هميشه نگران است وقتي با چشمان سياه درشتش نگاهت مي كند دائم چشمش به اين طرف و آن طرف مي رودباآن ناخنهاي هميشه كوتاهش كه به تازگي سعي در كمي بلندتر كردنشان دارد.
هميشه نگران است مي شود اين را در تماسهاي كوتاهش فهميد كه سلام نكرده مي رود!
زنگ مي زنم و مي گويد كه قرار است ساعت 11 عمل شود و دنبال مكان بيمارستان مي گردد.
زنگ مي زنم و مي گويد عمل ساعت 1 شروع شده و احتمالن تا 4يا 5 ساعت طول مي كشد.
دوست ديگرم كه مي دانم تهران است آمده مستقل شود جدا زندگي كند و به قول خودش درس بخواند.
اینجا زندان است و من زنی در میان زنانی كه دردهايشان مثال روشن نابرابري است
حنا
سهشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶
خوشحالم كه بالاخره مي توانم صفحه پست پاينده را باز كنم ،در سمنان سرعت اينترنت اصلن خوب نيست و يماند كه الانم ساعت حدود 12.5 شبهو باز هم هي!
انگار هيچ چيز خوب نيست
نمي دونم؟!(يله هميشه مي گفت خوب نيست كه اينقدر از اين كلمه استفاده مي كني)
همزاد خوب نيست و من نمي تونم كمكي كنم فكر مي كنم، همه چيز بهم ريخته است واقعن كسي خوشحال نيست انگار مي خواهيم وانمود كنيم كه خوبيم ولي واقعن اين طور نيست!
وقتي صفحه ميلم رو باز مي كنم ميلي ندارم، وقتي به وبلاگها سر مي زنم همش خبر دستگيري و در گيري ()وقتي تو كار خونه ام همش حرف فقر و بدبختيه و اشكهاي زن پر قدرتي كه به راحتي اخراج ميشه و بايد به مرخصيه اجباري بره و وقتي با همزاد حرف مي زنم مرتب مي گويد چيزي نيست و خوبم! و چاملي كه گاهي باهم راه مي رويم و از متنهاي كه هيچ وقت فهميده نمي شوند و اينكه خيلي خوبه كه يه نفر هست !!
اين شعر سهراب و خيلي دوست دارم و در اين دو،سه روزه چندين بار خوندم
پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود.
بيراهه فضا را پيمود،
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست.
تپش هايش با مرداب آميخت.
مرداب كم كم زيبا شد.
گياهي در آن روييد،
گياهي تاريك و زيبا.
مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
تهي درونش شبيه گياهي بود .
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش كدر شده بود.
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد،
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت.
مرد، آنجا بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سينه او را شكافت
و به درون او رفت.
او از شكاف سينه اش نگريست:
درونش تاريك و زيبا شده بود.
و به روح خطا شباهت داشت.
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت.
مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
وزشي بر تار و پودش گذشت:
گياهي در خلوت درونش روييد،
از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد
و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
اوجي صدايش مي زد.
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
بال هايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد.
گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشني بيرنگي پر بود.
برابر محراب
و همي نوسان يافت:
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در مرز يك رويا ديد.
به خاك افتاد.
لحظه اي در فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا شده بود.
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا.
ناشناسي خود را آشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.
زن در جاده اي مي رفت.
پيامي در سر راهش بود:
مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
زن ميان دو رويا عريان شد.
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.
مرد در اتاقش بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد.
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگريست:
همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد.
گفتي سياه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد.
مرد تنها بود.
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
وزشي نا پيدا مي گذشت:
تصوير كم كم زيبا ميشد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالي ديد.
و خودش را در جاي ديگر يافت.
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.
مرد در بستر خود خوابيده بود.
وجودش به مردابي شباهت داشت.
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
رگ هاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شكاف سينه اش به درون نگريست:
تهي درونش شبيه درختي بود.
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
بال هايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت.
درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
اتاقي با آستانه خود مي رسيد.
مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود.
