text'>پاینده</title><subtitle type='html'>آسوده خاطر و آرام...
پاینده و پایدار...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>832</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1008243972082023183</id><published>2011-09-27T11:46:00.002+03:30</published><updated>2011-09-27T11:52:54.691+03:30</updated><title type='text'>سی سالگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سی ساله شده است&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;می گوید سی سالگی و تجربه های آن، از سی سالگی می گوید وقتی یکی از سفره ات رفته باشد، یکی که نتواند به عروسی فرزندش برود، یکی که اعدام شود&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سی ساله شده ای و من همه اش یاد تو که آمدی گوشه سلول نشستی و گفتی که بازجو گفته است تا سی سالگی تو را نگه می دارد و نگه داشته است&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;یکی می گفت وبلاگ نویسی ببخشی ها اما چس ناله است من گفتم چه ایرادی دارد که بنویسی از یکی که سی ساله شده از اول مهر برای دانشجویان ستاره دار ، که زندگی ما گرچه همینجور آرام می گذرد اما برای یکی اینطور نیست، آرام نیست بی خیال که هر که هرچه می خواهد بگوید مهر رسید و مصطفا نیست تو نیستی و سی ساله شده ای، بازمیگردی دوست من پیش از سی و یک سالگی و ما ....&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1008243972082023183?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1008243972082023183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1008243972082023183&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1008243972082023183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1008243972082023183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/09/blog-post_27.html' title='سی سالگی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8688546763970648158</id><published>2011-09-14T10:35:00.001+04:30</published><updated>2011-09-14T10:37:54.693+04:30</updated><title type='text'>تجربه</title><content type='html'>جالب است جایی باشی که بتوانی بی دغدغه بنویسی&lt;br /&gt;این روزها مشغول کاری هستم که اگر چه در آن تخصص کافی ندارم اما تجربه خوبی برایم می تواند باشد&lt;br /&gt;حالا مشغول تجربه اندوختنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8688546763970648158?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8688546763970648158/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8688546763970648158&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8688546763970648158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8688546763970648158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='تجربه'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3053954577487442257</id><published>2011-04-29T18:32:00.002+04:30</published><updated>2011-04-29T18:46:55.854+04:30</updated><title type='text'>سر وته</title><content type='html'>بعد از اینهمه مدت ننوشتن به خاطر قوانین فیلترینگ حالا یک وبلاگ ناچار شده ام در بلاگفا باز کنم که بتوانم بنویسم&lt;br /&gt;باید قبول کرد که گاهی محدودیت هاست که آدم را محدود می کند حالا هی زور بزن و بگو که نه من محدود نشده ام و این محدودیت نیست و می شود که دورش زد و می شود که بی توجه به آن بود و می شود که خودت باشی اما خودت هم می دانی که محدودیت به هر حال تو را محدود می کند حال ثبت یک وبلاگ باشد یا هر چیز دیگر&lt;br /&gt;قرار شد که کارهایم را شروع بکنم بعد از یک دوره فشار که بروم یا نه و بعد از شنیدن کلی حرف ها و بعد باز تصمیم گرفتم که برگردم منتها فقط برای اینکه گفته باشم تنها جایی نیست که بخواهم در آن باشم و اینکه حالا خوشحال است یا نه از بابت سرزنش هایش که اصلن مهم نیست که برای من خودش اهمیتش را از دست داده مثل خیلی چیزهای دیگر که آنقدر کوچک شده اند که هر حرکتی را بی اعتنا رد کنم&lt;br /&gt;سعی می کند که بگوید به من بی اهمیت است با اینکه می دانم خیلی توی ذوقش خورده منهم می خندم و می گویم تو خودت را ناراحت نکن که مسئله ها به همین سادگی است فقط باید از کنارشان گذشت هر چند که من مثل آن یکی دیگر ساده رد شدن را هنوز یاد نگرفته ام که بخندم و به چیزهایی که به دست آورده ام و چیزی هایی که آن یکی از دست داده فکر کنم اما خب در این یک مسئله نه بازنده نبودم اگر برنده هم نشده بودم فقط می ماند انگار که اصلن نبوده و بعد خندیدنی که بشود راحت قبول کرد و بعد می ماند این روزها که دارند زودزود می گذرند&lt;br /&gt;قرار شد برنامه بدهم و بعد سر کار با دختر حرف می زنم و بعد آن یکی که بغضش در مترو نزدیک است که بترکد و من می گویم که می مانم تا با هم تمامش کنیم که شاید این نه آخرین راه حل برای من اما کمترین کاری است که می توانم برای این یک سال با هم بودن برای هم بکنیم حال بی خیال که آن یکی چه می گوید که برای من آن یکی دیگر از دست رفته است حال می خواهد هر چه بگوید بگوید&lt;br /&gt;اولش از حرف هایی که زن زده خوشحالم و بعد این حس که خوشحالی من چه زننده است و بعد این بی خیالی که باز سراغم می آید و صبح در خانه تحلیل می کنیم رفتار آن یکی را و تمام این صحبت ها و کارها در ذهن من فقط ملالی است و نه حتی ملال که حرفی است که آمده و رفته و قرار نیست انگار تلنگری برایم باشد&lt;br /&gt;هر وقت که اینجا بیایم می توانم بنویسم بقیه نوشته ها را باید در وبلاگ جدیدالتاسیس بگذارم این نوشته ها را که هیچکس از آن چیزی نمی فهمد و من خودم که مرورشان می کنم باز خودم هم چیزی نمی فهمم اما انگار جور دیگری بلد نیستم بنویسم حال مهدی بیا و بگو ادا در نیاور همزاد این نوشته های جدید یک نمونه از این متن های آبکی که معلوم سر و ته اش کجاست اما خودت قضاوت کن که سرو ته وضع ما کجاست که حال سروته این نوشته را می خواهی در بیاوری&lt;br /&gt;ورق ها را می چینم نه باز خوب در نمی آید اولش که خوب است فکر می کنم چاملی برمی گردد و هر چه جلوتر می رود نه انگار خوب نیست باید ورق ها را جمع کرد، گفتم این اوضاع و اینکه چه کسی با چه کسی خوب است یا بد برای من مهم نیست مهم آمدن دوستان است حال هر که می خواهد باشد که من امیدم را از همه بریده ام و امید تنها با این دارم که آنها بازگردند و منتظر حال این امید تحقق می یابد زمانش کی می رسد؟&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3053954577487442257?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3053954577487442257/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3053954577487442257&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3053954577487442257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3053954577487442257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/04/blog-post_29.html' title='سر وته'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-9157621013884114154</id><published>2011-04-15T14:03:00.002+04:30</published><updated>2011-04-15T14:17:38.017+04:30</updated><title type='text'>عادت</title><content type='html'>چند روز مدام تماس می گیرم، چند روز که نه دو روز مدام تماس می گیرم تا بالاخره مرد جواب می دهد و جوابش منفی است... من کلمه ها را ادامه نمی دهم و خرج نمی شود کلمه ها برای چیزی که هیچ فایده ای ندارد کش دادنش... می گوید هدیه را معمولی بگیرید بی هیچ تعارفی در اداره و بعد بازش کنید، دیر بازش می کنم و می ماند کنار وسایل و بعد تشکر از بابتش با اینهمه کارها خوب پیش نمی رود... شرط می بندد که کاری که از صبح فکرش را کرده بودم انجام نداده ام و من می خندم و می گویم انجام نداده ام، اما گرفتگی است از پس این خنده برای همه چیزهای انجام نشده... زن در پیاده رو راه می رود، کتاب قاسم کشکولی را می خوانم در مترو، کیفم را بر صندلی ای که جای خودم است می گذارم و می خوانم که زن در پیاده رو راه می روم، من پیاده روی را بی خیال شده ام وهمراه با نویسنده در پیاده رو راه می روم تا یکی نگاه کند و در ذهنش این تصویر را بسازد برای داستان هایی که خواهد نوشت، من می خوانم و نمی نویسم کاش کسی لااقل بنویسد از کیفی که قرار است جای خالی را پر کند یا نه از منی که قرار است جای خالی را پر کنم.... می گوید این تاب دادن لازم است من حلقه می شوم و گرد و می گویم ترجیحم این است که دایره ای باشم تا تاب خوردن مداوم به هر سو که این تاب خوردن انگار برای من سودی ندارد تنها حلقه بسته ای که ذره ذره بالا بکشی پاها را و بعد آرام که نه آرام نتوانسته ام هیچگاه این حلقه را باز کنم و بعد به دفعه ای ناگهان این حلقه باز می شود و خطی صاف بر زمین، حال زمین اتاق تو باشد یا پارکی، گیرم پارک لاله باشد و تو بخندی که نه اینجور نمی شود ورزش کرد... من انگار از کودکی یاد نگرفته ام به آرامش باز کردن این حلقه، یا بسته می ماند یا به حرکتی ناگهانی باز می شود। می گوید بنویس و من نوشتنم نمی آید، یکبار زیر دوش حمام فکر می کردم به شخصیت هایی که باید روی کاغذ بیایند و یک دفعه با بستن آب همه چیز به چاه ریخته بود و من بودم و هیچ شخصیتی جز من باقی نمانده بود। گفتم آنقدر خواب دیده ام که انگار تمام شب را بیدار بوده ام، حال از آزادی چاملی یا از درگیری یا از ....خودم در موقعیت های گوناگون، چقدر بار شده که خواب دیده ام ازآدمی که در کنارم بوده و با او زندگی کرده ام و درخواب اسمش را هم فراموش کرده ام و در خواب هر چه فکر می کنم به یادم نمی آید انگار که منی که هست آن من نیست، منی دیگر در من بوده که رفته و من جایش را گرفته ام با گذشته ای مبهم که تنها سویه هایی از آن باقی مانده و نام ها همه فراموش شده باشد। این روزها اگر چه روزهای خوبی برای کار نیست و بیکاری شاید به زودی فرابرسد و باز گشتن و گشتن در میان خیابان های شهر اما چیزی هست و یادی هست که بگویم باز ناامید بودن برای تویی که لااقل توان این را داری که در را باز کنی و از پنجره به بیرون خیره شوی کمی بی انصافی است। سال نو شده است چرا اما چیزی از این نویی در من نیست انگار که در درگیر سال های پیش باشم که نو شدن را حس نکرده ام حتا درخت های بلوار کشاورز هم انگار بی حوصله بودند یا شاید این چشم های من بود که از زاویه ای دیگر آنها را نگاه می کرد। با فیلتر شدن سخت شده نوشتن در این وبلاگ و گاهگداری ورنه فراموش نکرده ام که هنوز برای عادت کردن به نبودنتان زود است شاید این فعل را باید کنار گذاشت و گفت نه عادت نمی کنیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-9157621013884114154?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/9157621013884114154/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=9157621013884114154&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/9157621013884114154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/9157621013884114154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/04/blog-post_15.html' title='عادت'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-429535079757351139</id><published>2011-04-12T16:51:00.001+04:30</published><updated>2011-04-15T14:02:41.402+04:30</updated><title type='text'>بی حوصله گی</title><content type='html'>&lt;div&gt;می گوید هوای آنها را داشته باش... من می خواهم بگویم امروز کاش این را نگویی که نمی دانم چه شده ام امروز که فقط و فقط از صبح گرفته بودم و خواسته ام گریه کنم و چیزی را به هم بریزم و بعد فکر و فکر که تمام کنم این داستان را و بعد مدام تماس با این یکی و آن یکی و هر دو را هم دلخور کرده ام و بعد باز بگویم که ببین من این میانه ام، میانه ای که به هیچ سمتی نمی چرخد و  به هیچ سویی نمی روم... وارد که می شود می خواهد بگوید خداحافظ من پیش دستی می کنم و می گویم خداحافظ و خسته نباشی می گوید نگاه کردنت جوری است که انگار می خواهی بگویی برو که حوصله ات را ندارم و انگار که حالت خوب نیست من سر تکان می دهم  به نشانه تایید، چیزی نمی گوید فقط بیرون می رود। حالا تو بگو من هوای چه کسی را باید داشته باشم؟ من اگر نخواهم هوای کسی را داشته باشم و وقتی تو اینجور می خندی با شادی و از نگرانی ات می گویی و من که اینقدر نگران و باز بی اعتنا می گویم باشد کدامیک از ما باید هوای آن یکی را داشته باشد।زن تاب می خورد، زن تاب می دهد بدنش را و با هر تاب به نقطه ای فشار می آورد که باید از بدنش حذف شود که وقتی لباس پوشید آن نقطه صاف شده باشد، او تاب می دهد بدنش را و من ذهنم پیچ و تاب می خورد میان همه این چیزها... گفتم کلافه ام، کلافه و خسته تر از آنکه تصور کنی و شاید، شاید یک پیاده روی جبران کند و خوب باشد برای رفع این بی حوصله گی که تمام نمی شود نه تمام نمی شود این بی حوصله گی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-429535079757351139?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/429535079757351139/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=429535079757351139&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/429535079757351139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/429535079757351139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بی حوصله گی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3411893508311289437</id><published>2011-03-14T16:47:00.003+03:30</published><updated>2011-03-14T17:08:57.758+03:30</updated><title type='text'>صدا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;همینجور که رادیو گوش می دهم خبری هم از مصطفا می دهند।&lt;br /&gt;بازجویی یک ماهه برای تحت فشار گذاشتن او برای مصاحبه تلویزیونی...&lt;br /&gt;بگوید که دانشجوی ستاره دار وجود خارجی ندارد واینها همه یک توهم است...&lt;br /&gt;شب مناظره کروبی بود یادهم هست با احمدی نژآد خانه ما بود آنشب گفت پیشنهاد داده که پشت صحنه باشد و تا احمدی نژآد گفت که دانشجوی ستاره دار نداریم او بیاید به نمایندگی از همه دوستانش که بگوید هست حتی اگر دیگران وجودش را منکر شوند....&lt;br /&gt;و حالا هستی و یک دانشگاه با نام توست... بازجو راست می گفت که نامت و مجسمه ات را بر سر دانشگاه می زنند نه به نشانه ترسی از عقوبتی که به نشانه استقامتی که تنها زیبنده توست.... راستی از چاملی که خبری نیست کاش رجایی شهر نبرده باشندش چه خبرها که ازآن زندان به گوش می رسد.... چقدر دلم گرفته این روزها و دلتنگی از بابت صدای شما که نیست و اینهمه صدا که یکی آشنا نیست।&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3411893508311289437?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3411893508311289437/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3411893508311289437&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3411893508311289437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3411893508311289437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/03/blog-post_14.html' title='صدا'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1732663644340005390</id><published>2011-03-10T05:41:00.003+03:30</published><updated>2011-03-10T05:51:50.742+03:30</updated><title type='text'>سال نو</title><content type='html'>انگار که همه چیز خواب باشد و بیداری نیز بخشی از خوابی که امتداد پیدا کرده است؟ حرف که می زدیم می گفت از کجا معلوم دنیا رویایی نباشد در ذهن آن دیگری که نمی دانیم کیست و ما همه کاراکترهایی برای او که دارد در خوابمان می بیند...&lt;br /&gt;گفتند که مصطفا را به زندان اطلاعات انتقال داده اند، حسام را هم خواسته اند برای اول فروردین و حالا حسام گفته که یک شب برای دیدنش برویم، چاملی هم که باید در قرنطینه باشد ماه هاست و سال نو هم که دارد می رسد। می گوید چرا اینهمه بی حوصله و من از این روزها می گویم مرد از پول نفتی که باید خرج شود آنهم خرج تماس گرفتن با موبایل من و من کافکا به روایت بنیامین می خوانم و زندگی کارمندان... گفت فایده حضورشان چیست؟فایده اینهمه جنب و جوش به شوخی گفت که برای اینکه پله را کثیف کنند اما در این اشارتی بود شاید...&lt;br /&gt;سال هشتاد و نه دارد تمام می شود سال نود که بیاید چاملی سی ساله می شود بازجو راست گفته بود که تا سی سالگی نگهت می دارم و ما ساده بودیم که وقتی به سلول برگشت گفتیم اینها همه اش حرف است و تو اینجا نمی مانی... چرا اینقدر ساده ایم که فقط حرف های خوب را باور می کنیم این را هنوز نمی دانم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1732663644340005390?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1732663644340005390/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1732663644340005390&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1732663644340005390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1732663644340005390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/03/blog-post_10.html' title='سال نو'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1085437114531131977</id><published>2011-03-04T19:58:00.002+03:30</published><updated>2011-03-04T20:04:39.251+03:30</updated><title type='text'>روان شناسی</title><content type='html'>گفت با روان شناس صحبت کرده ام  و بعد درباره نوعی جبران گناه صحبت کرد। گفت که نباید برخی حرف ها را به تو بگویم و من اصرار کردم و بعد درباره صحبت های مرد گفت و گفت و بعد که به دلیل مسائلی که خیلی به متافیزیک مربوط نبود قرار شد فعلا رفتن به آنجا را به وقتی دیگر موکول کنیم।&lt;br /&gt;گفتم تا شش ماه دیگر نشده برمی گردد، او را آزاد می کنند و او امید می داد به آزادی شان گفتم १० سال نمی تواند واقعیت باشد نباید به १० سال تن داد که وقتی تن داده باشی پایان ماجراست و من باز می گویم که سال دیگر پیش ما هستند آنها پیش ما هستند سال دیگر این را مطمئن هستم و همین امید است که زیستن دورتر را امکانپذیر کرده است।&lt;br /&gt;دلتنگی این روزها چه دلیل ها که ندارد گفتم دلم تنگ شده و این دلتنگی که فشار می آورد که کمی خم شوم و بعد....&lt;br /&gt;پروژه ای که گرفته بودیم تمام شد، فقط همین کلمه تمام شد را می توانم بگویم نه هیچ چیز دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1085437114531131977?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1085437114531131977/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1085437114531131977&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1085437114531131977'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1085437114531131977'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='روان شناسی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2913484308869479617</id><published>2011-02-25T22:45:00.002+03:30</published><updated>2011-02-25T22:48:25.628+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی وقت می شود که ننوشته ام...&lt;br /&gt;زن راه نمی رود فقط نشسته است و می نوشد مدام و مدام و بعد فکر می کند به این عشقی که دارد جوانه می زند... جوانه می زند و زن فکر می کند و بعد مرد را که قاتل است و شاید نزدیک به او ... نه هیچکس به هیچکس نزدیک نیست نمی شود این راه را باید تک نفره طی کنیم.... گفت از خودت بگو گفت من خوبم خوب است که یکی این میانه خوب باشد لااقل&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2913484308869479617?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2913484308869479617/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2913484308869479617&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2913484308869479617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2913484308869479617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/02/blog-post_25.html' title=''/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-492292633161992873</id><published>2011-02-13T06:32:00.003+03:30</published><updated>2011-02-13T06:39:04.599+03:30</updated><title type='text'>احتیاط</title><content type='html'>مرد که تماس می گیرد و می خندد من به این فکر می کنم که چقدر در فکر دیگرانی بودم که به مرد مرتبط می شدند و نگرانی از بابت چاملی و مصطفا که مرد را که ببرند آنها چه می کنند شاید چون مرد به چیزی اعتقاد داشت که من و مصطفا و چاملی نداشتیم و فکر می کردم این اعتقاد رنج را تحمل پذیرتر می کند اما رنج رنج است حالا چه به چیزی اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی.&lt;br /&gt;ما با تفاوتی عمیق با هم بودیم، ما هر کدام به چیزی اعتقاد داشتیم یا او به چیزی اعتقاد داشت و من راهم چیز دیگری بود، این را هر دو پذیرفته بودیم اما بازجو نمی پذیرفت که می شود دو نفر آدم متفاوت از هم باشند، به چیزهای متضاد اعتقاد داشته باشند اما با هم دوست باشند همین شد که حرف زدن با او را برایم ممنوع کرد...&lt;br /&gt;من راه می روم و فکر می کنم به اینکه حالا مرد هم رفته است کنار دیگران به این فکر می کنم که چه می کند این مرد بزرگی که می خندید و من فکر می کنم به اینکه از نگاهش واسطه ای بوده میان من و چاملی، من و مصطفا اما همه این نبود و به این موضوع می خندیدیم... گاهی چیزی که از دست می رود چقدر ارزشش را به رخ می کشد...&lt;br /&gt;مسیج می زند که برنامه را با هم باشیم می گویم واضح بگویم من درگیر یک داستان تازه ام با من با احتیاط حرف بزن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-492292633161992873?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/492292633161992873/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=492292633161992873&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/492292633161992873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/492292633161992873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/02/blog-post_13.html' title='احتیاط'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8733714143173348653</id><published>2011-02-02T08:07:00.003+03:30</published><updated>2011-02-02T08:16:37.964+03:30</updated><title type='text'>قطار</title><content type='html'>سفر که باشد، از پنجره قطار که به بیرون نگاه می کنی می بینی همه چیز می گذرد، در کتاب های دینی دبیرستان قطار و پنجره قطار نشانی از محدودیت انسان بود. از پنجره قطار به بیرون نگاه می کنم، از فکر کتاب دینی بیرون می آیم و ذره ذره و جرعه جرعه لذت می برم از اینهمه منظره و بیابان.... فقط می ماند میل پیدا شدن و راه رفتن و رفتن تا رسیدن به بی نهایت....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8733714143173348653?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8733714143173348653/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8733714143173348653&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8733714143173348653'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8733714143173348653'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/02/blog-post_02.html' title='قطار'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-682509014347309774</id><published>2011-02-01T10:39:00.000+03:30</published><updated>2011-02-01T10:40:36.806+03:30</updated><title type='text'>سفید...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زندگی همه اش خواب بود یا نه من در بیداری هم خواب می دیدم...در هر دل درد ماهیانه، درد که اوج می گرفت چیزی شبیه هذیان، کلماتی که می آمدند، تصویرهایی که می چرخیدند و بی مفهوم و بی معنا.... خواب می بینم در حجم بالا انگار که خواب باشم مدام وبیدار باشم هر بار که همه را تک به تک با بیدار شدن به یاد می آورم  و باز از یاد می روند تا روز بعد که تکرار می شوند. می گوید عوض شده ای، می گوید که این تغییر را من حس می کنم اما دلیل این تغییر از کجاست؟ حرف که می زنم انگار قانع نمی شود، حرف که می زند انگار قانع نمی شوم و این تلخی و افسردگی که باز می پیچد و یک لای دیگر به این پیچیدگی اضافه می شود... کتاب را که باز میکنم همه اش از مرگ نوشته و میل به جاودانگی و دست درازی به مرگ و ... می گویم بگذار به عهده من و انگار نمی توانم بلند شوم، چند بار تکرار می کند تا تکان می خورم و دلم را می گیرم...نه دل درد نیست فقط این تهوع که گاه به گاه سراغم می آید و تمام نمی شود... این تهوعی که هیچ ریشه ای ندارد و این حس سستی در بدن و این فکر که در همه جا می چرخد و به هیچ جا بند نمی شود... در صندلی ماشین کنارش که می نشینم می گویم من به هیچ چیز باور ندارم و این باور نداشتن شاید پافشاری بر آن چیزی است که به گمانم وجود دارد. با اینهمه تاکید می کنم بر ناتوانی ام از مواجهه با واقعیتی که به خوبی بر آن آگاهم... گفتم می دانم و می ترسم. با اینکه می دانم دل می بندم و این ترس که در هر لحظه اش رسوخ کرده است نه این می ماندو نه آن... شاید باید به فکر ملحفه ای سفید بود برای کشیدن لایه ای بر این ترسی که رهایم نمی کند. گیرم بعدها کسی بیاید و نقاشی های بی صورت بکشد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-682509014347309774?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/682509014347309774/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=682509014347309774&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/682509014347309774'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/682509014347309774'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='سفید...'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6679225389538830888</id><published>2011-01-28T13:09:00.002+03:30</published><updated>2011-01-28T13:16:34.449+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گفت کم پیدا و من گفتم آدم گاه در کارهایی که به عهده می گیرد می ماند و حالا این حکایت این روزهای من...&lt;br /&gt;گفت مرا می شناسی و من حدس می زدم میان دو نفر که اولی گفت من نیستم و می ماند دومی که چه خوشحال می شدم اگر خودش می بود. گفته بود من اهل حرف زدن نیستم بیشتر مسیج می زنم و یک شعر و این شعرها چه امیدبخش بود برای من...&lt;br /&gt;گفتم بخشی از این نگرانی از حسرتی است که دارم مثل اینکه نتوانم حرف بزنم، انگار که بر اثر واقعه ای قدرت سخن گفتن را از دست داده باشی و حالا چه حرصی است که با این حرف نزدن کنار بیایی، حکایت همین است دوست داشتم رزا را ببینم، با هم حرف بزنیم درباره کارتون ها و خودش و باز بگویم که چه زیبا شده! اما چیزی مرا نگه می دارد چیزی که می گوید وقتی کاری نمی کنی بیخود دیگران را به دردسر نینداز حتی آنها را هم دچار زحمت می کنی با این حرف زدنت.&lt;br /&gt;جلسه دارند و می خندند می گویم جلسه است یا داستان طنز باز می خندند، خوب است که هستند که بخندند، همین کافی نیست؟&lt;br /&gt;قرار شد که تغییر موقعیت بدهم، گفت وقتی همه جا فشار هست من که نمی خواهم فشاری مضاعف باشم و بالاخره این تغییر صورت گرفته بود، حالا باید با جای جدید کنار بیایم و کارها پیش برود. باید برنامه بریزم برای این جایگاه جدید و بعد کارها که روی روال بیفتد همه چیز بهتر خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6679225389538830888?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6679225389538830888/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6679225389538830888&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6679225389538830888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6679225389538830888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_28.html' title=''/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-313679168204246280</id><published>2011-01-27T12:26:00.001+03:30</published><updated>2011-01-27T12:38:23.989+03:30</updated><title type='text'>نومیدی</title><content type='html'>چیزی به ذهنم نمی رسد برای نوشتن...&lt;br /&gt;ماشین که حرکت می کرد من به لحظه آخر فکر می کردم من به چیزی شبیه چنگ زدن به چیزی برای نگه داشتن، برای ماندن، شبیه آخرین ذره های غذا وقتی که جیره غذایی رو به اتمام باشد، وقتی که از صخره بالا می روی و سنگ از زیر پایت می لغزد و خرد می شود، مثل لوله هایی که نفس های عمیقت را در آن می کشی، مثل آخرین حرف ها و کلمه ها که می خواهی تمام معنا را در آن بریزی، مثل آخرین ضجه ها برای اینکه خانواده مقتول رضایت دهند... نه اما هیچکدام کارگر نیست چون لحظه محتوم دیر یا زود فرا می رسد... شاعر گفت من به نومیدی خود معتادم...&lt;br /&gt;تنها امید مانده است دیدار دوباره و آزادی دوستان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-313679168204246280?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/313679168204246280/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=313679168204246280&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/313679168204246280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/313679168204246280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html' title='نومیدی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5437930453787092198</id><published>2011-01-20T12:31:00.000+03:30</published><updated>2011-01-20T12:32:38.985+03:30</updated><title type='text'>بازی</title><content type='html'>گفتم بازی که شروع بشود نمی شود جلویش را گرفت یا مانع درست کرد، این موانع بیشتر شبیه سدهای کوچکی هستند که می خواهند آب را نگه دارند اما مسئله اینجاست که نمی توان وجود آب را منکر شد. به مدیر گفتم پیرو صحبت های قبلی تصمیم گرفته ام، حال این تصمیم عجولانه بود یا نبود یا به مصلحت بود یا نبود در شرایطی که اوضاع هم به سختی می گذشت نمی دانم اما بالاخره بایستی تصمیم گرفت، از اینکه صحبت ها را ندیده بگیرم و بعد انگار نه انگار...باید جواب می دادم و جواب داده بودم. گفتم هر کاری هزینه اش را دارد، من یک بار هزینه را نپرداختم و آن زمانی بود که برگه تعهد را آوردند و گفتند که امضا بده تماس برای احوالپرسی یک دوست را متوقف کنی! من تعهد داده بودم و این تعهد همچنان بر دوش من سوار است، می بینی از هر دو سو که حساب کنی هزینه بر است در هر دو تو قربانی می شوی، آرامش ظاهر با خاطری آشفته و ظاهر آشفته با خاطر آرام... گفتم واگذار می کنم به مدیر دیگر اما اگر کاری نکرد یا هر شرایطی که پیش بیاید کسی مقصر نیست هر کس هزینه انتخاب هایش را می دهد، حتی اگر هزینه ندیدن برخی دوستان به ضرورت باشد. رنگ ها به هم می پیچند و دستش را که دراز می کند من کمی تعلل می کنم، این بغض تمام نمی شود این خاطر آشفته که به هر بهانه ای سر باز می کند باز گلویم را می گیرد دستم را جلو می برم و گریه را فرو می دهم نه شانه ای نیست برای گریستن تنها دستی است برای تعهدی برای یاری... دراز می کشم و این سقف که انگار تنها محدوده نگاه من است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5437930453787092198?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5437930453787092198/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5437930453787092198&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5437930453787092198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5437930453787092198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_20.html' title='بازی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3919047078783307409</id><published>2011-01-19T22:05:00.002+03:30</published><updated>2011-01-19T22:10:25.267+03:30</updated><title type='text'>رنگ</title><content type='html'>دختر تماس گرفته و گریه می کند. استاد گفته نمی فهمی یا خودت را به آن راه می زنی! دختر گفته که من اینکاره نیستم استاد! استاد گفته خواسته مشخص است و نهایت کار خرد شدن این غرور تو...&lt;br /&gt;مرد همینجور که کتاب می خواند فکر می کند به ماجرای دختر... مرد دیگر راه حل ها را مرور می کند و می گوید تحقیر بزرگی است چنین جنسی دیده شدن...&lt;br /&gt;مرد از دنیای خاکستری می گوید. من به اینهمه رنگ فکر می کنم که هست! دنیا کوچک که بودم خاکستری بود بعدها از لابلای تصاویر  و تلویزیون های رنگی دیدم که دنیا رنگ دارد! خانه ما اگر رنگ نداشت دنیا پراز رنگهایی بود که من با چسباندن تلق به شیشه تلویزیون می خواستم به شکل مصنوعی ایجادشان کنم.