یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴

خبر خبر...



امروز تولد چامليه...
چاملي جونم تولدت مبارک،
.
.
.
.
.
.
.
تازشم چاملي الآن چند روزيه عمه شده...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باز تازشم اونايي که خواهر چاملي رو ميشناسن...
همين روزها بايد چاملي تو تدارک عروسي خواهرش باشه....
.
.
.
.
.
.
.
واي اگه اينا رو بخونه به من ميگه تف توي دهنت نميمونه.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

يله، تو کامنت ها برات نوشتم، موفق باشي و تبريک... حتما عکسشو برات ميفرستم....
علی الحساب اینو داشته باش، هرچند که به پای عکس خودش نمیرسه ولی به یاد استاد عزیزت بشین و نگاهش کن....
کورماز

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

این بار بیداری اجباری غریبی را تجربه می کنم!
از اتمام یک تجربه_هر چند گاهی تلخ_ غمگینم.

پاینده ایران
یله

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

رنگ ِ طلایی ِ گندم زار در باد


دلم گرفته
امروز چندم پاییزاست؟
از تقویم رومیزی نپرس
با این بارنی که دارد کم کم گریه ام می گیرد
دنباله ی رنگی بادبادک را از آسمانی که تنها سیاه بود
بگیر
در من تمام خاطرات کودکی ام را
با دفتری که همیشه سفید تمام شد
تمام نشد
قصه در دهان مادربزرگی که دیگر حرف نمی زد
و تلخی ِ داروها را در سرفه های کش دار مخفی کرد
تمام شد
.
برایم دست تکان نده
تکان نده که پشیمانم کنی
-: اشک نریز پدر بزرگ!هیچ کس برنمی گردد.
تکان نده! مرگی که روی شانه هایم نشسته بدجوری سنگینی می کند
مثل مادر بزرگ که در قاب عکس چوبی
وقتی مرد...
ما لبخند می زدیم
همراه ِعکسی که روی دیوار ماند
.
همه چیز تمام شد
از هر طرف که می روم سنگ
که مثل ریگ از کفش هایم بالا می رود
این باران هم که....
گرفته
چشمم که آب نمی خورد
حتما باران گرفته که شب بالشم را این طور خیس می کند
خیس می کنم
می ترسم و اسم مادر یادم نمی آید تا صدایش کنم
هیچ اسمی
نمی آید
پدر هم.
می ترسم
این جا مثل آخر یکی از همین قصه ها ست
مثل از هر طرف که می روم سنگ
(با سطرهایی که بارها خواندیم)
از هر طرف
و چراغی که نیست
تا توی رویاهای کودکانه
با لب های چروکیده ی مادر بزرگ
از یاد برده باشم
از یاد برده ام
قصه های خیس لیلی را
برق گوشواره های بدلی را
تیله های شیشه ای علی را
هر چه بر می گردم راه ها بیش تر کاه گلی می شوند
جای پاهایم بیشتر
کوچکتر
مثلا 16 ساله
تا عقب عقب برود
و
عاشق شوم
هر طور فرض کنی
با بارانی که در ادامه می آید
این دامن ِسپید شبیه هیچ زمستانی نمی شود
با جاپاهای تنهایی که...
هیچ کس ندید
...
و روی صورت شش تیغه لیز می خوردُ
شبیه لکه می اُفتد
...
گرفته
بخار روی شیشه
و بارانی که ما را دورتر کرد
با دلی که گرفته بود ولای لبخندهای دسته جمعی ِآلبوم
هیچ کس ندید
" عروس باید ببوسه شاه دومادُ "
هیچ کس ندید
گفتم که
این دامن ِ سپید شبیه هیچ زمستانی نمی شود
و این کل ماجراست.
برفی که از زیر کفش های من شروع می شود
و سایه هایی که تنهایم می گذارند تا ...
-: گریه نکن!
من سردم است
خیلی سرد
و رد پاها که توی کفش ام جا نمی شوند
هی بزرگتر شدند
مثل سایه ای که دنبالم می کند غروب که می شود
دنبال مسافر تازه تری باش که زمستان برایت می آورد
این جای پا پشت همین کوچه تمام شد
این برف هم
ادامه ی کسی بود که
جرم معاشقه باعروسک های کوچک را
در جیب ِ پالتوهای سنگین پنهان می کرد
مثل دست هایش
که بغض های کوچکش را در خود مچاله می کردند
بگیر!
دستم را
از بین ِ خاطراتی که از یادم می برند
می برند
.
وبارانی که خیلی وقت است
دیر کردی !
با بارانی ِ قهوه ای
و چتر ِ سرخی که قرارنیست تا قدم هامان را نزدیک تر کند
به هم بزن
خط های درهم را به جای موهایت
و فنجان را آن قدر
تا این مسیر قهوه ای رد پای تو نباشد
همیشه
همیشه
می رسی
پریشان تر از قبل
با خط های خیس و درهم به جای موهایت
وساعت که هنوز هفت است
همیشه هفت است
چهار سال
زمان از ساعت دیواری می افتد
و اتفاق که هر غروب از دیوارهای این اتاق
مثل عصر جمعه ای که گوشه ی یک عکس
برای همیشه
وسایه ای که یادش رفت دنبالت کند
و ماند
ماند
برای همیشه
در تکرار قهوه ای تصویری که از سر کوچه می پیچد
گرفته
باران که نه
این تصویر از جای دیگری خیس است
حرف از گریه کردن گذشته
از عاشق شدن هم
و زنی که نیست
هیچ وقت نبوده است.
عکسی که لای دفترم مخفی کردم
آینه ی 3در4 کوچکی بود
با لب خندی پرسنلی که بیشتر به پدرم می آمد.
چهار سال
چیزی نمانده
این خیابان سمت هیچ خانه ای گم نمی شود
و زنی که نیست
با روسری اش تا باد برایش بیاورد
باد
باد
باد
باز هم تنها رنگِ گندم برایم مانده
و این طلایی ِاحمقانه ای که نمی دانم چرا...
-: گریه ات گرفته؟
می بخشی. این جور وقت ها شانه هایم بد جوری تکان تکان می خورند. تعارفت کنم که چه؟
اصلا
بیا ادامه ندهیم
دیوارهای کش دار این اتاق را
و صورتم را که هی لیز می خورد
و نمی شناسمش دیگر
دختری را که هر صبح با کوزه ی من بر روی آب خم می شد
تا برعکس من زیبا شود
توی دنیایی که تنها از آن من بود
چهار سال
و ساعت که هنوزهفت است
همیشه هفت است
و من که از شماره های کفشم بگیر تا
این چهار خط روی دیوار
I I I I
تا...
درست یادم نیست
گیرم سیزده شهریور
با بارانی که در ادامه می آید
و چتر ِ سرخی که روی شانه های من است
این چند خط ِ روی دیوار
می شود چهار سال
و من منتظرم
تا با بارانی ِ قهوه ای ....
.










یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

سردار قاليقاف عزيز

سردار قالي باف عزيز هم شهردار شد. حالا از ميان كانديداهاي رياست جمهوري همه به نان ونوايي رسيده اند و آنهايي هم كه قرار بود اوت شوند شوت شدند: كروبي، معين و هاشمي. پروژه ي اصول گرايان با معرفي چندين نامزد و شكستن راي ديگران به پيروزي رسيد و تنها بايد منتظر باشيم حكومتي چنين يك دست چه خوابي براي ما ديده است. با اميد
هاپو

یک خبر

سلام
از آنجاییکه می دونم با فیلترینگ این چند روزه،با دشواری به اخبار دسترسی پیدا می کنید،این خبر را در اینجا می آورم:
پاینده ایران
یله

يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد در جمع مسئولان سازمان بهزيستي: روابط جنسي زوج و زوجه بايد در ساعات معيني باشد، آفتاب

يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد، در جمع مسئولان سازمان بهزيستي خواستار آن شده كه روابط جنسي زوج و زوجه در ساعات معيني باشد تا مطابق آيات و روايات، معلوليتها كاهش پيدا كند

خبرنگار یک سایت كه اين خبر را از جلسه مذكور مخابره كرده مي نويسد: وي در سخنراني خود، جلوگيري از ايجاد معلوليت و بيماري را مقدم بر درمان دانست و گفت در صورت رعايت آيات و روايات در اين زمينه، درصد معلوليتها كاهش مي يابد.

وي در اين جلسه رسمي كه بانوان نيز شركت داشتند به روايتي اشاره كرد كه اعمال جنسي زن و مرد در چه ساعاتي از شب صورت پذيرد كه فرزندان سالمي حاصل شود.

گزارش مي افزايد برخي از حاضران با تعجب نگاه خود را به زير انداخته و برخي از خجالت، سرخ شده بودند. وي داراي ليسانس رياضيات و فوق ليسانس مهندسي صنايع است.

...


شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۴

چرخ چرخ چرخ

هو هو زنان ، چرخ زنان ،ا ز خود بي خود شدن ...
دلم هري مي ريزد بي اختيار بلند مي شوم يا شايد از ترس دور مي زنم و دور مي زنم
هو هو كنان !!!
مسخره مي شوند مسخره مي شوم دوست نقاشم آن وسط است با هر ضربه تم دفش توي دلم خالي و خالي تر م شود "تم تم چپ راست راست " همه چرخ مي زنند هو هو زنان و در من كه همه چيز.. هر لحظه صدا بلند و بلند تر مي شود و فريادهايي كه از عمق درون هر آدمي بيرون مي ايد و لرزه اي كه بر هر كسي مي افتد من كه شايد از ترس است كه حركت مي كنم
همه به حالت عادي بر مي گردند داخل محوطه شعر مي خوانند
- اگه تو در اون حالت به خدا نزديك شدي حالا شعر معين خوندنت چيه ؟
همه مي خندند
مسخره مي شوند و مسخره مي شوم
Sms هايي كه به دوستانم مي زنم انگار به زور هم كه شده همشون مي خوام بيارم اونجا .
از طعنه و كنايه حالم بهم مي خوره
ازين طرف مونده از اون طرف رونده شدم ولي بهترين كار رو خودم انجام مي دم –چه مغرور !!!–
ظهر شده تو اتاق پاييني ام تنها پنكه سقفي كه بالا سرم مي چرخه و مي چرخه آخ كه چه لذتي داره تنهايي !!
اينبار خودمم "تم تم راست چپ چپ"
حافظ رو باز كردم ؛
طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف
گر بكشد زهي طرب ور بكشد زهي شرف
طرف كرم زكس نبست اين دل پر اميد من
گر چه سخن همي برد قصه من به هر طرف
حنا