شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

سفير بريتانيا در تهران خواستار ملاقات فوری با گنجی شد

سر ريچارد دالتون، سفير بريتانيا در تهران خواستار ملاقات فوری با اکبر گنجی، روزنامه نگار برجسته زندانی در ايران شده است که اکنون به دنبال اعتصاب غذای طولانی خود که اکنون 57 روز از آن می گذرد، در بيمارستان به سر می برد.
بريتانيا در اطلاعيه ای که سفارت اين کشور به نمايندگی از اتحاديه اروپا صادر کرد خواهان آزادی فوری آقای گنجی بر اساس اصول انسان دوستانه شد.
اين اقدام تازه ترين نمونه از مواضع دولتهای غربی و سازمانهای بين المللی بابت شرايط آقای گنجی به شمار می رود.
به گزارش خبرگزاری آسوشيتدپرس، وزارت خارجه فرانسه نيز روز چهارشنبه کاردار سفارت ايران در پاريس را که در حال حاضر بلندپايه ترين ديپلمات ايرانی در فرانسه است فراخواند تا خواستار آزادی اکبر گنجی شود.






پاینده ایران
یله

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

یار دبستانی من

فقط اگه حس کردین آهنگش نصفه ست
واسه اینه که نصفه دوم رو که عین نصفه اول بود
برای کم شدن حجم فایل بریدم
,همین
,پن

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۴

مصدق مقدس؟ يا خاتمي تروريست؟

1. مقدس ترور شد. نه، ترور مقدس شد. با انتخاب فاشيسم و گزينش تماميت خواهي نه تنها ترور كه انحصارطلبي، شكنجه، زنداني كردن بيگناهان، كشتن انديشه، تبعيض عليه اقليتها و مردسالاري نهادينه و به عرصه ي تقدس رسيدند.
كاش روزي برسد كه مقدس چيزي يا كسي نباشد كه ترور شود بلكه انديشه اي باشد كه پاسداشته شود به حرمت انسان.
اما ترور(رعب و وحشت) پيش از هر چيز رعب تروريست از رويارويي با واقعيت و حقيقت انسان است و تلاشي مذبوحانه است براي از ميان بردن او.
ترور كين توزانه ترين برخورد با زنده گي ست و فرقي نمي كند كه چه كسي دستان منحوسش را بدان بيالايد. با ترور گودزيلا او را به شهيد تبديل مي كنند و بدين سان در دست اندازيشان به حقوق اوليه ي انسان توجيهي كثيف مي سازند.
2. خاتمي يك آخوند بود. كسي كه سوار بر شرايط بحراني 76 و زير علم اصلاح طلبان و با حمايت دانشجويان و روشنفكران به صحنه آمد و لاجرم به همه ي آنها پشت كرد.
مصدق يك سياستمداري كهنه كار و زمين داري مردم دار بود كه مقبوليتش را مديون انديشه ي بالا و سواد سياسي خودش بود و تا پايان كار هم به اهدافش پايبند ماند. اما شباهت زياد اين دو اعتماد هر دو به بدنه ي اجتماع به مثابه ي پشتوانه ي جنبش بود. حال آنكه مردم در هر دو مورد ثابت كردند كه از چنان درك بالاي سياسي برخوردار نبوده اند و حمايتشان سطحي و ناشي از تنگناي شرايط قبلي بوده است. اسطوره ي مصدق بايد شكست. اشتباه او در حمايت اوليه از حزب توده، اعتماد بي مورد به مردم و درك نادرستش از جايگاه دين در ميان مردم و در نهايت نپذيرفتن ميانجيگري بازرسان اوپك ؟؟ از اشتباهات اساسي او بود. مصدق اسطوره نبود مردي راستكردار بود كه واهمه نداشت و تا سطح قهرماني پيش رفت گرچه چندان خوشايندش نبود كه چينين نام گيرد. البته با اين نوشتار قصد توهين به خاتمي را ندارم اما اسطوره ي پوشاليني را هم كه اين روزها از او ساخته اند نمي پسندم. چندشناك استفاده ي دشمنان ديروز او از اين اسطوره است در تلويزيون و ... خاتمي بهترين رئيس جمهور بعد از 57 بوده است، دولتش نكات مثبت زياد داشت گرچه برخي معتقدند آلترناتيو او بهترين حربه ي جمهوري اسلامي براي دوام بوده است.
با اميد
هاپو

چرا گنجی می میرد؟

1) میدانیم که بیشتر مردم دنیا از دین خانوادگی شان پیروی می کنند و حتی نسبت به آن تعصب هم دارند. به عبارتی دیگر، دین و مرامی را که به شیوه ای کاملا اتفاقی به آنان رسیده است را برمیگزینند و به آن افتخار هم می کنند. بدون هرگونه پرسشی راهی را انتخاب می کنند که پدرانشان برگزیده اند. پذیرش آنچه دیروز بوده است بدون نقد آن و به چالش نکشیدن رخداد ها و حوادث روزمره از دیگر ویژگی‌های این عده است. منفعت امروز خود یا در بهترین شرایط خانواده خود مهمترین دغدغه این طبقه است.