&lt;br /&gt;نه دنیا خاکستری نیست. دنیا رنگ دارد مثل رنگ سورمه ای شلوار مصطفا، رنگ قرمز کاپشن چاملی، رنگ نارنجی و قهوه ای لباس های خسرو، رنگ آبی کاپشن محمد و رنگ لاک های فریده... دنیا پر از رنگ است سیاه و سفید نمی بینمش اما انصاف بدهید که خاکستری هم نیست!فقط خاکستری رنگی است که به عموم مردم می آید..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3919047078783307409?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3919047078783307409/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3919047078783307409&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3919047078783307409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3919047078783307409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_19.html' title='رنگ'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5488003728152218584</id><published>2011-01-18T10:35:00.000+03:30</published><updated>2011-01-18T10:36:30.692+03:30</updated><title type='text'>اضطراب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فرصت نمی شود، فرصت نمی شود، این روزها کلی کار هست برای انجام دادن، آنقدر کار هست که برخی شب ها از اضطراب دل درد داشته باشم و کارهایی که عقب مانده و من.... عذرخواهی می کنم، گوشی تلفن را برنمی دارم برای عذرخواهی. با اینهمه به تو که فکر می کنم دوست من همه اینها هیچ می شود. سختی تو در بندی که نمی دانم کسی حواسش هست یا نه که چه دوست عزیزی هستی همه اینها را کمرنگ می کند. فقط خبر هست از تو خبرهایی که از دور و بر می رسد اما صدای تو نیست و خنده ات که روزها باز...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5488003728152218584?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5488003728152218584/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5488003728152218584&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5488003728152218584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5488003728152218584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html' title='اضطراب'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4872307568283863889</id><published>2011-01-12T10:59:00.002+03:30</published><updated>2011-01-12T11:09:37.992+03:30</updated><title type='text'>رفتن</title><content type='html'>اینترنت که به پاک و ناپاک تقسیم شود جای شکی نیست که وب سایت شاملو جزو ناپاکان است...به هر جا سرمی زنم جزو سایت های ناپاک است و من که علاقه مندیم همه سایت های ناپاک...گویا من بخشی از این آلودگی که باید پاک شوم. مرد می گوید تو اگر دست من بودی اعدام شده بودی گفتم باز کجاست جای من جز این زمین؟&lt;br /&gt;توی سرم چرخ می خورد همه چیز، توی سرم می پیچد و سرم باز نمی شود. مرد دستگاه را آورد و سرش را با مته باز کرد و این خون بود که می پاشید به دیواره ها...من سرم باز نمی شود و از مته یا هر چیز دیگر هم می ترسم درست است حرف زدن بر روی کاغذ ساده و عمل نمودن به آن دشوار است...اولین قربانی اول شخص است یا سوم شخص؟&lt;br /&gt;زن می گفت من رفتم برای بودنم و مادر هر روزآب می شد، پرنده ها از من منصف تر بودند که قفس شان را که مادر باز کردند نرفتند هیچ نماند از مادر و پدر با آن همه یال و کوپال که میخواره شد و همه چیز بر باد رفته بود به دیدنش که رفتم مرا اشتباه گرفت و از پولی که دادم تعظیم کرد گفت پدر انتقام سخت تری گرفت و گریست و مرد توجیه می کرد یا راست می گفت؟ من درگیر این سئوال که زندگی به همه پیوسته ما چه ساده ترک می خوردو بر باد می رود. گفتم وقتی که می روی نگاه نکن به پشت سر که فقط قطره اشکی است که تو را از رفتن بازمی دارد.&lt;br /&gt;شاعر راست می گوید:&lt;br /&gt;آنکس که می رود منتظر نمی ماند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4872307568283863889?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4872307568283863889/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4872307568283863889&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4872307568283863889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4872307568283863889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_12.html' title='رفتن'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6903596922520566195</id><published>2011-01-09T16:29:00.002+03:30</published><updated>2011-01-09T16:48:52.527+03:30</updated><title type='text'>خبر</title><content type='html'>من هیچ نمی فهمیدم یا که می فهمیدم و سعی می کردم که نفهمم تا بتوانم حق بدهم اما همانطور که گفتم من آدم بیرحمی بودم و نمی توانستم حق بدهم، اما همه اش فکر می کردم که باید حرف بزنم اما حرفی نیست. من حرف نباید بزنم باید بی خیال شوم و کنار بگذارم.&lt;br /&gt;درد داشتم، ساعت 3 نیمه شب بود پتو را دور خودم می پیچم و قرص می خورم، صبح سر کار دوباره قرص می خورم. کنار بخاری می نشینم وبه این تهوع فکر می کنم.&lt;br /&gt;خانه ادریسی ها، وهاب که در فکر رحیلاست و درباره رکسانا در تردیدی دائم. جاسوس چه کسی بود؟ داستانی از انقلاب و پیامدهای آن، روی کار آمدن طبقه پایین دست و به پایین کشیدن طبقه بالاست، فرود آوردن نفرت سال ها بدبختی بر آنکه گمان می کنند خوشبخت است اما وهاب می گوید که چهارده روز را هم خوشبخت نبوده است. خوشبخت کیست؟ گفتم من آدم خوش شانسی هستم می خواهی باور بکن یا نه، این بدشانسی اخیر را به حساب استثناها بگذار. نه این تهوع اما تمام نمی شود. می پرسد چه خبر من خبری ندارم که بدهم، خبری نیست جز اینکه دوستان همچنان در زندانند. خبری نیست جز آنکه من در زندگی اندک آرامشی دارم، می خواهی از شام امشب هم برایت بنویسم یا از درگیری ها و بحث های کوچک! مهمترین خبرهای روز همین است.&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6903596922520566195?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6903596922520566195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6903596922520566195&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6903596922520566195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6903596922520566195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_09.html' title='خبر'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5723552523649193155</id><published>2011-01-08T16:19:00.004+03:30</published><updated>2011-01-08T17:09:09.906+03:30</updated><title type='text'>غزاله علیزاده</title><content type='html'>عکس های غزاله علیزاده و مطالبی از زندگیش را در اینترنت سرچ می کنم... همه چیز در یک هاله از پیچیدگی یا ساده گی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاه چیزهای خیلی ساده است که پیچیده اند و گاه پیچیده ها هستند که از فرط ساده گی متوسل به پیچیدگی می شوند. در مورد این نوشته ها هم همین صادق است. اگر درک آن گاه دشوار می شود این را به حساب همان توسل به پیچیدگی بگذار وقتی که کلام ساده است گاه سعی می کنم با تکلف بخشیدن به آن چیزی را به درونش تزریق کنم. زنده گی ساده است و پیچیده نیز هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5723552523649193155?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5723552523649193155/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5723552523649193155&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5723552523649193155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5723552523649193155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_4787.html' title='غزاله علیزاده'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2714894400296788153</id><published>2011-01-08T10:10:00.002+03:30</published><updated>2011-01-08T10:12:52.391+03:30</updated><title type='text'>درهمی</title><content type='html'>این سرما انگار که از من بیرون نمی رفت.&lt;br /&gt;می خوابیدم و بیدار می شدم و می لرزیدم و باز می خوابیدم و همه خواب های درهم.&lt;br /&gt;صبح که بیدار می شوم انگار که تمام شب را بیدار بوده ام. تمام بدنم کوفته است و این خواب ها که چرخ می خورندو چرخ می خورند در سرم.&lt;br /&gt;همه چیزها که جمع شوند، همه اتفاقات که با هم و در کنار هم قرار بگیرند. انگار که در معرض یک فیلم سورئال باشی یا نه در مقابل یک کابوس که صحنه مدام عوض می شود و تو ناظری به این درهمی و ..&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2714894400296788153?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2714894400296788153/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2714894400296788153&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2714894400296788153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2714894400296788153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html' title='درهمی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7005684789130219527</id><published>2011-01-04T15:03:00.000+03:30</published><updated>2011-01-04T15:04:26.897+03:30</updated><title type='text'>آزاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این حسی که در من بود از کجا می آمد، خسته گی بود یا گرفتگی. همه کارها را داشتم ذره ذره به دیگران می سپردم تا بالاخره به کارهایی برسم که مدت ها بود به دنبال انجام دادنش بودم و حالا باز یکی می آمد و می گفت کارهایت زیاد می شود و من انگار که همه نقشه هایم نقش بر آب شده بود. اگر بیاید می گویم که من باید به کارهایی برسم که تمایل به انجام دادنش را دارم.&lt;br /&gt;از یک دوره دیگر ماهیانه است که اینهمه گرفته ام یا از تلخی این روزهاست یا از روبرو شدن با واقعیت&amp;shy;هایی که چنین سخت است. حتی به این موضوع فکر می کردم که کارم را کنار بگذارم که رها شوم از اینهمه ساعت... که بنویسم اما نمی شود برای آدمی چون من و با شرایط من انگار نه آن اتاقی از آن خود نیست و نمی شود...&lt;br /&gt;باید به همین دقایق کوتاه اکتفا کرد برای نوشتن.همینطور که غذا می خوردیم گفتم من اهل دل سوزاندن برای دیگران نیستم فکر می کنم جایگاه هر کدام از ما بخشی از واقعیت ماست هر چند بی رحمانه است و سخت اما خب چه می شود کرد گاه اما سخت است اینگونه سخن گفتن...&lt;br /&gt;خواب می بینم که حرف می زنم با همه خانواده شان، آخرین نفر رزاست که دارم با او حرف می زنم و می خندم و چه شاد تا از خواب بیدار می شوم. حرف زدن هم در خواب می شود. ببین چه کوچک شده است محدوده  آزادی هایمان و باز دلخوشیم که آزادیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7005684789130219527?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7005684789130219527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7005684789130219527&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7005684789130219527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7005684789130219527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post_04.html' title='آزاد'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5886066689197940030</id><published>2011-01-01T11:00:00.002+03:30</published><updated>2011-01-01T11:19:44.588+03:30</updated><title type='text'>زمان</title><content type='html'>همینجور که راه می رویم او حرف می زند... بی حوصله بود، دراز کشیده بودیم، حرف زد از یک دوست و نگاه تلخی که دارد، برایش عجیب بود و نگران، من نگاهش کردم و گفتم من هم نگاه او را دارم، خواست که توضیح بدهم و من گفتم باشد برای بعد ،باشد برای بعد و خوابم برد....&lt;br /&gt;صبح که بیدار می شود بی حوصله است، صبح که بیدار می شوم بی حوصله ام. صدای سرفه اش مدام می آید و به تهوع می رسد. من راه می روم و راه می روم. می گویم تند نباش و خسته... حرف می زنیم، بیشتر او حرف می زند تا من ، من بیشتر گوش می کنم. انگار اشکی در چشمش راه گم کرده باشد که به میدان که می رسیم می لغزد. من درباره بی معنایی هر چیزی تک جمله ای می گویم، من درباره این افسردگی و این بی معنایی و....میل به رها شدن از آن... دختر در ایستگاه بی آر تی دانه ماکارونی را بالا می کشد ،دختر می خندد خرس کنار دخترک می خندد و مرد می گوید چطور می شود که همه چیز بی معنا باشد، می گوید این فرار کردن است. من می گویم شاید تو درست می گویی شاید این فرار کردن است، رها شدن و وادادن، مبارزه نکردن و پشت کردن به همه چیز، شاید از ترس است که این حرف را می زنم، میل به رها شدن...&lt;br /&gt;خداحافظی که می کنیم برایش پیغام می فرستم برای اینکه حرف بزنیم، برای اینکه برای این بی معنایی چاره بیندیشد...&lt;br /&gt;این زمان لعنتی که همه چیز را قرار است حل کند و ما را در خود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5886066689197940030?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5886066689197940030/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5886066689197940030&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5886066689197940030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5886066689197940030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='زمان'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6219051210558502204</id><published>2010-12-27T16:13:00.003+03:30</published><updated>2010-12-27T16:26:52.394+03:30</updated><title type='text'>سرگیجه</title><content type='html'>در فروشگاه راه می روم و به طرح فیلم فکر می کنم، در این میان به قفسه شوینده ها می روم و چیزی برای تمیز کردن میز و بعد مسواک و بعد پاک کردن گاز و... در ذهنم همه این چیزها چرخ می خورد. تماس می گیرم عذرخواهی می کند از دیرآمدنش و قول می دهد که تا 5 دقیقه دیگر در فروشگاه باشد.&lt;br /&gt;صدایش منقطع است، می گوید که چیزی برایش مهم نیست اما این صدای منقطع و بعد که حتی از ابروهایش نیز می ترسد... من قول می دهم که ابروها را هم در نظر نگیرم. راستی که ابروهایم پر شده و من هنوز فرصت نکرده ام برای برداشتنشان بروم.. به آینه که نگاه می کنم خطی سیاه است . در اداره دوستان می خندند و...&lt;br /&gt;تماس می گیرد و می گوید که پرونده این شماره را من بردارم، هشت مقاله باید نوشته شود  بعد درباره موضوع و قیمت ها حرف می زند و بعد قرار می شود که تا عصر جواب بدهم...&lt;br /&gt;تازه از سفر آمده است من از سرگیجه این روزها می گویم، انگار که دور تادورت کلی کار باشد و تو در این میانه و هم که می زنم چیزی در دلم پیچ می خورد.&lt;br /&gt;می گویم نمی دانم این گرفتگی از صدای توست یا از خیال من! می گوید همه می گویند که صدای من گرفته است و من همیشه خوش انگار که تناقضی است میان این صدا و آن حالت و بعد موضوع را عوض می کند و من به موضوع جدید می خندم. شاید این یک گیر دادن بیهوده باشد. شاید این منم که اشتباه می کنم مثل همیشه....&lt;br /&gt;قرار شده که کتاب را به دستم برساند و کتاب که به دستم برسد باید وقت بگذارم برایش لااقل روزی دو ساعت. میل به انجام این کار هست در من برای شاید توجیه خودم که به بیکاره گی نمی گذرد این روزها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6219051210558502204?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6219051210558502204/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6219051210558502204&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6219051210558502204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6219051210558502204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_27.html' title='سرگیجه'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-10665926355659943</id><published>2010-12-26T11:01:00.000+03:30</published><updated>2010-12-26T13:37:06.627+03:30</updated><title type='text'>مادر</title><content type='html'>حنای عزیز&lt;br /&gt;مادر شدنت مبارک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-10665926355659943?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/10665926355659943/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=10665926355659943&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/10665926355659943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/10665926355659943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html' title='مادر'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4829925067337068162</id><published>2010-12-23T12:24:00.002+03:30</published><updated>2010-12-23T12:30:33.731+03:30</updated><title type='text'>رسم</title><content type='html'>یک موسیقی تند می گذارم به همه کارهایم رسیده ام و خانه هم خالی است .&lt;br /&gt;یک موسیقی تند می گذارم و سایت ها را مرور می کنم. نوشته ها را، متن ها و جوابیه ها را و....&lt;br /&gt;متنی را غیرعمد بدون نام نوشته ام و حالا اینهمه ماجرا، یکی می گوید تحرکات، اسمش را هر چه می خواهند می شود گذاشت.&lt;br /&gt;به کارهایم که برسم می ماند مراسمی که برای خودم به پا می کنم. سنتی در خانه ای قدیمی که فقط به اینجا می آید. تمام کنم این نوشته را.&lt;br /&gt;خوب است که چاملی اعتصاب غذا نیست. خوب است که حالش خوب است و حالا باید کاری کرد برای فرصت هایش در آنجا و امید داشت به بازآمدنش ،بازآمدن او و مصطفا تا بخندیم به زمین و آسمان و شهری که ما را نادیده می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4829925067337068162?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4829925067337068162/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4829925067337068162&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4829925067337068162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4829925067337068162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_23.html' title='رسم'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7791846644746461663</id><published>2010-12-21T21:34:00.003+03:30</published><updated>2010-12-21T21:42:24.163+03:30</updated><title type='text'>یلدا</title><content type='html'>شب یلداست&lt;br /&gt;کیک تولد تو را خریده ایم و صدای تو هم هست.&lt;br /&gt;تولد تو را جشن می گیریم هر چند که نیستی اما تولد تو را که می شود جشن گرفت.&lt;br /&gt;تولدت مبارک مصطفا.&lt;br /&gt;می بینی کارهای تو به نتیجه رسیده امروز تولد تو را جمع های مختلفی جشن گرفته اند، از تشکل ها گرفته تا جمع های آکادمیک حال چه موازی تا چه غیر موازی.&lt;br /&gt;هی مرد مشهور شده ای اینهمه و من در سلول می خندیدم که این مصطفا اینقدر جدی بود که من به خاطرش 209 را تجربه کنم. انگار که واقعا مشهوری! اما پیش خودمان که هست من آن صدای تو را داشتم که همیشه می گفتی منتشر نکنم که ترانه عامیانه می خواندی از.... نگران نباش آن صدا را ندارم نه به خاطر دلنگرانی تو به خاطر اینکه آن صدا را هم از من گرفته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7791846644746461663?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7791846644746461663/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7791846644746461663&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7791846644746461663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7791846644746461663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_3200.html' title='یلدا'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6385108938424751140</id><published>2010-12-21T10:59:00.004+03:30</published><updated>2010-12-21T20:13:48.004+03:30</updated><title type='text'>تولد</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCKD8adafI/AAAAAAAAAfY/-QtepVgrmMg/s1600/images.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همینجور که حرف می زدم گریه کردم &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;نوشتم دارم گریه می کنم و این احمقانه ترین کار در این لحظه است.&lt;br /&gt;گفتم مسئله اهمیت مسائل است، اینکه هر چیزی برای تو در چه جایگاهی قرار دارد و برای دیگری در چه جایگاهی.&lt;br /&gt;نه این احمقانه ترین کار است.&lt;br /&gt;مصطفای عزیز تولدت مبارک &lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s1600/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5553121644851659362" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 224px; CURSOR: hand; HEIGHT: 169px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s320/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s1600/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s1600/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s1600/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s1600/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;امید آنکه سال دیگر را روی همان تپه بنشینی و سهم تو از آسمان ماهی باشد که تا زمین رسیده است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6385108938424751140?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6385108938424751140/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6385108938424751140&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6385108938424751140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6385108938424751140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_21.html' title='تولد'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_eNAiosXkowo/TRCmttvqgmI/AAAAAAAAAfo/AI1QT2_4W-A/s72-c/71563_447690391685_262310046685_5527093_2256794_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5470503238526088715</id><published>2010-12-19T16:10:00.002+03:30</published><updated>2010-12-19T16:22:38.068+03:30</updated><title type='text'>چاملی</title><content type='html'>داستان مدام پیچیده تر می شد تا اینکه در فصل آخر گره ها باز شد و بعد گره ها که باز می شود انگار که دست رو شده باشد و همین می شود که همه چیز حالت عادی به خودش می گیرد.&lt;br /&gt;حرف زدیم با هم و من نه می دانستم چه می خواهم  و نه می دانستم چه نمی خواهم.این سیال بودن من میان مرزهایی که هیچ جای آنها روشن نبود، میان خطوط قرمزی که سبز می دیدمشان یا سبزهایی که سرخ می زدند و من در میانه اینهمه که یکباره صدا می آید و انگار چیزی زیر پاهای تو منفجر شود که چنین فضا خاک آلود شده و چیزی در هوا پخش می شود که منم.&lt;br /&gt;خواب چاملی را می دیدم، خواب می دیدم که در بند دنبالش می گشتم و در هواخوری بود با همان کاپشن قرمز و صدایش زدم و برگشت و راه می رفتیم و راه می رفتیم و حرف می زدیم، از نازیلا شاکی بود و از برخی چیزها که اطرافش می گذشت و من انگار که می دانستم که خوابم، انگار که سرعت این زمان را حس می کردم و می خواستم کش بدهم این زمان را و بعد دوید و دوید و در که داشت بسته می شد او در زندان بود. باز من داخل بودم و حرف می زدیم ومن می دانستم که آزادم واو زندانی است و باز وباز... م. آ که برای خواب برمی گردد و صدایم که می زند چشم هایم را باز نمی کنم تا چاملی از چشم هایم بیرون نرود وخودم را کنار می کشم، می دانم که خواب می بینم و این خواب است که انگار در خواب می بینم یا رویایی از من که ...&lt;br /&gt;باز خواب پن و معصومه را می بینم، اینکه با پن حرف می زنم و او از دلخوریش می گوید، راستی از دلخوریش می گوید یا نه؟&lt;br /&gt;بگذریم باید این تکه ها را جمع کنم از زمین، گرد و خاک که بنشیند تکه ها را راحت می شود تشخیص داد، شاید باید جمع کنم و بپیچمشان در بقچه ای که ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5470503238526088715?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5470503238526088715/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5470503238526088715&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5470503238526088715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5470503238526088715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html' title='چاملی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-898864039769181264</id><published>2010-12-18T12:53:00.000+03:30</published><updated>2010-12-18T13:57:43.842+03:30</updated><title type='text'>تردید</title><content type='html'>می گفت که جواب های تو حول نمی دانم می چرخد و من فکر می کردم که باید بنویسم، باید چیزی بنویسم درباره این تردید...درباره همیشه این میانه بودن ها و عدم قطعیت...&lt;br /&gt;گفتم دلم درد می کند و این تهوع که تمام نمی شود، دراز می کشم و این تهوع هست، می گوید باید نمک بخوری، می گوید که یخ را بگذار میان دهانت تا این تهوع بیرون رود و من باز دراز می کشم روی فرش و فکر می کنم به این عدم قطعیت و فکر می کنم به این میانه بودنم...&lt;br /&gt;داستان را دیروز شروع کردم و امروز تمام می شود، "سرخی تو از من" نوشته سپیده شاملو، گفته که دقت بسیار داشته باشم در نگهداری کتابش و اول چای را بخورم و بعد کتاب را باز کنم، من بسیار مراقبم و هر کس که کتاب را برمی دارد تذکر می دهم، امیدوارم تاامشب که تمام می شود به همین روال بماند...&lt;br /&gt;کمی آشفتگی و زن که چیزی در تنش پیچ می خورد انگار که ماری در روده اش باشد و من و این تهوع که می آید و می رود.. گفت بخند و من خنده ام نمی آمد، بی خیال گاهی باید یک چیزهایی را به دیگران واگذار کرد.&lt;br /&gt; همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-898864039769181264?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/898864039769181264/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=898864039769181264&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/898864039769181264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/898864039769181264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_18.html' title='تردید'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8849247616097621247</id><published>2010-12-16T15:18:00.001+03:30</published><updated>2010-12-18T14:03:09.277+03:30</updated><title type='text'>سیاه</title><content type='html'>&lt;p&gt;سیاه پوشیده بود، سیاه پوشیدن او انگار باعث می شد لباس های سفید من توی ذوق بزند، حرف که می زند، حرف که می زنند من همه اش در عوالم خودم سیر می کنم، اینقدر ناامید که حرف می زنند من فکر می کنم اگر آزاد نشوند چه؟ اگر سال بعد اتفاقی بیفتد و بر مبنای این اتفاق این آدم های جدید اصلا فکر تندتری داشته باشند نسبت به آنها که نیستند چه؟ همینجور آرام حرف می زند، من انگار خارج شده ام از اتاق، من انگار به سلول آنها وارد شده ام، من انگار... شب خواب می بینم که دوباره مرا دفتر پیگیری خواسته اند. خواب می بینم که اضطراب دارم، خواب می بینم که عکس های موبایل را پاک نمی کنم.. خواب می بینم که یکی دارد عکس بازجو را نشان می دهد و من بازجوی خودم را پیدا نمی کنم. بیدار می شوم و باز که می خوابم باز خواب این است که سه باره مرا دفتر پیگیری خواسته اند. خواب می بینم در یک مسابقه ام، خسرو قرار است که با کسی مسابقه بدهد، نه خسرو را می بینم و نه کس دیگری...فقط خواب می بینم که با دختر بحث می کنم و از او می خواهم که به بودن دیگران احترام بگذارد. وقتی می پرسد که اعتقاد دارم به...نه! همین را جواب می دهم و باز و باز... بیدار شده ام، نه او قرار است 10 سال زندان باشد و نه من قرار است تا آن موقع زنده باشم...غزلیات شمس را باز می&amp;shy;کنم و می خوانم که می آید... شب دادگاه را فقط غزلیات شمس می خواندم، خوابم نمی برد و این عادتی شد برایم که وقتی مضطربم به سراغ غزلیات شمس بروم و بخوانم...کنده می شوی با غزل هایش و بالا می روی از همه سیم ها و دیوارها و عادت ها و نگاه ها...خطوط این نوشته سیاه است این را به جای آن لباس های سفید می گذارم.&lt;br /&gt; همزاد&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8849247616097621247?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8849247616097621247/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8849247616097621247&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8849247616097621247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8849247616097621247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_16.html' title='سیاه'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-43885151048480099</id><published>2010-12-12T14:56:00.003+03:30</published><updated>2010-12-12T15:38:32.657+03:30</updated><title type='text'>دعا/آرزو</title><content type='html'>برای مایی که خبرها همیشه برایمان بد است می نویسم.&lt;br /&gt;آتش سوزی دوباره در جنگل ابر...&lt;br /&gt;تماس گرفتم گفت تنها کاری که می شود کرد دعاست...&lt;br /&gt;آخر هفته را ابر بودیم برای اطفای حریق در این جنگل و چه شاد که آتش سوزی تمام شده..&lt;br /&gt;باد وزیده و باز آتش ...&lt;br /&gt;گفت تنها کار دعاست که از دست هیچکدام از ما کاری ساخته نیست. اعتقاد هم که نداشتی آرزو می کنیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;br /&gt;خواستید به این &lt;a href="http://www.koohe-bozorg.blogfa.com/"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; سری بزنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-43885151048480099?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/43885151048480099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=43885151048480099&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/43885151048480099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/43885151048480099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_12.html' title='دعا/آرزو'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6334694193407560274</id><published>2010-12-07T08:48:00.001+03:30</published><updated>2010-12-07T08:49:51.827+03:30</updated><title type='text'>16 آذر</title><content type='html'>16 آذر رسید....&lt;br /&gt;شاید باید تبریک گفت، گرامی داشت، پاس داشت... هر چه می خواهید به عهده خودتان، فقط یادی کنیم در این روز از دوستانمان.مطصفی و چاملی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6334694193407560274?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6334694193407560274/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6334694193407560274&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6334694193407560274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6334694193407560274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/16.html' title='16 آذر'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-55892579563942139</id><published>2010-12-05T17:05:00.001+03:30</published><updated>2010-12-05T17:06:58.296+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>یک فنجان قهوه تلخ&lt;br /&gt;موسیقی تند&lt;br /&gt;نوشتن این تحقیق یا به قول خیلی ها پروژه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-55892579563942139?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/55892579563942139/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=55892579563942139&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/55892579563942139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/55892579563942139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_7020.html' title='...'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6257943437579973563</id><published>2010-12-05T12:17:00.000+03:30</published><updated>2010-12-05T12:21:05.630+03:30</updated><title type='text'>شروع دوباره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دختر گریه می کند، همینجور اشک هایش می ریزد، صندلی را جلو می کشم و می خواهم که حرف بزند، کل ماجرا را تعریف می کند و من نگاهش می کنم و گاه می بوسمش. می گویم به زمان واگذار کند که می گذرد و در این فاصله یا رابطه ترمیم می شود و یا تو آرام تر می شوی. به لجاجت می گوید که نمی خواهم زمان بگذرد کاش زودتر می مردم....