یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

آزاد می رقصد مثل اسمش که آزاد است.
محمد را روی دستهایشان می برند.
فرانک آرام می آید درد پا اجازه دویدن نمی دهد.
مرد اعدام نمی شود.
"غم همان و غم واژه همان
نام صاحب مرثیه
دیگر."
و
رامین جهانبگلو زندانی است.
زنگ ساعت 4 صبح رو میشنوم! چند روزی هست که تا طلوع آفتاب بیدارم و تا ظهر میخوابم. تمام طول روز وقتم به کاری که نه پولش معلومه نه عاقبتش داره میگذره، اما از بیکاری بهتره، لااقل چندتا چیز جدید یاد میگیرم. به تمام درسهای دانشگاه میارزه! خیلی وقته که خیلی ها رو ندیدم، نمیدونم داره چه اتفاقاتی میافته؟ ولی انگار یه اتفاقی هست که داره کم کم رخ میده و من رو تو خودش میبلعه بدون اینکه بفهمم دارم بلعیده میشم! دوباره 4 خطی رو که تا حالا نوشتم رو میخونم، خودم هم نمیدونم چی میخوام بنویسم! هیچ کسی اینجا(تو این خونه ای که الان هستم) نیست که از حرف زدن باهاش لذت ببرم. همیشه دوست داشتم که یه جمله حرف بزنم و نه تا جمله بشنوم، با نوشتن جای اون نه تا جمله خالی میمونه، مخاطب جمله ی اول هم معلوم نیست کیه!!! برای این پنج و نیم خط 20 دقیقه وقت صرف کردم، ساعت 4:21 شده!!! صبح بخیر.
nobody

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

عجله دارم بايد ساعت 10.5 سر كلاس باشم اين چند روزي همه اش را مي دوم . نگاهمان بهم گره مي خورد و رد مي شوم كه يك باره مي شناسمش، بر مي گردم او هم بر گشته .
مريم هم بازي دوران بچه گي ام ، يكسال از من كوچكتر بود و وقتي 13 سالش بود از كوچه مان رفتند و 14 سالش هم كه بود شوهر كرد !
واقعا خوشحالم كه مي بينمش فرق كرده ، خيلي چاق تر از قبل شده و خوشگلتر، ابرو هايش را هم تتو كرده! مي گويد دخترش 5 ساله است از حال هم مي پرسيم مي دانم كه تهران زندگي مي كند ، و مي گويد خوشا به حالم كه هنوز مجرد هستم.
دوباره عجله دارم و مي دوم قول داده ام ساعت 7 آموزشگاه باشم دو باره آشنا مي بينم بر مي گردم ، زني قد بلند با مانتوساده بلند و روسري گل گلي و دختر بچه اي كه كلاه حصيري صورتي دارد ، مرضيه شاگرد اول پيش دانشگاهيمان بود كه صنايع قبول شد ، وقتي به خودم مي آيم انگاركه وسط پياده رو ايستاده ام و با نگاهم تعقيبش مي كنم ولي اينبار او بر نمي گردد!
حنا
وبلاگي كه يله فرستاده مي خوانم پس آدم خوشبختي هستم !
بايد خوشحال باشم كه تا حدود چند دقيقه ديگر با جمعي از دوستانم براي ديدن فيلم چهارشنبه سوري به سينما مي رويم بدون هاپو ، تنسي ، و يله ! آخه اولين بار و آخرين باري بود كه با شما سينماي شهرمون رفتيم فيلم" شمعي در باد"! و يله برامون شيريني خريد !
حنا

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

انگار خودم را در اين صفحه چند در چند نارنجي مي كشم . بايد بنويسم ؟!اين بار من روي يك صندلي تك نشسته ام و چند نفر جلويم هستند كه با اضطراب ورقه هاي A4 مسخره كم حجم را ورق مي زنند و من نگاهشان مي كنم .
تهران بودم دنبالش مي گشتم تلفن مي زنم كسي گوشي را بر نمي دارد دو باره زنگ مي زنم، بازهم صداي ممتد بوق ، تا اينكه همه چيز را مي فهمم او نيست ، انگاركه دستگير شده مي پرسم او كه كاري به سياست و از اين جور كارها نداشت ، هميشه روتين و آرام بود اورا چه به اين كارها مي ترسم و گريه مي كنم كه يهو از خواب مي پرم نفس آرا مي مي كشم اشكهايم را پاك مي كنم و و خوشحالم كه همه اينها خواب بود.
همه روبرويم هستند كتابهايم را جابه جا مي كنم آمار و احتمال مي خوانم اگر هشتاد درصد مردم شهري چشمهاي روشن داشته باشند و دو نفر از آنها به نحوي انتخاب شوند...
ياده خودم مي افتم و لعنت بر هر چه چشم...
دوباره خوابيده ام باز هم خواب مي بينم خانه قديمي يمان ، مادرم ،محسن ، خاله و بقيه اي كه يادم نمي آيند ...
همه دور حوض نشسته بوديم و حرف مي زديم .

تو تنوع طلبي!اگر آن موقع ها كه تمرين يوگا و ساحاجا يو گا مي كردي اين چيز ها را تمرين مي كردي بيشتر به دردت مي خورد. در ذهنم دنبال جواب مي گردم انگار مي خواهم مچ او را هم بگيرم. هيچ جوابي پيدا نمي كنم همه آنچه مي گويي واقعيتي است و حقيقت من! ولي مگر همه آدمها اين طور نيستند! مگر همه از كار خسته نمي شوند! ، مگر همه آدمها چند بار عاشق نمي شوند!
انگار همه دروغ مي گويند و از همه بيشتر خودم با آن حس مسخره آدم خوبي بودنم .
مقاومت مي كنم ، با اينكه مي دانم مسخره است ، اصلا مسخره تر از اين نمي شود.
مادر جلوي در حمام مي ايستد تا شيشه آب را روي سرم خالي كنم .
- زير شير آب داغ نگه دار تا آب گرم شود نكند آب را سرد روي سرت بريزي.
- مطمئن باش!
آب الماس !
ديگر مقاومت نمي كنم !
حنا
رامین جهانبگلو هنوز آزاد نشده
همزاد فروغ

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

سنگ قبر

وقتی کسی قرار نیست چیزی بنویسد من می توانم از سنگ قبر اتاق خودم هم بنویسم.
من می گویم سنگ قبرها همیشه می توانند ترسناک تر از قبرها باشند.آنها یک نشانه اند و ما را به گور راهنمایی می کنند. نمی توانم ادعا کنم که در خانه ما گوری نیست یا دیوارهای اتاقم از جسد آدمی ساخته نشده اما آنها مخفی اند،به چشم نمی آیند،سنگ قبر من اما گوشه ای از اتاق است و نشان می دهد رضا مرده است حال این رضا چند ساله بوده که مرده ؟یا چه شکلی؟اصلا زنش را کتک هم می زده؟ هرچند شاید ازدواج هم نکرده باشد.
اوایل می خواستم به گورستان برگردانمش اما چه ضرورتی دارد شاید کار درستی نکرده ام که 5/1 سال است که این هدیه را قبول کردم و در این فاصله برش نگرداندم.سال فوت 43 است پس احتمال اینکه کسی سراغش برود خیلی کم است اما تو اگر آشنایی داری که نامش رضاست و در سال 43 فوت شده و سنگ قبرش هم مفقود شده سراغش را از من بگیر.

همزاد فروغ