از وسوسه ي آغاز است كه اين همه دير هنگام مي نويسم، فريبي كه اينك مي فهمم چندان موجه نبوده است، اما حق بدهيد كه اگر شما را هم زور روزگار يا هرچيز ديگري ساكت مي كرد سخت زبان باز مي كرديد و شايد هم من لوس و نازنازي ام، به هر حال.
بيش تر از پنج ماه است گرچه تفاوتي نمي كند و پيش تر از آن هم به دليل هاي شخصي كم تر مي نوشتم، اما مي بينيد كه گوسفند گم شده باز گله اش را باز مي يابد(اين اجازه را دارم؟يا خودم اين طور پررو و فضول براي خودم جا باز مي كنم؟؟) زمانه ي تنهايي پدر و مادر نمي شناسد و تو باز مجبوري با همه ي دماغ بالا گرفتن ها و نخوت فروختن ها به همان دخمه اي بخزي كه از آن جا سر برون كرده اي. بگذريم؛ فعلن كه اين نگارنده ي فضول پسورد و نام را دارد و شما به بزرگواريتان او را از جرگه تان بيرون نكرده ايد و البته حق مي دهم به طعنه هاي درستي كه مي گويند تو مگر خودت نبودي كه فلان مي گفتي و بيسار و الخ...
خب؛ نكبت خودم را هم نزنم بهتر است؛ مهم تر ها را مي گويم؛ چه شده در اين ايام؟ از خودم مي گويم:
سرباز بودم، شرايط به هيچ وجه خوب نبود، مي شنوم كه <<سربازي است ديگه!>> قبول هم دارم. پس چيز ديگري نمي ماند جز آن كه در اين روزگار همه ي نوشته ها را مي خواندم، احوال همه ي دوستان را دورادور جويا بودم و هم چون خيلي هايتان دلم براي خيلي هايتان تنگ شد. شايد هم دلم براي خودم، تكه اي كه با شما بود، روزها و شب هاي دوستي هايمان را مي گويم. در اين مدت در فضاي وبلاگ حضور فاشيست هاي اينترنتي كه پشت نقاب اسم ديگران يا با نام هاي گم نام سعي مي كردند به خودارضايي خودشيفته گي شان(در بهترين گمان) بپردازند بسيار ناراحتم كرد. يكي از اين موجودات بيچاره، بي شرمانه در غير اخلاقي ترين رويكرد به هجو يكي از دوستان پرداخت، مورد ديگر ناراحتي دوست خوبمان باران بود. اما مورد ديگري كه در اين ايام آزارم مي داد رسوخ تدريجي فاشيزم بود: از انقلاب فرهنگي تدريجي به شكل حذف و زندان كردن اساتيد و انحلال انجمن هاي دانشجويي و سانسور كتب و اخراج و تعليق دانشجويان سياسي تا كتك زدن زنان، كشتن زندانيان و بستن شرق. بستن شرق: يادش به خير، چه تلخ است آوردن اين عبارت براي شرق از دهان من، كسي كه از شرق خيلي ياد گرفت، خيلي بيش تر از آن كه بخواهم متني در رثايش بنويسم. بگذريم.
روزگار است ديگر، همان طور كه آن ناشناس(باز هم ناشناس؟!) براي شعري كه در آريادنه نوشته ام. در هر حال اين روزها براي من آموزنده بود، آموزشي تلخ و دردناك: از خودم، از دوستان ام و از جايي كه در آن زنده گي مي كنم!! نمي دانم دوستان، خب، ژست روشنفكري(خصوصن حالا كه فلسفه هم مي خوانم!) به من اجازه نمي دهد كه خوش بين يا اميدوار يا زيبا نويس باشم، شايد بيچاره ام، بدبختي در جستجوي نام( اين ها را مي نويسم تا كار فاشيست عزيز اينترنتي را راحت كنم و شايد هم بخواهد كمي از حقايق]![ زنده گي من را رو كند)يا هر چيزي ديگر.در هر صورت همين است ديگر. زنده گي در مجموعش همين است: فرايند بي معناي پوچ و اين همه باز دليل انفعال ما نمي شود، ما نه متاسفانه و نه خوشبختانه بلكه بسيار بي دليل و بي هيچ معنايي زنده ايم و نيازمند نفس كشيدن، پس لعنت به فاشيست هايي كه نمي گذارند ما نفس بكشيم چون براي من يكي كه قطعن زنده بودن خيلي لذت بخش تر از مردن است، چون هم از مورچه ها مي ترسم و هم بدنم درد مي گيرد از تحمل چند تن خاك.بگذريم.
شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵
جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵
یک نفر جمله ای را روی تخته می نویسه و از من می خواد که اسم شخصی رو که این جمله رو گفته بگم، راستش معنی اونم زیاد نمی فهمم چه برسه به این که اسم گوینده را بگویم!
نظر شما درمورد این جمله چه ؟
"بدا به حال جانهایی که بیش از اندازه محفوظ مانده اند،هنگامیکه سودا به دل راه گشاید ،آنها که عفیف ترند بی دفاع ترند."
حنا
نظر شما درمورد این جمله چه ؟
"بدا به حال جانهایی که بیش از اندازه محفوظ مانده اند،هنگامیکه سودا به دل راه گشاید ،آنها که عفیف ترند بی دفاع ترند."
حنا
سهشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵
انگار وقتی نمی توانم کلمه ها را کنار هم بچینم تا آنچه را که در من می گذرد و آنچه را که می خواهم بگویم پیدا کنم تکه ای از شعر،دکلمه یا نوشته همه چیز را می گوید. . دو شب پیش نوار دوم آهنگ ویکتور خاررا، طرف_ یک رو گوش می دادم که خیلی دوست داشتم و دل نشین بود وانگار درست همان چیزی بود که از خیلی وقت پیش می خواستم برای دوستانم بنویسم .
دستهایم را روی خیش گذارم و با آن زمین را هموارمی کنم
سالهاست که با آن زندگی می کنم
چرا نباید خسته باشم
پروانه ها پرواز می کنند، سوسکها جیر جیر می کنند
پوستم سیاه می شود
خورشید می سوزاند، می سوزاند ،می سوزاند.
عرق تن مرا شیار می دهد
و من زمین را شیار می دهم
بی لحظه ای تحمل
او را تایید می کنم
امید را
وقتی به ستا ره ای دیگر می اندیشم
به خود می گویم هرگز دیر نخواهد بود
کبوتر پرواز خواهد کرد
پروانه ها پرواز می کنند، سوسکها جیر جیر می کنند
پوستم سیاه می شود
خورشید می سوزاند، می سوزاند ،می سوزاند.
همچون یوغ محکم مشتهایم امید را نگه می دارد
امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد.
دلم برای همه گذشته ام و دوستانم تنگ شده .دوباره تکراری حرف زدم واقعا الان چیز دیگری ندارم جز تکرار ، تکرار و تکرار و " امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد".
این خوب است که همزاد و هاپو دانشگاه قبول شده اند ، این خوب است چاملی می خواهد ازد واج کند واینکه باید تبریک بگویم ، این خوب است که یله امتحان زبان قبول می شود و خوب است که کار می کنم, و خوب است که...اما به قول دوستی چرا دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند !
حنا
دستهایم را روی خیش گذارم و با آن زمین را هموارمی کنم
سالهاست که با آن زندگی می کنم
چرا نباید خسته باشم
پروانه ها پرواز می کنند، سوسکها جیر جیر می کنند
پوستم سیاه می شود
خورشید می سوزاند، می سوزاند ،می سوزاند.
عرق تن مرا شیار می دهد
و من زمین را شیار می دهم
بی لحظه ای تحمل
او را تایید می کنم
امید را
وقتی به ستا ره ای دیگر می اندیشم
به خود می گویم هرگز دیر نخواهد بود
کبوتر پرواز خواهد کرد
پروانه ها پرواز می کنند، سوسکها جیر جیر می کنند
پوستم سیاه می شود
خورشید می سوزاند، می سوزاند ،می سوزاند.
همچون یوغ محکم مشتهایم امید را نگه می دارد
امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد.
دلم برای همه گذشته ام و دوستانم تنگ شده .دوباره تکراری حرف زدم واقعا الان چیز دیگری ندارم جز تکرار ، تکرار و تکرار و " امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد".