گفتم یک چیزهایی هست که دست من و تو نیست و یکی از آنها همین زمان که می گذرد. گفت 4 سال پیش نه سه ماه و 7 ماه است که همه زندگیم بوده و حالا که خالی شده ام از همه چیز که کسی نیست و بعد مسیج هایش را نشان می دهد و می خواند و حرف ها را تک به تک می گوید و از اشتباهاتش و از اشتباهات مرد و ...&lt;br /&gt;می گوید که به توصیه دوستی فردی به من معرفی شده دودل است که برود مرد را ببیند یا نه، کل ماجرا عجیب است و من این را بهش می گویم با اینهمه اضافه می کنم من آدم محافظه کاری هستم و تو شاید بیشتر اما شاید لازم است که گاهی این مرزها را کمی دورتر ببریم. مردد بود، گفتم امتحان کن ما چیزی نداریم برای از دست دادن و تو با اینهمه خط قرمز گاهی لازم پا را فراتر بگذاری و صدای این آژیر که در سر او و من می پیچد، قبول می کند و قرار را می گذارد...&lt;br /&gt;گفت امروز اینهمه سکوت، گفتم خوب می شود کمی بی حوصله گی است که ترمیم می شود، حرف که می زند زیاد جواب نمی دهم و خودش آرام می شود، بعد مدیر به یک مهمانی دعوتم می کند من باز جواب نمی دهم...&lt;br /&gt;مدیرعامل کم حوصله است، پیغام می گذارم برای این کم حوصله گی اش ،کمی گرفته است و زیر این فشار که ... می گویم شاید لازم است حرف بزنیم، تشکر می کند که فشار مضاعفی نیستم. می گویم برای تشکر نبود. دعوتمان می کند برای هفته بعد خانه شان... قبول می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتر شده ام، این کم حوصله گی را می خواهم بگذارم برای بعد، تماس می گیرم به دوستی برای پروژه ای که قرار است انجام دهیم، اطلاعات لازم را می گیرم و بعد قراری برای بعدازظهر برای ملاقات با دوست دیگری و بعد فکر و فکر درباره این سئوال ها که گویا از یک شوخی و داستان ساده دارد می گذرد و بعد هم که این تحقیق. کلی کار برای انجام دادن دارم و انتظاری نیست برای شنیدن خبری که به عمد همه راه ها را می بندم. نوشتن نامه به یک دوست را هم انجام دادم و حالا می شود جدا از این بی حوصله گی که سعی می کنم زمانش را در روز تقلیل دهم به همه این کارها برسم....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6257943437579973563?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6257943437579973563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6257943437579973563&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6257943437579973563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6257943437579973563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_5495.html' title='شروع دوباره'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7195608543016586712</id><published>2010-12-05T08:58:00.000+03:30</published><updated>2010-12-05T09:04:36.276+03:30</updated><title type='text'>عادت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عادت کردن به هر چیزی سخت است وقتی بدانی که باید عادت کنی...&lt;br /&gt;مرد نگاه می کند، من همینجور اشک هایم  می ریزد، هیچ کاری نمی کند فقط نگاه می کند، نگاهش که می کنم فقط ته لبخندی و بعد می بینم که چشمانش را پاک می کند. حرف نمی زند و بعد سعی می کند خودش را سرگرم نشان دهد و من همینجور که کدوها را تکه تکه می کنم با آستینم اشک هایم را پاک می کنم و سنگینی نگاهش که باز به یک لبخند ختم می شود. می گوید بهتر است دراز بکشی اینجور بهتر است و پتو را مرتب می کند و من سرم را در بالش فرو می برم، می خواهم بخندم اما سوژه پیدا نمی شود، می گویم اگر معده ام زخم شود چه؟ می خندد، بلند می خندد و من می خندم... گفتم تمام شد این بی حوصله گی. خداحافظی کرد و رفت خانه شان... ساعتی دیگر یک پیام کوتاه که می پرسد بهتر شده ام و من بهتر شده ام و دارم تحقیق ام را جمع و جور می کنم.... شاید راست می گفت که اینقدر شکننده ام در برابر اینهمه حادثه... خب عادت می کنیم و وقتی عادت کردیم روزی خرق عادت که از این عادت بیرون بیاییم. مرد گفت کاش می شد لحظه ای از این بازی خلاص شوم و من گفتم فقط باید انگار بیرون پرید از این بازی که چنین ما را به بازیچه گرفته است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7195608543016586712?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7195608543016586712/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7195608543016586712&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7195608543016586712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7195608543016586712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post_05.html' title='عادت'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1373292021687381097</id><published>2010-12-04T08:58:00.003+03:30</published><updated>2010-12-04T09:05:41.095+03:30</updated><title type='text'>سرما</title><content type='html'>این سرماخوردگی که گاه فقط نشانه های آن است، گاه عود می کند، گاه تب و گاه فقط ساعتی به درازا می کشد.&lt;br /&gt;باز سرماخورده ام، صدایم کمی گرفته و در هر تماس تلفنی طرف پشت خط می پرسد اتفاقی افتاده و من می گویم چیزی نیست فقط یک سرماخوردگی...&lt;br /&gt;در جشن کتاب آرنت را باز می کنم و نخستین صفحه ها را می خوانم، قبلش سئوال ها را پیش خودم مرور میکنم، می شود 8 سئوال و بعد لیست مصاحبه شوندگان را می نویسم، هر کس را که سراغ دارم سعی می کنم در لیست بیاورم تا نتیجه بهتری بگیرم می ماند فقط یک گفت و گو با هر کدام تا که راضی شان کنم برای مصاحبه...&lt;br /&gt;صدای موسیقی در سرم می پیچد و من میان اینهمه همهمه، نه چیزی نیست فقط سرماخورده ام.&lt;br /&gt;گفت حالشان روبراه است، گفت ملاقات رفته اند و همه چیز خوب است... مصداق شاعر است حال همه ما خوب است، اما تو باور مکن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1373292021687381097?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1373292021687381097/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1373292021687381097&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1373292021687381097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1373292021687381097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='سرما'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3444867765603703507</id><published>2010-11-30T20:38:00.000+03:30</published><updated>2010-11-30T20:39:21.146+03:30</updated><title type='text'>شهلا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفت امشب شهلا را اعدام می کنند.&lt;br /&gt;من گفتم این بی انصافی است کاش مرد هم کمی از این بار را بر دوش می کشید.&lt;br /&gt;من یاد شهلا می افتم و هواخوری بند دو... شهلا می آمد با چارپایه کوچکش می نشست و برای ناصر آواز می خواند.&lt;br /&gt;تیمسار کفری می شد ومی گفت تو هنوز برای آن مرد می خوانی و شهلا قطره اشکی گوشه چشمش جمع می شد، باز می خواند و صدایش از همه سیم های خاردار می گذشت و بالا می رفت و ما گوش می دادیم و باز می خواند تا ساعت هواخوری تمام میشد.&lt;br /&gt;اول که وارد بند شدیم شهلا برای تفتیش بدنی آمد، صدایش می زدند به اسم و فامیل و من به این شباهت اسمی فکر می کردم و چه زود فهمیدم خود اوست که جیب هایم را می گردد و نگاهی با تعجب به تخم گل گوشه کوله ام می اندازد. حتی خودم فراموشش کرده بودم.&lt;br /&gt;صدایش می زدند زلیخای بند، یک بار تبریزی به طعنه چیزی درباره اش گفته بود که چرا تا الان زنده مانده، این حرف ها زیاد بود درباره زنان بند که چه کرده اند و چه می کنند با خواسته های... نمی شد هیچکدام از این حرف ها را باور کرد، تنها می شد پی برد که بند زنان چه الزاماتی دارد اگر مجرم باشی و خلاف سنگین باشد.&lt;br /&gt;شهلا باز کنار اتاق مدیر می آمد با همان چارپایه همیشگی، گاه صدای فریادش در هواخوری می پیچید، با اینهمه باید رعایت ادب را کرد و دانست که حبس سنگین ها محق ترند و همه حق را به آنها می دهند که این در زندان قانون است.&lt;br /&gt;گفت در خبرها آمده است که شهلا فردا اعدام می شود، من فکر کردم الان باید شهلا انفرادی باشد، شهلا به چه فکر می کرد الان و چاملی به چه فکر می کند درقرنطینه ای که امکان صحبت او را با همه گرفته اند. می بینی چاملی من با تو نمی توانم حرف بزنم، از من حق پرسیدن حال تو را گرفته اند، حتی نمی شود که بپرسم خوبی یا نه، نمی شود که با هم بخندیم به همه این روزها، نمی شود که من برایت از داستان های یواشکی دوستان بگویم و مسخره کنیم اینهمه میله را که به دورت کشیده اند، نمی شود از مصطفا بپرسم، نمی شود که بدانم چرا کتاب ها به او نرسیده، بازجو می گوید نپرس، می دانی که جرم است و من می گویم یک احوالپرسی ساده...&lt;br /&gt;می بینی چاملی فردا شهلا را می خواهند اعدام کنند و این در خبرها آمده است. خبرها چه تلخ شده است. باز صدایش می اید که ترانه می خواند برای مردی که رضایت داده است که او خفه شود. می گوید قضاوت نمی کنم. از چه رو تو قضاوت نمی کنی و قاضیان چنین سخت طناب را می فشارند. چطور می شود که تو قضاوت نمی کنی و دیگری به قضاوت می نشیند که دوستانی ،بهترین دوستانی بی هیچ مدرک و دلیلی در بند باشند و قضاوت می کند که احوالپرسی مرا انگیزه خوانی کند. باز راه می روم، باید تنها راه رفت، می بینی تنها که راه می روم سرم پر می شود از خیال.... بالا نمی روم آنقدر مرد که همه چیز نقطه شود که تو را بتوانم چونان نقطه ای از میان اینهمه میله بیرون بکشم و باز تپه ها باشد که نقطه ای بر آن دراز کشیده است و به آسمان نگاه می کند، آنقدر بالا نمی روم که زن باز کوه را بالا برود که باز با هم راه برویم و رازهایمان خرد و کوچک مان را برای هم بگوییم. نه هنوز برای بالا رفتن نوبت من نشده است. گفتم برگردی شاید هیچکدام نباشیم اگر حتی خانه ای نزدیک به پشت بام داشته باشیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3444867765603703507?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3444867765603703507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3444867765603703507&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3444867765603703507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3444867765603703507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_30.html' title='شهلا'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3719790185236408669</id><published>2010-11-28T13:15:00.001+03:30</published><updated>2010-11-28T13:23:04.339+03:30</updated><title type='text'>رونوشت</title><content type='html'>فکر می کنند گذاشتن این دست نوشته ها کار من است، اما کار من نبود. من خوانده بودمشان اما این من نبودم که آنها را گذاشتم اینجا که من نوشته هایت را با دستخط خودت خوانده بودم و همه به شکل عکس... همه چیز واقعی بود و تو در میان اینهمه خطوط و دست نوشته بودی و گاه خط زدی کلمه ای را و من جریان اندیشه ات را دنبال می کردم. این ارتباط بود که شکل می گرفت میان دستخط تو و  این صفحه با...&lt;br /&gt;گفتم از خودت بنویس تا من فرصت فرار را پیدا کرده باشم و از خودش می نوشت و من دقیقه به دقیقه این جریان اندیشه اش را دنبال می کردم، رونوشت برابر اصل را می دیدم و این جریان بالا آمدن از پله ها که به زنگی ختم می شد و بعد... زن دراز کشید ،گفت بمان و مرد تاکید کرد که قطار ساعت 9 حرکت می کند و رفت...&lt;br /&gt;داستان درباره چه بود؟ چقدر بد است که فیلم به چند زبان باشد و یک زبان زیرنویس نداشته باشد و تو آن زبان را ندانی و نصفه نیممه چیزی را درک کنی... رونوشت برابر اصل... آیا یک رونوشت خوب بهتر از اصل است این را در فیلم زن بود که می گفت و می خواست از مرد رونوشتی از مرد سال های پیش بسازد یا نه مرد بود که معتقد به رونوشت ها بود؟&lt;br /&gt;خسته و خالی و گیج... شاید همه اینها شرحی از این روزهای من است...&lt;br /&gt;یکی قرنطینه، یکی در اهواز، من میان اینهمه خیابان دراز که زود تمام می شوند، که ساعت به سرعت می گذرد و تمام... گفتم کاش خیلی چیزها نوبتی نبود.&lt;br /&gt; همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3719790185236408669?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3719790185236408669/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3719790185236408669&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3719790185236408669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3719790185236408669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_28.html' title='رونوشت'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7466137051197237217</id><published>2010-11-27T09:36:00.002+03:30</published><updated>2010-11-27T09:47:35.514+03:30</updated><title type='text'>مصطفا</title><content type='html'>خواندن دست نوشته هایت از میان اینهمه خبر از اینهمه آدم....&lt;br /&gt;گفتم نامش از میان اینهمه نام برای من آشناست و همین می شود که در میان اینهمه دست نوشته، باز دیدن نامش، خواندن نوشته هایش، می گوید گریه نکن خواهر من، اما برادرم خواندن این دست نوشته ها... هیچ ننوشته که بخواهد اشکی درآورد و ترحمی را برانگیزد.دوست من اما من یادم هست شنیدن خاطره هایت از روستا را.. دوست من یادم هست مسیر میدان امام تا راه آهن را... یادم هست مسیر آذربایجان تا ولیعصر را و یادم هست همه آن حرف ها و خنده ها را...گیرم من جنبه بازی مافیا را نداشته باشم. زود برمی گردی مرد می گوید همه آرزویم بازگشت اوست و می دانم که باز می گردی باز با همان خنده ها و از معروفیت خود برایمان داستان ها می گویی.&lt;br /&gt;راستی دیروز امامزاده طاهر بودیم، یک شعر سهم تو بود و شایسته تو از میان اینهمه شعر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7466137051197237217?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7466137051197237217/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7466137051197237217&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7466137051197237217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7466137051197237217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_27.html' title='مصطفا'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7566958402749089331</id><published>2010-11-25T22:56:00.004+03:30</published><updated>2010-11-25T23:04:03.395+03:30</updated><title type='text'>دست نوشته های ضیا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;(به نقل از کلمه و برگرفته از فیس بوک)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه: خواندن دست‌ نوشته‌های یک زندانی سیاسی، به خودی خود کار جذابی است. اما اگر این دست‌نوشته‌ها زنده، تازه و ناظر به رخدادها و مسائل سیاسی و اجتماعی اخیر باشد، جذابیت آن دوچندان می‌شود. شاید عادت بسیاری از ما پیش‌تر این بود که چنین یادداشت‌هایی را بخشی از گذشته به حساب می‌آوردیم و به عنوان متن تاریخی مطالعه می‌کردیم. اما در یک سال و نیم اخیر و با ظهور جنبش سبز، در کنار دهها و صدها تغییری که در پیرامون ما ایجاد شده، شاهد تبدیل یادداشت‌های زندانیان به متن‌های سیاسی زنده و حامل اندیشه‌ها و دیدگاههای غالبا تازه و پویا هستیم؛ همچنان که شاهد آشتی عشق و محبت با سیاست و تبدیل یادداشت‌های شخصی- خانوادگی سیاست‌ورزان به متن‌های عاطفی- سیاسی (آنچه در ادبیات رسانه‌های سبز، «دل‌نوشته» نامیده می‌شود) هستیم و یا بخشی از متن‌ها و ادبیات سیاسی فعال و به‌روز، به یادداشت‌ها و نامه‌های زندانیانی اختصاص پیدا کرده که دستگیری و حبس هم نتوانسته قلم و ذهن آنها را به بند بکشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از این تصویر دستخط یادداشت های سید ضیاء نبوی در زندان کارون اهواز با عنوان "تکه پاره های زندگی" منتشر شده بود:؛&lt;br /&gt;http://www.facebook.com/album.php?aid=244954&amp;amp;id=262310046685&lt;br /&gt;ضیاء نبوی در این دست‌نوشته‌ها، در بیست صفحه به مباحث مختلفی، از خاطرات شخصی تا روایت سرگرمی‌های زندانیان در اوین و از تحلیلهای سیاسی تا دیدگاههای شخصی، پرداخته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون متن کامل تایپ شده ی این یادداشت ها در سایت کلمه قرار گرفته است:؛&lt;br /&gt;http://www.kaleme.com/1389/09/04/klm-39066&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«تکه پاره های زندگی …»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکه پاره های زندگی&lt;br /&gt;روح من بیکار است، درز آجرها را، قطره های باران را می شمارد&lt;br /&gt;چرا می نویسم؟&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------&lt;br /&gt;صفحه 1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- نوشتن، چرا و چگونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فکر می کنم برای این سئوال که «چرا انسان کاری رو انجام می ده؟» سه دسته دلیل می شه ارائه کرد. دسته ی اول همان مقاصد و منظورهای آگاهانی ایه که انسان به خاطر اونها دست به عمل می زنه و اگر از او دلیل کارش رو بپرسی در جواب عنوان می کنه. دسته ی دوم مجموعه عوامل ناخودآگاهیه که در انسان عمل می کنه. ناخودآگاهی که ممکنه فردی یا جمعی باشه و هر حال نکته مهم اینه که انسان موقع عمل به اون اشراف نداره، اگر چه در طولانی مدت ممکنه کمی سر از کارش در بیاره! اما دسته ی سوم در واقع دلیل نیستند و بیشتر شبیه توضیح اند. حقیقت اینه که در زندگی لحظاتی پیش میاد که انسان احساس می کنه هیچ ضرورتی در انجام هیچ کاری نمی بینه و به معنی دقیق کلمه بیکاره و به قول سهراب سپهری: «روح من بیکار است، درز آجرها، قطره های باران را می شمارد …». من شخصا به چنین موقعیت هایی خیلی علاقه مندم و فکر می کنم در چنین شرایطی، انسان بهتر از هر زمانی می تونه خودش، دیگران و محیط اطرافش رو ببینه. در چنین شرایطی، معمولا انسان در بستری از عدم جدیت دست به عمل می زنه و به راحتی هم می تونه عملش رو تغییر بده و یا تصحیح کنه … بگذریم. این مقدمه رو برای این آوردم که برم سراغ این سئوال که چرا می نویسم؟ بدیهیه که وقتی میخوام دلایلم رو بنویسم، از دسته دلایل اولی که در بالا آوردم استفاده کنم و کاری به دو دسته ی دیگه نداشته باشم، اگر چه خیلی هم تاثیرگذار باشند. دلیل اولی که من فکر می کنم به خاطرش می نویسم، اینه که می خوام دیده بشم و شاید هم مطرح بشم (گر چه گاهی فکر می کنم با چنین نوشته ای جز به حماقت و دیوانگی نمی شه شهره شد!) و فکر می کنم که این نکته ایه که نمی شه انکارش کرد و تصور نمی کنم که اشکالی داشته باشه. مشکل اونجاست احتمالا که یک انسان تمام زندگی اش رو صرف این بکنه که دیده بشه، اون هم نه آنطوری که واقعا هست! گر چه به چنین آدمی هم نباید سخت گرفت … دلیل دوم اینکه من دلم میخواد با دوستانی که در بیرون از زندان دارم و همچنین کسانی که ممکنه چنین متنی براشون ارزش خوندن داشته باشه، ارتباط داشته باشم و بر عکس کسانی که معتقدند برای دل خودشون می نویسند. من فکر نمی کنم که انسان بتونه چیزی بنویسه، بدون اینکه مخاطب خاص یا عامی رو در نظر داشته باشه. دلیل سوم اینکه گاهی انسان احساس می کنه که بین واقعیت رسمی و به ظاهر بدیهی یا چیزهایی که خودش درک می کنه، شکافی وجود داره و این شکاف و تمایز&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;بعضی چیزها در ذهن آدم هست که به آدم زور می گه و تا زمانی که نوشته نشه، انسان از شرش خلاص نمی شه&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;صفحه 2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی انسان احساس می کنه که بین واقعیت رسمی و به ظاهر بدیهی یا چیزهایی که خودش درک می کنه، شکافی وجود داره و این شکاف و تمایز هر چقدر که بیشتر باشه، اصرار آدم به نوشتن هم بیشتر می شه و دلیل آخر اینکه بعضی چیزها در ذهن آدم هست که به آدم زور می گه و تا زمانیکه نوشته نشه، انسان از شرش خلاص نمی شه و نمی تونه به چیز جدیدی فکر کنه. در واقع نوشتن اینطور مسائل باعث می شه از وضعیت ذهنی که در اون هستیم، سریعتر عبور کنیم و به موقعیت جدیدتری برسیم … اما در مورد شیوه ی نوشتن هم توضیحی بدم؛ در واقع این نوع نوشتن یعنی استفاده از زبان محاوره و بیان نمودن هم زمان وقایع و تفاسیر، به نوعی واکنش نشان دادن به مشکلاتی یه که پیش از این در نوشته هام داشتم و البته هنوز هم دارم. یکی از این مشکلات اینه که من احساس می کنم موقع استفاده از زبان رسمی، دارم برای همه ی آدم ها قاعده می گذارم و چیزهایی که با این زبان می گم، حتما باید منطقی باشه و مشروعیت بین الا زمانی داشته باشه. زبان محاوره این ویژگی رو داره که مشروعیت تک ذهنی داره و مخاطب احساس می کنه که نویسنده فقط از تصورات شخصی خودش می گه و اگر هم چیز احمقانه ای توی صحبت هاش باشه، حداقل حد و حدود خودش رو می دونه که حماقت خودش رو به دیگران تعمیم نده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل دیگه ای که من موقع نوشتن دارم اینه که نکاتی که در یک موقعیت و در دوره ای از زندگی به نظرم کاملا منطقی و بدیهی می رسند، در زمان و مکان دیگه معمولا اینطور نیستند و حتی گاهی مسخره و خنده دار هم به نظر می رسند و این نکته باعث می شه که آدم به سختی بتونه با گذشته ی خودش و نوشته ها و گفته هاش تعیین تکلیف کنه، بنابراین تصمیم گرفتم، با مقید کردن افکارم به موقعیت و زمانی که در آن هستم و همچنین توضیح وقایعی که افکارم به اون ارجاع دارند، این مسئله رو تا حدی حل کنم و در ضمن به مخاطب هم کمک کنم، راحت تر با این مطالب همراهی و همدلی کنم، چرا که بسیاری مطالب هستند که در ابتدا کاملا مهمل و پرت و پلا به نظر می رسند اما با توضیح مختصری در مورد وضعیت نویسنده و شرایطی که در آن هست، همه ی مطالب معنا پیدا می کنه و رمزگشایی می شه … یک نکته هم در مورد شیوه ی خواندن متن بگم و اون اینکه؛ شماها رو نمی دونم، اما خودم هر وقت که متنی رو می خونم این احتمال رو همیشه در ذهن خودم دارم که نویسنده ممکنه به مخاطب دروغ بگه و شاید هم به خودش و در کل می شه گفت روانشناسی کردن نویسنده و شاید هم تلاش برای فهمیدن شخص خودش، برام معمولا مهم تر از خود اثره و گر چه می دونم این امر در بین اهل ادب خیلی زشت و مذمومه اما خب این عادت دست از سرم برنمی داره …! به هر حال می خواستم بگم که نمی دونم شما چقدر به صداقت و یا سلامت نویسنده در نوشتن این متن باور دارید، اما باید اعتراف کنم که شخصا به وجود چنین خصوصیاتی در متن خودم، چندان اطمینانی ندارم … !؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;حکم بدوی و واکنش ها...&lt;br /&gt;ــ سید خدا می دونه چه حبسی رو به چه کسی بده، دیده ظرفیت حبس کشیدنت بالاست، حبس سنگینه رو داده به تو!؛&lt;br /&gt;ــ غلط بکنم اگه ظرفیت این یکی رو داشته باشم دیگه!؛&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 3&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- حکم بدوی و واکنش ها …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که از ابلاغ حکم اولیه برگشتم، تعدادی از دوستان زندانی زیر راه پله های ورودی بند ۳۵۰ دورم را گرفته بودند و منتظر بودند که من عدد حکم رو بگم و من هم که عدد دور از ذهنی رو در پاسخ داشتم، ازشون خواستم که حدس بزنند. حدس ها متفاوت بود، از تبرئه تا ۶ سال و من هم همه ی گزینه ها رو رد می کردم. یکی از بچه ها که فهمیده بود حکم سنگینی گرفته ام و به همین خاطر دارم قضیه رو کش می دم، حدس خیلی بدبینانه ای زد تا نهایتش رو گفته باشه و من هم به بازی خاتمه بدم. واسه همین گفت: ۱۱ سال! من هم در جواب گفتم: نخیر ۱۵ سال که ۱۰ سالش تبعید به ایذه ست به علاوه ۷۴ ضربه شلاق!! چهره بچه ها در واکنش به این حکم واقعا دیدنی بود. البته مطمئنا نه به اندازه ای که چهره ی من موقع رویت حکم تماشایی بود! یادم هست چند روز قبل از ابلاغ حکم توی روزنامه خونده بودم که حکم تعدادی زیادی از متهمین انتخاباتی صادر شده و حدود این احکام از برائت تا ۱۵ سال حبسه و چقدر دلم سوخته بود برای کسی که از بین اینهمه جمعیت، حکم ۱۵ سال رو گرفته. البته در جریان فعالیت های دانشجویی تقریبا برام عادت شده بود که بیشتر از بقیه هزینه بدم. وقتی همه تذکر می گرفتند، من توبیخ می شدم. وقتی همه توبیخ می شدند من ترمم معلق می شد. وقتی ترم بقیه تعلیق می شد، من ستاره دار می شدم. سال ۸۶ وقتی که بازداشت شدیم، اینکه مرا بیشتر از بقیه نگه داشتند برام منطقی بود. اما این یکی دیگه خیلی خنده دار بود. بین این همه متهم توی انتخابات و توی مملکت به این بزرگی باز هم حکم سنگین نصیب من شده بود! البته اعتراف می کنم که میل به متفاوت بودن از بچگی توی من بوده و این حکم با همه ی بدبختی هاش، این فایده رو داشت که احساس خاص بودن در من تشدید بشه و از این نظر ارضاء بشم! چند روز بعد از این قضایا، امیر حسین توکلی من رو در حال خندیدن دیده بود و گفت: «سید، خدا می دونه چه حبسی رو به چه کسی بده، دیده ظرفیت حبس کشیدنت بالاست، حبس سنگینه رو داده به تو …!» من هم در جواب گفتم: «غلط کرده باشم اگه ظرفیت این یکی رو داشته باشم دیگه!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از دریافت حکم، اولین چیزی که به ذهنم رسید نوشتن نامه ای سرگشاده به رئیس قوه قضاییه بود. از این کار دو تا منظور داشتم که هر دو به یک اندازه برام مهم بودند. اولین قصدم کاملا حل مسئله ای بود و می خواستم با نوشتن دفاعیه ای برای رئیس قوه، مجابش کنم که نگاهی به پرونده ام بندازه و فعالیت هام در عرصه ی عمومی بود. مخاطب اصلی این قسمت هم دوستان دوره ی دانشجویی، ستاره دارها و محرومین از تحصیل و اساسا هر کی بود که به نحوی با هم فعالیت مشترک داشتیم. آخه سکوت کردن در برابر اتهام ارتباط با مجاهدین دقیقا مثل این بود که بپذیرم...؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;شب بازداشت:ـ&lt;br /&gt;ــ برخوردشون چطوره، ممکنه ما رو بزنند؟&lt;br /&gt;ــ برخوردشون محترمانه است و دست به کسی نمی زنند... و به او تضمین دادم که بعد از یکی دوتا سوال آزادش می کنند&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اون فرد 5 ماه بدون هیچ دلیلی و با یک جلسه سوال و جواب مختصر در بازداشت بود تا روزی که حکم برائتش رو از دادگاه گرفت... امیدوارم معذرت خواهی من رو به جای وزارت اطلاعات بپذیرند!؛&lt;br /&gt;---------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 4&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکوت کردن در برابر اتهام ارتباط با مجاهدین دقیقا مثل این بود که بپذیرم در تمام دوران فعالیت های دانشجوئی به دوستان دانشجو و علی الخصوص بچه های ستاره دار دروغ گفتم و از آنها سوء استفاده کردم. اگر چه دوستان نزدیکم بواسطه شناختی که از من داشتند مطمئنا این اتهام رو باور نمی کردند. اما در مورد کسانی که دورادور ارتباط داشتیم، اگر تصور خطائی می داشتند، نمی شد خرده گرفت. برای همین در اون نامه تقاضا کردم تمامی محتویات پرونده ام، از بازجویی ها تا مدارک و شواهد، همگی در اختیار رسانه ها قرار بگیرند و منتشر شوند تا شکی هم در این مورد باقی نمونه. یادم هست در دوران بازجویی روی مسئله ی سابقه ی فعالیت های دانشجویی و ارتباطاتی که داشتم و تهدیدی که این اتهام متوجه اونها می کرد، خیلی حساسیت نشون داده بودم و بازجوهای من مثل اینکه تصمیم گرفته بودند در هر موردی که من حساسیت دارم، خلاف میلم عمل کنند! مسئله ی دیگه ای هم که خیلی در موردش حساسیت نشون داده بودم افرادی بودند که به صورت کاملا اتفاقی به همراه من در منزل یکی از دوستان بازداشت شدند. از اون ۷ نفر، عاطفه نبوی فقط به جرم شرکت در تجمع ۲۵ خرداد و با اتهام اجتماع و تبانی به ۳ سال حبس قطعی محکوم شد و هنوز توی زندانه و ۶ نفر دیگه با اینکه محکوم نشدند، اما روی هم بیشتر از ۵۵۰ روز بدون هیچ دلیلی بازداشت بودند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در طول بازجوئی ها و علی الخصوص از زمانیکه به حساسیتم در این مورد پی بردند، مدام این قضیه رو به روم می آوردند و می گفتند «می دونی چند نفر به خاطر تو، بیگناه توی زندونند، می دونی خانواده هاشون می خوان از تو شکایت کنند، می دونی اگه آزاد بشی کمترین کاری که می کنن، تف کردن توی صورتته! … بیا و کاری کن که آزاد بشن …». البته هنوز اینقدر عقل برام باقی مونده بود که بدونم کاری که اونها مورد نظرشونه، نه گشایشی در کار دوستانم ایجاد می کنه، نه به درد من می خوره و نه کمکی به بازجوهاست، البته اگر درست نگاه می کردند! یکی دیگر از نکات جالبی که یادم مونده، شب بازداشت بود. در اون لحظات وقتی سوار ماشین مون می کردند، یکی از دوستان که شناختی از وزارت اطلاعات نداشت ازم پرسید: «برخوردشون چطوره؟ ممکنه ما رو بزنند؟» من هم که به خاطر برخوردهای پیشین ام با وزارت اطلاعات، همیشه به وزارت حسن ظن داشتم، از وزارت تعریف کردم و گفتم برخوردشون محترمانه است و دست به کسی نمی زنند و به او تضمین دادم که بعد از یکی دو تا سئوال جواب آزادش می کنند و من هم حداکثر چند روز توی بازداشت می مونم. حتی شماره تماس دوستم را به یکی از بچه ها دادم و گفتم برگشتی خونه، بهش زنگ بزن و فقط خبر بازداشتم را به او بده و باور کنید اون فرد، ۵ ماه بدون هیچ دلیلی و با یک جلسه سئوال و جواب مختصر در بازداشت بود، تا روزی که حکم برائتش رو از دادگاه گرفت و نمی دونم وقتی بعد از ۵ ماه برگشت خونه، شماره ی دوستم یادش بود یا نه …!! فقط امیدوارم معذرت واهی من رو به جای وزارت اطلاعات بپذیرند …!؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;خواب...؛&lt;br /&gt;خواب دیدن هم در زندان تفاوت خاص خودش رو با بیرون داره، چون تنها زمانیه که می شه احساس ازادی کرد&lt;br /&gt;------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 5&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳- خواب …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از خصوصیاتی که تحمل حبس رو کمی آسون می کنه، خواب خوب داشتنه و البته چیزی که می تونه زندان رو تبدیل به جهنم کنه، بد خواب بودنه. حقیقت اینه که شرایط فیزیکی زندان و همینطور وضعیت روحی زندانی برای خواب راحت مناسب نیست. تخت ها کوچیک و نامناسب اند، سکوت و تنهایی وجود نداره، زندانی در طول روز کاری نداره و معمولا ذهنش درگیر خیالات ناخوشاینده … و خیلی مسائل دیگه که باعث می شه خواب راحت در زندان کم پیدا بشه. با همه ی اینها که گفتم، باز هم در زندان به کسانی برخوردم که در شبانه روز ۲۰ ساعت می خوابند! برای شخص خودم خواب در زندان و بیرون اون به جز زمان کمی که به میزان اون اضافه شده، تغییر و تفاوتی نداشته و از این لحاظ بهم بد نگذشته. حتی زمانیکه در بند ۲۰۹ بودیم یکی از هم اتاقی ها به اسم هادی به این خاطر که بعضی شب ها توی خواب می خندیدم، بهم لقب «سید خندان» داده بود! خواب دیدن هم در زندان تفاوت خاص خودش رو با بیرون داره، چون تنها زمانیه که می شه احساس آزادی کرد. یکی از بهترین خواب هایی که در زندان دیدم، زمستان ۸۸ و در بند ۳۵۰ اوین بود. قبل از اینکه خواب رو تعریف کنم، شاید بهتر باشه از تجربیاتی که خواب به اونها ارجاع داده هم مختصری بگم. من از بچگی تابستونها رو توی روستا و پیش پدربزرگ و مادر بزرگم می گذروندم و از اونجا که این تجربه برام خیلی لذت بخش بود با بزرگ شدن هم این عادت در من ترک نشده و شاید تشدید هم شد. شاید از ۸ یا ۹ سال پیش بود که عادتی در من پیدا شد و اون اینکه نزدیکی های غروب هر وقت که بیکار بودم از جاده ی خاکی کوچیکی که از وسط آبادی می گذشت به سمت مزارع قدم می زدم و بعد از طی مسیری نزدیک یک کیلومتر روی تپه ی کوچیکی دراز می کشیدم و به افق و کوههای صخره ای روبروم نگاه می کردم. در طول این قدم زدن ها و دراز کشیدن ها مسائل و اتفاقات گذشته یا روز رو در ذهنم مرور می کرد. گاهی هم پیش می اومد که اصلا به چیزی فکر نمی کردم و فقط تماشا می کردم، تماشای مطلق! منظورم از تماشای مطلق اینه که سعی می کردم که تمامی افکار، مفاهیم و اسامی رو از ذهنم پاک کنم و حتی فراموش کنم که چی هستم. در واقع می خواستم فقط و فقط «چشم» باشم! اینکه در اون لحظات اطرافم را چطور می دیدم ناگفته بماند که نمی خوام بعد از تحمل ۱۰ سال حبس به تیمارستان انتقالم بدهند. اما یک نکته ی کوچیک بگم و اون اینکه احساس می کردم می تونم توی زمین شیرجه بزنم! اساسا همین احساسات و تفاوتش با واقعیت مستحکم و بدیهی در زندگی هر روزه با دیگران باعث شد که به اون دسته از نظریه های جامعه شناسی که واقعیت رو یک ساخته ی اجتماعی و ذهنی و محصول زیست هر روزه با دیگران می دانستند، مثل «جامعه شناسی پدیدارشناسانه» ...؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;چه مدت زیادیه که نتونستم درست و حسابی طبیعت رو تماشا کنم...