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود
مرغ افسانه -هشت كتاب
حنا
انگار هيچ چيز خوب نيست
نمي دونم؟!(يله هميشه مي گفت خوب نيست كه اينقدر از اين كلمه استفاده مي كني)
همزاد خوب نيست و من نمي تونم كمكي كنم فكر مي كنم، همه چيز بهم ريخته است واقعن كسي خوشحال نيست انگار مي خواهيم وانمود كنيم كه خوبيم ولي واقعن اين طور نيست!
وقتي صفحه ميلم رو باز مي كنم ميلي ندارم، وقتي به وبلاگها سر مي زنم همش خبر دستگيري و در گيري ()وقتي تو كار خونه ام همش حرف فقر و بدبختيه و اشكهاي زن پر قدرتي كه به راحتي اخراج ميشه و بايد به مرخصيه اجباري بره و وقتي با همزاد حرف مي زنم مرتب مي گويد چيزي نيست و خوبم! و چاملي كه گاهي باهم راه مي رويم و از متنهاي كه هيچ وقت فهميده نمي شوند و اينكه خيلي خوبه كه يه نفر هست !!
اين شعر سهراب و خيلي دوست دارم و در اين دو،سه روزه چندين بار خوندم
پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود.
بيراهه فضا را پيمود،
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست.
تپش هايش با مرداب آميخت.
مرداب كم كم زيبا شد.
گياهي در آن روييد،
گياهي تاريك و زيبا.
مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
تهي درونش شبيه گياهي بود .
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش كدر شده بود.
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد،
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت.
مرد، آنجا بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سينه او را شكافت
و به درون او رفت.
او از شكاف سينه اش نگريست:
درونش تاريك و زيبا شده بود.
و به روح خطا شباهت داشت.
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت.
مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
وزشي بر تار و پودش گذشت:
گياهي در خلوت درونش روييد،
از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد
و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
اوجي صدايش مي زد.
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
بال هايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد.
گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشني بيرنگي پر بود.
برابر محراب
و همي نوسان يافت:
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در مرز يك رويا ديد.
به خاك افتاد.
لحظه اي در فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا شده بود.
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا.
ناشناسي خود را آشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.
زن در جاده اي مي رفت.
پيامي در سر راهش بود:
مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
زن ميان دو رويا عريان شد.
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.
مرد در اتاقش بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد.
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگريست:
همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد.
گفتي سياه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد.
مرد تنها بود.
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
وزشي نا پيدا مي گذشت:
تصوير كم كم زيبا ميشد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالي ديد.
و خودش را در جاي ديگر يافت.
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.
مرد در بستر خود خوابيده بود.
وجودش به مردابي شباهت داشت.
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
رگ هاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شكاف سينه اش به درون نگريست:
تهي درونش شبيه درختي بود.
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
بال هايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت.
درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
اتاقي با آستانه خود مي رسيد.
مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود.
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود
مرغ افسانه -هشت كتاب
حنا
دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶
گفت اضطراب....
گفتم این هراس این اضطراب که دچارش شده ام.
گفتم فردا قرار است ساعت 11 عمل کند و قرار است دختر 12 ساله اش پشت اتاق عمل منتظر مادرش بماند.
گفت صمیمی بودید؟ نزدیک؟ نمی دانم چه باید جواب بدهم. گفتم نبودیم اما این در این اضطراب تاثیری ندارد.
گفتم همه زندگی یک آدم می شود محاسبه و اینکه از کجا می شود چقدر درآورد و بعد حالا زندگی خودش می شود دستخوش محاسبه دکتر و وزن غده ای که قرار است از سرش دربیاورند.
تلفن می زنم و می گویم نگران نباش. می گویم فردا می آیم و مراقب دختر می مانم.
همه مضطربیم. همه در یک اضطراب که فردا چه می شود و گفت سلامتی. گفت سلامتی از همه چیز بهتر است. گفتم بودن و سالم بودن خوب است حتی اگر دور باشد مثل یله که نزدیک نیست اما هست و همین است که خوب است.
گفت مضطرب است و از دلایلش گفت. گفتم همین که آدم بتواند به یکی بگوید مضطرب است باز انگار حجم اضطراب کاهش پیدا می کند.