این خوب است که همزاد و هاپو دانشگاه قبول شده اند ، این خوب است چاملی می خواهد ازد واج کند واینکه باید تبریک بگویم ، این خوب است که یله امتحان زبان قبول می شود و خوب است که کار می کنم, و خوب است که...اما به قول دوستی چرا دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند !
حنا
شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵
جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵
قهرمان سازی کاذب نوشته صادق زیباکلام(اعتماد ملی 5 شهریور85)
صادق زیباکلام استاد دانشگاه تهران در رشته کارشناسی ارشد علوم سیاسی در مقاله ای که در تاریخ 5 شهریور 85 در اعتماد ملی چاپ شده به بحث قهرمان سازی کاذب پرداخته است.
در بالای مقاله و از سوی هیئت تحریریه این روزنامه به "قهرمان پرور"بودن نظام یا "حکومت" ایران به قول خودشان اشاره می کند واژه ای که تاکنون به کار برده نشده و این واژه را در نقد برجسته ترین زندانیان سیاسی ایران (حشمت ا... طبرزدی-فرج سرکوهی-احمد باطبی-منوچهر محمدی-اکبر گنجی-رامین جهانبگلو و زهرا کاظمی)استفاده می کند.کسانی که به واسطه زندانی بودن در "حکومت"ایران به مقامی رسیده که لایق آن نبوده اند و علاوه بر این وی به نقد عملکرد این افراد پس از آزادی شان نیز می پردازد.زیباکلام همچنین در ابتدای مقاله خود به مقایسه تعداد جوایز گرفته شده در خصوص حقوق بشر،آزادی بیان و عدالت میان ایران و سایر کشورهای عرب مانند عربستان و اردن ومصر و کشورهای آسیای میانه و قفقاز اشاره کرده و با آوردن مثالهایی در خصوص ابوغریب و گوانتانامو این سئوال را مطرح نموده است که علت این تفاوت عددی فاحش در اهدا این جوایز به ایرانیان چه بوده است در حالی که در این کشورها شمار زندانیان سیاسی به مراتب بیش از ایران است و فعالین سیاسی آن نیز به مراتب رنج و مرارت بیشتری را متحمل شده اند.وی شیرین عبادی را به عنوان فردی معرفی می کند که چندان نیز استحقاق دریافت این جایزه را نداشته و لااقل در ایران خودمان شهلا لاهیجی،مهرانگیز کار و اعظم طالقانی شایسته دریافت این جایزه بوده اند ضمن آنکه در ابعاد جهانی ما نمونه های موفق تری را نیز داریم.وی در ادامه، فعالیتها و سخنان گنجی پس از آزادی از زندان را بسیار پیش پا افتاده و تکرار همان حرفهای قدیمی عنوان نموده است که زمانی از سوی خود او(اوایل انقلاب) مورد نقد قرار گفته و به عنوان سخنان لیبرالیستی محکوم شده است. آقای زیباکلام با اینکه خود در رشته علوم سیاسی تدریس می کنند در مقاله خود تنها به نقد می پردازند و این افراد را فاقد وجهه لازم برای قهرمان بودن و یا حتی مطرح شدن در جامعه می دانند. مثلا در خصوص زهرا کاظمی می نویسد"او حتي در حرفه روزنامهنگاري آنقدر ناوارد و ابتدايي بود كه در سالگرد 18 تير كه رژيم ايران همه هوش و حواسش را جمع ميكند، رفته بود جلوي در زندان اوين و عكس ميگرفت"و شیرین عبادی را اینگونه معرفی می کند" و شیرین عبادی را اینگونه معرفی می کندخانم عبادي ميتوانست در بلندمدت بيشترين نقش را در پيشبرد حقوق بشر در ايران ايفا نمايد، اما او ترجيح داد همه اينها را به پاي معروفيت و شهرت دوستي بهعنوان يك ناراضي