؛&lt;br /&gt;------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 6&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ... و «کنش متقابل نمادین» علاقه مند بشم … بگذریم، بحث خوابی بود که دیدم و اون خواب از این قرار بود که؛ «غروب روزی در روستا بود و از ناپدید شدن خورشید، چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود. به نظر می رسید شخصی از نزدیکان فوت کرده، چون اعضا خانواده و بستگان در حال رفتن به سمت قبرستان کوچیک روستا بودند و من هم فاصله ی چند متری از پشت سر اونها حرکت می کردم. اینکه چه کسی مرده بود، برام اهمیتی نداشت، گر چه حسی قوی به من می گفت که جنازه متعلقث به خودمه و این منم که مردم. اما باز هم مسئله مهمی نبود. اصلا حوصله ی همراهی با جمع رو نداشتم و راستش رو بخواهید، از بچگی توی چنین مراسمی دچار بحران می شدم. چون خنده ام می گرفت و تعارف درست و حسابی هم بلد نبودم و این مسائل هنوز هم کم و بیش ادامه داره. بنابراین در اون لحظات وقتی دیدم کسی حواسش به من نیست، از جمع جدا شدم و رفتم روی تپه کوچیکی، همون اطراف دراز کشیدم و دستهام رو زیر سرم گذاشتم و مشغول تماشای اطراف شدم. قرص ماه تقریبا کامل بود و روی کوهی صخره ای به صورت مماس ایستاده بود. از اون لحظاتی که آدم احساس می کنه ماه شبیه بادکنکه و ممکنه با کشیده شدن روی سطح زبر کوه بترکه … چشم هام رو به این طرف و اون اطراف می چرخوندم تا همه جا رو دقیق ببینم. تصویری که می دیدم به شدت واضح بود و حتی بیشتر از واقعیت! به این فکر می کردم که چه مدت زیادیه که نتونستم درست و حسابی طبیعت رو تماشا کنم و برام سئوال شده بود که چرا اینهمه وقت از این نعمت محروم بودم، گزینه زندان کاملا از ذهنم حذف شده بود و با این حال کاملا احساس می کردم که هوشیارم و حتی زیادی هوشیار بودم، شاید هم بیشتر از واقعیت! باور کنید اگر بخوام لحظات اون خواب رو با بیداری بسنجم، اون یک سوپر واقعیت بود! احساس می کردم که چیزی بین نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه در اون حالت گذروندم چون هوا کاملا تاریک شده بود و ماه هم کمی حرکت کرده بود. کم کم احساس خواب آلودگی کردم و بالاخره همون جا خوابم برد …» و اینطور بود که از خواب بیدار شدم …؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 7&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ۴- عاشورا و خشونت …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز عاشورا در بند ۳۵۰ روز خاصی بود. تماس های تلفنی که بچه ها از ابتدای صبح گرفته بودند نشون می داد که خیلی از معترضین و به قول معروف سبزها توی خیابون اند و این برای من و اکثر بچه های زندانی خوشحال کننده بود. چرا که شخصا خودم رو منتقد وضعیت موجود می دونستم و از طرفی حضور نمادین در خیابان رو هم شیوه ی اعتراضی کاملا مدنی می شمردم. اما مسئله از جائی آغاز شد که خبر رسید درگیری های خیابانی شکل گرفته و تعداد زیادی کشته و زخمی شدند. اینجا بود که میل به عدم خشونت هم در من بیدار شد و جدلی بین این میل و حس اعتراض به وضع موجود در من شکل گرفت. عدم خشونت از معدود باورهایی بوده که در طول زندگی ام و با گذر زمان در من مستحکم تر شده، درست به عکس دیگر باورها در حوزه ی سیاست، فلسفه و اخلاق که هر چه می گذره در نظرم بی اعتبارتر و متزلزل تر می شن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادمه، توی دوره ی دبستان و راهنمایی اگه با کسی مشکل پیدا می کردم و یا کسی به من زور می گفت من هم کسی نبودم که از دعوا پرهیز کنم و توی کتک خوردن و کتک زدن هم کم بیارم. اما از دوره ی دبیرستان به بعد دعوا کردن رو به صورت کامل گذاشتم کنار و به این نتیجه رسیدم که سیاست بی توجهی و قطع ارتباط هم فایده اش بیشتره و هم هزینه اش کمتره! در دوره دانشجویی و از سال دوم و سوم بود که کم کم فهمیدم قطع ارتباط با دیگران هم چیزی کم از خشونت نداره و در طولانی مدت، همین عدم ارتباط و شکاف های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی … به راحتی می تونه بسترساز خشونت بشه. برای همین تصمیم گرفتم تا جائی که امکان داره از روی عمد ارتباطم رو با هیچ فردی به صورت عام و با هیچ گروه و مرام سیاسی و فرهنگی به صورت خاص قطع نکنم. در راستای همین سیاست گفتگو و نزدیک شدن به مخالفین بود که روزی با بچه های انجمن اسلامی رفتیم دفتر بسیج دانشگاه تا با هم صحبت کنیم و ببینیم اگر نقطه اشتراکی داریم، برنامه و فعالیت مشترکی از دلش درآریم. وای که چقدر بچه های بسیج تعجب کرده بودند، احتمالا فکر می کردند برای اشغال دفترشون اومدیم …! بگذریم، صحبت عاشورا و اعتراضات خیابانی بود. سئوال اینجاست که «با مشکل خشونت در اعتراض های خیابانی چه باید کرد و حضور در خیابان در چه صورتی مجاز است؟». البته خیلی روشنه که اگر طرفین یعنی معترضین و نیروهای انتظامی به قاعده ی عدم خشونت پایبند باشند هیچ مشکلی پیش نمی آد و همه چیز درسته. همچنین اگه هر دو طرف قائل به اعمال خشونت باشند، باز هم تکلیف معلومه، چون همه چیز غلطه و نیازی به فکر کردن و تحلیل کردن نداره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل و مسئله در اون موقعیتیه که معترضین قصد برگزاری تجمعی آرام و مدنی را داشته باشند و نیروهای امنیتی و انتظامی در پی اعمال خشونت برآیند. در چنین وضعیتی تکلیف چیه؟ به نظر من در چنین شرایطی، پارامترهایی مثل میزان خشونت&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 8&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من در چنین شرایطی، پارامترهایی مثل میزان خشونت و نسبت جمعیت تعیین کننده اند. اگر این دو عامل طوری عمل کنند که قاعده ی بازی مسالمت آمیز و غیرخشن باقی بمونه، می شه حکم به مجاز بودن چنین تجمعی داد ولی اگر قاعده ی بازی خشن بشه، در اون صورت مطمئنا حاصلی جز خسران و زیانکاری نداره. چون وقتی بازی به قاعده خشنه، کسی بازی رو می بره که زورش بیشتر باشه و در ضمن بیرحم تر باشه و پیروز این میدان مطمئنا بویی از دموکراسی نبرده! … حالا بیایید حالت های ممکنی که این دو عامل ایجاد می کنند رو بررسی کنیم: یک حالت اینه که عامل انتظامی قصد استفاده از سلاح گرم رو داشته باشه، به نظر من در چنین شرایطی حضور در خیابان حماقته. چون اسلحه قاعده ی خشونت ورزیدن رو به همه حتی رئوف ترین انسان ها تحمیل می کنه و لذا همواره باید از چنین وضعیتی اجتناب کرد. اما اگر نیروی انتظامی به سلاح های سرد متعارف مجهز باشه در این حالت، پارامتر جمعیت تعیین کننده است. اگر نسبت جمعیت معترضین به نیروی انتظامی خیلی زیاد باشه، نیروی انتظامی اجازه و توانایی استفاده از خشونت رو پیدا نمی کنه و اگر هم چنین تلاشی بکنه، بواسطه ی جمعیت زیاد معترضین و احساس قدرت و موضع بالائی که در آنها وجود داره، از طرفی اگر نسبت نیروی انتظامی به معترضین خیلی زیاد باشه، لین بار نیروی انتظامی است که در موضع قدرته و به همین دلیل از موضع بالا و کنترل شده رفتار می کنه و معترضین هم بواسطه ی موضع ضعفی که دارند به راحتی میدان را خالی می کند و حداقل اینکه در پی مقابله به مثل و برخورد خشن برخی آن و با زهم به احتمال زیاد خشونت تبدیل به قاعده نمی شه. اما اگر دو طرف در نسبت قوای معتدلی باشند، در این حال معترضین با اینکه قصد اعمال خشونت ندارند، اما از اونجا که نه در موضع قدرتند که ببخشند و نه در موضع ضعف که میدان رو خالی کنند، ممکنه در پی مقابله مثل و اعمال خشونت متقابل بربیایند و طرفین خشونت رو به عنوان روش مواجهه با یکدیگر بپذیرند و این همان جنگ است. من فکر می کنم در روز عاشورا اتفاقی از این دست رخ داد و چه خوب شد که تجمعی از این دست دیگه رخ نداد و این بازی متوقف شد …؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;فقط یک زندانی می تونه بفهمه که جا به جائی و انتقال در زندان چقدر آزاردهنده است...ـ&lt;br /&gt;------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 9&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵- انتقال و مشکل ارتباط …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط یک زندانی می تونه بفهمه که جابه جایی و انتقال در زندان چقدر آزار دهنده ست! برای کسانی که زندان رو تجربه نکردند شاید باورش سخت باشه که زجر ناشی از جابه جا شدن در زندان، خیلی بیشتر از حبس کشیدنه! جدای از مشکل هماهنگ شدن فیزیکی و جا افتادن در محیط جدید، یک مسئله ی دیگه هست و اون مشکل ارتباط گرفتنه. علی الخصوص برای زندانیان سیاسی که در بیرون از زندان هم در مورد رابطه هاشون گزیده و سختگیرانه عمل می کنند. زندگی در زندان، مثل زیستن در وضعیت های اضطراریه. به همین دلیل احساسات افراد خیلی شکننده است و وابستگی ها معمولا عمیقه. توی زندان دوست پیدا کردن کار سختیه به این دلیل ساده که جمعیتی که می شه از توش انتخاب کرد، خیلی محدوده و بنابراین اگر آدم درست و حسابی به پستمون بخوره معمولا قدرش رو می دونیم. اینها رو برای این آوردم که بگم چه حس بدی در بند ۳۵۰ بود وقتی که عبدالله مومنی، مسعود باستانی، محمد رضا نوربخش، محمد رضا رجبی، آقایان خانجانی و آقائی و کرمی رو از ما جدا کردند. لحظات خداحافظی خیلی تاثربرانگیز بود. دو هفته ای بود که از قضایای عاشورا می گذشت و در آن روزها هنوز به زندان عادت نکرده بودیم و ملزومات زندگی یک زندانی رو نپذیرفته بودیم. از طرفی افرادی که از جمع ما جدا می شدندف همه افراد تاثیرگذاری در بند بودند و عدم حضورشون خلاء بزرگی در بند ایجاد می کرد. ناراحتی شخص خودم زمانی بیشتر شد که فهمیدم مسعود باستانی رو به رجائی شهر انتقال دادند و این خیلی ناجوانمردانه بود! وقتی از میان یک جمعیت زیاد، اتفاق بدی برای یک نفر می افته خیلی حس بدی به انسان دست می ده، به این خاطر که در اعماق احساس تاسفی که نسبت به اون اتفاق داره اگر صادقانه نگاه کنه، نوعی خوشحالی هم وجود داره و اون هم به این خاطره که خودش جای اون فرد نبوده ! و این وضعیت نوعی حس دین و وامداری رو در انسان ایجاد می کنه. یادم هست روزی که نامه ی انتقال و تبعیدم اومد، حداقل از این لحاظ خوشحال بودم که با مسعود و دیگر کسانی که تبعدی شدند تصفیه حساب کردم! نمی دونم چند روز از اون قضایا گذشته بود که دکتر زیدآبادی رو هم از ما جدا کردند. اما یک چیز رو کاملا به خاطر دارم و اون اینکه این بار خودم بیشتر متاسف بودم. دکتر زیدآبادی شخصیت جذابی داشت و چند تا ویژگی مثبت رو با هم در خودش جمع کرده بود که خیلی کم اتفاق می افته. اولین ویژگی خوش روئی و خوش برخوردی این انسانه که با دموکرات منشی شخصیتی اش کامل می شه. دوم نگاه انتقادی معتدل و ریزبینانه اش به وضعیت موجوده که از عناصر هیجانی و نمایشی هیچ خبری در اون نیست.&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;اهل هیچ نوع محافظه کاری هم نبود یادم نمی ره روزی که به رئیس سازمان زندانها جلوی زندانیها گفت که: با ما خوب رخورد کنید تا اگه یک روز جامون با هم عوض شد، ما هم با شما خوب برخورد کنیم!؛&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;تاسفم بیشتر از اینکه ناشی از آشنایی نصفه نیمه مون باشه، بابت این بود که این افراد رو توی زندان ملاقات می کردم...!؛&lt;br /&gt;--------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 10&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم، توان تجزیه و تحلیل و هوش بالاست که این نکته در حرفها و البته نوشته هاش مشهوده. چهارم طبع ظریف و حساسه که داره و این رو در علاقه اش به طبیعت و همچنین ادبیات و مثنوی نشون می ده و ویژگی اخر و کاملا خاص و جالبی که داره صبر و آرامش وجودی بسیار بالاست تا حدی که انسان احساس می کنه فقط درون این انسانه که رفتار و احساسش رو تنظیم می کنه و هیچ اتفاقی نمی تونه درون این انسان رو متلاطم کنه. دکتر از اون دست آدمهایی بود که برای حضورش در زندان هیچ توضیح و توجیهی رو نمی شد پذیرفت … بعد از انتقال دکتر از معدود هم صحبت هایی که در بند مونده بود بهمن احمدی بود و هر وقت که صداش می کردند، نگران بودم که او رو هم از ما جدا کنند. جدای از لطفی که هم صحبت بودن با بهمن داشت، ما حریف شطرنج همدیگه هم بودیم و شبی یکی دو ساعت با هم شطرنج بازی می کردیم. در ضمن بهمی خیلی شخصیت شوخی هم داشت و تکیه کلام ها و جملات مخصوص اش واقعا آدم رو از خنده روده بر می کرد. تهدید همیشگی اش تو شطرنج به من این بود که: «یک دستی و یک چشمی، توی شطرنج می برمت!». در ضمن اهل هیچ نوع محافظه کاری هم نبود و یادم نمی ره روزی که به رییس سازمان زندان ها جلوی زندانی ها گفت که: با ما خوب برخورد کنید تا اگر یک روز جامون با هم عوض شد، ما هم با شما خوب برخورد کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته وقتی بچه هائی که تو روز عاشورا دستگیر کردند رو پیش ما آوردند، فضای بند کاملا عوض شد. جمعیت بند به ناگاه ۳ برابر شد و هر روز کلی ورودی جدید داشتیم و البته میزان آزادی هامون هم خیلی بالا رتفه بود. در اون زمون من و علی پرویز مسئول تلفن بچه های سیاسی بودیم (البته علی رئیس بود و من کارمند!) و این باعث شده بود که من بتونم اکثر بچه های عاشورا رو به چهره بشناسم و کمی هم با اونها صحبت کنم. تقریبا ۹۰ درصد اونها تحصیلات دانشگاهی داشتند و واقعا افراد با ویژگیهای خاص در اونها زیاد بود تا جائی که من گاهی نمی دونستم با کدوم یکی شون حرف بزنم! البته یه تعدادی شون بیشتر موندند مثل خلیل درمنکی که تونستیم حسابی در مورد فلسف و نقد ادبی با هم صحبت کنیم و یا مهران صفوی که رفتار خیلی از زندانی ها رو با هم تحلیل کردیم و واقعا ریزبینی این فرد تو دهنی بزرگی به من بود که خیلی در تحلیل شخصیت انسان ها مدعی بودم! یه تعدادی شون هم زود آزاد شدند و ارتباطمون نیمه کاره موند: مثل مصطفی نیلی که واقعا فرد با دغدغه ای بود یا آریا ذاکری که تجسم هوش و زبلی بود! البته تاسفم بیشتر از اینکه ناشی از آشنائی نصفه نیمه مون باشه، بابت این بود که این افراد رو توی زندان ملاقات کردم … !؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 11&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ۶- بازی مافیا …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از تفریحات دسته جمعی زندانی ها در بند ۳۵۰ بازی مافیا بود و احتمالا هنوز هم هست. تب این بازی در اواخر سال ۸۸ و اوایل سال ۸۹ بالا گرفته بود و به طور متوسط ۳ یا ۴ ساعت از وقتمون رو در روز می گرفت. اوایل توی اتاق ها بازی می کردیم اما کم کم با گرم شدن هوا بازی رو به هواخوری بند بردیم و نیمکت های هواخوری رو دور هم می چیدیم و بازی می کردیم. من بازی مافیا رو در دوره ی دانشجویی یاد گرفتم و یادم هست چنان با دوستان انجمنی به این بازی اعتیاد پیدا کرده بودیم که تبلیغات بازی رو پشت شیشه ی انجمن اسلامی می زدیم و اگر جمعیت مون زیاد می شد، توی چمن دانشگاه بازی می کردیم. من ابتدا شرح مختصری از شیوه ی بازی می گم و بعد می رم سراغ این نکته که چرا این بازی از نطر من خیلی جالب و حتی آموزنده است: «بازی معمولا با جمعیتی بیشتر از ۱۰ نفر که دور هم نشسته اند شروع می شه. داور بازی با برگه هایی که در دست بازیکنان می گذاره و فقط خودشون اون رو می بینند، نقش شون در بازی رو به اونها تفهیم می کنه. در ابتدای بازی همه چشم هاشون رو می بندند و فقط مافیاها که تعدادشون نصف تعداد شهروندهاست چشم هاشون رو باز می کنند و همدیگه رو می شناسند. اما شهروندها تا آخر بازی فقط و فقط هویت خودشون رو می دونند. با شروع بازی شهروندها سعی می کنند با حدس زدن و استدلال کردن مافیاها رو شناسائی کنند و در پایان هر دور که رای گیری می شه، مافیاها رو با رای خودشون از بازی بیرون کنند. اما مافیاها هم باید خودشون رو به عنوان شهروند جا بزنند و با فریب دادن شهروندها اونها رو به عنوان مافیا معرفی کنند و با رای گیری از بازی بیرون کنند … اون چیزی که دراین باز به نظر من جالبه، شباهت این بازی به عرصه ی سیاسته، به این دلیل که نکته ی اساسی و کلیدی در این بازی توانائی تاثیرگذاری بر روی نظرات دیگرانه. اگه نقش فردی در بازی مافیا باشه، می بایست بتونه، نظر مثبت و اعتماد شهروندها رو با فریب دادن و نمایش بازی کردن به دست بیاره و اگر شهروند باشه باید مافیاها رو شناسایی کنه و مهم تر اینکه شهروندهای دیگه رو متقاعد کنه که تشخیص اش درسته، چون نقطه نظر جمعه که در نهایت تاثیرگذاره. از طرفی من فکر می کنم که شیوه های متفاوت ورود افراد به این بازی رو می شه به شیوه های مختلف ورود به عرصه سیاست تعمیم داد و به نوعی شبیه سازی کرد. مثلا یک عده از افراد هستند که از موضع اخلاقی بازی مافیا رو زیر سئوال می برند و می گویند این بازی به خاطر وجود نقش مافیا، ترویج دروغگویی و بی اخلاقیه . این افراد در سیاست به منزه طلبانی شبیه اند که سیاست رو امری کثیف می دونند و ورود به اون رو فساد آور و تباه کننده می دونند. گروه دوم کسانی هستند که در بازی قدرت تجزیه و تحلیل بالائی دارند و در مورد شناسایی هویت بازیکنان، خوب عمل می کنند ولی به این دلیل&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 12&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی به این دلیل که توان تاثیرگذاری بر روی نظرات جمع رو ندارند نمی تونند روی جریان بازی تاثیرگذاری زیادی داشته باشند. معادل این افراد در سیاست روشنفکرانی هستند که فقط در مقام نظرورزی ورود می کنند و پیش بینی و تحلیل وقایع رو به تغییر دادن شرایط ترجیح می دهند. گروه سوم کسانی هستند که قواعد بازی رو رعایت نمی کنند و در واقع تقلب می کنند. این افراد معمولا با دوئیت متفاوت دست به این عمل می زنند. دسته ی اول کسانی هستند که به منظور برنده شدن و جلب تحسین دیگران تقلب می کنند و مشابه این افراد در سیاست همان شارلان های سیاسی هستند که برای کسب اعتبار و شهرت و قدرت حاضرند همه ی قواعد سیاسی رو زیر پا بگذارند. اما دسته ی دوم کسانی هستند که به خاطر هیجان نهفته در تقلب این کار را می کنند و در واقع شیطنت ذاتی شون به اونها اجازه نمی ده که سالم بازی کنند! معادل این افراد هم در سیاست ماجراجویان سیاسی اند که معمولا در وضعیت های بی ثبات و یا جنبشی وارد عرصه سیاست می شوند و گاهی حتی نتایج مثبتی رو هم به بار می آورند. اما در طولانی مدت و برای وضعیت ثبات سیاسی، خصوصیات غیردموکراتیک شان خودش رو نشون می ده. گروه چهارم کسانی هستند که اصلا حضور فعالانه و مسئولانه ای در بازی ندارند و هیچ نظر مستقلی ندارند و با دیگران رای می دهند. این افراد در سیاست همان مردم عادی اند که حضورشون در سیاست به رای دادن در انتخابات محدود می شه و حداکثر اینکه اخبار رو هم پیگیری می کنند. اما گروه پنجم و آخر کسانی هستند که سعی می کنند در چارچوب قواعد بازی کنند و حدس های درستی بزنند و مهم تر اینکه بر روی نظرات جمع تاثیر گذار باشند که معمولا این افراد جهت گیری بازی رو تعیین می کنند. مشابه این افراد هم در سیاست، فعالان سیاسی و حزبی هستند که تلاش می کنند در چارچوب قواعد سیاسی به قدرت و منافع و امتیازات ناشی از آن برسند و در عرصه ی سیاست تاثیرگذار باشند …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جدای از شباهت این بازی به سیاست که در بالا آوردم، یک نکته ی خیلی مهم توی این بازی وجود داره که روی زندگی من هم تاثیر گذاشته. در طی سال هایی که با این بازی آشنا شدم به دفعات پیش اومده که در طول بازی نسبت به تشخیص هویت یک بازیکن در یقین کامل بودم و تمامی نیروی خودم رو در بازی صرف مجاب کردم دیگران و هم نظر کردنشون با خودم کردم و معمولا هم موفق می شدم اما در پایان بازی متوجه می شدم که اشتباه کردم! اوایل که این اتفاق می افتاد شوک خیلی سنگینی به من وارد می شد. یعنی واقعا ممکن بود که من در زندگی ام هم چنین اشتباهات بزرگی بکنم؟! آیا ممکن بود که من در نگاه سیاسی ام، قضاوت های شخصی ام، تحلیل هام و کلا جهت گیری زندگی اشتباه کرده باشم؟! حقیقت اینه که بله، چنین چیزی ممکنه! باور کنید خیلی وقته که رنگ یقین و اطمینان رو هم ندیدم و اینکه حق تحصیل رو هم به عنوان یک پروژه پیش خودم پذیرفتم، به این دلیل بود که از حد.د چیزهائی بود که به اون شک نداشتم . تا حد زیادی اون رو مشروع می دونستم! البته از بین همه ی تردیدهایم به یک چیز کاملا معتقدم و باور دارم و اون اینکه همیشه باید بتونیم خودمون رو، نظراتمون رو و سیاست هامون رو تصحیح کنیم و این شالوده ی دموکراسی است، حق تغییر … !؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 13&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ۷- فیزیک …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هیچوقت حوزه ی مطالعه شخصی نداشتم و هنوز هم ندارم و معمولا عوامل متفاوتی مثل احوالات درونی، فضا، موقعیت، دوستان و اطرافیان و مسائلی که با اون مواجهم، کتابهایی رو که می خونم تعیین می کنه. این کتابها می تونه تو حوزه های متفاوتی مثل فلسفه، سیاست، تاریخ، جامعه شناسی، روانشناسی، اخلاق، دین، شعر، رمان و عرفان باشه. البته با این لیستی که ردیف کردم اصلا منظورم این نیست که آدم پر مطالعه ای هستم، برعکس معمولا وقتی کتابی رو دست می گیرم، بعد از چند دقیقه مثل به قدم زدن در من پیدا می شه و می زنم بیرون. اما خب، کتابهایی هم هستند که تاچند بار نخونمشون دست از سرم بر نمی دارند! داشتن مطالعات پراکنده و غیرمتمرکز اگر چه معمولا مذمومه و توصیه نمی شه، اما برای شخص خودم حداقل این لطف رو داره که گاهی حوزه های متفاوت رو با هم تلفیق می کنم و یا اینکه یک شاخه از علم رو از منظر یک شاخه ی دیگه نگاه می کنم و این از نظر من خیلی جالبه، مثلا تحلیل روانشناتی کردن رفتارهای سیاسی و یا کنش های اخلاقی، هیچوقت جذابیت اش رو توی زندگی ام از دست نداده! از میان حوزه های علاقه مندی ام شاید تنها حوزه ای که هیچ مطالعه ی غیررسمی در اون نداشتم، فیزیک بود. فیزیک تنها درسی بود که در دوره ی دانشجویی در اون نمره ی اول رو آوردم و ریشه علاقه مندی من به این درس احتمالا به دبیر فیریک دوره ی دبیرستانم آقای «زمانی» بر می گشت که چنان در چیزهایی که می گفت غرق بود که مطمئنم هیچکدوم از شاگردهاش رو درست نمی دید و برای همین هم بیرون کلاس کسی رو نمی شناخت! به هر حال فکر می کنم علاقه ی اون انسان به فیزیک به من هم سرایت کرد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از روزهای پایانی سال ۸۸ در بند ۳۵۰ بود که در حین مطالعه ی مجله ی مهرنامه، به مقاله ای در مورد انیشتن برخوردم. در مقاله اشاره ی کوچکی به این نکته شده بود که انیشتن به جای مفهوم گرانش و جاذبه در دستگاه نیوتنی، بحث خمیدگی در فضا – زمان رو مطرح کرده و از اونجا که نکته برای من هم جالب و هم مبهم بود تصمیم گرفتم برای آشنا شدن بیشتر با این قضیه سراغ جمشید برم که شنیده بودم مطالعاتش در این زمینه زیاده و به نظر می اومد که بر عکس من که تقریبا از لیسانس مهندسی شیمی ام چیز نفهمیده بودم، او از فوق لیسانس مهندس صنایع اش خیلی بیشتر می دونست! وقتی قضیه رو باهاش در میان گذاشتم سئوال معناداری ازم پرسید که باعث شد خیلی باهاش حال کنم. سئوال این بود: «اینها رو می خوای بدونی که چی؟» کاملا می شد احساس کرد که حرفهایی که در پاسخ داره جای مهمی رو در زندگی اش اشغال می کنه و می خواست بدونه که آیا من هم می تونم چنین ارتباطی رو با این دانسته ها برقرار کنم یا نه، از سر بیکاری و بی حوصلگی اومدم سراغش. به هر حال فکر می کنم&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 14&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توضیحاتم براش قانع کننده بود، چون بعدش شروع کرد به گفتن تاریخچه ی مختصری از فیزیک تا اینکه به مسایل فیزیک جدید مثل نظریه موجه نسبیت عام و خاص، اصل عدم قطعیت، نظریه ریسمانها، زمان های موازی، سیاهچاله ها … رسیده و هر چقدر که به مباحث جدیدتر و نظریات روز نزدیک تر می شد، هیجان من هم بیشتر می شد و باور کنید یک جاهائی قلبم داشت می اومد توی دهنم! چنان هیجانم بالا رفته بود که قفسه سینه ام درد گرفته بود، دستام عرق کرده بود و معده ام می سوخت …! (بیشتر شبیه علائم عاشقی بود)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه زیر واقعیت آرام و متعین روزمره، جریان عظیمی از نیروهای سیال و ناشناخته عمل می کنه و اینکه جهان یکسره متفاوت از چیزهای بدیهی است که به نظر میاد، همیشه برای من یک پیش فرض و شاید هم نوعی قضاوت غریزی بوده و من هیچ وقت نتونستم با کسانی که جهان رو امری ساده و بدیهی می بینند، همراهی کنم و به قول علی ملیحی همیشه حیرت زده ام و حتی اصرار دارم که حیرت، با ارزش ترین حس در انسانه!! بگذریم … نکته جالبی که در کار انیشتن و اساسا فیزیک جدید است، نفی قائم به ذات بودن مفاهیم مثل جرم، مکان و زمانه که تا پیش از اون مستقل فرض می شد و از این لحاظ کمی شبیه کار هایدگر در فلسفه بود که مرز بین مفاهیم نسبتا مستقلی مانند انسان، هستی و زمان رو برداشت و اونها رو کاملا سیال و نسبی ساخت. در واقع خیلی از وقت ها که پس از اون می نشستیم و جمشید به من فیزیک می گفت، منم مباحث فلسفی متناظر به ذهنم می رسید و با او مطرحش می کردم. جلسات ما با همدیگه که با محوریت توضیحات جمشید از روی کتاب «فیریک از آغاز تا امروز» نوشته دکتر حسین جوادی بود، تا زمانیکه جمشید رو به رجایی شهر تبعید کردند به طول انجامید. جمشید حکمش حبس ابد بود و سه چهار سالی از من بزرگتر بود. باور کنید زمانیکه این پسر به من فیزیک می گفت،ۀ بعضی از جملاتی که استفاده می کرد به نظر من بامعناترین، دقیق ترین و زیباترین جملاتی بود که از دهان کسی شنیده بودم! من پیش از اون هیچ شخصی رو ندیده بودم که اینقدر از علم، حظ و لذت زیبایی شناختی ببره و تغییر چهره ی این انسان موقعی که از مسائل روزمره وارد بحث فیزیک می شد، واقعا برای من جالب و البته با معنا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی پس از مرگ یکی از افراد در بند ۳۵۰ با همون حس درس فیزیک به من گفت:«البته مرگ که به نظر من وجود نداره، مطمئنم که چیزی از بین نمی ره …» و چقدر این جمله برای من قشنگ و معنادار بود و چه نگاه جالب و جذابی به مرگ بود! جمشید شطرنج باز و مافیا باز خیلی خوبی هم بود … همیشه وقتی به این سئوال فکر می کنم که هوش و نبوغ چیه و یا حاصل چه چیزیه، دچار سرگردانی می شم، اما این نکته همیشه به نظرم بدیهیه که دیدن انسان های باهوش و نابغه، بزرگترین امید و انگیزه برای ادامه زیستنه …!!؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 15&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ۸- حماقت بشری …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتابخانه ی بند ۳۵۰، کتابخانه کوچیک و فقیریه و کتابهای به درد بخور توی اون انگشت شماره، به همین جهت زندانی ها معمولا کتابهاشون رو از بیرون تهیه می کردند. اگر چه در این مورد هم کم کم سختگیری ها شروع شد و سرانجام جلوی ورود هر کتابی گرفته شد. نزدیکیهای عید ۸۹ و ابتدای همین سختگیریها بود که به یکی از دوستان زندانی که برای مرخصی می رفت، سفارش چند کتاب رو دادم که تهیه کنه و بیاره داخل. بین کتابها؛ اونی که بیشتر مورد نظرم بود «پژوهشهای فلسفی» نوسته ی لودویک وینگشتین بود. یادمه اولین مرتبه ای که چیزی در مورد وینگشتین خوندم سال ۸۴ و در مجله ی چشم انداز ایران بود که مصاحبه ای از دکتر کاشی در مورد زندگی و فلسفه ی وینگشتین چاپ کرده بود. اون مصاحبه چنان جذبم کرد که از روش کپی برداشتم و توی جیبم گذاشتم و نمی دونم چند بار خوندمش. اما چیزی که مشخصه اینه که از اون به بعد، میل بعد میل به خوندن در مورد وینگشتین و فلسفه اش دیگه دست از سرم بر نداشت. این احتمال هست که من اساسا چیزی از فلسفه حالیم نباشه، اما به هر حال این نظر منه که هیچ فیلسوفی در تاریخ به اندازه اون به حقیقت تعلق خاطر نداشته، منظورم از تعلق خاطر به حقیقت داشتن نوعی از صداقت، جسارت و انعطاف وجودیه که به انسان این امکان رو میده که اگر فهمید تاکنون بر خطا بوده همه ی گذشته رو به دور بریزه و مسیر جدیدی رو دنبال کنه! در ضمن فکر نمی کنم هیچ فیلسوفی تاکنونی چنین درهم تنیدگی عجیبی از زندگی و فلسفه رو ارائه کرده باشه و اینطور با اوج و فرود اندیشه اش، زندگی اش هم دستخوش تغییر شده باشه. آدم احساس می کنه این فیلسوف با وجودش فکر می کرد، نه با مغزش! دغدغه اصلی وینگشتین در فلسفه، مقوله زبان بود و به خاطر دو فلسفه متقاوتی که در طول زندگی اش ارائه کرده حیات فکریش هم به دو دوره تقسیم می شه؛ وینگشتین در دوره ی اول «نظریه ی آینه ای زبان» رو ارائه می کنه و معتقده که وظیفه ی زبان، درست مثل یک آینه، بازتاباندن دقیق و جرء در جزء واقعیت جهانه و به همین دلیل یک گزاره در صورتی درسته که فرم منطقی گزاره با ساختار واقعیت منطبق باشه و هر اسمی هم در گزاره، مابه ازای خودش رو در واقعیت داشته باشه. وینگشتین ثانویه اما ادعاهای قبلی خودش رو از بیخ و بن رد می کنه و در «نظریه کاربردی زبان» مدعی می شه که زبان اعتبار خودش رو نه در ارتباط با جهان، بلکه در ارتباط با زیست هر روزه ی اجتماعی به دست می آره و وظیفه ی زبان هم نه بازنمائی جهان، بلکه میسر کردن ارتباطات انسانی و به کار آمدن در زندگیه اجتماعیه. نکته ای که دراین نوع نگاه مهمه اینه که حقیقت در دیدگاه وینگشتین از یک مقوله ی یکه و بازنمایانه در دوره ی اول به مقوله ای متکثر و مربوط به زندگی در دوره دوم تبدیل می شه. این نوع نگاه به زبان و حقیقت در برهه ای از زندگی که به واقع شرایطی&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;آخه این درد رو آدم به کی بگه که کار وزارت فرهنگ ما این شده که مراقب باشه خدای نکرده کسی کتاب درست و حسابی ننویسه و فیلم به دردبخوری نسازه و روزنامه درست و حسابی درنیاره!؟&lt;br /&gt;به خدا توی هیچ خراب شده ای توی دنیا، اساتیدی مثل حسین بشیریه و ناصر کاتوزیان رو از دانشگاه بیرون نمی کنند!؛&lt;br /&gt;به خدا هیچ جائی توی دنیا پیدا نمی شه که دانشجو رو به خاطر اینکه انتقادی کرده از حق تحصیل در همه مقاطع محروم کنند و بعد بازداشتش کنند بعد از کلی توهین و تحقیر و کتک به اندازه یک سارق مسلح بهش حبس بدند و تبعیدش کنند به زندانی که سگ هم به زور توش زنده می مونه! بابا آخه حماقت هم حدی داره! بسه دیگه!! بسه!!!!...؛&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 16&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوع نگاه به زبان و حقیقت در برهه ای از زندگی که به واقع شرایطی مجزایی داشتم و ابزارهای ذهنی ام در برابر مسائلی که با اون درگیر شده بودم کاملا ناکارآمد به نظر می رسید به دادم رسید. مشکل اونجا بود که من تا پیش ازاون زمان سعی می کردم صحت و درستی رفتارها و گفته های انسان ها (و حتی خودم) رو در ذهنم بررسی کنم و در نهایت در موردش قضاوت کنم. اما بعد از اون کم کم تلاش کردم رفتارها و گفتارهای آدم ها رو به مختصات وجودی اونها ببرم و سعی کنم با در نظر گرفتن شرایط، موقعیت و زمینه های ذهنی هر شخص، معنای اعمال و حرفهاش رو بفهمم، از اون به بعد نه تنها با دیگران، بلکه با خودم هم خیلی راحت تر کنار می اومدم! … بگذریم، بحث کتابهایی بود که سفارش داده بودم، اون کتابها به دلیل عدم صلاحدید مسئول فرهنگی زندان اوین اجازه ی ورود پیدا نکردند و من از این قضیه حسابی کفری شده بودم. باور کنید من خیلی کم عصبانی می شم و حداقل ۶،۵ سالی هست که فکر می کنم صبرم زیاد شده و از کنار خیلی مشکلات به ظاهر مهم هم به سادگی می گذرم اما این قضیه سانسور واقعا روانی ام می کنه! آخه یه مسائلی هست که از بس نگفتم توی دلم مونده و حجم زیادی از عصبانیت و درد رو تلمبار کرده و هر از چند وقتی که میاد سراغم بی طاقتم می کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پیشاپیش از بی ادبی ام معذرت می خوام اما باید بگم که من از این همه حماقت و بلاهت که هر روز توسط نهادهای رسمی به اسم فرهنگ تولید، تکثیر و نهادینه می شده حالم به هم می خوره! باور کنید وقتی می بینم یک آدم بیسواد به اسم مسئول فرهنگی، کتاب وینگشتین که چاپ همین وزارت ارشاد درب و داغونه رو ممیزی مضاعف می کنه می خوام از عصبانیت سرم رو بکوبم به دیوار! باور کنید مخ ام سوت می کشه وقتی می بینم یک کارمند احمق، یک فصل کامل از کتاب جامعه شناسی گیدنز رو موقع تحویل دادن به زندانی با قیچی می بره جون خوندنش رو صلاح نمی دونه! آخه این چه تصور احمقانه ایه که فکر می کنیم همه آدم های دنیا در همه ی تاریخ هیچی نفهمیده اند و فقط ماها در همین یک ذره جا و همین چند سال به مخزن حقیقت و معرفت دست پیدا کردیم! آخه ای درد رو آدم به کی بگه که کار وزارت فرهنگ ما این شده که مراقب باشه خدای نکرده کسی کتاب درست و حسابی ننویسه و فیلم به درد بخورد نسازه و روزنامه ی درست و حسابی در نیاره؟! به خدا توی هیچ خراب شده ای توی دنیا، اساتیدی مثل حسین بشیریه و ناصر کاتوزیان رو از دانشگاه بیرون نمی کنند! به خدا هیچ جایی توی دنیا پیدا نمی شه که دانشجو رو به خاطر اینکه انتقادی کرد از حق تحصیل در همه ی مقاطع محروم کنن و بعد بازداشتش کنند، بعد از کلی توهین و تحقیر و کتک به اندازه یک سارق مسلح بهش حبس بدند و تبعیدش کنند به زندانی که سگ هم به زور توش زنده می مونه! بابا آخه حماقت هم حدی داره! بسه دیگه !!!! …؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;اعدام فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی و ...