مي گويم چقدر از خودم بنويسم خبرها را مي گويم ،خبرها را مي گويد و مي گويد چرا لينك نمي دهي و مي گويم بلد نيستم .
زنگ مي زنم و مي پرسم چطور مي توانم لينك بدهم...
صفحات وب را ورق مي زنم انگار هيچ چيز خوبي نيست
1آرمان صداقتی، بهنام سپهرمند و مازیار سمیعی شب گذشته از زندان آزاد شدند
قتل یا خودکشی، مهرانگیز کار
آخرودر وبلاگ عباس معروفي و شعري كه به نظرم مناسب اين اوضاع و احوال مي آيد
ني لبك خريده ام
نمي دانم باهاش چكار كنم!
يك قلم درشت هم دارم،
با كلي خرت و پرت ديگر.
يك گلوله نخ كاموا هم دارم
نمي دانم باهاش چكار كنم!
شب ها در پارك راه مي روم
وبه عكس ماه در آب-اگر باشد -
سلام مي كنم.
تاريكي از سوت مي ترسد.
سوت مي زنم و خوشبختم.
-تكرار خوشبختي- عباس معروفي
حنا
جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۶
هرچه تلاش می کنم سایت ها درست باز نمی شود. کامپیوتر خوابگاه پر از ویروس است ، خبرها همه حول و حوش حکم زندان دلارام علی و موج جدید دستگیری های دانشگاه پلی تکنیک است.مطلب نوشین احمدی خراسانی در رابطه با دلارام و بازداشت علی نیکوبستی. جزئیات تازه از شکنجه دانشجویان و بعد اخباری در رابطه بااینکه باید با مقاومت بیشتر طرح امنیت اجتماعی اجرا گردد و و در این اوضاع جالب است تیتر امروز روزنامه اعتماد ملی: اطلاع موثق دارم مردم دنیا خسته اند.
دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶
روشنفکری امروز و دیروز
مرد راه می رود و از روشنفکری حرف می زند و تفاوت تیپ روشنفکری امروز و دیروز و نقدهایی که به روشنفکری امروز دارد.
در ذهن مرد روشنفکری با مبارزه همراه است و قهرمانی و ایستادگی و نه گفتن.
در ذهن من خون جریان دارد و زندگی و چیزی شبیه اصلاح.
می گوید مرا به ناچار وارد بحث شده ام و بایستی توضیح دهم که تعریف من از جریان روشنفکری چیست. در باب زوال و انحطاط می گوید و در نقد کتاب های دکتر طباطبایی.
به حرفهایش گوش می کنم و او گوش می کند و نهایتا شاید بی آنکه هر کدام راضی باشیم در برخی مواضع یکدیگر را تصدیق می کنیم او در رابطه با هزینه های انقلاب ومن در باب جسارتی که در ما نیست. کلاس با خسته نباشید تمام می شود و استاد می رود و گمان می کنم شاید آنقدر جسارت دارد که انتقاد کند و هزینه دهد و باز در نهایت اقرار کند که یکی از همان هاست و به اشتباه دگر تعریف شده است.
همزاد
در ذهن مرد روشنفکری با مبارزه همراه است و قهرمانی و ایستادگی و نه گفتن.
در ذهن من خون جریان دارد و زندگی و چیزی شبیه اصلاح.
می گوید مرا به ناچار وارد بحث شده ام و بایستی توضیح دهم که تعریف من از جریان روشنفکری چیست. در باب زوال و انحطاط می گوید و در نقد کتاب های دکتر طباطبایی.
به حرفهایش گوش می کنم و او گوش می کند و نهایتا شاید بی آنکه هر کدام راضی باشیم در برخی مواضع یکدیگر را تصدیق می کنیم او در رابطه با هزینه های انقلاب ومن در باب جسارتی که در ما نیست. کلاس با خسته نباشید تمام می شود و استاد می رود و گمان می کنم شاید آنقدر جسارت دارد که انتقاد کند و هزینه دهد و باز در نهایت اقرار کند که یکی از همان هاست و به اشتباه دگر تعریف شده است.
همزاد
یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶
سیزده آبان، تجمع و ....

باز مثل همیشه با همان اضطراب فرصت کم برای نوشتن.مثل همیشه فقط لینک دادن به اتفاقات امروز . از تجمع دانشکده مدیریت دانشگاه تهران به مناسبت 13 آبان و حکم حبس و شلاق برای دلارام علی. هم دانشکده ای سابق.و گزارش اعتماد ملی در باب تردیدها درباره تسخیر سفارت آمریکا .
همزاد
سكوت يا بي سخني
حرفی نیست، سخنی نیست، هر چه هست نقد گذشته، انگشتهای به سوی هم نشانه رفته، نقد و نقد و نقد. بی هیچ سخنی اما، حرفی نیست، سخنی نیست، عجب اینکه عجیب هم نیست این بی سخنی! سخنها گفته شده و حرفها زده شده، همگی گفته اند آنچه گفتنی بود. سکوتی نیست! سکوت در برابر حرفهای نگفته معنا دارد و جایز نیست، اما وقتی که حرفی برای شکستن سکوت نیست.....! یکی در نقد رای دادن دیگری که اگر رای نمیدادید چنین می شد، دیگری در رد رای ندادن این یکی که اگر رای میدادید چنان میشد، یکی مدح سکوت میگوید و دیگری بیداد شکستن سکوت سر میدهد، اما باز هم سخنی نیست. سخنها همه گفته شد و در گل نشست و به لجن کشیده شد سخنگو، لجن هم بالا آمده تا بیخ خرمان! هر سخنی و حرفی لجن را بالاتر میاورد تا بستن حنجره و سوراخ دماغ و گوشمان حتی، که صدای تنفسی هم نباشد اگر صدای همصدایی نیست برایشان! همه گیج و گم در انتظار جنبنده ای که نیست مگر طوفان مرگ که شاید فرود آید و از زجرمان خلاصی دهد. نابودی و مرگ درمانی باشد شاید در این بی جنبندگی، شاید که مرگ سخن بگوید با همه مان و با آنانکه سخن زندگی و آزادی را نشنیدند. در انتظار آتش و خون شاید.
- "ترانه ی ناسروده"
ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز، خفته است روی لبانم.
ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک کرم شب تابی بود و ماه نیش میزد با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه ای را که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه ای پر از لب ها و راه های دور دست،
ترانه ی ساعات گمشده در سایه های تار،
ترانه ی ستاره های زنده بر روز جاودان.
(شعر از: فدریکو گارسیا لورکا)
nobody
- "ترانه ی ناسروده"
ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز، خفته است روی لبانم.
ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک کرم شب تابی بود و ماه نیش میزد با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه ای را که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه ای پر از لب ها و راه های دور دست،
ترانه ی ساعات گمشده در سایه های تار،
ترانه ی ستاره های زنده بر روز جاودان.
(شعر از: فدریکو گارسیا لورکا)
nobody
اشتراک در:
پستها (Atom)