و مخالف نظام اسلامي ايران بريزد." حتی اگر تمام سخنان آقای زیباکلام را درست بدانیم اما باز هم نقدی بر او باقی می ماند و اینکه آقای زیباکلام نیز مانند بسیاری دیگر تنها به نقد بسنده و راه حلی را ارائه نکرده است. وی در خصوص کارایی و قهرمان بودن تمام افراد ذکر شده تردید و به خصوصیت قهرمان پروری انتقاد نموده است اما نگفته است که ریشه چنین خصوصیتی در میان جامعه ایران چیست. همچنین وی به عنوان استاد دانشگاه علوم سیاسی با اینکه می داند ریشه بسیاری از رفتارها در عرصه بین المللی چیست و چرا فردی از ایران می تواند به مانند گنجی به این درجه از محبوبیت جهانی برسد اما یک منتقد عربستانی صدایش به هیچ کجا نمی رسد باز هم این مسئله را عمدا مسکوت می گذارد و به این مسئله اشاره ای نمی کند.وی تنها گذشته گنجی را به عنوان یک پاسدار به عنوان تحقیر او به کار می برد رفتاری که از آقای زیباکلام بعید می نماید و تنها به درد همان شرکت کنندگان کنفرانس برلین می خورد.همچنین ایشان در حالیکه اینقدر در بیان لیاقت بسیاری از فعالین زن و حقوق بشر کشورهای دیگر سخن می گویند هیچ اسمی از این فعالین نمی برند و باز اینجا خواننده برایش این سئوال ایجاد می شود که چرا آقای زیباکلام همانطور که در تقبیح هموطنانش قلمفرسایی نموده است و از آوردن هیچ مثالی فروگذار ننموده است چرا وقتی به کشورهای دیگر می رسد محاسن آنها بیان نمی نماید. و تنها به ذکر اینکه آنها بیش از ایرانیان زحمت کشیده اند اکتفا می نماید.نقد نمودن بسیار خوب است اما نقد با انگیزه حذف نه تنها راهگشا نیست بلکه می تواند مخرب نیز باشد.آن احساسی که با خواندن مقاله صادق زیباکلام به ذهن خواننده دست می دهد نقدی نیست که بیطرفانه نوشته شده باشد بلکه همان حسی است که خود در نقد شیرین عبادی مطرح نموه است "اما او ترجيح داد همه اينها را به پاي معروفيت و شهرت دوستي بهعنوان يك ناراضي و مخالف نظام اسلامي ايران بريزد".و حالا فقط شکل کلمات عوض می شود. هر چند که بسیاری از سخنان ایشان مفید است و درست نیز می باشد و معضلی است که گریبانگیر جامعه ما نیز هست اما جهانبگلو خود درقهرمان شدن دست نداشته است و هنوز هم ما جهانبگلو را به عنوان قهرمان نمی شناسیم هرچند که با زندانی شدنش ما وی را به عنوان کسی که در حیطه فلسفه و علم فعالیت می کنند شناخته ایم و شاید همین امر سبب شود که در کتابفروشی ها با دیدن اسمش روی جلد کتاب آن کتاب را خریداری کنیم اما باز هم این مسئله ربطی به جهانبگلو ندارد و مربوط به همان خاصیت جامعه مادارد که مسعود تهرانی در کتاب خود با عنوان استبداد و اقتدارگرایی در خصوص ادبیات می گوید اما شاید آن را بتوان به فلسفه نیز تعمیم داد "در جامعه اقتدارگرا ادبیات از متن و روال عادی جامعه خارج و خصوصیت ماهوی پیدا می کند و آثار غیرنخبگان به سختی مگر با داشتن روابط ایلی مورد مطالعه و نقد قرار می گیرد.این استبداد چیزی نیست جز عدم گسترش نهادهای دموکراتیک در جامعه".
صادق زیباکلام استاد دانشگاه تهران در رشته کارشناسی ارشد علوم سیاسی در مقاله ای که در تاریخ 5 شهریور 85 در اعتماد ملی چاپ شده به بحث قهرمان سازی کاذب پرداخته است.