؛&lt;br /&gt;--------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 17&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ۹- اعدام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالا بدترین روز در بند ۳۵۰ روز اعدام فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی و بقیه بود. فضای بند در اون روز بهت زده، وهم زده و وحشت زده بود. من فرزاد کمانگر رو آبان ماه ۸۸ چند مرتبه در کتابخانه بند ۷ اوین دیدم. در اون زمان هنوز به ۳۵۰ منتقل نشده بودم. در اون چند دیدار کوتاه، فرزاد رو آدم پر مطالعه، نسبتا منعطف و با روحیاتی خشونت گریز دیدم که این ویژگی ها با اتهامش سازگار نبود. فرزاد به خبرهای اغراق آمیزی که از زندان اوین بیرون می رفت انتقاد داشت و احتمالا فکر می کرد من در جریان این خبر رسانی ها هستم. من هم از خودم رفع اتهام کردم و گفتم این بار چنان بلایی به سرم آوردند که من از ترس اینکه مشکلی برای دوستانم ایجاد بشه، اصلا به اونها زنگ هم نمی زنم، چه برسه اینکه خبری رد کنم! بعد از اینکه به ۳۵۰ منتقل شدم دیگه فرزاد رو ندیدم. اما فرهاد وکیلی هم بند و هم اتاق خودمان بود و نزدیک ۶ ماه در ۳۵۰ با هم حبس کشیدیم. روز قبل از اعدام فرهاد رو که در حال بازی والیبال بود صدا زدند و از اونجا که در اون زمان وکیل بند بود، خارج شدنش از بند غیرعادی نبود، اما خب بعد از قطع شدن تلفن ها تقریبا همه بدترین حدس ممکن رو در ذهن داشتند تا صبح فردا که برای بردن وسایلش اومدند و از قضیه با خبر شدیم. البته فرهاد فردی کاملا متفاوت با من بود و ما در امثر موارد مثل مسائل اتاق، مسائل بند و مسائل سیاسی نظرات متفاوتی داشتیم اما این باعث نمی شه نظرم رو در مورد ناعادلانه بودن این احکام ابراز نکنم. البته منظورم از بی عدالتی عدم تناسب بین حکم و جرم نیست. چون من از پرونده ی این بچه ها اطلاع دقیقی ندارم. اون چیزی که مورد نظر منه روند قضایی است که منجر به صدور حکم می شه و چون این روند در مورد دیگر پرونده های سیاسی هم دنبال می شه، امکان قضاوت در مورد اون خیلی راحت و ممکنه. فکر کنم هر عقل سلیمی بپذیره که یک قضاوت عادلانه باید ۵ تا شرط داشته باشه: اول اینکه دو طرف دعوی بتونند از حداکثر توانائی و ظرفیت خودش برای اثبات ادعاشون استفاده کنند. دوم اینکه هیچکدوم از طرفین دعوی برای اثبات ادعاش از عامل زور و خشونت استفاده نکنه، سوم اینکه قضاوت کننده بی طرف باشه هیچ نوع وابستگی و یا منفعتی در دعوی نداشته باشه. چهارم اینکه حداکثر نظارت ممکن بر روی قضاوت وجود داشته باشه و پنجم اینکه به علت امکان همیشگی وجود خطا در قضاوت های بشری هیچ تصمیمی گرفته نشه که قابل تصحیح نباشه … نظر من اینه که هیچکدوم از این موارد در نظام قضائی ایران و علی الخصوص در پرونده های سیاسی در حد و حدود متوسط و حتی ضعیف هم اجرا نمی شه و برای هر کدوم از شرایط بالا مثال نقض های فراوانی وجود داره. اولا متهمین سیاسی به منحنی برای دفاع از خودشون وکیل اختیاری می گیرند و وکیل هم به سختی در جریان پرونده قرار می گیره و در نهایت هم قضات کمترین&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;یادمه که اون روز و در طی اتفاقاتی که افتاد تاثری از خودم نشون ندادم و این در واقع تصمیم همیشگی ام در مواجهه با وقایع ناخوشایند بود&lt;br /&gt;اما خب عصری که رفتم توی تختم دراز بکشم، دیدم خوابم نمی بره، احساس درد عجیبی توی سلول سلول بدنم بود، انگار تمام وجودو درد می کرد...!؛&lt;br /&gt;------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 18&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت هم قضات کمترین توجه ممکن رو به دفاعیات وکیل می کنند. ثانیا متهم در مراحل بازجویی در شرایط سحن نگهداری می شه و گاهی با اعمال خشونت مجبور به حرف زدن در مورد خودش می شه. ثالثا هیئت منصفه ای در کار نیست و قاضی هم به صورت مشخص خودش را در جبهه ی مقابل متهم تعریف می کنه. رابعا دادگاه پشت درهای بسته است و مردم، خبرنگاران و رسانه ها حق نظارت و ورود به جریان پرونده رو ندارند. خامسا حکم اعدام با اینکه مجازاتی غیرقابل تصحیحه ولی باز هم درایران مجازاتی معمولیه! با این اوصاف فکر می کنم کاملا منطقی باشه که احکام صادره در دادگاه انقلاب را از لحاظ روند قضایی حاکم بر اون غیرعادلانه بدونیم. البته حتی اگه کسی به فرض محال پیدا بشه و تمام استدلال های من رو با دلایل منطقی رد کنه، باز هم من از ادعای خودم دست بر نمی دارم، به یک دلیل ساده و اون هم تجربه ی شخصی خودمه! سیستم قضائی که بتونه از پرونده شفاف و پاک من ۱۵ سال حبس اولیه و ۱۰ سال حبس قطعی در بیاره، حتما یک جای کارش به صورت جدی می لنگه …! باور کنید بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که اگه به همین سادگی و بی دلیلی حکم به این سنگینی گرفتم چقدر خوب شد که همین طور الکی الکی اعدام نشدم! … بگذریم، اتفاقات بد اون روز فقط به اعدام ختم نشد. ظهر همون روز مهدی محمودیان، دکتر سلیمانی، دکتر رفیعی، مهندس طبرزدی، رسول بداغی و آقای سحرخیز رو هم از ما جدا کردند و سه نفرشون رو به رجائی شهر و سه نفر دیگه رو به شهید کچوئی انتقال دادند. من فکر نمی کنم هیچ زندانی انتخاباتی به اندازه ی دکتر سلیمانی رنج کشیده باشه، رنجی که اگر چه بیانش نمی کرد اما اگر دقیق می شدی، توی نگاهش، توی حرف زدنش و حتی راه رفتنش دیده می شد. مهدی محمودیان هم که بمب انرژی، روحیه و خنده بود و وقتی رفت حجم خالی خنده رو توی بند همه حس کردند … یادمه که اون روز و در طی اتفاقاتی که افتاد تاثری از خودم نشون ندادم و این در واقع تصمیم همیشگی ام در مواجهه با وقایع ناخوشایند بود. اما خب، عصری که رفتم توی تختم دراز بکشم، دیدم خوابم نمی بره، احساس درد عجیبی توی سلول سلول بدنم بود، انگار تمام وجودم درد می کرد!؛&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 19&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ۱۰ – مباحثه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ۳۵۰ خیلی وقتها پیش می اومد که بحث کنیم. با افراد متفاوت و در مورد موضوع های مختلف، اما از نظر شخص خودم بهترین این صحبت ها آنهائی بود که با حسین نورانی نژاد ، علی ملیحی و عباس کاکایی داشتیم. حسین بیشتر نگاهی سیاسی داشت، علی تاریخ رو خوب خونده بود و عباس هم رشته اش جامعه شناسی بود. شیوه ی بحث اینطور بود که از روز قبل یکی از بچه ها موضوعی که در ذهنش داشت رو پیشنهاد می کرد و فردا صبح توی هواخوری دور هم می نشستیم و پیشنهاد دهنده صحبت هاش رو در کمتر از بیست دقیقه مطرح می کرد. ادامه ی صحبت ها هم تا جائیکه حوصله ی جمع می کشید صرف دیالوگ و بحث می شد. البته افرادی که در بحث شرکت می کردند معمولا بیشتر بودند و اتفاقا گاهی مسائل جالب تری رو هم مطرح می کردند. توی این مجموعه صحبت ها تقریبا به هر حوزه ای سرک می کشیدیم، روشنفکری، دین، سکولاریسم، جنبش سبز، انقلاب اسلامی، دموکراسی، معرفت شناسی، روانشناسی استبداد، جنسیت، جنبش دانشجوئی، تجربه ی زندان و تقریبا هر چی که فکرش رو بکنید، موضوع بحث شد تا جائیکه واقعا صحبت هامون تموم شد! نظر خودم اینه که کیفیت بحث ها بالا بود، چون هم تسلط بچه ها به مباحث خوب بود و هم بدون تعارف بحث می کردیم و خودمون رو سانسور نمی کردیم. این بحثها باعث شد خیلی از نظراتم رو تصحیح کنم، خیی از افکار خامی که در ذهنم بود رو صورت بندی کنم و با مسائل جدیدی هم درگیر بشم. این تجربه من رو به یاد جلسات بحث انجمن اسلامی دانشگاه می انداخت. تنها فعالیت انجمن که در طول سالها هیچ وقفه ای دراون نیافتاد جلسات بحث هفتگی اش بود. در سالهای ابتدائی دانشجوئی و دوران اصلاحات که انجمن قانونی بود جلسات بحث رو در کلاس ها برگزار می کردیم و تبلیغاتش هم در سطح دانشگاه بود. اما بعد از غیرقانونی شدن انجمن، تبلیغات رو پشت شیشه ی دفتر انجمن می زدیم (دفتر انجممن رو به زور حفظ کرده بودیم!) و اگر جمعیت زیاد می شد جلسه رو توی حیاط دانشگاه و روی چمن برگزار می کردیم! جمعیت شرکت کننده در بحث هم متفاوت بود. جلسات ۱۰ نفره هم بود و جمعیت ۱۵۰ نفر سابقه داشت. باور کنید هر چه به ذهنم فشار می آرم حتی یک جلسه ی بحث رو هم به خاطر نمی آرم که در اون غایب بوده باشم! وای که من چقدر حرف زدم و انصافا که چقدر پرت و پلا گفتم!! یادمه اوایل که توی جلسات بحث شرکت می کردم به طرز احمقانه ای فکر می کردم که من چیزهائی رو خوندم و می دونم که دیگران از اون اطلاعی ندارند و به همین دلیل من درمقام گفتن حقیقتم و دیگران در مقام یاد گرفتن، اما خب، در طولانی مدت و با تعامل بیشتر با بچه های انجمن و همین طور فضای سیاسی و روشنفکری جامعه دیدم که نه بابا، وضعم خیلی خرابه! گاهی وقتی خودم رو در جلسات بحث مرور می کردم متوجه مکانیزم های&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;====================================&lt;br /&gt;صفحه 20&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متوجه مکانیزم های عجیبی از خودفریبی می شدم که درون ادعای حقیقت گوئی ام پنهان شده، مثلا خیلی از اوقات می دیدم که گر چه به غیرمنطقی بودن حرفم آگاهم ولی نظرم رو در جمع عوض نمی کنم و یا می دیدم که تقریبا هیچ میلی به شنیدن حرفهای دیگران و تاثیرگرفتن از اونها ندارم و یا اینکه متوجه می شدم جنسیت افراد حاضر در بحث در گفته هام چقدر تاثیر گذاره و به هر حال مجموعه ی این عوامل باعث شد که به انگیزه ای به نام حقیقت گوئی در خودم ( و حتی در نوع بشر) تردید کنم و این تردید با آشنا شدن با فلسفه ی زبان وینگشتین و بازیهای زبانی او بیشتر هم شد. شاید کسی بپرسه اگه میل و توانائی گفتن حقیقت در انسان وجود نداشته باشه، پس چه جای بحث کردن و گفتگوست؟ من فعلا برای این سئوال چنین پاسخی دارم: «بحث و گفتگو به اشتراک گذاشتن تجربه ی زندگی و مقولات اندیشیده شده است و این ها می تونه در زندگی به کار بقیه ی انسان ها هم بیاد. در ضمن بحث کردن کمک می کنه تمایز و تفاوت نگاه انسان ها رو بفهمیم و در نتیجه ذهنیات و تصورات خودمون رو خیلی جدید نگیریم و امکان تغییر کردن رو به خودمون بدهیم». روزی پس از یک جلسه ی بحث که در مورد ریشه های استبداد بود با یک قیاس ساده به نتیجه ی تکون دهنده ای رسیدم و اون اینکه وقتی ما با این همه ادعای دموکرات منشی در یک جلسه ی بحث محض کم نیاوردن، حرف های غیرمنطقی مون رو پس نمی گیریم و تصحیح نمی کنیم چطور انتظار داریم یک فرد مستبد و دیکتاتور، در حضور اینهمه مخاطب و تماشاچی مواضع خودش رو عوض کنه و یک شبه دموکرات بشه؟! خصلت نمایشی زندگی بشر نکته ایه که فکر می کنم در تحلیل های ما نسبت به حاکمیت های استبدادی و به خصوص ایدئولوژیک به اون توجهی نمی شه. ما عموما سعی می کنیم استبداد ورزیدن رو با انگیزه هائی مثل کسب قدرت و ثروت در دیکتاتورها توضیح بدهیم و توجه نمی کنیم که اکثر دیکتاتورها حتی پس از سقوط و از دست دادن همه چیز هم بر موضع خودشون می ایستند و حتی تا پای مرگ هم پا پس نمی کشند (تجربه ی صدام کاملا گویاست). اینجاست که به نظر من عامل نمایشی بودن استبداد ورزی، خودش رو نشون می ده. دیکتاتورها می دونند که چشم مردم جهان و حتی تاریخ به اونهاس و اونها دلشون می خواد نمایشی جاودانه و بی خلل داشته باشند! گر چه اگر کمی بیشتر تامل و ظرافت بره خرج بدهند، می بینند که پذیرفتن اشتباهات و دموکرات بودن، نمایشی به مراتب زیباتر و ماندگارتره …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضیاء نبوی – زندان کارون اهواز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبان ماه ۱۳۸۹&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7566958402749089331?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7566958402749089331/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7566958402749089331&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7566958402749089331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7566958402749089331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_8840.html' title='دست نوشته های ضیا'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5813906884922731831</id><published>2010-11-24T08:52:00.001+03:30</published><updated>2010-11-24T09:01:21.593+03:30</updated><title type='text'>کلمه های نامربوط</title><content type='html'>همینجور که راه می رویم می گوید، تو کار خودت را کرده ای، به این تاثیر فکر کن حتی اگر از آن در بیرون نیامدی به این تاثیر خودت فکر کن و راحت باش.&lt;br /&gt;من می گویم حس می کنم کاری نکرده ام اما حرف های تو کمی امیدوارم می کند که لااقل کمی، ذره ای شاید به قول تو کاری کرده باشم.&lt;br /&gt;درکافه هستیم و حرف می زنیم. کمی درباره زمان، فاصله سنی افراد و بعد درباره کسل کنندگی و... من از خودش می پرسم و باز آرام است، گفت در من هیولایی ساخته شده که بیدار می شود اگر ... می خواهم که بیدارش نکنم. گفت که گمان نمی برده چنین میله ها تاثرگذار باشد اما تاثیرش را یکبار دیده و نمی خواهد باز تکرار کند و ببیند بر سرش چه آمده. گفتم چنان این تاثیر ذره ای اتفاق افتاده که دیدنش اینچنین ما را به وحشت می اندازد.&lt;br /&gt;زن از مشکلات مالی اش می گوید و نتیجه اینکه اجاره خانه ما باید افزایش پیدا کند. زن از تنهایی اش می گوید و اینکه باید اجاره خانه را بیشتر کرد. مرد از حرف های زن که می گوید من قانع می شوم که باید برای تنهایی زن کاری کرد...&lt;br /&gt;روز دلگیری است امروز و من به دلگیری این روز و به این کلمه های نامربوط فکر می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5813906884922731831?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5813906884922731831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5813906884922731831&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5813906884922731831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5813906884922731831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_24.html' title='کلمه های نامربوط'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1162869507492361996</id><published>2010-11-20T20:12:00.000+03:30</published><updated>2010-11-20T20:14:14.099+03:30</updated><title type='text'>به احترام یک دوست فیلسوف/ یاد چاملی</title><content type='html'>یلاصلآ باورم نمیشه که ماهی تموم بشه و من وبلاگمون و چک نکرده باشم. این را که مینویسم به احترام دوست فیلسوفمون هست.&lt;br /&gt;هم حرف زیاد هست برای گفتن هم نیست.&lt;br /&gt;حرف زیاد چون که کلی اتفاق و ماجرا تازه برای گفتن هست. حرف زیاد نیست چون از نقاط اشتراک امروز چیزی نمیدونم.&lt;br /&gt;خیلی خیلی کم احساساتی میشم. الان اما هستم. چون یاد چیزایی که بود و الان کمتر هست میفتم.&lt;br /&gt;این را جایی دیدم و یاد چاملی افتادم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"زندانی کسی است که نخواست نگهبان باشد.تفاوت زندانی با نگهبان این است که کلید زندانش دست خودش نیست و این اولین آزادی است و تنهاترین آزادی. اول نگهبان ها برای این بوجود می آیند که زندانی ها ، زندانی بمانند ، اما بعد از مدتی زندانی ها فقط برای... این زندانی می شوند که نگهبان ها، نگهبان بمانند.&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;پستانک دروازه ی فرهنگ است. اولین ابژه مصنوعی که در زندگی مصرف می کنیم. طلایه دار تمامی افیون ها. کلیدی برای زندان تمدن. وقتی بزرگتر شدیم و پستانک های خود را به دور افکندیم، ما زندانیانی بودیم که کلید قفس را دور انداختیم. ما دو راه بیشتر نداریم : یا نگهبان باشیم یا زندانی. یا خودت در زندان می مانی: نگهبان. یا به زور نگاهت می دارند : زندانی."&lt;br /&gt;فکر کنم از اینجا امده:&lt;br /&gt;www.guru.blogfa.کم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خوب میشد اگه همچیز خوب میشد. این فارسی ها با لطف گوگل امکان پذیره ولی باز هم کلی دردسر داره. کاش میشد برای همدیگر صدا و file صوتی بفرستیم. میشه از بیرون به دوستمون زنگ زد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یله&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1162869507492361996?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1162869507492361996/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1162869507492361996&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1162869507492361996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1162869507492361996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html' title='به احترام یک دوست فیلسوف/ یاد چاملی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3850198043301326167</id><published>2010-11-15T10:29:00.000+03:30</published><updated>2010-11-15T12:37:03.475+03:30</updated><title type='text'>کابوس</title><content type='html'>خواب می دیدم که همه جا تاریک بود و من و یک صفحه بزرگ، خواب می دیدم که نشسته بودم و به این دوست داشتنی تفریح یعنی دیدن فیلم مشغول بودم، چه فیلمی بود یادم نمی آید در اتاقم بودم در شاهرود، دستش را روی شکمم حس می کردم و سنگینی موجودی که نمی دانستم چیست بر روی کلیه اندام ها، همه چیز تاریک بودو من از ترس دهانم قفل شده بود، با زحمت تنها می توانستم بپرسم که با من چکار دارد و من را باخودش برده بود، اینبار بر لبه بالکن خانه مان در تهران، من روی لبه بودم و حس پرت شدگی، انگار که مقصود پرت کردن من باشد و باز با لکنت خواستم که مرا پایین نیندازد... شبیه همه چیز بود، شبیه شازده کوچولو شده بود و من نمی توانستم تفاوت میان او و شازده کوچولوی خودمان که کنار هم ایستاده بودند را تشخیص دهم، شبیه مادرم بود، شبیه همه بود و هیچکدام نبود، موجودی سیال که به هر شکلی درمی آمد و من ازخواب پریدم... باز خواب می دیدم و در خواب خوابم را تعریف می کردم و هر بار بیدار شدن و هر بار تعریف کردن خواب در خواب.... میان اینهمه خواب ها و تعریف ها بودم که بالاخره ساعت ورزش صبحگاهی فرارسیده بود. نعمتی است زود بیدار شدن وقتی که خواب ها چنین آشفته می شوند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3850198043301326167?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3850198043301326167/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3850198043301326167&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3850198043301326167'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3850198043301326167'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html' title='کابوس'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1427264923912294394</id><published>2010-11-13T16:04:00.002+03:30</published><updated>2010-11-13T16:10:42.253+03:30</updated><title type='text'>بی خوابی</title><content type='html'>ساعت به سه نیمه شب رسیده است، این را بیدار که می شوم می فهمم، در خواب دارم بحث می کنم..از صدای خودم بیدار می شوم و می فهمم که در خواب حرف می زده ام، بیدار می شود، می گوید چیزی شده؟ می گویم آب می خواهم، یک لیوان آب! جایم گرم است و باید جایم را عوض کنم، آب می آورد، سرم را دوباره بالش می گذارم و هی بیدار شدن و بیدار شدن...ساعت پنج و نیم می شود، ساعت شش می شود، هنوز شش و نیم نشده که بلند می شوم و پالتویم را از کمد بیرون می کشم تا برای خرید نان به نانوایی بروم، شاید هوای خنک حالم را بهتر کنم، با پنیر و نان به خانه برمی گردم، مادر بیدار می شود.حر ف می زنیم...&lt;br /&gt;می گوید زن حالش بد است یه گوشه می نشیند و گریه می کند، نگاه می کند و گریه می کند، می خندد و گریه می کند، من می پرسم مشکل کجاست، این گرفتگی از کجاست؟ نکند که باز تمارض کرده باشد و من باز بازی بخورم... در راه همه اش فکر می کنم، تصویر زندگیش را مرور می کنم...آرزوهایش را مرور می کنم، در آرزوهایش من نبودم، من ندید گرفته می شدم...کاش به آرزوهایش می رسید و این داستان تمام می شد...باید آن فیلم را دوباره می دیدم، دوباره دیدن و دیدن برای اینکه بازیگر خوبی باشی شاید لازم است که بیش از بارها تقلید کنی و ببینی تا به خوبی از پس نقش بر بیایی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1427264923912294394?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1427264923912294394/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1427264923912294394&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1427264923912294394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1427264923912294394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title='بی خوابی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3513400435637310758</id><published>2010-11-11T20:17:00.003+03:30</published><updated>2010-11-11T20:50:03.881+03:30</updated><title type='text'>خوب/بد/</title><content type='html'>همایش تمام شد، جلسه هم تمام شد، در اولی خوب بودم و در دومی گیج...&lt;br /&gt;مرد در اولی می گفت که از شما انتظار نداشتم که اینطور خوب باشید و در دومی مرد می گفت که انتظار نداشتم اینقدر بد...&lt;br /&gt;من اما در میانه همه این کلمات، در میان این جلسه صبح و بعدازظهر، من کدام بودم، خوب آن یکی یا گیج این یکی...&lt;br /&gt;شاید باید فکری می کردم برای جمع کردن اینهمه فکر، گفتم بیا حرف بزنیم اول هفته و این شاید برای من که اینقدر وقت کم دارم خوب باشد ،گفت قبول فقط این دو روز درگیر جشنواره ام...&lt;br /&gt;من راه که می روم اما...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3513400435637310758?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3513400435637310758/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3513400435637310758&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3513400435637310758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3513400435637310758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html' title='خوب/بد/'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6046694160200783432</id><published>2010-11-09T10:38:00.004+03:30</published><updated>2010-11-09T13:10:10.891+03:30</updated><title type='text'>شاید وقتی دیگر</title><content type='html'>زن دست هایش را باز کرده،چیزی شبیه عبا روی دوشش است، انگار نه چیزی برای از دست دادن دارد نه چیزی برای دربرگرفتن. دست ها بازاست و زن با شدت بیشترزغال را بر صفحه می کشد، گوشه ها هم سیاه شده و این سایه سیاه بر کسی که جز سایه ای سیاه نیست...گفتم کاش میشد کلمه ها را نقاشی کرد بی که از زن حرف زده باشی با کلمه نقشی از زن به دست دهی ، بی توضیحی از رنگ و حالت دست ها...&lt;br /&gt;گفت این قرص ها را نخوری بهتر است، خواب هایت آشفته می شود علاوه بر آن دچار کرختی و چاقی و بی حالی و یک توهم می شوی، گفتم نیاز به یک توهم شاید دارم برای جمع کردن این توهمات...قرص را نخوردم و شب خواب هایم آشفته بود،موهایم ریخته بودند و این زخم های سرم که خودشان را نشان می دادند، به وضوح می دیدمشان اگر قبل تر هافقط جوش کوچکی به نظر می رسیدند که با یک فشار ناخت میترکیدند این بار سر باز کرده و من از خواب پریده بودم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6046694160200783432?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6046694160200783432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6046694160200783432&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6046694160200783432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6046694160200783432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html' title='شاید وقتی دیگر'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3192222346910086703</id><published>2010-11-08T09:00:00.002+03:30</published><updated>2010-11-08T09:09:04.537+03:30</updated><title type='text'>بگذرد</title><content type='html'>فکر می کنم برای نوشتن وچیزی در ذهنم نمی آید، گفت آشفته می نویسی و حالا ببین چقدر آشفته است ذهن من که حتی نمی توانم جمع کنم کلمات را و چیزی بنویسم.&lt;br /&gt;9 بسته قرص را می ریزد در پاکت، ع.م همه اش سئوال می کند از داروخانه چی و جواب ها انگار قانعش کرده که می نویسد کمی آرام تر شده است.&lt;br /&gt;می گوید پس از آن داستان دیگر اعتماد نمی کنم و من نمی دانم چه بگویم که قانع شود چیزی نیست، دکتر چیز خاصی نگفته است. حتی محمد هم کمی مشکوک است و شاید اذیت می کند اما چیزی نیست و اینهمه آزمایش همین را نشان می دهد.&lt;br /&gt;می گوید حرف زدن با توشبیه دست گرفتن شن های ساحل بود،انگار این روزها این شن ها ذره ذره می ریزند از لای انگشتان من...&lt;br /&gt;از چه می خواستم بنویسم، خیلی چیزهای دیگر که باید به بعد موکول کرد...بگذریم. درست می گویی این نیز بگذرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3192222346910086703?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3192222346910086703/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3192222346910086703&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3192222346910086703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3192222346910086703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html' title='بگذرد'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5572097686107498135</id><published>2010-11-04T11:23:00.002+03:30</published><updated>2010-11-04T11:53:03.294+03:30</updated><title type='text'>خلاء</title><content type='html'>حرفی که نباشد می ماند نوشتن از خلاء&lt;br /&gt;از این بی مرزی و تو در مرکز که حتی نمی دانی کجای این بی مرزی ایستاده ای.فقط می ماند باز کردن دست ها و نه صدایی،نه حرکتی، نه میدانی کجا ایستاده ای.&lt;br /&gt;رها شدن در این خلا خود تجربه ای است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5572097686107498135?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5572097686107498135/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5572097686107498135&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5572097686107498135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5572097686107498135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_04.html' title='خلاء'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5152443499340652707</id><published>2010-11-03T09:50:00.002+03:30</published><updated>2010-11-03T10:01:03.901+03:30</updated><title type='text'>باد...</title><content type='html'>می نویسدبا آرامش خودتان به من و همکاران آرامش می دهید. من به این کلمه آرامش فکر می کنم و اشک هایم جمع می شود، چند روز پیش هم همکار دیگری پس از خواندن تست های روان شناسی که پر کرده بودم سراغم آمد. پیشتر گفته بود از همه سالم تری و تست ها را که خواند گفت حالت خاصی داشتی گفتم بی حوصله بودم، گفت الان اگر بخواهی جواب دهی شاید جواب ها متفاوت باشد، گفتم فرقی نکرده ام جواب ها همان هست که بود. تغییری در حال من حاصل نشده، روی همان ها درباره من قضاوت کن. گفت بیا یکبار تنها حرف بزنیم. خندیدم و گفتم باشد، گفت چقدر تفاوت است انگار در این ظاهر و....&lt;br /&gt;خواب می دیدم که بازداشت شده ام، خواب می دیدم که شبیه بازداشت نبود، فضای بندعمومی بود، چیزی که ناراحتم می کرد این بود که کتاب هایم را برمی داشتند و من نمی دانستم چه کنم. نمی دانستم اولین ملاقات چه زمانی خواهد بود. چه زمانی علوی اجازه می دهد ملاقات داشته باشم... علوی انگار نقش مسافت را بازی می کند، اجازه دیدن وندیدن به او بسته می شود و این مرد با اینهمه قدرتی که دارد نمی تواند انگار دوست داشته شود... گفت مجید را منتقل کرده اند بهبهان، گفتم کاش لااقل پیش مصطفا بو حال که تبعید هر دو در حکم قاضی یکی است و حالا یکی اهواز و یکی بهبهان...&lt;br /&gt;گفت جوابم را گرفته ام... گفتم اتفاقی قرار نیست بیفتد که اتفاقی نیست که بخواهد بیفتد... گفتم سرگردانم و آشفته و این سرگردانی و آشفتگی فقط نمی خواهم ضعف بدنی را هم به آن اضافه کنم که هیچ چیزی از من باقی نمی گذارد... شاید این تنها چیزی ست که برایم باقی مانده از چیزی که دیگر معلوم نیست چیست و کیست....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5152443499340652707?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5152443499340652707/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5152443499340652707&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5152443499340652707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5152443499340652707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post_03.html' title='باد...'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3778497530222538028</id><published>2010-11-02T15:58:00.002+03:30</published><updated>2010-11-02T16:10:39.110+03:30</updated><title type='text'>عروسک ساز</title><content type='html'>کنار پیرمرد نشسته ام پرایدها آنقدر کوچکند که افراد را به هم نزدیک کند. دستم را درجیب فرو می کنم یک دسته پول مچاله درمی آورم و از بین آنها یک دویست تومانی و یک صدتومانی بیرون می کشم.در مقابل پیرمرد اتوکشیده ترکیب جالبی است.&lt;br /&gt;یاد عروسک ساز می افتم، زن از میان لباس زیرش یک دسته پول بیرون کشید،گفت همه اینها مال تو و همه را برمیز دکتر ریخت، خواست که دخترش زنده بماند و دختر مرد.&lt;br /&gt;موبایل مدیر مدام زنگ می خورد، انگار که هر چه بدترش را می خواهی تصور کنی بر اعصاب...&lt;br /&gt;وارددانشگاه می خواهم بشوم، مرد می گوید ازاین در نمی شود مخصوص ماشین هاست، می گویم تصور کن من ماشین یا این چتر دستم  ماشین... رویش را برمی گرداندو می گوید نمی شود.&lt;br /&gt;گاه هدیه یک لبخنداست، لبخندی که سخت به دست می آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3778497530222538028?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3778497530222538028/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3778497530222538028&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3778497530222538028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3778497530222538028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='عروسک ساز'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4795009027339669243</id><published>2010-10-31T09:19:00.003+03:30</published><updated>2010-10-31T13:02:11.721+03:30</updated><title type='text'>رنج</title><content type='html'>موسیقی در گوش من است و به کارهایم می رسم.&lt;br /&gt;شب باز بیدار می شوم جابجامی شوم و... بیدار می شود می گوید نخوابیدی می گویم باز خوابم نمی برد. می گویدمی خواهی جایت را عوض کنی؟ باز می خوابم و باز...&lt;br /&gt;می گوید گفته با آدم های فهمیده ای طرف هستم یعنی که اصلا نمی فهمند. گفته طاقت شاید نداشته باشم. گفته و گفته و بعد یکی چیزهای دیگری میگفت. من به انگشتی که سمت من گرفته شده بود نگاه می کردم. من مخاطب نبودم هر کسی می شد مخاطب باشد می خندید..&lt;br /&gt;گفتم یک سئوال دارم از شما برایم مفهوم رنج را معنا کنید. رنجی که به واسطه جنسیت گمان می کنید به شما تحمیل شده. قرار شد فکر کنند و جواب دهند...شاید این هم بخشی از همان داستان شود... در خواب باز حضورش بود و من باید رنگ می پاشیدم به اینهمه  خیال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4795009027339669243?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4795009027339669243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4795009027339669243&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4795009027339669243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4795009027339669243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_31.html' title='رنج'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4689496956025885050</id><published>2010-10-30T10:18:00.004+03:30</published><updated>2010-10-30T11:06:06.528+03:30</updated><title type='text'>بی خوابی</title><content type='html'>حالت تهوع داشتم و یک بی حالی که نمی دانستم از خودم بود یا از مریضی که دچارش بودم. دراز کشیدم و فکر کردم به این تهوع و درد و چقدر خودم دخیل بودم در آن.&lt;br /&gt;پتو را می کشم و کتاب را باز می کنم. اتاقی از آن خود... بالاخره این کتاب را تمام می کنم برای بار دوم. دفعه اول سال ها پیش خواندم و لذت برده بودم ازآن. همان موقع که شاهرود بودم و خواستم همایشی برای زنان شاهرودی برگزار کنم که چند روز به برگزاری لغو شد.