چهارشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۴

براي يك زنداني

نيوز ايران و باز هم گفته هاي تاثر برانگيز معصومه شفيعي !
و انگار بايد چيزي بنويسي تا بگويي كه هستي هر چند كه هيچ كاري نمي تواني بكني، پس نيستي ؟؟
برايشان مي نويسم، تكه اي از شعر حافظ كه خودم آنرا دوست دارم مخصوصا وقتي با صداي سيد خليل خوانده شود:
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود و ليك به خون جگر شود
مي دانم همه تو خونه هاتون حافظ داريد ولي بازهم مي خواهم اين شعر حافظ را كه خيلي دوست دارم برايشان بنويسم ،

ياري اندر كس نمي بينم يارانراچه شد
دوستي كي آخر آمد دوستدارانرا چه شد

آب حيوان تيره گون گشت خضر فرخ پي كجاست
خون چكيداز شاخ گل بادبهارا نراچه شد

كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسانراچحال افتاد يارانرا چه شد

لعلي از كان_ مروت بر نيامد سالهاست
تابش خورشيدوسعي باد و باران ر چه شد

شهريارانرابودوخاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهريارانرا چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند
كس به ميدان در نمي آيدسوارانرا چه شد

صد هزاران گل شكفت وبانگ مرغي بر نخاست
عندليبان راچه پيش آمدهزاران راچه شد

زهره سازي خوش نمي سازد مگرعودش بسوخت
كس ندارد ذوق_ مستي ميگسارانرا چه شد

حافظ اسرا_ الهي كس نمي داند خموش
ازكه مي پرسي كه دور روزگارانرا چه شد

حنا
درسم تمام شده دانشجوي همين جا بوده ام و براي انجام كار يكي از دوستانم آمده ام.
- خوب برو .
ساختمان مركزي جايي كه اصلا از آن خوشم نمي آيد .
- نامه اي كه نشان دهد مهمان دانشگاه هستند را بده، مي گويم برگه تاييديه انتخاب واحد دانشگاهي كه در آن مهمان است اينجاست حالا چه فرقي مي كندنامه باشد يا نباشد.
- نه!حتما بايد نامه از آنجا بيايد .
از مرد مي خواهم كه فعلا 14 واحد را حذف كند !
- برو اتاق 110 .
وارد ميشوم از نوك پا تا فرق سر وارسي مي شوم ، رد نگاه مرد و دوست پيرش بر تنم بر جاي ميماند ، دارم خفه مي شوم!
وقتي مي گويم براي چه كاري آمده ام و او اسم كوچك دوستم را گفت خيلي بيشتر عصباني شدم !
- خوب تا 30 بهمن حتما بايد ريز نمرات فرستاده شود وگرنه ...
تشكري از روي نفرت مي كنم و مي روم !
مرد اتاق 110 را كه الان در اتاق خود و پشت صندلي نشسته و از پنجره اتاقش دختركان را ديد مي زند مي شناسم او همان چماقدار است !او كه الان اينگونه بر اريكه قدرت پوشالي اش نشسته دستانش آلوده است !نگاههش آلوده است ! وجودش آلوده است !حتما مي گويي به آدما اينگونه نگاه نكن ، شايد حق با تو باشد ولي هنوز نمي توانم !از بعضي از آدمها خيلي بدم مياد !!
عصبي ام و ناراحت ،به ديدار دوستي در امور فرهنگي مي روم ، او نيز نگران است ، از چيدن مهرها مي گويد و اينكه تا يكسال ديگر همه چيز عوض خواهد شد و همه بر مي گرديم به دهه 60 ، مي گويم كودتايي آرام است ، ميگويد همه چيز بد است واز چيدمان مهره ها ميگويد !!

حنا

نامه از همسرم

مي‌خواهم پيش از تو بميرم
آيا آنكه بعد مي‌ميرد
آن راكه پيشترمرده
خواهد يافت؟
مي‌خواهم بسوزانندم
خاكسترم را در ظرفي بريزند
بر تاقچه اتاق تو
ظرف را
از شيشه اي شفاف كن
تا درونم را ببيني.
مي بيني فداكاريم را؟
از خاك شدن دست مي‌كشم
از گل شدن دست مي‌كشم
تا در كنار تو باشم.
خاكستر مي‌شوم
تا باتو زندگي كنم
آنگاه، وقتي تو هم مردي
مي‌تواني درون شيشه بيايي
تا آنجا با هم زندگي كنيم
خاكستر تو، خاكستر من.
تا اينكه عروسي حواس‌پرت
يا نوه‌اي بازيگوش
بيرونمان بياندازد.
اما ديگر
چنان درهم شده‌ايم
كه حتي اگر ذره‌اي از ما بردارند
اتم به اتم پيش هم نشسته‌ايم
با هم به روي زمين پخش مي شويم.
روزي اگر گلي وحشي
نمي برگيرد
و سر بيرون زند
حتما دو شكوفه خواهد داشت
يكي تو
يكي من.
نمي‌خواهم به اين زودي بميرم
مي‌خواهم بچه‌اي ديگر بياورم.
لبالب از زندگيم
خونم گرم است
مي‌خواهم عمري دراز داشته باشم
با تو.
مرگ نمي تواند به هراسم افكند
اما پيش از آنكه بميرم
بسيار چيزها مي‌تواند اتفاق افتد
شانس آزادي تو به اين زودي‌ها
شايد.