در بالای مقاله و از سوی هیئت تحریریه این روزنامه به "قهرمان پرور"بودن نظام یا "حکومت" ایران به قول خودشان اشاره می کند واژه ای که تاکنون به کار برده نشده و این واژه را در نقد برجسته ترین زندانیان سیاسی ایران (حشمت ا... طبرزدی-فرج سرکوهی-احمد باطبی-منوچهر محمدی-اکبر گنجی-رامین جهانبگلو و زهرا کاظمی)استفاده می کند.کسانی که به واسطه زندانی بودن در "حکومت"ایران به مقامی رسیده که لایق آن نبوده اند و علاوه بر این وی به نقد عملکرد این افراد پس از آزادی شان نیز می پردازد.زیباکلام همچنین در ابتدای مقاله خود به مقایسه تعداد جوایز گرفته شده در خصوص حقوق بشر،آزادی بیان و عدالت میان ایران و سایر کشورهای عرب مانند عربستان و اردن ومصر و کشورهای آسیای میانه و قفقاز اشاره کرده و با آوردن مثالهایی در خصوص ابوغریب و گوانتانامو این سئوال را مطرح نموده است که علت این تفاوت عددی فاحش در اهدا این جوایز به ایرانیان چه بوده است در حالی که در این کشورها شمار زندانیان سیاسی به مراتب بیش از ایران است و فعالین سیاسی آن نیز به مراتب رنج و مرارت بیشتری را متحمل شده اند.وی شیرین عبادی را به عنوان فردی معرفی می کند که چندان نیز استحقاق دریافت این جایزه را نداشته و لااقل در ایران خودمان شهلا لاهیجی،مهرانگیز کار و اعظم طالقانی شایسته دریافت این جایزه بوده اند ضمن آنکه در ابعاد جهانی ما نمونه های موفق تری را نیز داریم.وی در ادامه، فعالیتها و سخنان گنجی پس از آزادی از زندان را بسیار پیش پا افتاده و تکرار همان حرفهای قدیمی عنوان نموده است که زمانی از سوی خود او(اوایل انقلاب) مورد نقد قرار گفته و به عنوان سخنان لیبرالیستی محکوم شده است. آقای زیباکلام با اینکه خود در رشته علوم سیاسی تدریس می کنند در مقاله خود تنها به نقد می پردازند و این افراد را فاقد وجهه لازم برای قهرمان بودن و یا حتی مطرح شدن در جامعه می دانند. مثلا در خصوص زهرا کاظمی می نویسد"او حتي در حرفه روزنامهنگاري آنقدر ناوارد و ابتدايي بود كه در سالگرد 18 تير كه رژيم ايران همه هوش و حواسش را جمع ميكند، رفته بود جلوي در زندان اوين و عكس ميگرفت"و شیرین عبادی را اینگونه معرفی می کند" و شیرین عبادی را اینگونه معرفی می کندخانم عبادي ميتوانست در بلندمدت بيشترين نقش را در پيشبرد حقوق بشر در ايران ايفا نمايد، اما او ترجيح داد همه اينها را به پاي معروفيت و شهرت دوستي بهعنوان يك ناراضي و مخالف نظام اسلامي ايران بريزد." حتی اگر تمام سخنان آقای زیباکلام را درست بدانیم اما باز هم نقدی بر او باقی می ماند و اینکه آقای زیباکلام نیز مانند بسیاری دیگر تنها به نقد بسنده و راه حلی را ارائه نکرده است. وی در خصوص کارایی و قهرمان بودن تمام افراد ذکر شده تردید و به خصوصیت قهرمان پروری انتقاد نموده است اما نگفته است که ریشه چنین خصوصیتی در میان جامعه ایران چیست. همچنین وی به عنوان استاد دانشگاه علوم سیاسی با اینکه می داند ریشه بسیاری از رفتارها در عرصه بین المللی چیست و چرا فردی از ایران می تواند به مانند گنجی به این درجه از محبوبیت جهانی برسد اما یک منتقد عربستانی صدایش به هیچ کجا نمی رسد باز هم این مسئله را عمدا مسکوت می گذارد و به این مسئله اشاره ای نمی کند.