شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

به خودم فشار میارم تا برم دنبال کار و سعی میکنم که رفتارهای کسی که پشت میز نشسته و به تو اهمیت نمیده و میگه "تماس میگیریم" نا امیدم نکنه. به زور میرم سر کلاس و صبح ها به سختی بیدار میشم. تجریش، اتوبوس، کلاس، صادقیه، مترو، انقلاب و . . . . دوباره همه ی اینا تکرار میشه.

کتاب "داوینچی کد" رو میخونم. یه کتاب پر از نمادها، رازها و اسرار باستانی و تاریخی. اگه تونستید حتمن این کتاب رو بخونید. البته کتابی که انتشارات "زهره" چاپ کرده. اطلاعات زیادی از تاریخ مسیحیت، هنر نقاشی لئوناردو داوینچی، و تا حدودی از تاریخ باستانی ایران و زردشت و مهرپرستی و . . . . . توش هست که برام جالب بود. و از همه جالب تر بحث اصلی کتاب که در مورد تحریف تاریخ و دروغ بزرگه!!
nobody

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵

بعد از 5 سال دوباره از کنارم رد میشه و من رو نمیبینه. میپیچه توی کوچه و من نمیتونم به راهم ادامه بدم. میپیچم تو کوچه ودنبالش میرم. هنوز همونطوری راه میره. با سرعت، سر پایین، همون لباس، اما اینبار به رنگ خون! من رو به دنبال خودش میکشه و میبره طبقه ی دوم یه پاساژ. میره توی یه بوتیک و کیسه ی غذا رو که دو تا ظرف توشه میذاره روی میز و میره پشت پیش خون مغازه. و من از جلوی بوتیک رد میشم.
به شوخی میگه:"هر کس با تو باشه بعد از چند روز از دستت خسته میشه!!"
دو سال از زندگیم میره و تکه ای از من رو با خودش میبره. شاید دو سال زمان براش زیاد هم بود اما به هر حال دو سال بود. نقطه ای پر رنگ به روی "هیچ"!
nobody

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

برای تو...
"ضلع اتاق
بار از تو داشت
بار از تو دارد پر
مانند ماند
پر -روی دست خواهر. "
حنا
شب ، سکوت ، کویر
شب نیست ، سکوت همه جا را گرفته و کویر ...
به وبلاگ ها سر می زنم .
به عکس روی دیوارنگاه می کنم وتو ، به یاد عکس های زرد شده تو کلاسور می افتم و به تو، به عکسها نگاه می کنم picture ,friends و تو وهمه!
اتاقی که تودر آن نیستی و دلم برایت تنگ شده و صدای فروغ "و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ..". سردی هوای خانه دیگر آزار دهنده است و"چقدر حالا برعکس آن چه بودم هستم "
صدایت خسته است ،صدایم خسته است و می خندیم به" زندگی من ..."
چطور بگویم که خوب باش ؟!

حنا

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵


نگران نباشید! بقیش رو هم درست میکنم. اون template رو موقتن گذاشتم تا بتونید وبلاگ رو بخونید. این علامت سوالهای سمت راست رو هم درست میکنم. فقط دوباره خرابش نکنید!
پاینده ایران.
nobody

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

شب احیا!!!

تنهام. شب سکوت کویر رو گوش میکنم.
-ببار ای بارون ببار...!
نشستم تنها با شراب و خیام و ...یاد دوستان.
اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند
یک همدم پخته جز می خام نماند
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند!
nobody

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

این عدد لعنتی است که آزارم می دهد ، می ترسم !
باز هم حرفهای تکراری ! دوستان خوبم هیچ چیز ندارم جز همین چیزها انگار که خودم را می کشم در این صفحه ، در این مکان و در این زمان . چه کنم چرا هیچ کس نیست چرا کسی کامنتی نمی گذارد . می دانم که نباید انتفاد کنم چون خودم هم بیشتر وقتها به این درد( یا شاید هم درد نباشد) دچار می شوم که نمی دانم چه بگویم و شاید حرفی نداشته باشم
27 ! هیچ کس نیست چرا اصلن باید کسی باشد اصلن فرقی هم می کند .تویی که به دوش می کشی و می روی هر چند همه هستند.
بودن فریبی بیش نیست !
دیگراز رختکن صدای آواز نمی آید ، چطور تمام انرژی آدم را می گیرند .
چهار گوشه اتاق را میز پوشانده ، به این فکر می کنم که گلدانی روی میزم بگذارم تا شاید سبزی برگ مرا به یاد این بیندازد که هنوز زنده ام.
همه چیز سرد است .

حنا