2) فیلسوفان فلسفه سیاسی معتقدند که قدرت فساد آور است. در حکومت هایی که رای و نظر مردم با اهمیت تلقی می شود، حاکمان و قدرت مداران وقتی با موضوعی مخالفند، در بهترین حالت به خواسته هایی تن خواهند داد که مطالبه اکثریت مردم کشورشان باشد. مردم هم با سازوکارهایی تعریف شده، حق خودشان از حاکمیت را طلب می‌کنند.

3) تاریخ بیانگر رویداهایی است که عمدتا توسط افرادی که نسبت به محیط اطرافشان حساس بوده اند، رخ داده است. دغدغه‌های انسانی اگرچه به صورت موردی در هر فردی دیده می شود اما کسانی درگیر مسائل اجتماع خود می شوند که حداقلی از نیازهای روزمره‌شان برطرف شده باشد و نیز دغدغه پیگیری این امور را داشته باشند.

4) مدتی است که مساله اکبر گنجی و اعتصاب غذای او دیگر امری سیاسی محسوب نمی شود. اصل مساله به جان یک انسان بر می گردد. او در آستانه مرگ قرار دارد و وزنش به کمتر از 50 کیلوگرم رسیده است. پرسش اینجاست که چرا حتی عده کمی از مردم هم برای خروج از این وضعیت (اعتصاب غذای او) و بررسی مساله در دادگاهی علنی، به شکلی مسالمت آمیز اعتراض خود به حاکمیت را نشان نمی‌دهند؟

با توجه به اعتراضات چند ماهه اخیر برای نجات جان گنجی و تعداد افراد معترض حاضر در مراسمی که در این رابطه برگزار شده است و نیز جمعیت دوازده میلیونی شهر تهران، به این نتیجه رسیده ام که مساله جان گنجی مطالبه جدی یک صدم درصد مردم تهران است.



پاینده ایران
یله

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

خاتمي رفت مقدس ترور شد

خاتمي هم رفت گاهي فكر مي كنم كار خاتمي درست بود يا مصدق مصدق همه را به خيابانها كشيد وخاتمي نه
مصدق پارلمان را تعطيل كرد و خاتمي نه.و آخرش توده ها مصدق را پايين كشيدند اما مصدق براي ابد در چشم همه بزرگ ماند و انگ ترسويي نخورد يا اينكه محافظه كار است نتايج كار خاتمي چه بود و مصدق چه چيز كداميك توانستند به شكل بهتري جامعه خود را از لحاظ فكري بالاتر ببرند ؟ من جواب نمي دهم چون از يك طرف اطلاعات تاريخي چنداني ندارم و از سوي ديگر مي خواهم نظر شما را بدانم شايد قياس ايندو به نظر شما چندان درست نيايد كه مصدق در چشم ما اسطوره است اما لازم نيست اسطوره شكني كنيم؟.
ومطلب ديگر آنهم ترور مقدس است به نظر شما اين ترور درست بود شكل گيري خشونت به جاي گفتگو آنهم درست پس از رفتن خاتمي چه معنايي مي دهدو اينكه عاقبت كار چه مي شود

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

آآآآآآآآآآآآآآه

جمعه حدود 10 صبح، توي تاكسي نشستم به سمت ميدون انقلاب.... يكنفر جلو و دونفر عقب ماشين هستند، منهم كنار اون دونفر ميشينم...، حس بدي دارم، سعي مي‏كنم بهش فكر نكنم،
نزديكاي ميدون امام‏حسين سر دادن كرايه بحث ميكنن و يكيشون راضي ميشه اون يكي كرايشو حساب كنه، برميگرده طرف من و ميگه: حساب كنم خانوم...؟؟؟
يه كم ديگه خودمو جمع و جور ميكنم و سعي ميكنم فقط به بيرون نگاه كنم،... گردنم درد گرفته............