&lt;br /&gt;این آرامش وولف در نگارش خیلی کتاب را به دل می نشاند. برعکس کتاب نیمه دیگر، نابرابری حقوقی زنان در بوته نقد بخش نوال سعداوی آنقدر با عصابیت نوشته شده که بیشتر دافعه دارد تا جاذبه.&lt;br /&gt;خوابم نمی برد. گفتم از قبله خرقان تا متن یک فیلمنامه... درگیر همه اینها هستم الان و خوابم نمی برد. نوشت که درباره فیلمنامه با هم حرف می زنیم. دفترچه را فراموش نکن. صبح دوباره فکر کردم... خواستم نقاشی کنم صورتم را ... حرف بزنیم و من از این نقاشی با تو حرف می زنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4689496956025885050?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4689496956025885050/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4689496956025885050&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4689496956025885050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4689496956025885050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_30.html' title='بی خوابی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3059287958106555964</id><published>2010-10-27T21:04:00.002+03:30</published><updated>2010-10-27T21:07:55.372+03:30</updated><title type='text'>لبخند</title><content type='html'>عکس اش روبرویم است.&lt;br /&gt;می خندد و با انگشت به دوربین اشاره می کند..&lt;br /&gt;بخند مرد. خندیدن تو، دیدن چهره خندان تو و صدای خنده ات...&lt;br /&gt;نه هنوز یادمان هست خندیدنت را...&lt;br /&gt;می بینی از یاد بردنت آنقدرها هم ساده نیست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3059287958106555964?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3059287958106555964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3059287958106555964&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3059287958106555964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3059287958106555964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_27.html' title='لبخند'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7400284046577657753</id><published>2010-10-26T16:28:00.002+03:30</published><updated>2010-10-26T16:43:32.921+03:30</updated><title type='text'>آزادی</title><content type='html'>امروز چهارم آبان است. م.آ سالگرد آزادیت مبارک. سال پیش مثل امشب آزاد شدی یادت هست آن شب را؟&lt;br /&gt;به امید آزادی مصطفا و عاطفه و همه آنان که دربندند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7400284046577657753?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7400284046577657753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7400284046577657753&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7400284046577657753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7400284046577657753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_26.html' title='آزادی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5114282351139063137</id><published>2010-10-25T15:26:00.003+03:30</published><updated>2010-10-25T16:28:42.073+03:30</updated><title type='text'>خواب</title><content type='html'>خواب می دیدم که با معصومه راه می رفتم که تکه ای از دندانم افتاد. من به این جسم شیشه ای نگاه می کردم که شکست. در آینه که نگاه کردم یک شی سیاه رنگ بود و ریشه ها بیرون زده.. دهانم بسته نمی شد و تا دهانم باز می شد این شی سیاه رنگ بیرون می زد. به دندان کناری که دستم خورد آویزان شده بود. خواستم نگهش دارم اما نگه داشتنش بی فایده بود. کشیدمش و افتاد، دهانم را که باز می کردم یک بخش سیاه و گوشتی که مایه آزار بود. دهانم بسته نمی شد و .... بیدار می شوم، دندان هایم سرجایشان است و این احساس اضطراب که کمی با من می ماند و بعد باز به خواب می روم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت با سمیه حرف زده، گفت مصطفا حالش خوب است. شاعر می گفت: حال همه ما خوب است اما تو... باشد چشم این شعر را ادامه نمی دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5114282351139063137?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5114282351139063137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5114282351139063137&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5114282351139063137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5114282351139063137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_25.html' title='خواب'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2195072800567078285</id><published>2010-10-24T15:15:00.002+03:30</published><updated>2010-10-24T16:04:58.264+03:30</updated><title type='text'>گفت و گو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حس می کنم داغ شده ام، حس می کنم تمام تنم می سوزد اما این را به حساب یک حس درونی می گذارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وارد اتاق که می شود دستش را جلو می آورد و دست می دهد، دستم را که دراز می کنم می گوید چرا اینهمه داغ؟ من می گویم نه انگار فقط تصور من نبوده!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می نشیند، حرف می زند،عکس را آورده همانجور که خواسته بودم و بعد کمی درباره میزان روحیه معنوی در انسان ها و بعد که خداحافظی می کند می گوید بهتر شده است. گویی چیزی جمع شده بود در تو...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می گوید نوشته های تو جوری نوشته شده که حق به جانب توست و راست می گوید که این نوشته ها از زبان من نوشته می شود و من از خودم در لابلای این کلمات دفاع می کنم، هر چند حق با من نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفت درباره مصطفا جوری بنویس که شان مصطفا حفظ شود و راست می گفت. گفت برای کاری که کرده است و برای هزینه ای که می دهد باید احترام قائل شد. من قبول کردم هر چند که او هم بخشی از ضعف های استدلالش را قبول کرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفت یک روز قرار می گذاریم در یک کافی شاپ که حرف بزنیم گفتم قبول هرچند اینبار من حرفی برای گفتن ندارم و قرار است که تو حرف بزنی قبول کرد و حالا من منتظر آن روز که حرف هایش را بشنوم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حرف که می زند چیزی را مخفی می کند، چیزی که از لابلای کلمات و نگاه هایش بیرون می ریزد هر چند که به سختی سعی می کند کلامی نگفته باشد. اما باز من در هر کلمه و هر نگاهش همان یک چیز مخفی را می بینم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2195072800567078285?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2195072800567078285/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2195072800567078285&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2195072800567078285'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2195072800567078285'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html' title='گفت و گو'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8354507189590906481</id><published>2010-10-19T10:10:00.002+03:30</published><updated>2010-10-19T12:20:25.096+03:30</updated><title type='text'>تصمیم</title><content type='html'>انگار که تصمیم گرفته می شد و تو باید در برابراین تصمیم یک موضع می گرفتی...&lt;br /&gt;گفت که می آیند، من دلخور شدم گفت از این مهمان نوازی شما..گفتم خوب بیایند، گفت پیچاندمشان.&lt;br /&gt;گفت که وقت دارد، گفتم که خوب پس من هم لابد وقت دارم. تصمیم گرفته شده بود و من در معرض این تصمیم.&lt;br /&gt;تصمیم ها گرفته می شدند و من در معرض اینهمه تصمیم ها که می گرفتند و من انگار بی تصمیم بودم یک تابع که می رفت به هر سو که می خواستند و من باز فقط به فردا فکر می کردم به تمامیت زندگیم و به همه لحظه هایی که بعدها فکرشان را خواهم کرد.&lt;br /&gt;گفتم بالاخره معروف خواهم شد، گفت بهتر که تو معروف نشوی با این روحیه و خندید. من خندیدم و دست هایم را نمی شد باز کنم که هوا بپیچد از میان دست ها...&lt;br /&gt;گفت خوبم و خوب نبود. گفت به خودت فکر کن که من خوبم  و من خوب بودم و او خوب نبود. خوب نبودیم هر دو و شاید هر دو خوب که خوبی چیست مگر که هر دو راه می رفتیم در کنار هم و حرف می زدیم با هم  و می گفتیم از روزها و روزها.&lt;br /&gt;چیزی نیست برای نوشتن من / می گذارم تو بقیه را ادامه بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8354507189590906481?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8354507189590906481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8354507189590906481&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8354507189590906481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8354507189590906481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title='تصمیم'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2610642761887708106</id><published>2010-10-18T15:15:00.001+03:30</published><updated>2010-10-18T15:51:09.570+03:30</updated><title type='text'>خیال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وقتی کلید را&lt;br /&gt;در جیب هایم پیدا نمی کنم&lt;br /&gt;نگرانِ هیچ چیز نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی پلیس&lt;br /&gt;دست بر سینه ام می گذارد&lt;br /&gt;یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام&lt;br /&gt;نگرانِ هیچ چیز نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل رودخانه ای خشک&lt;br /&gt;که از سد عبور می کند&lt;br /&gt;و هیچکس نمی داند&lt;br /&gt;                          که می رود یا باز می گردد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2610642761887708106?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2610642761887708106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2610642761887708106&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2610642761887708106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2610642761887708106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_8716.html' title='خیال'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4426991845558446733</id><published>2010-10-18T10:06:00.002+03:30</published><updated>2010-10-18T10:17:14.261+03:30</updated><title type='text'>تهوع</title><content type='html'>خیلی زودمی خوابم و باز بیدار می شوم. نگران شده است، می پرسد خوبم یا نه و من جوابم مثبت است. باز خوابم نمی برد، می روم کنارش می نشینم. می گوید با ع صحبت کرده، با هم حرف زده اند و هر دو نگران می خندم و خنده ام نیمه میماند.&lt;br /&gt;جایش را به من می دهد و من باز دراز می کشم. هر تماسی مرا می پراند و سعی می کند که دور باشد از هر تماس...&lt;br /&gt;یکدفعه شروع می شود و او نمی داند چه باید بکند؟ اشک هایش سرازیر می شود و من باز سرم را فرو می کنم...کم حوصله شده است از این که نمی داند چه باید بکند، شبیه نوروز دو سال پیش است که نیمه شب از درد دندان بیدار شده بودم، درد رهایم نمی کرد هر چه می کردم باز بودم و من نمی دانستم چه کنم، بیدار شد نمی دانست چه باید بکند با این درد و اشک هایش می ریخت. من گفتم بهتر است بخوابد که نگرانی بابت اشک های او مرا از این درد خلاص نمی کند که دردی دیگر می افزاید... نیمه شب را تا داروخانه رفته بودیم و من آن شب به اندازه انگشت های دستم مسکن خورده بودم و باز خوابم نمی برد که سراغ از دوستی گرفتم که بیدار بود و باز در میانه خواب بودم. راستی آن زمان هنوز مصطفا با ما بود و یادم هست که نه نیمه های شب که ساعت یک شاید و شاید زودتر تنها یک جمله می نوشتم که دندانم درد می کند و جواب این بود که باید اهمیت داد... می بینی دندان من ذره ذره از بین رفت و تو نیستی برای نوشتن اینکه بگویی زندگیت را بکن... که بخندی به همه این دغدغه های ریز و درشت... گفت جدن دارم نگرانت می شوم یک روز را بگذار برای حرف زدن با هم که بگویی مشکل کجاست خندیدم و گفتم مشکل؟ از چه حرف می زنی؟&lt;br /&gt;آزمایش خون را که می دهم دو دلم برای رفتن به استخر یا نرفتن و بالاخره می روم، اما هر مسیر گویا رنجی مضاعف می شود و تهوعی که نمی گذارد تا به آخر رفته باشم... زودتر بیرون آمدم و دیرتر رفته بودم. گفتم امروز را معاف فرمایید توان شنا کردن امروز در من نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4426991845558446733?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4426991845558446733/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4426991845558446733&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4426991845558446733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4426991845558446733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_18.html' title='تهوع'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2503062103532236244</id><published>2010-10-17T16:18:00.000+03:30</published><updated>2010-10-17T16:19:30.012+03:30</updated><title type='text'>اشک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بالاخره توانسته بودم گریه کنم.&lt;br /&gt;گفتم برای من سخت شده گریه کردن هر کاری که می کنم گریه ام نمی آید، اما بالاخره اتفاق افتاده بود، بالاخره توانسته بودم و خوب مثل هر بار که قطع نمی شد این بار همینجور بود. خوشبختانه فقط کسی نیست که ببیند.&lt;br /&gt;مسیج می زند که وقت دکتر را یادآوری کند، می گوید که فراموش نکن که وقت دکتر داری و من، من فراموش نکرده ام که وقت دکتر دارم، لعنت به این اشک هایی که وقتی سرازیر می شوند دیگر رهانمی کند آدم را....&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2503062103532236244?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2503062103532236244/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2503062103532236244&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2503062103532236244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2503062103532236244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_17.html' title='اشک'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-826568728234935631</id><published>2010-10-16T11:36:00.003+03:30</published><updated>2010-10-18T10:33:15.122+03:30</updated><title type='text'>مهمان</title><content type='html'>سرگرم تمیز کردن خانه بودم، ذره ذره دستمال کشیدن و تعویض گلدان و... خوب تمیز نشده بود، اما به انتهای یک بخش رسیدم که تلفن زد و گفت برای احوالپرسی خانه مان می آید.&lt;br /&gt;10 دقیقه وقت خواسته بودم برای یک دوش گرفتن و مرتب کردن و جابجایی صندلی ها و چای و.... می دانستم که دیرتر می آید وگرنه فاصله حتی به پنج دقیقه هم نمی رسید.&lt;br /&gt;گفت بنویس، گفتم نوشتن برایم دشوار است که گاهی برخی چیزها چنان شخصی می شود که تو از نوشتن آنها نیز می هراسی. میز کشیده می شد باز جمع شدن، من در مبل فرو می رفتم و میز باز کشیده می شد و دور و دورتر، از خودم که پرسید خندیدم، گفتم یک چیزهایی نگفتنی است. سئوال نکرد بیشتر من هم نقطه را گذاشته بودم به نشانه ی اتمام کلام. گفتم چند شب پیش امیر اینجا بود و چه خوب بود آن فرصت پنج دقیقه ی بعد از شام که توانستم کمی حرف بزنم از این عادت و روزمرگی... در کدام فیلم این صحنه کشیده شدن میز را دیده بودم که مدام و در حین صحبت ها باز به یادش می افتادم. گفتم استاد شمایید و در حد ما همین کتاب های حسنی است. گفتم آنچه برای شما خاطره است برای ما زندگی است...چه خوب بود که آمده بود هر چند که همیشه شاید یک فاصله بود میان اینهمه نظافت او و شلخته گی های من. گفتم هر کس یک جور است و شاید شبیه هر کس شدن بیشتر مضحک باشد تا مایه افتخار بهتر است که با این موضوع کنار بیاییم. همین می شود که ما در بسیاری مسائل اینهمه متفاوت می شویم. شاید همین خوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: درباره مهاجرت حرف زدیم. مهاجرت چه معنایی داشت، یکی گفت مقاومت است بودن..من از تردید می گفتم. تردیدی که در جانم افتاده بود. درست می گفت درباره بسیاری از چیزها. کسی چه می داند وقتی دوستی داری که حتی احوالپرسی از او را تاب نمی آورند مهاجرت تو می تواند اندک نفعی برای او داشته باشد یا نه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-826568728234935631?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/826568728234935631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=826568728234935631&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/826568728234935631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/826568728234935631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html' title='مهمان'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3792515264829189723</id><published>2010-10-13T09:55:00.002+03:30</published><updated>2010-10-13T10:06:35.836+03:30</updated><title type='text'>رومانتیسم</title><content type='html'>تماس که می گیرد می گوید برای دل بچه ها این کار را بکنید. وقتی اسمی از خودش نمی برم با قهر و گلایه تماس می گیرد که اسم من چه شد، مسئله اسم او بود والا دل بچه ها بهانه است.&lt;br /&gt;همینجور که رانندگی می کند حرف می زنیم، می گوید لازم نیست اینقدر سخت بگیری، انتظارت از خودت بیهوده است، گفتم مثل کوبیده شدن به دیوار است، دیواری که تو خود ساخته ای، گفت رها باش رها و آزاد همین است که در استخر هم خودت را سفت می گیری، رها که باشی روی آب می مانی، خودت را که سفت بگیری غرق خواهی شد. باز خودم را سفت گرفته بودم، تذکر داد و این باعث می شد همه چیز اشتباه شود. زن از زندان بیرون آمده بود و باید تیرباران می شد، هر کس نظری داشت و لوک قدیس گفت تیرباران شدن خواسته اوست و ماتیلد تیرباران شد... مرد با خودش مرور می کرد این لحظه های آخر زندگی را، می خواست چیزی برای خودش باقی مانده باشد، همه که سرود می خواندند او فکر می کرد، افسر اس اس داد زد بدوید، مرد نمی دوید، باز داد زد و این بار جسم پیروز شده بود، نمی خواست بدود و می دوید و نجات پیدا کرده بود که ماتیلد منتظرش بود. به لوک قدیس می گفت نمی خواستم بدوم اگر تو بودی چه می کردی گفت بی شک می دویدم، رها باش. با چاملی حرف می زدیم، او همه چیز را شرایط می دانست من از خودی که من بودم می گفتم، گفتم این من که هستم اگر همه اش شرایط باشد که من بی معنا می شود و در آن سلول درباره این موضوع چقدر حرف زده بودیم. در قرنطینه بود که ریشه های رمانتیسم را خواندم و فهمیدم این سئوال رمانتیک هاست. جواب اما چه بود؟ این منی که الان هست، این منی که الان دارد می نویسد از کجاست؟ از مصطفا می پرسم می گویند خوب است، هر کس نظری می دهد، چقدر روایت هست از روز رفتنش به اهواز و چقدر داستان ها که نمی دانی کدام را باید باور کنی، انگار که قرنی گذشته است از این یک ماهه...چشم هایم می سوزد، یک جور مقاومت است حتی در برابر مربی شنا، درباره همه چیز انگار یک جور مقاومت در من هست. یک جور مقاومت هست در برابر خودم. من چه بودم و کیستم... گفتم 200 سال پیش اگر به دنیا آمده بودم شاید منهم سهمی از این کتاب برمی داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3792515264829189723?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3792515264829189723/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3792515264829189723&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3792515264829189723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3792515264829189723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_13.html' title='رومانتیسم'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2182490709878164666</id><published>2010-10-12T14:18:00.002+03:30</published><updated>2010-10-12T14:28:39.658+03:30</updated><title type='text'>ملاحظه</title><content type='html'>دیروز که گفتم هر روز می نویسم، ننوشته بودم. کنار میز ایستاده بودم که هر کدام سرتکان دادند من باز چشم هایم نمی بیند، می گویند استاد داستان نویسی توست و من داخل می روم و احوالپرسی و یک عالم توجیه و دلیل که چرا تنبلی کردم و کلاس نرفتم.&lt;br /&gt;دفعه اولش از گیجی بود، از این آشفتگی قبل از برنامه الموت، دفعه بعد در جستجوی روستا در میان جنگل ها و دفعه بعد که خود انگار شخصیتی از یک داستان بودم.&lt;br /&gt;توجیه است، نیست همه اینها که نوشتم، چون قرار است بخوانید و نظر دهید این چیزها را می نویسم والا چه ضرورتی است که باز این دیگ پر از... را هم بزنیم.&lt;br /&gt;تماس می گیرد و می گوید جلوی در دفترم، من پله ها را سریع پایین می روم، ساعت دقیقا پنج و پانزده دقیقه است همان ساعتی که گفته بود. می گویم موهایتان را گفته بود بلند کرده اید، من خبر جدیدتری دارم موهایتان را کوتاه کرده اید. از ساخت کلیپ و فیلم حرف می زنیم من از جشنواره، راه که می رویم همه اش انگار من حرف می زنم، کمی حرف می زند از خودش از احساس این روزهایش از این دلمردگی از علایق و دلبستگی هایش، بالاخره این مکالمه تمام می شود. می گویم زیاد حرف زدم نمی دانم چه حسی داری از این همه حرف های من کاش که کلافه ات نکرده باشم.&lt;br /&gt;بقیه راه را تنها می روم پیاده تا میدان و باز دیر شده است.باز دیر به خانه می رسم. خوشبختانه من زودتر رسیده ام. چقدر حرف زدن و نوشتن از روزی که مثل روزهای قبل بود باید چیزی باشد، چیزی که کلمه هاخود جلو بروند. گفت به چاملی گفته است. گفت که نمی دانسته برنامه ای بود. گفت برای من تو و او فرقی ندارید تنها ملاحظه ات را می کنم. ملاحظه را رها کن. گاه باید بی ملاحظه زندگی کرد و باید پرداخت بهای این بی ملاحظه گی را هرچند که بخواهی در هر لفظی پنهانش کنی اما باز تکرار می کنم این از ترسویی است  که تن می دهیم والا می شد جور دیگری بود. کاش حداقل این یک مقوله را بپذیرم و کنار بیایم با خودم که هر بار کنار نمی آیم و باز همان و همان....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2182490709878164666?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2182490709878164666/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2182490709878164666&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2182490709878164666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2182490709878164666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_12.html' title='ملاحظه'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5004921417054830467</id><published>2010-10-10T12:27:00.002+03:30</published><updated>2010-10-10T14:39:08.657+03:30</updated><title type='text'>دوست</title><content type='html'>گفت یکی دو روز اول سخت است بعد عادت می کنیم. عادت می کنم، عادت می کنی، عادت می کنیم.&lt;br /&gt;اینکه عادت می کنیم اما خوب است یا بد؟&lt;br /&gt;همینجور که چت می کردیم گفت همزاد فکر نکن عادت می کنی. گفتم مسئله اینجاست که نمی خواهم عادت کنم.&lt;br /&gt;عادت کردن خوب است یا بد، به مرد می گویم دوستی می گوید زمان همه چیز را حل می کند. گفت شاید به واسطه فراموشی است، گفتم شاید هم وقتی از ماجرا دور شوی با دیدی جامع تر می توانی حوادث را مرور کنی.&lt;br /&gt;در اتاق انتظار جلسه که هستیم مرد از خودش حرف می زند، مشخص است که دوست دارد زندگی اش را تعریف کند. خوشحال می شوم شاید و شاید آنقدر بی تفاوت که گوش کنم که حرف می زند و حرف می زند از روابطش و محدوده ی آنها و...&lt;br /&gt;چه خوب است که دوستی باشد که هر روز سر کار بتوانی با اوحرف بزنی و او مدام بگوید که نگران نباش. که دلداریت دهد..ممنون از بودنت ع پ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5004921417054830467?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5004921417054830467/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5004921417054830467&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5004921417054830467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5004921417054830467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_10.html' title='دوست'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2036725231481387143</id><published>2010-10-09T10:46:00.002+03:30</published><updated>2010-10-09T11:22:36.433+03:30</updated><title type='text'>سکوت</title><content type='html'>نمی دانی که چه چیزی و چه جور پیش می رود.&lt;br /&gt;فقط پیش می رود همه چیز و تو همینجور خیره و ناظری به خروش این موج که هر لحظه به تو نزدیک و نزدیک تر می شود.&lt;br /&gt;حتی وقتی که تو را دربرمی گیرد باز همچنان خیره ای در درون و روی آب که چه شد که اینطور پیش رفت.&lt;br /&gt;شاید که باید بازی کرد اما بازی هم که می کنی باز انگار بازیگری.&lt;br /&gt;گفت نقطه ضعف تو این است که به جای یورش به حادثه از کنار آن می گذری و دامنت را جمع می کنی در حالیکه باید بازی کرد و از سد موانع گذشت، با این ندیدن یک بار سرت محکم به دیوار کوبیده می شود.&lt;br /&gt;صدای شکستن سرم را انگار می شنوم. انگار چیزی شکسته است اما نه در برخورد با مانعی که ندیده ام شاید در برخورد با خودم...&lt;br /&gt;کلمه ها را که غلط می خواند من در ذهنم درست می کنم باز یکی دیگر می خواند و باز یک کلمه غلط می شود، باز من درست می کنم انگار که این غلط ها، این اشتباهات کوچک بخشی از ماجراست...&lt;br /&gt;عذرخواهی کردم و گفتم شاید این من بودم که مسبب حرف نزدن تو، گریه می کند. باز گریه می کند، باز گریه می کند و من فکر می کنم به همه این احساسی که از چشم هایش بیرون می ریزد...&lt;br /&gt;گفت حالش را نپرس، گفت چکارشان داری؟ گفت تذکر شدید می دهم. همه اش گفت و گفت. شاید باید جواب می دادم . شاید باید دفاع می کردم از این دوستی که چنین با برگه های کاغذ به بازی گرفته نشود. دختر گفت فکر دفاع کردن از من را دور بریز به خودت فکر کن و بی خیال شو. گفتم هر کاری که می خواهی بکن فقط با احتساب هزینه های احتمالی. گفت یادت هست یا شنیده ای داستان آن حکم اعدام را خنده دار است که می گوید هیچ کاری نکرده ام... مستقیم نمی گوید منظورش را من غیر مستقیم بالای سکو می روم.&lt;br /&gt;گفتم بگذارد و برود، گفت نه باید بماند باید قربانی این داستان او باشد. من به همه آن اشتیاق به زیستن فکر می کردم. حرف که نمی زند انگار چیزی کم می شود. اما زندگی در سکوت نیز برای خود تجربه ای است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2036725231481387143?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2036725231481387143/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2036725231481387143&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2036725231481387143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2036725231481387143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_09.html' title='سکوت'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4050559902656667643</id><published>2010-10-07T04:20:00.002+03:30</published><updated>2010-10-07T04:31:28.846+03:30</updated><title type='text'>پیگیری</title><content type='html'>چقدر حق با من بود و چقدر حق با بقیه؟&lt;br /&gt;گفتم به تو حق می دهم، به بازجو حق می دهم به همه حق می دهم اما لااقل تو هم کمی به من حق بده.&lt;br /&gt;مرد کمی دیر رسید، ما جلوی دفتر پیگیری نشسته بودیم و منتظر. کمی حالت تهوع داشتم و کمی اضطراب رسید سلام کردیم و به سرباز گفتیم اجازه بدهد داخل شویم، با خودش بلند گفت بازجویشان را هم می شناسند.&lt;br /&gt;دفعه قبل که آمده بودم چشم هایم بسته بود و اینبار با چشم های باز، کمی تغییر کرده بود میزها و صندلی های بازجویی و  داخل اتاق شدیم.&lt;br /&gt;حرف را که شروع کرد گفت که مسئله من بوده ام، گقت چقدر ما را دوست دارد گفت که با هم دوستیم اینکه چقدر من ساده ام از ضیا گفت و ....آخر کار یک تعهد بود و اشد مجازات اگر باز برای احوالپرسی از یک دوست با خانواده اش تماس بگیرم.&lt;br /&gt;تعهد را امضا کرده ام. تعهد را امضا کرده ایم.&lt;br /&gt;نگران است  و ناراحت و شاید من باید به همه این نگرانی ها بیشتر توجه می کردم و بکنم. شاید نمی شود اینقدر بی توجه باشم وقتی دیگری به واسطه ی من اینقدر درگیر می شود.&lt;br /&gt;ساعت از چهار صبح گذشته است. چقدر عجیب شده که خوابم نمی آید.&lt;br /&gt;گریه ام حتی نمی آید به حد چند ثانیه ی کوچک رسیده و  بعد باز این نگاه مات... می گوید خودت را بیخود آزار می دهی هیچکس راضی نیست....&lt;br /&gt;تمام کنم این نوشتن را...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4050559902656667643?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4050559902656667643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4050559902656667643&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4050559902656667643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4050559902656667643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_07.html' title='پیگیری'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1703414319107910175</id><published>2010-10-06T13:02:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T13:05:20.610+03:30</updated><title type='text'>اتفاق</title><content type='html'>همیشه زمانی که فکر نمی کنی اتفاق می افتد.&lt;br /&gt;اولین بار که اتفاق افتاد غیر منتظره بود، همه چیز راحت بود و آرام و با امیدی که از آن روز چنان مایه گرفته بود که سرخوردگی اش صد چندان می نمود.&lt;br /&gt;گفتم این بار اما ناامیدانه اتفاق می افتد، با کسانی که نیستند. گفت چرا رعایت نمی کنی؟ در طرح صدایش خنده نیست، من فقط می خندم به این امید که بخندد اما نمی خندد. می شود خندید به همه این روزها و روزهایی که می آید.&lt;br /&gt;میانه این دو باز اتفاق افتاده بود و ادامه داشت ادامه داشت تا ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزادد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1703414319107910175?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1703414319107910175/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1703414319107910175&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1703414319107910175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1703414319107910175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_06.html' title='اتفاق'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2976537296205175804</id><published>2010-10-05T20:44:00.000+03:30</published><updated>2010-10-05T20:46:24.608+03:30</updated><title type='text'>هفت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1.    چقدر خواب&amp;shy;هایم آشفته است، باز بیدار می شوم و باز خواب و باز بیداری و مدام جابجایی و بعد که جایم را عوض می کنم... بیدار می شود، دنبالم می گردد می گوید چرا اینجا و می گویم خوابم نمی برد، گرما بود، نوعی حس خفگی بود یا نمی دانم چه ؟ انگار که هوای تازه نباشد و من جایم را عوض کردم. پنجره را باز می کند و من به خواب می روم، نرم و سبک و باز بیدار می شوم.&lt;br /&gt;2.    اولین کار تماس گرفتن است، گفت تا 10 دقیقه دیگر من روی 20 دقیقه حساب می کنم و می شود 40 دقیقه راه می روم و بعد که از راه رفتن هم خسته می شوم، کتاب را باز می کنم، خالد در زندان است و تجربه ی زندانی که چقدر آشنا و جذاب است. اسامی و گفت و گوها و بعد اعدام رحیم و آمدن پندار و ... چقدر دست&amp;shy;ها بازتر بوده آن زمان و شکنجه ها چقدر شدید...&lt;br /&gt;3.    مرد دیر می رسد من همینجور راه می روم زیر پل عابر بهبودی و مرد دیر می رسد و وقتی هم که می رسد آنقدر در کتاب هستم که نبینمش. از این پل دو خاطره مجزا هست، چقدر با هم متفاوتند و چقدر نزدیک و دور، مرد همینجور نشسته است، من کمی نگران می شوم، بعد محاسبه می کنم حتی بعدازظهر به ع می گویم که حساب کردم که مرا می برد، حساب کردم کجا می روم، حتی حساب کردم به ملاقات ها، به تلفن ها، به کسانی که می دیدم، به کسانی که نمی توانستم بار دیگر ببینم... گفتم حساب همه چیز را کرده بودم و در کنار دلهره حس دیگری بود که شاید از صفحه های کتاب به درونم می ریخت،گفتم یکجور رها شدن است. شاید همان دور زدن صورت مسئله. وقتی که چنان درگیر خودت باشی که هیچ نتوانی انجام دهی و ... گفتم آنقدر حافظه&amp;shy;ی تصویری&amp;shy;ام قوی بود که خودم را مجسم کنم فقط غصه اش ندیدن بود، نشنیدن بود و چه می شد کرد، از کنار مرد رد می شوم با گوشی اش حرف می زند. وارد سالن کنفرانس که می شوم همه این تردیدها رنگ می بازد.