یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

1-احمد باطبی.....
2-رامین جهانبگلو.......
3-موسوی خوئینی ها......
4-منصور اصانلو........
5-مانا نیستانی..............
6-الهام افروتن..................
7-من.؟تو.؟.......................
هفتمین سالگرد18تیر
همزاد

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵

خوب مگه چیه؟!! آدم بعضی وقتها اشتباه میکنه دیگه، اشتباه کردن که ایدز نیست آدم خوب نشه!! میشه آدم جبرانش کنه، نفهمیدن اشتباه و قبول نکردن اون اشتباه از هر چیزی بدتره. من اعتراف میکنم که اشتباه میکنم و سعی میکنم که جبرانش کنم. اینم یکی از چیزاییه که میشه ازش لذت برد. مثل تغییر کردن رفتارم که برام لذت بخشه، پی بردن به اشتباه هم یه جورایی خوبه.
فقط یه کمی میترسم که نکه بعضی چیزا رو نتونم جبران کنم. میگن خدا هم (بر فرض وجود!!) تا یه جایی آدم رو میبخشه. نمیخوام وقتی تو چشاتون نگاه میکنم حالتش عوض شده باشه بخاطر اشتباه من. به یه تناقض رسیدم. اینکه من میگم از تغییر لذت میبرم و دوست دارم خودم رو عوض کنم ولی از عوض شدن نگاه شما نسبت به خودم میترسم! از اینکه من همون نوبادی نباشم! از اینکه با یه چیزی مثل ".......... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!" بخواهید چیزی بگید ولی نگید. این جمله ای که فقط از علامت سوال و نقطه و علامت تعجب تشکیل شده نگرانم میکنه. خیلی زیاد. من با یه رفتار نسنجیده باعث به وجود اومدن اینهمه علامت عجیب و غریب شدم. باید چیکار کرد؟ چیکار کنم تا پشت این علامت ها رو ببینم؟

حنا میگه من یکبار گفتم و تاوانش رو دادم. اما من هزار بار میگم و تاوانش رو میدم. میدونید؟! ممکنه، احتمال داره، شاید، بار هزارم نوری شاید، دیده بشه. نوری که چند بار فکر میکردم دیدم اما سراب بود!

میدونید لامپ برق چطور اختراع شد؟ ادیسون 999 بار شکست خورد. اما بار هزارم، دنیا رو روشن کرد..........!
nobody

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

5 سال قبل بود. بعد از دو سال دوستی و تمام عادتی که بهش کرده بودم، توی چشام نگاه کرد و گفت: "دیگه نمیخوام ببینمت!!!" باورم نمیشد که قسمتی از وجودم نخواد منو ببینه!
بعدها فهمیدم که اشتباه از من بود، این عادت بود نه عشق، پس عشق رو در انتخاب هر روزه تعریف کردم. در اینکه هر روز وقتی چشم باز میکنی خودت رو در سر دو راهی ی انتخاب قرار بدی، و اگر باز هم همون رو انتخاب کردی اونوقت یعنی عاشقش هستی. دوباره انتخابش کردی، پس مطمئن هستم که دوسش داری!!!

هر چقدر لازم باشه مبارزه میکنم، پیدا میکنم، از هر کس شکست بخورم، سراغ حریف قویتری میرم. هر چه سرسخت تر، بهتر! شاید بازی رو خوب بلد نباشم اما روی advance بازی میکنم! هر چند بار که Game Over بشم، دوباره...!!!

nobody

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

هفت سالم بود. رفته بودم آموزش شنا. مربی گقت شیرجه بزنید. زدم و رفتم زیر آب. نمیتونستم بیام بالا. دیگه نرفتم یاد بگیرم. ترسیدم.
اما همه شنا کردن و دور شدن. همه دورتر و دورتر شدن. من وایسادم لب آب و پاهام میلرزید و بقیه دور میشدن.
..........
بیست سال گذشت، این دفعه دوستام جلوی چشام شیرجه میزدن، یکی یکی، دوتا دوتا! دور میشدن، من تنها ایستادم و پاهام میلرزید و اینبار دور شدن دوستانم رو نگاه میکردم و چشمانم خیس میشد و پاهام میلرزید. از شیرجه زدن میترسیدم اما از تنها موندن در ساحل خیلی خیلی خیلی بیشتر!! شیرجه میزنم، دست و پا میزنم، یا میرم ته آب یا میرسم. آب شور و کثیف رو میخورم، میرم پایین، میام بالا، میرم پایین....! نه! به ساحل بر نمیگردم. ساحل نجات من وسط دریا کنار اون نقطه های ریزیه که دارن دور میشن. در حقیقت این منم که با موندن تو ساحل ِ ترس و سکوت از شما دور شدم. این منم که با ایستادن و سکوت کردن از شما دور شدم.
....................
دل به دریا میزنم، شنا میکنم، از ساحل میترسم!
nobody

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۵

بعد از امتحان فیزیک دویدم به طرف خرقان، خیلی طول کشید تا پیداشون کنم. چهار جفت نقطه ی ریز به طرفم میومدن! من تو اون نقطه ها نبودم. دلم میخواست باشم. اون نقطه ها زندگی ی من رو مینوشتن. با این نقطه ای که اضافه آوردم چیکار کنم؟ خودم اضافه اومدم!. ولی نمیخوام یکی از اون نقطه ها رو پاک کنم. همشون رو لازم دارم. فکر کنم اگه این نوشته یه کم دیگه ادامه پیدا کنه نقطه اضافه نمیارم. بالاخره کامل میشه؟!!!

nobody
جام بلور، تنها یکبار میشکند. میتوان شکسته اش را_ تکه هایش را_ نگه داشت؛ اما شکسته های جام_ آن تکه های تیز برنده_ دیگر جام نیست.

احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود، و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند.




یک عاشقانه ی آرام/ نادر ابراهیمی



کورماز

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵

من يك بار گفتم و تاوانش را دادم غرورم ، مني كه ادعاي خيلي چيزها را داشتم و حداقل خودم را دختر قدرتندي مي دانستم آنجا بود كه فهميدم نه اين جوري ها هم كه فكر ميكنم ، نيستم! همه اش تكرار مي كردم كه من مي توانم يكبار توانستي و حالا هم مي تواني اما هر چه مي گذرد كم توان تر مي شوم پر حرفتر و كم عمل تر ! هر تجربه اي مخصوص خودش است و هيچ حكم كلي وجود ندارد!
در چشمانم نگاه مي كند و مي پرسد خوبي ؟
- خوبم مگر معلوم نيست !
اينبار پر انرژي تري !
آره هستم.
آدميزاد چيزه عجيبيه، خواهش ميكنم سعي كن حالت بهتر بشه از اين حرفهاي اميدوار كننده بدم مياد !
همه هستند و جاي يله خالي ست ، چند بار جايش خالي مي شود ، باز هم از آن مسافرتهاي ( به نظر بقيه ) احمقانه يك روزه ساعت 12.5 حركت كرديم و ساعت 10 شب برگشتيم .باز هم چهرهاي جديدتر و آدمهاي جديدتر !
خوب بود و خوش گذشت ، نمي دانم چرا اينبار نمي توانم بيشتر از اين بنويسم .
به خاطر آشفتگي در نوشته ها منو ببخشيد .
حنا