(ناظم حكمت)
براي گنجي يا معصومه شفيعي چه فرق مي‌كند.

همزاد فروغ

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

عادت زنده .....گی

دیروز عمویم تلفن کرد و خبر داد که یکی از آشنایانمان فوت کرده
امروز دخترعمویم تلفن کرد و خبر داد که عمویم فوت کرده
امروز تلفن کردم و خبر دادم که عمویم فوت کرده
فردا تلفن خواهد کرد و خبر......
پن

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

امروز خرقان بوديم ،بعد از مدتها دور هم جمع شديم و به قول يله ، " تاريخ " رو تكرار كرديم !
واقعا جاي همتون خالي ، شعر خونديم حافظ ، شاملو ، فروغ ، سهراب .
خنديديم ،طبق معمول هم به من !
آش خورديم كه البته زياد هم جا نيفتاده بود ،اينبار دور آتيش نبوديم !!
دوست نقاشمون هم بود براي 27 توي خرقان نمايشگاه داره تونستين بيان !
جوي خرقان هم خشكيده بود، بدون آب !


حنا
چند وقتيست كه خوابهاي آشفته و تر سناكي مي بينم ،دوستي مي گفت آنها خواب نيستند و كابوس اند ، هر چه كه هست وقتي از خواب بيدار مي شوم با تمام وجود خوشحالم كه واقعي نيستند و تازه نفس راحتي مي كشم !!
چند بار دوست داشتم و سعي كردم كه طوري بنويسم كه كسي كه درد مشتركي دارد بفهمد ،"درد "
درد من ؟ درد تو ؟!
نتوانستم ، هميشه بايد حذف ميكردم ، خودم را و تكه هايي از خودم را ،شايد الان پرستو بگويد به خاطر ضعيف بودنم است ، هر چه هست نمي توانم !!
به قول همزاد " ماشيني كه در آنيم و مي چرخد و مي چرخد و فقط نگاه مي كنيم حتي نمي توانيم فرياد بزنيم !"

عكس را نگاه مي كنم ، برش مي گردانم 9 /1 81 آبشار مجن ، دوباره برش مي گردان !
كوهها همچنان هستند ،حداقل تا همين چند وقت پبش سر جايشان بودند!
همه چيز واقعا آبي ست ؟
انگار درست به چشمانم نگاه مي كند !مرتب بر مي گردو به عقب و عقب تر ، حفرهاي سياه ، وقتي چشمانم بسته است !
اشتباه كردم !؟
انگار نمي توان جهت دهم ، حرف زدن آسان است و ابعاد وجوديم ؟!
بگذار كوچكش كنم ،امشب چقدر همه چيز برايم عادي شده !

حنا

جمعه، دی ۰۹، ۱۳۸۴

امشب غریب بودن گنجی را بیشتر از هر شب دیگری احساس کردم. در شب شعری که برای او ترتیب داده بودند، مجری برنامه در ابتدا این تکه شعر از هوشنگ ابتهاج را خواند:
"روز دیگرگون:
روز کیفر،
روز کین خواهی،
روز بار آوردن این شوره زار خون."



زنده خواستن گنجی برای کین خواهی و تلاش برای بارور شدن شوره‌زار خون از اساس با اندیشه گنجی در تعارض است. تصور هزینه‌ سنگینی که او می‌دهد در برابر کج‌فهمی که از آثار او به وجود می‌آید، تن آدم را به لرزه می‌اندازد. البته دفاع از آزادی یک نویسنده که در بیانش توهین نباشد در هر شرایطی لازم است اما این را نیز می‌دانیم که بهترین ضربه بد دفاع کردن است.


نتوانستم تا پایان شب شعر آنجا بمانم. کاش این بیت مولوی را که گنجی بارها و بارها در اوج پرده‌برافکنی از پروژه قتل های زنجیره‌ای به سخن آورده بود آنجا خوانده باشند:

آفت ادراک آن قال است و حال +++++ خون به خون شستن محال است ومحال

شاملو نیز در شعر اسباب چنین گفت:

آنچه جان
از من
همی ستاند
ای کاش دشنه‌ای باشد
یا خود
گلوله‌یی.
+

زهر مباد ای کاشکی،
زهر کینه و رشک
یا خود زهر نفرتی.

درد مباد ای کاشکی،
درد پرسش‌های گزنده
جراره به‌سان کژدم‌هایی،
از آن گونه که‌ت پاسخ هست و
زبان پاسخ
نه،
و لاجرم پنداری
گزیده کژدم را
تریاقی نیست...
+

آنچه جان از من همی ستاند
دشنه‌یی باشد ای کاش
یا خود
گلوله‌یی.


یله