&lt;br /&gt;4.    در سالن خوابم می آید، مدیر جلسه می گوید جلو تشریف بیاورید و خودتان را معرفی کنید. جلو می روم و سعی می کنم صحبت ها را یادداشت کنم. باز خوابم می آید، فکر می کنم تاثیر مسکن صبح است، یا خواب آلودگی همیشگی...در مسیر برگشت باز کتاب را باز می کنم، نزدیک است که از دفتر رد شویم، راننده می گوید خانم سرشان در جزوه هایشان است، مدیر می خندد، رئیس زندان پندار را می برد، کتاب را می بندم و دست مدیر را می گیرم و وارد دفتر می شوم.&lt;br /&gt;5.    سردردم بهتر شده است، فقط بعدازظهر کمی اذیت می کند، دل درد هست آنهم که همیشگی است و هر ماه تکرار می شود. هنوز نمی توانم اما گوشی ام را بین شانه و گوشی ام نگه دارم و این کمی اذیت کننده می شود وقتی ناچار به نوشتن و گوش دادن باشم. وقتی نمی توانم گوشی را نگه دارم چاره ای جز با یک دست نوشتن باقی نمی ماند. چه خوب است که مدیر نمی بیند، کم حوصله گی مرا، گاه ریختن اشک های مرا ،خوب است که مدیر نمی بیند و وقتی سئوال می کند، من همیشه جوابی آماده دارم برای توجیه وضعیتی که او نمی بیند.&lt;br /&gt;6.    چقدر نوشته ام اینبار، با بی حوصله گی، راه که می رویم بیشتر من حرف می زنم. از خودم می گویم، از خودش می گوید فکر می کنم کلافه اش کرده ام، چیزی نمی گوید اما....&lt;br /&gt;7.    تلفن زد و گفت در فیلمی که دارد می بیند زن داستان شبیه من است، گفتم چقدر جالب است که دو روز است که از تو حرف زده ام و تو تماس گرفته ای، گفتم می بینی چقدر زمان گذشته! چقدر دور شده اند آن روزها که تو در این شهر بودی، گفت الان تصویر دختر روی صفحه است، گفتم اینترنت خانه خوب نیست، گفت راحت است دنبال این تصویر گشتن، با گذاشتن گوشی صفحه را باز می کنم. مسیج می زنم که حسابی خوشحالم کردی اما کمی تفاوت نمی کردیم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2976537296205175804?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2976537296205175804/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2976537296205175804&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2976537296205175804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2976537296205175804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post_05.html' title='هفت'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7313620039777836</id><published>2010-10-02T11:20:00.004+03:30</published><updated>2010-10-02T11:47:20.138+03:30</updated><title type='text'>گفت و گو</title><content type='html'>از صبح منتظر تماسش بودم و بالاخره تماس گرفته بود.&lt;br /&gt;دوباره شلوغ است و صدای گریه ی بچه ای که آرام نمی گیرد داد می زند فرزانه این بچه را خفه کن می خندم و می گویم اگر خفه اش کند که جزو زندانی های قتلی می شود.&lt;br /&gt;گفتم من که جرات نمی کنم اینطور سرشان داد بزنم گفت مسئله عادت کردن است وقتی در محیط باشی کم کم محیط به تو این جسارت را می دهد.&lt;br /&gt;گفت دیدی رفت! گفتم رفت که رفت و از حس هردویمان از این رفتن گفتیم گفت شاید بهتر شود برایش من گفتم شاید بهتر شود برایش و هر دو انگار فکر میکردیم و آرزو که کاش بهتر شود برایش.&lt;br /&gt;گفتم می بینی احمقم گفت من هم حماقت تو را دارم زیاد سخت نگیر اگر گریه می کنی...&lt;br /&gt;مرد گفت شبیه زن های خانه داری شده ای که مدام درد دارند و این دردها منشا بیرونی ندارد و تنها یک حس روانی است. دراز می کشم روی تخت شاید باید دوباره دویدن های صبح را شروع کنم و کم کم از این حال نزاری خودم را بیرون بکشم.&lt;br /&gt;گفت پاهایت قدرت ندارد محکم تر پا بزن گفت محکم تر و من انگار بی توان بودم در مقابل همه ی این گفته ها شاید باید دویدن را شروع کنم تا پاهایم قدرت بیشتری داشته باشند برای اجرای دستورات زن.&lt;br /&gt;گفت اخبار جدید را بگو  و نشد جز دو خبر چیز جدیدی بگویم. گفت وقتم تمام شد و رفت. گوشی تلفن را گذاشتم و فکر کردم هر چه فکر می کنم به چیزی نمی رسم. انگار که فقط بی انتهایی مسیر روبرویم است و سرابی که تنها نویددهنده آب است بی حس خنکی...&lt;br /&gt;تمام کنم این نوشتن را...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7313620039777836?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7313620039777836/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7313620039777836&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7313620039777836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7313620039777836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='گفت و گو'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8707867845113952952</id><published>2010-09-29T11:50:00.004+03:30</published><updated>2010-09-29T12:00:01.886+03:30</updated><title type='text'>هامون</title><content type='html'>هنوز در آب خودم را سفت می گیرم و هنوز تذکر می دهد که بهتر است خودت را رها کنی، رها و آزاد و من باز سفت می گیرم خودم را و باز اینکه بهتر است خودت را رها کنی.&lt;br /&gt;در صندلی سینما فرو می روم، می گوید کم حوصله ای یا خوابت می آید، می گویم کی تمام می شود و جواب می دهد یک ساعت دیگر. می گویم کمی کم حوصله شاید باشم و شاید کمی خوابم می آید. به ماشین ع.م که می رسیم کفش هایم را درمی آورم و در صندلی عقب دراز می کشم، نیم ساعت آخر جایم را عوض می کنم تا حرف بزنم با دوستی و بپرسم مشکل کجاست که انگار هیچکدام سردر نمی آوریم.هامون در آب دارد غرق می شود، خودش را به آب می زند برای رهایی از اینهمه آشفتگی اما باز نجاتش می دهند. گفت در همه ما جزئی از هامون هست ،گفت هیچوقت شبیه او نبودم شاید چون آن آشفتگی ها هیچوقت در من نبود.&lt;br /&gt;گفتم اگر امکان دارد توضیح بده گفت نوشته ام، توضیح نمی خواهد گفتم شاید من درک نمی کنم تو توضیح بده گفت همین کلمه هاست و آنهم منحصر به همان زمان و مکان. بعد توضیح داد و من می شنیدم... گفت مسئله دوست داشتن است. صبح که بیدار می شوم هنوز خواب است به ساعت نگاه می کنم و بعد باز چشم هایم را می بندم. می گوید بخواب وقت برای خوابیدن هنوز هست، من شاید از هجمه اینهمه رویاست که سرم را روی دستش می گذارم و باز خوابم می برد نه خواب نیستم. باید بیدار شوم و یک روز دیگر شروع می شود و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8707867845113952952?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8707867845113952952/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8707867845113952952&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8707867845113952952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8707867845113952952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title='هامون'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5821107713809150489</id><published>2010-09-28T12:12:00.002+03:30</published><updated>2010-09-28T12:31:28.830+03:30</updated><title type='text'>پیراهن سفید با خط های سیاه عمودی</title><content type='html'>آنقدر وقت دارم که از انجمن تا میدان ولیعصر را پیاده بروم و قرارم با فریده هم دیر نشود. به هفت تیر که می رسم تماس می گیرم با سمیه و اولین سئوال باز این می شود که بگویم از مصطفی چه خبر؟ سمیه از دو تماس کوتاه مصطفی می گوید. سمیه از ترس از وقوع فاجعه و دردناکی آن. من از سلامت مصطفی می پرسم. سمیه از نادانسته های ما از این تبعید اجباری از خیری که شاید ما نمی دانیم. من از برنامه سال بعد دماوند و مصطفی می گویم. از برنامه ای که قرار است مصطفی در آن باشد و خنده هایی که شاید اینقدر مصنوعی نباشد. خیابان کریمخان با کتابفروشی هایش آشناست حتی اگر فرصتی برای داخل شدن در آن نباشد. به ولیعصر که می رسم فریده چند دقیقه ای منتظر بوده. فریده از سردردهایش می گوید و دکتری که نیاز به دکتر دارد. در لباس فروشی دنبال لباس های مردانه می گردم، لباسی شبیه لباس خودش پیدا می شود فریده مخالف خریدن چیزی شبیه لباس خودش است، من فقط به پیراهن نگاه می کنم، من فقط نگاه می کنم به پیراهنی که قرار است من بخرم برای دوستی که نمی تواند بیرون باشد، برای دوستی که سهم بودنش برای ما حتی صدایش هم نیست. برای دوستی که شاید در خیال هایش هنوز هر شب بر تپه کنار روستا می نشیند در سکوت و فکر می کند به فردا، به فردایی که... برای چاملی با فریده زیاد مخالف نیستم. می ماند از پولمان یک مقدار کم و یک جفت جوراب سفید سهم مصطفی می شود، می گویم باید خیلی خوشحال شود که برایش جوراب خریده ام که بهترین هدیه ها به نظر من یک جفت جوراب است. با فریده هستیم که با علی آقا حرف می زنیم مرد می خندد من از برنامه دماوند می گویم از حضور چاملی و مصطفی و باز مرد به ما می خندد. خانه که می رسم م.آ از ضرب و شتم مصطفی می گوید. من فکر می کنم به همه ی اینها، من نگاه می کنم به پیراهنی که شاید به دستش برسد من به سهم مصطفی فکر می کنم و به سهم خودم از یک دوستی و ببین چقدر سخت می شود برای من بخشیدن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5821107713809150489?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5821107713809150489/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5821107713809150489&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5821107713809150489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5821107713809150489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html' title='پیراهن سفید با خط های سیاه عمودی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-788212974743791756</id><published>2010-09-27T11:55:00.003+03:30</published><updated>2010-09-27T18:05:46.058+03:30</updated><title type='text'>گذشته</title><content type='html'>به گوشی ام که نگاه می کنم شماره ناآشناست و از جایی نزدیک به جنوب...&lt;br /&gt;دوباره که زنگ می زند، صدایش آشناست. گفت تهرانم و نزدیک انقلاب و من نیم ساعت بعد انقلاب بودم. با دوست دیگری بود و هر سه خوشحال از دیدار یکدیگر.&lt;br /&gt;مدیر یک کارخانه شده بود. گفت مثلا مدیر کارخانه ام و از صبح تا شب مشغول کار. من خندیدم و گفتم کارگر نمی خواهید. گفت آمدی می توانی مدیر شوی...گفت راضی هستی؟ گفت یاد گذشته ها می افتم هنوز. گفت مشکلی پیش نمی آید اگر گاه به گاه تماس بگیرد برای احوالپرسی؟ گفت دوران خوشی بود آن روزها. گفت چند روز پیش یاد شرط بندیمان افتاده بود روی میله...&lt;br /&gt;چقدر گذشته است از آن روزها، چقدر گذشته بود. گفت چند سال است که تو را ندیده ام؟ سه سال است یا چهارسال؟ گفتم سخت است که روزی فکر می کنی چطور می توان تحمل کرد و بعد تحمل می کنیم. گفت اما این بی حوصله گی چند روز پیش تو و اینکه باز یاد آن دوران افتاده بودی و حرف من نشان می دهد که روزها می گذرد اما زخمی بر دل باقی می گذارد.&lt;br /&gt;گفت دارم می روم احمد آباد اگر می آیی با هم برویم و بعد من که می روم دنبال کارها. من کار داشتم و گفتم که دیرم شده و همین نیم ساعت را بیشتر نمی توانم وقت بگذارم.&lt;br /&gt;رفت.&lt;br /&gt;من سرکار هستم و این را می نویسم. سال ها گذشته است، علی.م می گوید زمان همه چیز را حل می کند.&lt;br /&gt;ضمیمه: همه این چیزها که نوشتم شاید بخش خوش قضیه بود اما همانطور که گفتم با زوم کردن روی یک موضوع، بخش مهمی پنهان می شود. همه تلاشم را کرده بودم، جایی برای پشیمانی برای من نبود درباره گذشته، من درباره گذشته راحت دستم را زیر سرم می گذارم و فکر می کنم. تمام شده گذشته و فردا، فردایی که می رسد زمانی برای پشیمانی برای من نمی گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-788212974743791756?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/788212974743791756/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=788212974743791756&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/788212974743791756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/788212974743791756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_4200.html' title='گذشته'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8126662681478807473</id><published>2010-09-27T07:49:00.001+03:30</published><updated>2010-09-27T07:50:33.670+03:30</updated><title type='text'>داستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همینجور که راه می رفتیم، همینجور که حرف می زدیم، من فکر می کردم، من این همهمه نگاه می کردم، به ورود و خروج آدم ها به اینهمه تکاپو و هیاهو و مرد که تنها الان در قرنطینه بود. همینجور که زن به برگه ها نگاه می کرد، همینجور که حرف می زدم با دکتر، گفتم همیشه از آمپول ترسیده ام... کارش که تمام شد گفتم چطور بودم؟ گفت دختر شجاعی بودی و من با تردید پرسیدم واقعا و جوابش مثبت بود. از تخت پایین پریدم روسریم را جمع کردم و به سرم کشیدم. گفتم میزان برقی که به یک زندانی وارد می شود چقدر بیشتر است؟ گفت نه من شکنجه کرده ام و نه شکنجه شده ام فکر می کنم این مجازات ها منسوخ شده باشد، به خودم گفتم کاش منسوخ شده بود و برایش توضیح دادم که چقدر این روزها و سال ها کاربرد داشته. چیزی نگفت، چیزی نگفتم و بیرون آمدم. این تعلیق و در فضا بودن اما ادامه داشت. همینجور که هجمه ی دود ما را دربرگرفته بود گفت بیشتر هوایش را داشته باش این روزها نیاز دارد که بیشتر هوایش را داشته باشی، گفتم این پیرو صحبت های شب قبل شماست، خندید و گفت این دیر آمدن همیشگی، گفت که حساس است و بهتر است که من نقش مادر را هم اضافه کنم به نقش هایم. ادامه داد که در صحبت با یکی از دوستانش، گفته است زنان باید نقش زن و مادر و فرزند را همیشه داشته باشند. من خندیدم و گفتم باشد و سکوت بود و ابری که ماه را پوشانده بود و آسمان تاریک و نور چراغ بالکن را روشن کرده بود و دو نور قرمز کوچک... شوخی می کنیم با دوستی که در خانه است و جواب می دهد، جواب های کوتاه و کامل میان کلمات نقطه می گذارد و این نقطه گذاری چقدر خوب استفاده شده است. خیابان مثل همیشه تاریک است و خلوت و سایه هایی که از هم جدا می شوند و هر یک به راه خویش شاید این نتیجه باشد، هر کس باید زندگی خودش را بکند، شاید بهتر باشد بیشتر بخوانم، شاید بهتر است که خواندن زبان را شروع کنم... می پرسد اینهمه ناراحتی تو از چیست، جواب می دهم، می گوید نمی شود که اینجور بمانی، می گویم ترجیح من است، باز جواب می دهد، تماس می گیرد و جویای احوال می شود و من می خندم و می گویم باشد اما باز تمام نمی شود این داستان. داستان به کجای خود رسیده است؟ این داستان چطور تمام می شود. هر کس داستان خودش را دارد و داستان هر کس بالاخره به انتها می رسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8126662681478807473?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8126662681478807473/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8126662681478807473&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8126662681478807473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8126662681478807473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_27.html' title='داستان'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3781073010765167387</id><published>2010-09-26T08:54:00.002+03:30</published><updated>2010-09-26T09:14:41.721+03:30</updated><title type='text'>زندگی</title><content type='html'>آنقدر کم حوصله بودم که فکر می کردم چیزی جواب نمی دهد اما تمام شده بود یا من با آن کنار آمده بودم. چه چیز باعث قطع آن شده بود، نمی دانستم و شاید می دانستم و گفتم. سعی کردم که همه چیز به خوبی برگزار شود و داشت می شد که پیام کوتاهی آمد و همه چیز را به هم ریخت... حکم تبعید مصطفی اجرا شد. حکم تبعید مصطفی اجرا شده بود و کلمه به کلمه خواندنش باز خواندنش، باز دیدن هر یک از این کلمات که هر کدام معنایی داشت در پس خود که اگر دوست نبود، که اگر اینقدر نزدیک نبود و این دور شدن، این رفتن و این مهاجرت اجباری اش... همه بی حوصله گی بیرون می ریزد، همه این کلافه گی باز می شود، باز نمی شود انگار به تمامی اما که هنوز هر کدام از این کلمات باز نشانه ای است ورای خود. ذره ذره جمع می شوم و خواب مرا دربرمیگیرد. صبح می خندند و می گویند دیشب انگار زیاد خوابیده ای و من فقط نگاه می کنم که گفتن آن چیزی را عوض نمی کند. سکوت شاید بهترین چاره است وقتی گفتن راه به جایی نمی برد. تماس گرفته و گفته است که خوبم، نگران نباشید و باز من صدایش را می شنوم که به شیوا می گوید به زندگیت برس. باز صدایش هست در راه خیابان انقلاب تا چهارراه ولیعصر که می گوید زندگیت را بکن. زندگی مان را می کنیم اما زندگی چه معنایی می دهد. مرد می گوید این زندگی نیست که ما می کنیم، شیوه زندگی مان را باید عوض کنیم. من می گویم زندگی چیست که در ما جریان ندارد؟ زندگی را تو معنایی بکن که برای منکه همه درگیر زمان و این روزهایم معنا داشته باشد. برای من چیزی بگو که حس کنم این روزهای آخر را به درک و معنایی رسیده ام. جواب نمی دهد. جواب نمی گیرم. فکر می کنم و راه به جایی نمی برم. گفتم خطرناک است این بی معنایی. گفتم برایش از اتاقی با ملافه های سفید، با دیوار سفید، با لباس های سفید و ظرف های سفید و گفت او از این سپیدی مطلق...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3781073010765167387?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3781073010765167387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3781073010765167387&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3781073010765167387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3781073010765167387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_26.html' title='زندگی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-2799127372058915990</id><published>2010-09-24T19:37:00.000+03:30</published><updated>2010-09-24T19:38:40.565+03:30</updated><title type='text'>ملال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می گوید کسی را شبیه تو ندیده ام، می گویم همه شبیه همیم، فرقی نمی کند همه نیازهایشان یکسان است، همه شبیه هم اند و باز تکرار می کند، همینجور که راه می رویم ده سال قبل تر شاید هشت سال قبل تر می گوید، اینهمه بی حوصله گی تو کلافه می کند آدم را، می گوید نمی شود که یک آدم اینهمه کم حوصله باشد، راه که می رویم حرف که می زند من به خط ممتد خیابان نگاه می کنم، به یک شاخه، حرف هایش مثل نسیم می وزد و رد می شود، بعدها من همینجور تنها راه می رفتم و روی اولین نیمکت می نشستم بی حوصله و خیره می شدم به همه آدم ها که مثل نسیم رد می شدند و می ماندم من در میان اشک هایی که رهایم نمی کردند. گفت همیشه کم حوصله این را شاید یکسال پیش می گفت شاید یک روز پیش، شاید یک هفته پیش، دلیلش را می پرسید، من دلیل نمی دانستم باز راه می رفتم در میان خیابان، خلوت ترین خیابان ها، تاریک ترین خیابان ها، بی نور و بی صدا و سکوت و باز همینجور خیره که انگار هیچکس را نمی دیدم و باز چرا این اشک رهایم نمی کرد. گفت گریه زیاد می کنی و من این را به حساب نقص هایم می گذاشتم، کنار همین بی حوصله گی که وصله شده بود به من و انگار جزئی از وجودم بود. می خندیدم گفت این خنده عصبی است یا اینقدر خوشحالی، من لبهایم را جمع کردم و بعد تنها راه می رفتم، دست آدم که رو شده باشد دیگر جایی برای خندیدن باقی نمی ماند. نه جای عذرخواهی برای هیچکس نیست، این من بودم که باید عذرخواهی می کردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-2799127372058915990?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/2799127372058915990/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=2799127372058915990&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2799127372058915990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/2799127372058915990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_24.html' title='ملال'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-9208736654591930408</id><published>2010-09-22T15:26:00.002+03:30</published><updated>2010-09-22T15:33:39.417+03:30</updated><title type='text'>....</title><content type='html'>مرد حرف می زند، مدام حرف می زند، آنقدر حرف می زند که کلافه ام می کند. روی برگه برای دختر می نویسم چقدر حرف می زند این مرد. آب ریزش بینی اذیتم می کند و مرد یکریز و پی در پی و بی امان همه اش حرف می زند. من خودم را جابجا می کنم، به صفحه موبایلم نگاه می کنم، سرم را زیر می اندازم، به حرف هایش گوش می کنم و گوش نمی کنم و او بی وقفه در حال حرف زدن است. بالاخره جلسه تمام می شود و به دنبال آن درازگویی های مرد.&lt;br /&gt;با تلفن که حرف می زنم، مرد می گوید با شما چلاق ها و من هم در جواب همین کلمه را استفاده می کنم و بعد نگاهی به ترانه که کنارم نشسته است و پشیمانی از لفظی که به کار برده ام وقتی او روی ویلچر نشسته است... کلمه از دهان من خارج شده و چاره ای نیست باید قبول کنم که هنوز فرهنگ سازی درستی صورت نگرفته والا...&lt;br /&gt;جای خالی می تواند جای خالی هر چیزی باشد فقط کافی است که چیزی در آن بگذاری می بینی خیلی ساده پر می شود این جاهای خالی اگر سخت نگیریم و به دنبال پیچیدگی هایش نرویم.&lt;br /&gt;دستم را زیر سرم می گیرم و فکر می کنم به همه روزهای رفته به آینده و چه خوب است که جایی برای حسرتی باقی نمانده.&lt;br /&gt;از مصطفی حرف می زنیم می گوید آن احمق، می گویم توهین می کنید، می گوید از سهمیه خودم می گویم. جواب می دهم از سهمیه خودم دفاع می کنم و می خندیم شاید که روزی برسد برای خندیدنی که با حضور دوستان باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-9208736654591930408?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/9208736654591930408/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=9208736654591930408&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/9208736654591930408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/9208736654591930408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title='....'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3452070990244875156</id><published>2010-09-21T13:27:00.002+04:30</published><updated>2010-09-21T13:34:01.799+04:30</updated><title type='text'>ژاک</title><content type='html'>از همان اول که داستان زن را شروع می کند می دانم که منظورش چیست، اجازه می دهم حرف هایش را بزند و خودم را به نفهمی می زنم... ادامه می دهد و ادامه می دهد و من فقط گوش می کنم.&lt;br /&gt;از حقوق زنان می گویم و همه شان می خندند. من هنوز اما فکر می کنم به بخش هایی که خالی مانده. می گویم اگر به چیزی به عنوان حق خویش بنگری هیچکس نمی تواند تو را از آن محروم کند. فقط کافی است که با حقوق خویش آشنا باشیم.&lt;br /&gt;می خندند و من فکر می کنم به چیزهایی که خالی مانده..&lt;br /&gt;به تازگی یعنی همین امروز صبح در اتوبوس کتاب ژاک قضا و قدری و اربابش را تمام کردم، نگاه ژاک به زندگی و این ساده گیری او را آرزو میکنم، چیزی شبیه به چرخیدن، چیزی شبیه رقص با زمان و زندگی... در اختیار خویش گرفتن و بازی کردن با چیزی که همه اش سعی دارد تا تو را به بند خویش کشد..&lt;br /&gt;گفت سعی می کنم لحظات سخت را به سخره بگیرم و این به سخره گرفتن موقعیت آن را تبدیل به مسئله ای قابل حل شدن می کند. ژاک برای هر چیزی دلیلی می بیند، دلیلی که از بالا می آید بی آنکه به فکر این باشد که آن بالا چه خبر است. راستی که نگاه ژاک را کاش من داشتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3452070990244875156?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3452070990244875156/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3452070990244875156&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3452070990244875156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3452070990244875156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_21.html' title='ژاک'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3554474060517191004</id><published>2010-09-19T16:42:00.003+04:30</published><updated>2010-09-19T16:46:44.158+04:30</updated><title type='text'>سرماخوردگی</title><content type='html'>صبح که بیدار می شوم نمی توانم از درد گلو حرف بزنم. تنها لبها تکان می خورند بی آنکه صدایی شنیده شود. گهگاه حرفی از میان یک کلمه به گوشم می رسد، گوش هایم درد می کند و گلویم و بعد به دست ها می رسد. از پله که پایین می آیم پایم کشیده می شود و باز دردی بر دردی افزوده شده و در حمام بالا می آورم... آب پخش می شود از سر به تمام بدنم و من به چهره ام در آینه نگاه می کنم. چیزی دیده نمی شود جز یک خشکی مفرط که پس از حمام بخار می شود . جای پاهایم را عوض می کنم که فشار از یکی به دیگری منتقل شود و دست هایم که چاره ای برایشان نیست. ذره ذره حرف می زنم. ذره ذره درد گلو کم می شود و گوشم که از بین نمی روند. از پله آرام پایین می آیم از دست همکارم به شکل لی لی فرار می کنم و بالاخره یک روز دیگر هم تمام شده است و دست ها و پاها مشکلاتشان را حل می کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3554474060517191004?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3554474060517191004/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3554474060517191004&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3554474060517191004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3554474060517191004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_8970.html' title='سرماخوردگی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7217551567215735869</id><published>2010-09-19T16:01:00.003+04:30</published><updated>2010-09-19T16:10:53.943+04:30</updated><title type='text'>خواب</title><content type='html'>خواب می دیدم که برای مرخصی آمده، خواب می دیدم که در آغوش کشیدمش، خواب می دیدم که چشم هایش را بوسیدم، خواب می دیدم که محو چهره اش بودم و دیگری رسید و من آنها را به هم واگذاشتم و با شعف دور شدم... خواب می دیدم که م.آ و خسرو در مسیری می رفتند، خواب می دیدم که همان مسیر را برای رفتن انتخاب کردم تا مگر پیدایشان کنم. خواب می دیدم که همه جور حیوانی بود... خواب می دیدم که در جنگل مانده بودم...خواب می دیدم و می ترسیدم و بودنم این نوید را به من می داد که هنوز زنده ام... خواب می دیدم که چند روزی را در اعماق جنگل سردرگم مانده بودم... خواب می دیدم که تک به تک همه را به ردیف می کردند و دست ها بسته و آماده برای مرگ... بیدار بودم که گفتم کاش بعد از مرگ چیزی نباشد و تمام شوم. خواب می دیدم که به بعد از مرگ فکر می کردم و اینکه کاش چیزی باشد برای امیدواری به عدمی که مرا دربرمی گرفت. خواب می دیدم که دستبندها را کنار زدم و اعتراض و گفتن اینکه می خواهم زنده بمانم. خواب می دیدم که بر تخت دراز کشیده بود و آماده مردن بود. خواب می دیدم که حسادت کردم، خواب می دیدم که از حسادت حرف های خوبی درباره زنی که نمی شناختم نزدم. خواب می دیدم و در خواب از کوچه باغ های نزدیک خانه رد می شدم. همه خواب بود آنچه نوشتم، همه خواب های این چند روزه و همه درهم. صبح که بیدار می شوم بیش از هر چیز امیدواری به مرخصی دوستانی که در خواب آمده بودند. گفتم صدایش را فراموش نکرده ام اما از گم شدن صدایش میان اینهمه صدا می ترسم. در خواب حرف نمی زد تنها نشسته بود و این شوک زدگی من از دیدنشان که هر دو را به سکوت واداشته بود.صبح قاب عکس ها را نگاه می کنم.درست است که گفتم همیشه گریه نمی کنم اما مگر گریه را برای کی گذاشته اند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7217551567215735869?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7217551567215735869/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7217551567215735869&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7217551567215735869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7217551567215735869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_19.html' title='خواب'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-9143866486355603832</id><published>2010-09-18T10:13:00.002+04:30</published><updated>2010-09-18T13:18:11.042+04:30</updated><title type='text'>باغ وحش</title><content type='html'>باغ وحش نروید.&lt;br /&gt;این را متفق القول بودیم در صحبت با دوستان...&lt;br /&gt;راه می رفتم در سلول و با هر چند قدم تمام می شد و باز دیوار بود  و دیوار و یک پنجره ی کوچک،مرور می کردم با خودم قدم زدن در خیابان و حس در قفس ماندن حیوانی را داشتم که در آرزوی آزادی است و رها شدن در ... این سه نقطه را هر جور بخواهید می توانید پر کنید چون به هر جایی اطلاق می شود جز همان چهاردیواری.&lt;br /&gt;حیوان حتی جا برای خوابیدن نداشت. همه گرفته، مغموم، به مرد گفتم از دیدن قبرستان هم بدتر است این باغ وحش که من هرازگاهی هوای قبرستان رفتن می کنم و گذشتن از میان قبور اما هیچ میل دوباره ای از رفتن به باغ وحش در من ایجاد نخواهد شد..&lt;br /&gt;غرفه های یوز ایرانی و حمایت از آن شاید بهترین بخش این بازدید بود و دیدن دوستان قدیمی که از دیدنشان خوشحال شدیم که از دیدنمان خوشحال شدند و جز این چه می خواهیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-9143866486355603832?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/9143866486355603832/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=9143866486355603832&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/9143866486355603832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/9143866486355603832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_18.html' title='باغ وحش'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-7740367353767298178</id><published>2010-09-16T21:13:00.000+04:30</published><updated>2010-09-16T21:15:48.330+04:30</updated><title type='text'>خنده</title><content type='html'>فکر می کردم من به روزها، به سال ها و راه می رفتم در طول خیابانی که به انتها نمی رسید، فکر می کردم به همه این روزها و سال هایی که رفته بود و همه سال هایی که می آمد و از ، خدایا این حرف پ در کجای این کیبورد بود که پیدا کردنش اینهمه طول کشید، از پنجره اتوبوس به اینهمه رفت و آمد نگاه می کردم... ایستگاه اتوبوس و صبر در آن را بی خیال شوم که بی انتهایی اش از خیابان بیشتر است... دختر کتاب هایش را روی پایش پخش می کند، اجازه می گیرم و یکی را برمی دارم و خواندن داستان رویای آدم مضحک داستایوفسکی را انتخاب می کنم، همذات پنداری با این آدم مضحکی که برایش سخت است اعتراف کند تا چه اندازه مضحک است...اگر اعتراف به مضحک بودن کنم خودم را می کشم. تصمیم به خودکشی می گیرد و طپانچه در دست خوابش می برد. گفتم خودکشی برای خاطر علتی بدترین نوع خودکشی است اما برای مضحکه شاید زیباترین آن... مردن برای خندیدن، فقط برای مضحکه شاید...در رویا خودکشی کرد، در رویا در قبر بود...در رویا بود این سفر به خورشید و بهشت و باز مرگ...همه چیز را گفتن جایی برای گله نمی گذارد و شاید حتی نوعی دلزدگی به همراه دارد... دلزدگی از تصور از حقیقت، من می رفتم به مسیری که هیچ نداشت... گفتم یکه باید رفت که همراه شدن تنها باری است برای آنکه به همراهی می کشانیش... چقدر سال گذشته است از آن روزها، چقدر ساعت گذشته است از آن روز و آن شب و... من فقط خندیدم اما گفت این خنده برای دردی و اشکی که پنهان می کنی، گفت چقدر سخت است آواز غمناک داشتن... این آوازها را پایانی نیست، می بینی همه راه با من است، در ایستگاه نشسته ام و منتظر اتوبوسی که خیلی دیر می رسد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-7740367353767298178?