نفر جلويي پياده ميشه و راننده كه شاهد اوضاع بوده بهم ميگه: اگه ميخوايد بيايد جلو كه راحتتر باشيد، مسافر سوار نميكنم كنارتون... تو دلم خوشحال ميشم از شعورش و ميرم جلو ميشينم... هنوز كولمو كنارم نذاشتم كه ميپرسه:
ميبخشيد شما توي شركت(يادم نيست) توي كريمخان كار نميكني؟
نه!
اصلا شما جايي كار ميكنيد؟
نه!
يعني هيچ كاري؟
نه! فقط درس ميخونم آقا، مدرسه ميرم...
يه كم با شك نگاهم ميكنه و ميگه: شما شبيه اون بازيگره توي سريال(بازم يادم نيست) هستيد، اول كه سوار شديد فكر كردم... نگاهش ميكنم و ساكت ميشه... بعد از كمي مكث دوباره ميگه: ببخشيد خانوم قصد جسارت ندارم ولي ميخواستم يه چيزي بگم...
از كوره در ميرم، عصبانيم ولي هنوز فرياد نمي‏زنم، ميگم..... و بعد ميگم: لطفا نگه‏دار پياده مي‏شم... ديگه ساكت ميشه و تا خود ميدون تقريبا حرفي نمي‏زنه...
من ميرم تو فكر... توي فكر يه شبي كه با تنسي و هاپو توي راه بوديم، نيمه شب حس كردم چيزي به شلوارم خورد، چشمامو باز كردم و ديدم چيزي نيست... چشمهامو بستم و دوباره، اينبار سريع چشمهامو باز كردم و حركت سريع دست پسر 19ـ18 ساله جلويي رو ديدم، تنسي هم بيدار شد ولي دوتايي هم نتونستيم از رو ببريمش... مجبور شديم هاپو رو بيدار كنيم... وقتي جريان رو فهميد داغ كرد و ... و واسه اينكه خيالش راحت باشه تا نزديكاي صبح بيدار بود و با من حرف زد....................

ادامه مسير براي نمازجمعه بسته است...
راننده يه چيزايي ميگه كه من نميشنوم...
ياد يك روزي ميفتم كه با يله و نوبادي و جودي داريم خيابون مزار رو به طرف فلكه ميايم پايين، خيابون شلوغه، جودي و نوبادي تقريبا با هم همگام هستن و من و يله چند قدم پشت سرشون، حدوداي 5/8 شبه...
يك نفر داره از روبرو مياد، به ما كه نزديك ميشه راهشو كج ميكنه و... من ناخودآگاه ميگم: آآآخ... كتف چپم تقريبا از درد بي‏حس شده... يله ديد كه چه اتفاقي افتاد ولي هنوز مطمئن نيست، ازم سوال مي‏كنه و من تاييد مي‏كنم، فرداي اونروز يله و نوبادي يكي يدونه چاقوي كوچيك توي جيبشونه..................
از اين روزهاي گند و اين قبيل اتفاقها زياده...
سعي مي‏كنم فكرمو از اين چيزا دور كنم...
به خونه و مامان فكر ميكنم كه مثل بچه‏گيام آروم بشم، صداي مامان توي گوشم ميپيچه كه: نه مامان جان، تو نميخواد دلت واسه كسي بسوزه... اينهمه دلمون براي همه سوخت، هيچ شده تا حالا كسي دلش براي ما بسوزه؟؟؟
ميگم آخه مامان اگه من ناراحتم واسه خود گنجي نيست... واسه مردنش هم نيست، واسه خاطر خودمه... اگه قراره اين وسط دل سوختني هم در كار باشه به حال خودم و امثال خودمه... اون كه تكليفش معلومه... با موندن يا رفتنش، در هر حال اسطوره ميشه، اونم به حق....................

اي بابا، انگاري ديگه درموناي بچه‏گيام هم فايده نميكنه، هنوز بغض داره خفم مي‏كنه..............
ياد 5شنبه ميفتم، ملاقات نمادين با گنجي 4ـ2... ساعت 1 ميدون انقلابم، مصمم هستم كه برم، ولي ناهار بايد برم مهموني، به دعوت دختر داييم...

حدود 4 با حسرت به ساعتم نگاه ميكنم و آه ميكشم، جريان رو واسه ميزبان تعريف ميكنم(ناگفته نمونه كه دانشجو دانشگاه تهرانه...)يه كمي نگاهم ميكنه و ميگه: گنجي كيه؟..........
..................................
چاملي رو ميبينم كه داره از خيابون رد ميشه و به طرفم مياد... كلي از ديدنش خوشحال ميشم، اينبار بيشتر از هميشه....
آخه لااقل ديگه اينقدر به چيزهايي كه آزارم ميده فكر نميكنم -فقط واسه چند دقيقه كوتاه- تا باز شروع كنيم به صحبت از...
.......................................
آآآآآآآآآآآآآآه
كورماز
کمال رفعتي صفا در شعري و در سوگ هزاران زنداني به دار آويخته گفته بود:

به باغ هاي دزد زده مي مانيم!
قبول کنيد
در روزگار رگبار
اندوه ميوه اي که بر شاخه مي ماند
از اندوه ميوه اي که بر زير چکمه له مي شود
هيچ کمتر نيست.

شاید مفهوم غیرت را به ما نادرست آموخته‌‌اند؛اما دیدن این تصاویر و آسوده از کنار آن گذشتن مصداقی عینی از بی غیرتی است.


چهل و ششمین روز اعتصاب غذای خشک




پاینده ایران
یله