فردا همه چیز معلوم می شود و با اینکه امیدواری زیادی است باز همان ذره کم ناامیدی کافی است که لبخندت بیشتر تلخ باشد، دور از رگه ای از شادی.
فراموش کردم که بنویسم مریم حسین خواه از فعالین جنبش زنان هم باداشت شد. عکس و گزارشاتش را کسوف نمی دانم کامل اما توضیح داده است.
همزاد
گفتم فردا قرار است ساعت 11 عمل کند و قرار است دختر 12 ساله اش پشت اتاق عمل منتظر مادرش بماند.
گفت صمیمی بودید؟ نزدیک؟ نمی دانم چه باید جواب بدهم. گفتم نبودیم اما این در این اضطراب تاثیری ندارد.
گفتم همه زندگی یک آدم می شود محاسبه و اینکه از کجا می شود چقدر درآورد و بعد حالا زندگی خودش می شود دستخوش محاسبه دکتر و وزن غده ای که قرار است از سرش دربیاورند.
تلفن می زنم و می گویم نگران نباش. می گویم فردا می آیم و مراقب دختر می مانم.
همه مضطربیم. همه در یک اضطراب که فردا چه می شود و گفت سلامتی. گفت سلامتی از همه چیز بهتر است. گفتم بودن و سالم بودن خوب است حتی اگر دور باشد مثل یله که نزدیک نیست اما هست و همین است که خوب است.
گفت مضطرب است و از دلایلش گفت. گفتم همین که آدم بتواند به یکی بگوید مضطرب است باز انگار حجم اضطراب کاهش پیدا می کند.
فردا همه چیز معلوم می شود و با اینکه امیدواری زیادی است باز همان ذره کم ناامیدی کافی است که لبخندت بیشتر تلخ باشد، دور از رگه ای از شادی.
فراموش کردم که بنویسم مریم حسین خواه از فعالین جنبش زنان هم باداشت شد. عکس و گزارشاتش را کسوف نمی دانم کامل اما توضیح داده است.
همزاد
شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۶


همین جور که درباره حکومت و حکومت مداری و تحول مفهوم حکومت در نظریه های روابط بین الملل جستجو می کنم درباره مکرمه، زنی که در 60 سالگی نقاشی را شروع کرد و توانست توجه جهان را به نقاشی هایش جلب کند می خوانم.از نقش شوهر در زندگیش، از دختری 14 ساله که به ازدواج مردی پنجاه و چند ساله در آمده و از خانه ای پر از نقش و روستایی همانند خانه. زهرا از زنان روستا می گوید:"وقتی شروع کرد به نقاشی همه مان مسخره اش می کردیم، می گفتیم نقاشی مال بچه هاست نه یک پیرزن خداشناس که ۷۰ سال از عمرش می گذرد. روزهای اول با آب تمشک نقاشی می کرد. اما کم کم که در تلویزیون نشانش دادند و هنرمندان بزرگی از تهران به دیدنش آمدند و کارهایش را به تهران بردند، فهمیدیم او زن بزرگی است. اما خیلی مهلت پیدا نکردیم، خدا زود او را از ما گرفت. من هم نقاش نیستم اما امروز به یاد او نقاشی می کنم."
گفتم همیشه سخت است. اول بودن همیشه باعث می شود همه نقدها متوجه تو شود اما نتیجه ای که دارد این است که تو اولین نفر بودی که توانستی به چیزی که دیگران دست نیافتند دست پیدا کنی.
همزاد
پنجشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۶
انگار که همه اش خواننده باشی.
به وبلاگ ها سر می زنم و خبر از اینکه در ایران چه خبر است.
پرستو از حضور نیروهای اطلاعات و یک احضار غیر رسمی نوشته است.فاطمه از لایحه حمایت از خانواده و واکنش زنان مجلس نسبت به لایحه، آمنه از امیدواری نسبت به جنبش زنان و آراز به تجمع دانشگاه شاهرود و اصفهان لینک داده است.به همه اینها اضافه کنم دیدن کلیپ دلارام علی من خبری ندارم جز اینکه دیروز روز جهانی حمایت از بیماران دیابتی بود ودادستان کل کشور در همایشی که من به ناچار در آن حاضر بودم ریشه مشکل دیابت را در جامعه ایران تغذیه غیراسلامی عنوان کرد .