وی تنها گذشته گنجی را به عنوان یک پاسدار به عنوان تحقیر او به کار می برد رفتاری که از آقای زیباکلام بعید می نماید و تنها به درد همان شرکت کنندگان کنفرانس برلین می خورد.همچنین ایشان در حالیکه اینقدر در بیان لیاقت بسیاری از فعالین زن و حقوق بشر کشورهای دیگر سخن می گویند هیچ اسمی از این فعالین نمی برند و باز اینجا خواننده برایش این سئوال ایجاد می شود که چرا آقای زیباکلام همانطور که در تقبیح هموطنانش قلمفرسایی نموده است و از آوردن هیچ مثالی فروگذار ننموده است چرا وقتی به کشورهای دیگر می رسد محاسن آنها بیان نمی نماید. و تنها به ذکر اینکه آنها بیش از ایرانیان زحمت کشیده اند اکتفا می نماید.نقد نمودن بسیار خوب است اما نقد با انگیزه حذف نه تنها راهگشا نیست بلکه می تواند مخرب نیز باشد.آن احساسی که با خواندن مقاله صادق زیباکلام به ذهن خواننده دست می دهد نقدی نیست که بیطرفانه نوشته شده باشد بلکه همان حسی است که خود در نقد شیرین عبادی مطرح نموه است "اما او ترجيح داد همه اينها را به پاي معروفيت و شهرت دوستي بهعنوان يك ناراضي و مخالف نظام اسلامي ايران بريزد".و حالا فقط شکل کلمات عوض می شود. هر چند که بسیاری از سخنان ایشان مفید است و درست نیز می باشد و معضلی است که گریبانگیر جامعه ما نیز هست اما جهانبگلو خود درقهرمان شدن دست نداشته است و هنوز هم ما جهانبگلو را به عنوان قهرمان نمی شناسیم هرچند که با زندانی شدنش ما وی را به عنوان کسی که در حیطه فلسفه و علم فعالیت می کنند شناخته ایم و شاید همین امر سبب شود که در کتابفروشی ها با دیدن اسمش روی جلد کتاب آن کتاب را خریداری کنیم اما باز هم این مسئله ربطی به جهانبگلو ندارد و مربوط به همان خاصیت جامعه مادارد که مسعود تهرانی در کتاب خود با عنوان استبداد و اقتدارگرایی در خصوص ادبیات می گوید اما شاید آن را بتوان به فلسفه نیز تعمیم داد "در جامعه اقتدارگرا ادبیات از متن و روال عادی جامعه خارج و خصوصیت ماهوی پیدا می کند و آثار غیرنخبگان به سختی مگر با داشتن روابط ایلی مورد مطالعه و نقد قرار می گیرد.این استبداد چیزی نیست جز عدم گسترش نهادهای دموکراتیک در جامعه".
همزاد
در من...
خودت تکرار رفتار دیگران می شوی، جای آدمها عوض می شود جای من با او ، جای او با من و ووو
این وسط باید به لحظه پرداخت یا به.. دروغ بگویی یا جلوی احساست را بگیری ، در هر صورت چیزی که از دل بیرون نیاید دروغ می شود ، این طور نیست ؟
چه چیز می تواتند خوب باشد و یا اینکه اصلا شر وبدی وجو دارد ؟
حس قشنگی ست که فکر کنی اذیت شده ای و اینکه حق با توست ( منظورم خصوصی ترین لحظه هاست ) ؟!
آن وقت تنهاییت قشتگ می شود آزاد و رها، خسته اما پر انرژی ، شکست خورده اما پیروز .
شکل وبلاگ عوض شده ، کاملا مشخص است که اذیت شده و می شود ، ولی شرایط همیشه این طور نمی ماند !
این وسط باید به لحظه پرداخت یا به.. دروغ بگویی یا جلوی احساست را بگیری ، در هر صورت چیزی که از دل بیرون نیاید دروغ می شود ، این طور نیست ؟
چه چیز می تواتند خوب باشد و یا اینکه اصلا شر وبدی وجو دارد ؟
حس قشنگی ست که فکر کنی اذیت شده ای و اینکه حق با توست ( منظورم خصوصی ترین لحظه هاست ) ؟!
آن وقت تنهاییت قشتگ می شود آزاد و رها، خسته اما پر انرژی ، شکست خورده اما پیروز .
شکل وبلاگ عوض شده ، کاملا مشخص است که اذیت شده و می شود ، ولی شرایط همیشه این طور نمی ماند !
حنا
اشتراک در:
پستها (Atom)