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/7740367353767298178/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=7740367353767298178&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7740367353767298178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/7740367353767298178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_16.html' title='خنده'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-741670592835946411</id><published>2010-09-15T08:52:00.002+04:30</published><updated>2010-09-15T08:57:57.446+04:30</updated><title type='text'>خواب</title><content type='html'>صدایش می زدیم، به نقطه ای می کشاندیمش و بعد همگی با چوب به جانش می افتادند و مجازاتش می کردند.&lt;br /&gt;من برده می شدم و....پنجشنبه بود، گفت پنجشنبه است و من به خواب می رفتم....&lt;br /&gt;بیدار که می شوم انگار از تکان نخوردن نیمی از بدنم گرفته است، به زحمت می توانم پایم را حرکت بدهم چند دقیقه ای صبر می کنم و بعد کمی جابجایی و باز خوابم می برد و باز داستان تکرار می شود...&lt;br /&gt;گفت متن هایت جویده جویده است، گویی که نیمی از آن باشد و نیمی از آن نباشد یا تکه ای خوردنی در دست کودکی که نیمه رهایش کرده باشد، حال هر چه می خواهد باشد، این جویدگی تنها نشان دهنده چیزی است بی آنکه بتواند درکی از واقعیت و بودگی واقعی آن بدهد... شاید همین است یک ذهن جویده جویده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-741670592835946411?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/741670592835946411/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=741670592835946411&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/741670592835946411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/741670592835946411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_15.html' title='خواب'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5464349252164510464</id><published>2010-09-14T16:13:00.002+04:30</published><updated>2010-09-14T16:25:51.532+04:30</updated><title type='text'>چاملی-مصطفی...</title><content type='html'>از کنار دانشگاه که رد می شوم انگار باز در بالا می رود، انگار باز مصطفی گم می شود در این هیاهو، باز انگار من از لای در به درون دانشگاه می خزم... انگار باز یکی دارد در را فشار می دهد... باز انگار حسام در دانشگاه است... باز و باز و باز اما در بسته است و هیچکس نیست... از کنار دانشگاه که رد می شوم انگار باز صدای شعارها می آید انگار که مرد سرم داد می کشد که آخرین بار است که رد می شود و آنجا مرا می بیند، انگار کارت را نشان می دهم و داخل می پرم، انگار ایستاده ام با روسری سبزم و شعار می دهم با علی م ... انگار مجید توکلی میکروفن را گرفته است، انگار که بهاره هدایت شعر گل زرد را می خواند... انگار که مصطفی و علی راه می روند و من به زور خودم را میانشان جا می کنم...انگار شازه کوچولو و م. آ زودتر آمده اند. انگار که من دوشادوش شازده کوچولو حرکت می کنم و شعار می دهم... اما دانشگاه خالی است و مصطفی نیست... با چاملی ایستاده بودند سر طالقانی که دیدمشان، به دستبند سبزم نگاه کردند و خندیدند( مصطفی بیشتر) من از خجالت دستبند را درآوردم و تا میدان ولیعصر رفتیم همانجا نبود که شب مناظره کروبی بود که سنجاق سینه کروبی را داد و هنوز هست، همان روز نمایشگاه کتاب بود که بستنی خرید و هنوز ظرفش را نگه داشته ام که بیاید و بعد با خیال راحت دور بیندازم... به چاملی گفتم بیرون که آمدیم چند وقتی با هم نباشیم که حسابی برای هم حرف زده ایم که نخواهیم مدتی هم را ببینیم و حالا چند وقت گذشته است دوست من از ندیدن تو...حرف های زیادی هست که باید بزنیم حرف زیادی داریم برای اینکه از هم پنهان کنیم مانده است آمدنت، پرسه زدنت در روستا، شب خوابیدن در کلبه ای که در نبود تو برایت ساخته شده و همه کسانی که منتظر آمدنتان هستند..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5464349252164510464?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5464349252164510464/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5464349252164510464&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5464349252164510464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5464349252164510464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_231.html' title='چاملی-مصطفی...'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3669246607600479576</id><published>2010-09-14T12:28:00.002+04:30</published><updated>2010-09-14T13:57:15.144+04:30</updated><title type='text'>کف بینی</title><content type='html'>راه می روم در خیابان کریم خان، راه می روم و پسرک دستمال را جلویم نگه می دارد... پس می زنم خودش را و دستمال را...&lt;br /&gt;دستم را باز می کنم، دستم را می گیرد و از میان خطوط با من حرف می زند، گفت عمر درازی داری، گفتم دراز که نباید باشد،خط را به انتها می کشد و می گوید شاید چند ماهی از خدا کوچکتر... می خندم و می گویم شاید نشانی از جاودانگی باشد.&lt;br /&gt;خط قلب را می گیرد و می رود و باز می رود تا ستاره ای را پیدا کند که به گفته اش برایم خوش شانسی می آورد، می گوید چیزی شبیه ستاره هست در دست تو و معمولا در دست های کمی پیدا می شود. دستش را باز می کند و من به این خطوط شفاف و واضح دست هایش نگاه می کنم...همه چیز چقدر در دست هایش مشخص است...مدیر صدایم می زند و کف بینی متوقف می شود. دستم را باز می کنم هیچ در دست هایم نبود جز خطی از خودکار که برای امتحان از سالم بودنش کشیده بودم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3669246607600479576?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3669246607600479576/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3669246607600479576&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3669246607600479576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3669246607600479576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_14.html' title='کف بینی'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1293810296379829690</id><published>2010-09-13T10:14:00.002+04:30</published><updated>2010-09-13T10:26:10.274+04:30</updated><title type='text'>بخشش</title><content type='html'>گفت شیوا آزاد می شود امشب و دیشب شیوا آزاد شده بود...&lt;br /&gt;حرف می زنیم و کمی خنده ای که تلخ می کند دهان هر دوی ما را این خنده ها...&lt;br /&gt;گفت انگار این داستان روی شما تاثیر زیادی داشته که چنین از آن در هراسید.&lt;br /&gt;من گفتم کاری کن که از پس پاسخگویی آن برآیی والا کار تو بیشتر باعث زحمت است تا رحمت...&lt;br /&gt;تلخ می شود خنده و گرفتگی زن از اینکه چرا گفته بود با اینهمه جزئیات و من همه اش می گفتم به حساب شرایط بگذار و بعد فهمیدم که شرایط آنقدرها هم سخت نبوده...&lt;br /&gt;مرد گفت بیشتر دلسوزی است تا خشم و من گفتم دلسوزی سخت ترین ضربه ای است که می توان بر پیکره فردی وارد آورد کاش خشمگین باشیم....گفت ببخش اما فراموش نکن. من نبخشیده بودم و فراموش نکرده بودم و راه می رفتم با خشمی که در من بود و بخشش هرازگاهی سرک می کشید و من پس می زدم این بخشش را که به گمانم هنوز برای نزدیک شدن به آن بسیار زود بود..&lt;br /&gt;زن می گفت خشم تو طرف مقابل را قوی تر می کند من راه می رفتم و بخشش هرازگاهی می آمد اما خشم من بیش از آن نیرو داشت که جایی برای او بگذارد. گفتم نه می بخشم و نه فراموش می کنم...&lt;br /&gt;ضعف من بود و قدرت تو که می توانستی دلسوز باشی تا خشمگین... من انگار که بر زانو خم شده بودم و نمی توانستم ببخشم و نمی توانستم انتقام بگیرم. تنها خم شدن برای من مانده بود در مواجهه با چیزی که بخشیدن آن برای من سخت بود من دست هایم را از شیشه بیرون می بردم و بر سینه ی کوه دراز می کشیدم و فکر می کردم به بخششی که در من نبود. تنها دهانم تلخ شده بود و این تلخی که در من بود نه از دریا که از وجود من بود و سرریز می شد از چشم های من که فکر می کردم و فکر می کردم و دودی که بیرون می ریخت به نشانه ی این آتشی که از آن دود مانده بود و خاکستری که هنوز آنچنان قدرت داشت که من نبخشم...&lt;br /&gt;دراز می کشیدیم و حرف می زدیم، راه می رفتیم و حرف می زدیم... دنیا کوچک می شد در نگاه مرد، دنیا پر از درخت بود در نگاه زن و من میان این کوچکی و سرسبزی مانده بود با....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1293810296379829690?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1293810296379829690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1293810296379829690&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1293810296379829690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1293810296379829690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_13.html' title='بخشش'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4254803827840682764</id><published>2010-09-12T09:32:00.003+04:30</published><updated>2010-09-12T09:45:30.937+04:30</updated><title type='text'>ترس</title><content type='html'>به خودم می گفتم بالاخره تمام می شود و درد می پیچید در گوشه چپ سینه ام و بعد در پای راستم انگار که ضربدری باشد یکی بی درد و یکی دردمند.&lt;br /&gt;پایم را بالا می گیرم و به لبه میز می چسبانم و بعد کشان کشان ظرف قند را جلو می کشم.&lt;br /&gt;می گوید می ترسم، این ترس من از توست و این آشفتگی مداوم تو که انگار که تمام نمی شود. من نگاه می کنم و در خواب باز میان آب ها پریشانم.&lt;br /&gt;گفتم می ترسم نه دروغ است که نمی ترسم و همین نترسیدن است که چنین مرا می ترساند.&lt;br /&gt;ناراضی بود، گرفته بود و انکار می کرد علاقه ای را که موجب این خشم شده بود. من این علاقه را گوشزد می کردم و او با خشونت پس می زد. وقتی که آمد آرام گرفته بود،چونان یخی که آب می شود یا سنگی که در آب فرو می شود، تماس گرفت و عذرخواهی کرد، من هنوز به این علاقه فکر می کردم. به این عشق که  از پی انکار آن برمی آمد و خواب شاید بهترین چاره بود برای رهایی اما در خواب باز سرگشته بودم و این پریدن مداوم...&lt;br /&gt;خوب بود که مهمانی دیشب همزمان با تولد چاملی برگزار شد، بهانه ای شد برای یادآوری غم نبودنش این روزها در کنار ما و مصطفی که...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4254803827840682764?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4254803827840682764/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4254803827840682764&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4254803827840682764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4254803827840682764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_12.html' title='ترس'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1693247321007793483</id><published>2010-09-11T09:45:00.000+04:30</published><updated>2010-09-11T09:47:50.035+04:30</updated><title type='text'>زادروز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر بار که از تولد حرف می زدیم می گفت که تولد را نمی توان به عنوان یک واقعه مهم نگریست تنها چگونه مردن است که زیستن را توجیه می کند، اما هر پایانی لزوما به واسطه یک آغاز است که شکل می گیرد و مرور ایام گاه بی آنکه واقعه محتوم فرارسیده باشد چنان فرد را در جان می نشاند که تولدش را نمی توان نادیده گرفت. امروز تولد توست چاملی عزیز و  شاید تنها کار من نوشتن سطری است به این بهانه که بودنت را پاس بداریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1693247321007793483?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1693247321007793483/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1693247321007793483&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1693247321007793483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1693247321007793483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post_11.html' title='زادروز'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-3167316971250251241</id><published>2010-09-07T10:50:00.002+04:30</published><updated>2010-09-07T10:58:53.264+04:30</updated><title type='text'>سفر</title><content type='html'>پریدن و فرو رفتن تا زیر سر، گفتم احساس پریدن جزو خوش ترین احساس هاست وقتی که فرو می روی...&lt;br /&gt;راه می رفتم و فکر می کردم به این هجمه سبز انبوه و پیچ در پیچ و صدای آب که پس زمینه این سبزی بود و گاه بدنم را دربرمی گرفت.&lt;br /&gt;بیدار که می شدم باز صدای آب بود و خاکستر آتش و مرد کنار آتش خواب بود یا بیدار و من فکر می کردم به این هجمه سبز انبوه و گاه میل به پیوستن از آن که ترس مانع می شد...&lt;br /&gt;نشستن و نگریستن به کوه های اطراف و دیدن روستا نشان می داد که واقعه به پایان خویش نزدیک شده است و در این انتهای مسیر فکر کردم به پریدن و باز کردن روسری از سر و تا کردن آن بر سنگ اما ترس مانع می شد...&lt;br /&gt;من ذره ذره وجودم را حس می کردم روی سنگ ها و لمس سنگ ها و خارها با هر خراش و گفت این ترس از فشار دستهایت بر دستهای من پیداست.&lt;br /&gt;من حجم ترسم را با فشار دست هایم نشان می دادم و این حجم منتقل می شد و مرد گوشه ای خوابیده بود و چشم هایش که سفیدی می زد و همه تلاشش این بود که نشان دهد همه چیز خوب است اما گاه لب به گلایه می گشود و من فکر می کردم به اینهمه خار و بوته ها و روغن را سرکشید.&lt;br /&gt;سفر تمام شده و مانده است پس لرزه ها و شماتت ها که بیش از سفر به درازا می کشد.&lt;br /&gt;به خانه که می رسم انگار با عادت است که به سراغم می آید همین است که بر تخت دراز می کشم و با صدای بلند می گریم...&lt;br /&gt;باید خلاص شد از این هجوم اندوه باید راهی باشد گفتم این راه در نبودن است و شاید در بودنی پرفایده تر و شاید رها کردن خود در شهر...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-3167316971250251241?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/3167316971250251241/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=3167316971250251241&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3167316971250251241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/3167316971250251241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='سفر'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1562908472575577063</id><published>2010-09-03T11:41:00.000+04:30</published><updated>2010-09-03T11:42:28.665+04:30</updated><title type='text'>shooting dogs</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلمی در مورد جنگ داخلی هاییتی، کشتار توتسی ها توسط غیر نظامیانی که با تبر، قمه و گرز آنها را تکه تکه میکنند و نیروهای سازمان ملل که حق دخالت نظامی ندارند حتی وقتی که 10 تن از سربازانشان سلاخی میشوند. نیروهای فرانسوی با سراسیمه گی سفیدها را از مهلکه بیرون میبرند و سیاهان را با لگد و قنداق تفنگ پس میزنند. کریستوفر از نیروهای UN میخواهد که جلوی کشتار را بگیرند. فرمانده میگوید تا زمانی که به ما حمله نشده حق دخالت نداریم. جسدهای تکه تکه شده همه جا پراکنده اند و سگها آنها را میدرند. فرمانده ی نیروهای UN به کریستوفر میگوید: "به مردم بگو میخواهیم سگها را بکشیم، مردم از صدای تیراندازی وحشت نکنند". کریستوفر فریاد میزند که :"مگر سگها به تو شلیک کرده اند که میخواهی آنها را بکشی؟!".&lt;br /&gt;زمانی که نیروهای UN درحال فرار و بردن بقیه ی سفیدها هستند مردم به آنها التماس می کنند که به آنها شلیک کنند تا درد و رنج مرگ با قمه و گرز را تحمل نکنند و سریعتر با گلوله کشته شوند. نیروها اجازه ی انجام این کار را هم ندارند. همه میگریزند، کریستوفر سفید پوست، که معلم و پدر روحانی دهکده است می ماند و چند کودک را نجات میدهد و خود کشته میشود. تمام مردم سلاخی می شوند. فقط چند نفر بازمانده هستند که بر طبق شواهد آنها این فیلم توسط BBC ساخته می شود تا ما یک شب ببینیم و پفک بخوریم تا ساعت خواب فرا برسد. شب بخیر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;nobody&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1562908472575577063?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1562908472575577063/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1562908472575577063&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1562908472575577063'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1562908472575577063'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/shooting-dogs.html' title='shooting dogs'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5649481356461108420</id><published>2010-09-01T13:57:00.001+04:30</published><updated>2010-09-01T14:02:54.655+04:30</updated><title type='text'>BlogDay2010</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پنج سال و سه ماه از عمر این بلاگ میگذره.&lt;br /&gt;روز جهانی وبلاگ نویسی مبارک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Blog =3108=31 Agust&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;nobody&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5649481356461108420?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5649481356461108420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5649481356461108420&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5649481356461108420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5649481356461108420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/09/blogday2010.html' title='BlogDay2010'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-8372739546005586556</id><published>2010-08-31T09:28:00.003+04:30</published><updated>2010-08-31T09:53:21.287+04:30</updated><title type='text'>داستان</title><content type='html'>یک چیزی تغییر کرده بود، من این را می فهمیدم و چه دیر این فهمیدن من آغاز شده بود.&lt;br /&gt;گفتم در جمع کسی که حرف نمی زند درگیر افراد می شود و با نگاهی دقیق تر به پیرامون خود می نگرد.&lt;br /&gt;این قاعده درباره کسانی هم که داخل بازی نیستند صدق می کند، کسانی که وارد بازی شده اند خیلی دیرتر انگار می فهمند.&lt;br /&gt;جالب است برای خودم که همه چیز برایم چه ساده بود....&lt;br /&gt;گفتم اما باید ایستاد در برابر این هجمه که وقتی در مقابلش خم شوی هر بار خم شدن را باید به جان بخری.&lt;br /&gt;راه می رفتیم و می خندیدیم، آنقدر گفته بودیم که بسیار چیزها را می دانستیم و باز حرفی برای گفتن بود، تلنگر زد که من بودم چه؟ من ساکت بودم و نمی دانستم جواب چیست. جواب شاید معلوم بود و من طفره می رفتم با گفتن نمی دانم.&lt;br /&gt;روزها سپری شدند تا با خودم کنار آمدم و روزها رفته بودند و من انگار با خودم کنار نیامده بودم...&lt;br /&gt;گذر این روزها و هفته ها و سال ها... چه درهم است وقتی که چیزی برای گفتن نباشد، یا چیزی باشد و نخواهی رودررو شوی یا نه فقط نوشتن بهانه باشد برای اینکه چیزی نوشته باشی...&lt;br /&gt;کلاس داستان نویسی این هفته را نرفتم... آنقدر درگیر بودم که به داستان ها پناه نبرم...&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-8372739546005586556?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/8372739546005586556/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=8372739546005586556&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8372739546005586556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/8372739546005586556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html' title='داستان'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5076487118566313002</id><published>2010-08-30T14:17:00.002+04:30</published><updated>2010-08-30T14:45:23.370+04:30</updated><title type='text'>شوک</title><content type='html'>انگار که چیزی بخواهد از دهانت بیرون بریزد.&lt;br /&gt;انگار که چیزی از قفسه سینه ات بیرون می پرد.&lt;br /&gt;انگار که کشش هر کاری از تو گرفته می شود.&lt;br /&gt;انگار که معلق باشی، انگار که نبودنت به از بودن شود....&lt;br /&gt;گفتم چرا ترس، جواب نداد... ترس او اما....&lt;br /&gt;شوکه ام، شوکه ام و در این جریانی که مرا چنین خشک نگه داشته بیهوده به دیوار دست می کشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5076487118566313002?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5076487118566313002/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5076487118566313002&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5076487118566313002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5076487118566313002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_73.html' title='شوک'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5406117266682127577</id><published>2010-08-30T11:57:00.003+04:30</published><updated>2010-08-30T12:00:10.778+04:30</updated><title type='text'>خواب</title><content type='html'>خواب دیدم که دراز کشیده بود، آرام بود و ساکت، برعکس همیشه که حرف زیادی برای گفتن داشت.&lt;br /&gt;خواب دیدم که نگران برگشتنش بودم.&lt;br /&gt;خواب دیدم که دختر آزاد بود و من فکر می کردم اشتباه کرده بود بالاخره به مصطفی مرخصی داده بودند.&lt;br /&gt;خواب دیدم که حرف می زد آرام و ...&lt;br /&gt;خواب دیدم که همه صحنه ها را خواب دیده ام.&lt;br /&gt;خواب در خواب بود و بیدار که شدم، هر دو زندانی بودند... کاش عاطفه اشتباه کرده بود اینبار و اینها خواب نبود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5406117266682127577?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5406117266682127577/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5406117266682127577&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5406117266682127577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5406117266682127577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html' title='خواب'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5835634396111236242</id><published>2010-08-29T10:20:00.000+04:30</published><updated>2010-08-29T10:29:22.777+04:30</updated><title type='text'>7 شهریور</title><content type='html'>بعد از یک وقفه طولانی ننوشتن باز فرصتی فراهم شد که بتوانم روزانه یادداشت کوتاهی بنویسم.&lt;br /&gt;امروز 7 شهریور ماه است و بنا به گفته گوینده آغاز اعدام چپی ها در دهه 60.&lt;br /&gt;چند روز قبل سالگرد کشته شدگان خاوران بود و اشک مادرانی که حتی به یک کیلومتری مزار فرزندانشان نیز نرسید.&lt;br /&gt;مرد گفت اما هیچ چیز نیست که حافظه تاریخ آن را به فراموشی بسپارد و روزی همه پاسخگو خواهیم  بود در برابر دیگرانی که زیستن ما را داوری می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به وبلاگ پرستو سر زدم مطالب خوبی درباره لایحه حمایت از خانواده دارد و سابقه موافقان آن. دوست داشتید سری بزنید.&lt;br /&gt;کتاب افضل خانوم وزیری را هم پیشنهاد می کنم به کسانی که به حوزه زنان و شناخت تاریخ زنان علاقه مندند. کتاب مربوط به زندگی افضل خانم وزیری دختر بی بی خانم استرآبادی است که  موسس اولین مدرسه دختران در ایران است. مطلب دیگری را می نویسم درباره این کتاب شاید مشتاق تر شوید به خواندنش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5835634396111236242?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5835634396111236242/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5835634396111236242&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5835634396111236242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5835634396111236242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/7.html' title='7 شهریور'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5351026963622798183</id><published>2010-08-22T17:07:00.003+04:30</published><updated>2010-08-22T17:14:43.919+04:30</updated><title type='text'>دوست</title><content type='html'>امروز داشتم پاینده را مرور می کردم که رسیدم به متن هایی که خودم نوشته بودم زمان جدایی ام از تیرگان&lt;br /&gt;امروز با دوستی حرف می زدم و شاید لحن کلام من جانبدارانه بود که نشد با هم کنار بیاییم.&lt;br /&gt;امروز که این متن های قدیمی را می خواندم چقدر حس کردم که حرف های آن دوست شبیه حرف های آن روز من بود.&lt;br /&gt;چه چیزی تغییر کرده است، ما همانیم یا ما تغییر کرده ایم. ما اگر همانیم که موضوع چیست و شاید ما تغییر کرده ایم. شاید این ماییم که بایستی یک تعریف دوباره از خود دهیم. گفتم بیا حرف بزنیم گفت انرژی حرف زدن ندارم و شاید شاید باید دلجویی می کردیم و نکرده بودیم.&lt;br /&gt;نوبادی می نویسد می روم از فضایی که دوستانه نیست. شاید باید دوستانه تر باشیم.&lt;br /&gt;چقدر شاید است در این متن و چقدر حسرت در کنار این شاید برای دوستانی که ترجیح شان بر نبودن است.&lt;br /&gt;روزها که بگذرد زمانه که موهایمان را سفید کند شاید بیشتر قدر بودن های با هم را بدانیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5351026963622798183?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5351026963622798183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5351026963622798183&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5351026963622798183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5351026963622798183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_22.html' title='دوست'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-1112563924864237438</id><published>2010-08-21T20:44:00.005+04:30</published><updated>2010-09-01T13:49:23.404+04:30</updated><title type='text'>تیرگان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوسال پیش کم کم و دوباره جمع شدیم دور هم تا به بهانه ی کوه و دشت و بیابون همدیگه رو ببینیم. لااقل هدف من که همین بود. فکر کردم کوه رفتن بهانه ی خوبیه واسه دوباره با هم بودن. خنده و شوخی و گپ و گفت بود و تفریح و رفع خستگی برای شروع دوباره ی هفته ی جدید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتگوها و شوخی ها به اینجا رسید که واسه گروه اسم بذاریم، شد تیرگان. به فکر ثبت تیم افتادیم و به ناچار باید اساسنامه دار میشدیم. گفتیم یه اساسنامه مینویسیم که رسمی بشیم و از دید یک ناظر بیرونی هم ارزش و اعتباری داشته باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا، خیلیها رو میبینم که برای حفظ اساسنامه و حفظ بیضه ی تیرگان با هم در میافتن. دسته دسته شدن و هر دسته ساز خودشون رو میزنن. خیلی از دوستان خوب و خوش فکر دیروز یک یا چند بار اومدن توی تیم و دیگه دیده نشدند. میبینم که حوزه ی خصوصی افراد خیلی هم مورد احترام قرار نمیگیره، میبینم که افرادی که میتونن دوستان جدید ما باشند به راحتی تبدیل به دلزدگان و دل آزردگان میشن و میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمیکنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدود یک سال پیش پیشنهاد برگزاری کارگاه گفتگو و گپ زدن در مورد مسایل و مشکلات و موضوعات مختلف را مطرح کردم، به نظر برخی دوستان "از آنور بوم افتادن" بود! به این معنی که "این تیم ظرفیت و توان اینچنین برنامه ای رو نداره". "بچه ها دوست ندارن بشینن گفتگوی جدی داشته باشن". "بهتر است که فعلا این کار رو نکنیم"...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا تیمی داریم چلانده شده، دوستانی داریم دلخور و دلی داریم تنگ برای دوستان. پیشنهاد من برای این وضعیت اینه: اساسنامه و آیین نامه و قوانین و مقررات رو بذارید کنار و دوباره با دوستاتون برید تفریح. فکر نمیکنم کسی موافق نظر من باشه. جای من هم توی تیرگان نیست. جایی که بهترین دوستان من در اون رنجیده بشن جای من نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;nobody&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-1112563924864237438?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/1112563924864237438/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=1112563924864237438&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1112563924864237438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/1112563924864237438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_21.html' title='تیرگان'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-6661898711978491018</id><published>2010-08-17T15:37:00.003+04:30</published><updated>2010-08-17T15:43:44.343+04:30</updated><title type='text'>داستان</title><content type='html'>انگار که از زیر منگنه بیرون کشیده شده باشی&lt;br /&gt;یک حس باز شدن داریم وقتی از مشکلی رها می شویم&lt;br /&gt;قرار است برای جلسه بعد کلاس داستان بنویسم و از دیروز در این فکر که چه موضوعی را انتخاب کنم.&lt;br /&gt;این روزها مشغله و درگیری فکری بسیار بود و تنش، بیش از آنها اضطراب، حالا اضطراب اندکی بهبود یافته و مانده این تنش که بالاخره آنهم تمام می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-6661898711978491018?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/6661898711978491018/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=6661898711978491018&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6661898711978491018'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/6661898711978491018'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_17.html' title='داستان'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-5466478572022769828</id><published>2010-08-16T13:24:00.002+04:30</published><updated>2010-08-16T13:35:39.705+04:30</updated><title type='text'>بی خبری</title><content type='html'>باز هم خبری نیست، اینهمه روز گذشته و باز خبری نیست.&lt;br /&gt;می گویم روزه می گیری، می خندد و می گوید همان جور که بود، آب را می خورم. من چای می گذارم و بقیه روز را گرسنه ام.&lt;br /&gt;خبری نیست این روزها، هیچ خبری نیست....&lt;br /&gt;کاش لااقل اجازه می دادند صدایش شنیده شود و بگوید که سالم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-5466478572022769828?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/5466478572022769828/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=5466478572022769828&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5466478572022769828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/5466478572022769828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post_16.html' title='بی خبری'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12845609.post-4447281663315976713</id><published>2010-08-09T19:20:00.003+04:30</published><updated>2010-09-01T13:49:55.006+04:30</updated><title type='text'>چه سخت می شود. . .</title><content type='html'>چه سخت می شود که وقت برای نوشتن نباشد و برای تو زمانی برای گفتن، برای شنیدن و برای نفس کشیدن در هوایی که دوستش داری.&lt;br /&gt;چه سخت می شود وقت نباشد و تو در گوشه ای، کنجی، چه سخت میشود از تو ننوشت.&lt;br /&gt;چه سخت می شود مصطفی، چه سخت می شود وقتی صدای تو نباشد.&lt;br /&gt;همزاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12845609-4447281663315976713?l=payande.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://payande.blogspot.com/feeds/4447281663315976713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12845609&amp;postID=4447281663315976713&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4447281663315976713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12845609/posts/default/4447281663315976713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://payande.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='چه سخت می شود. . .'/><author><name>پاینده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