فراموش کردم از پیام کوتاه دوستی بنویسم درباره زندگی در میانه خواندن از رژیم های بین المللی
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آنگونه که
لغت به لغت ازیادش می برند.
(Paul Eluard)
همزاد
به وبلاگ ها سر می زنم و خبر از اینکه در ایران چه خبر است.
پرستو از حضور نیروهای اطلاعات و یک احضار غیر رسمی نوشته است.فاطمه از لایحه حمایت از خانواده و واکنش زنان مجلس نسبت به لایحه، آمنه از امیدواری نسبت به جنبش زنان و آراز به تجمع دانشگاه شاهرود و اصفهان لینک داده است.به همه اینها اضافه کنم دیدن کلیپ دلارام علی من خبری ندارم جز اینکه دیروز روز جهانی حمایت از بیماران دیابتی بود ودادستان کل کشور در همایشی که من به ناچار در آن حاضر بودم ریشه مشکل دیابت را در جامعه ایران تغذیه غیراسلامی عنوان کرد .
فراموش کردم از پیام کوتاه دوستی بنویسم درباره زندگی در میانه خواندن از رژیم های بین المللی
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آنگونه که
لغت به لغت ازیادش می برند.
(Paul Eluard)
همزاد
سهشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

از صبح یعنی نه از دیشب اصلا خوب نبودم.اصلا از دیشب هم نبود چند وقتی می شد که اوضاع خوب پیش نمی رفت و پیش نمی رود. گفتم یک وقتی سعی می کنی یک چیزهایی را کنار بزنی، یک چیزهایی را ندید بگیری ولی بعد همه با هم جمع می شود و نمی فهمی داستان این دلتنگی مداوم چیست. به وبلاگ دوستانم سعی می کنم سری بزنم که همگی فیلتر شده اند و از آن طرف فیلترشکن ها هم فیلتر شده اند. می ماند سایت های فیلتر نشده. تنها خبرها از تجمع دانشگاه اصفهان است و حاشیه های سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت و بعد دوباره بسته گی و بن بست و تحمل همه چیزهایی که گاه سخت می شود.
همزاد
یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶
لحظه های خوش و ناخوش
گفت شرایط که سخت می شود نوشته جان بیشتری می گیرد . این روزها کمی خسته ام. خسته و عصبی از شرایطی که هست با اینهمه تلاشم این است که شادتر باشم. درس ها و پایان نامه و مشکل کار و قول هایی که عملی نمی شود و باز سعی و تلاش برای اینکه آدم به روی خودش نیاورد که دارد سخت می گذرد. اما در کنار اینهمه سختی چیزها دیگری هم بود: لطف نوبادی برای تعمیر کامپیوترم و کلی برنامه که لازم داشتم وبرایم ریخته بود ، تلفن های مکرر و همیشه حنا و جویای احوال شدنش و لطف مداومش ، آمدن تنسی به تهران و ماندنش برای همیشه . دیدن پن و خواهرش و مهمان پن شدن برای چای و کیک که بایستی اشاره کرد نیمی از کیک من را خودش و م.آ می خورند+ اینکه از سهم خودشان چیزی به من نمی رسد و شنیدن صدای یله از دور که هیجان زده می شوم و نمی دانم چه می گویم و بعد در اتاق همه خنده است و تعجب هم اتاقی ها.
خوب است که اشاره کردی از شادیها هم بنویسیم وقتی به وقایع خوش می رسیم می بینیم که بایستی برای تحمل لحظه های ناخوشایند، لحظه های خوشایند را فراموش نکرد.
متوقف شدن حكم دلآرام علي
همزاد
خوب است که اشاره کردی از شادیها هم بنویسیم وقتی به وقایع خوش می رسیم می بینیم که بایستی برای تحمل لحظه های ناخوشایند، لحظه های خوشایند را فراموش نکرد.
متوقف شدن حكم دلآرام علي
همزاد
اشتراک در:
پستها (Atom)