شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶

انگار می خواهم بنویسم،انگار نمی توانم مدتهاست که نمی نویسم !انگار شکل محیط شده ام .
انگار نمی فهمم !
وقتی که مرده را در قبر می گذارند می ترسم و برایش فاتحه می خوانم انگار ترسیده ام و نمی فهمم که که چرا گریه می کنم وقتی که آجرها چیده می شود و زن یخ زده را در قبر می گذارند و سرما که انگار همه را منجمد کرده است و ما مردگانی هستیم که فقط راه می رویم و من ترسیده ام ، و دستانم که سیاه شده است وقتی که برفهای روی قبر را کنار می زنم ،وقتی سینه های چاک داده با آن ضربه های سنگین کوبیده می شوند و چشمانم تر می شود!
و به یاد سال قبل و چشمان گریان دوستم که در سیاهی شب به دنبالم می آمد؟! و چقدر دلم برایش تنگ می شود!


قفس
قفس این قفس این قفس
پرنده
در خواب اش از یاد می برد
من اما در خواب می بینم اش،
که خود به بیداری
نقشی به کمال ام
از قفس.

از ما دو
کدام؟
تو که زندان ات تو را زمزمه می کند
یا من
که غریو خود را نیز
نمی شنوم؟
تو که زندان ات مرا غریو می کشد،
یا من
که زمزمه ی تو
در این بهاران ام
مجال باغ و دماغ سبزه زار نمی دهد؟
از ما دو کدام؟

قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس این قفس این قفس ای امان!

شاملو-در آستانه-سفر شهود


حنا

عاشورا، سفره های نذری ، مرگ دانشجوی سنندجی و...


یک وقت هایی یک چیزهایی را نمی توانی نبینی. ندیدنش مثل این است که تو داری حرف هایت را نه برای دیگری بلکه برای خودت می زنی.
شاید روزهایی مثل عاشوراست که به تو یادآور می شود بی توجه به سنت نمی توان برنامه داد.
از صبح خوابگاه خلوت و خلوت تر شده است. همه رفته اند یکی به امامزاده صالح و یکی بازار و یکی شاه عبدالعظیم و بالاخره معدودند آنها که مانده اند.
مثل دیروز که در طبقه مان شل زرد نذری بود و بعد یکی چای نذری و امشب دوباره در طبقه مان سفره حضرت رقیه و دختر دعوتم کرد و من قبول کردم.
می توانی بخندی، می توانی نقد کنی یا تحقیر کنی می توانی حتی چشم هایت را ببندی و گوش هایت را بگیری اما بوی حلوایی که تمام راه پله را پر کرده است به تو می گوید تو نمی توانی ساده از کنار خیلی از چیزها بگذری.


ابراهیم لطف اللهی، دانشجوی سنندجی، زیر شکنجه بازجویان اطلاعات کشته شد


همزاد

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

غار

هوا خیلی سرد بود، میدان ولیعصر با پن جلوی سینما قدس ایستاده بودیم و او داشت از آغاز موسیقی مدرن و دبوسی و ... حرف می زد که جلو آمد. اول فکر کردم کالایی دارد برای فروش که نداشت. ده یا دوازده سال داشت، کمی تپل با چشمان معصوم و پوشیده در لباس هایی مندرس با دو تا نایلون در دستانش، یکی کبریت هایی که نفروخته بود و دیگری یک ظرف یک بار مصرف غذا و یک پاکت شیر.
کارت تلفن می خواست. داشتم. با پن خداحافظی کردم و آمدیم جلوی سینما، از همان تلفن کارتی جلوی سینما. اینجا چه می کنی؟ می خواهم بروم خانه. خانه کجاست؟ میدان غار.به کی زنگ می زنی؟ به صاحبخانه، به موبایلش. و هر چه زنگ زد گویا کسی برنداشت. رفتارش عین یک آدم بزرگ بود، همان عصبیت و با خود حرف زدن یک آدم بزرگ را داشت وقتی که کسی را که لازم دارد نیست یا گوشی را بر نمی دارد. چند بار زنگ زد و بعد مودبانه کارت را داد و رفت. نفهمیدم فریبی در رفتارش بود یا نه، می دانم فقط که ساعت نزدیک نه شب بود و سرد بود و دختر کبریت فروش بود و تاریکی. تاریکی.
شاید بی امید.
م.آ.

دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶

يك وقت هايي فكر مي كني كه فقط براي خودت مي نويسي.
يك وقت هايي فكر مي كني كه كسي نمي خواهد بخواند يا اصلا ميلي به خواندن نوشته تو ندارد.
نمي تواني اين را مخفي كني كه نوشتن خود جستجويي براي يافتن مخاطب است.
باران كه كامنت مي گذارد خوشحال مي شوم شايد براي اينكه جزو معدود كساني است كه واكنش نشان مي دهد و نقدش را مي نويسد و بعد مي توانيم با هم به راه حلي رسيم يعني من وقتي وبلاگش را مي خوانم مي بينم از بابت چه دغدغه اي است كه اينهمه تلخ شده است. داستان زن اردبيلي و كاتون خواب ها را در اين سرما مي گويم كه بهتر است خودتان براي خواندنش به وبلاگ باران رجوع كنيد.
پاينده را دوست دارم يعني همه پاينده را دوست داريم و براي چيزي كه دوست داريم نبايد منتظر بمانيم كه تنها يكي همه مطالبش را بنويسد يا دو نفر يا حتي چهار نفر. وقتي نمي نويسيم خود را با ننوشتن محو مي كنيم. شايد اين خودخواهي است اما گاهي بايد بودن خويش را گوشزد كرد به كساني كه شايد گمان مي كنيم فراموشمان كرده اند.


همزاد

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶


اولین تجمع در مخالفت با نابودی جنگل ابر در شاهرود.
در سرمای زیاد و قطعی گاز و کوچکی شهر و باز خوب است که عده ای نه در فکر معیشت که ...

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶







برف ها را كنار مي زدم.
قبر به قبر برف ها را كنار مي زدم.
در قطعه 9 امامزاده كه شايد تعداد قبرهايش به 30 هم نمي رسيد.
همه برف بود و برف و لايه اي آنقدر ضخيم كه
تنها مي توانستي از رنگ سنگ قبر حدس بزني .
گفتم در عكس ها مشكي بود.
شاعري آنچنان بزرگ و مشهور و پر آوازه و قبري اينچنين متروك.
گلشيري و محمودو مختاري و پوينده هم بودند و شاعر آرام خفته بود.


قناعت وار تكيده بود.
باريك و بلند
چون كلامي دشوار كه در لغتي.
ا.بامداد

همزاد

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

گفتم هیچکس گوش نمی کند.
همینجور که راه می رفتم یعنی همینجور که داشتم از خیابان رد می شدم زمین خوردم و بی نگاه به ماشین ها خودم را جمع و جور کردم.
امروز استاد همه از توتالیتاریسم گفت و انقلاب و پیامدهایش.
خوابم می آمد و به زور خودم را بیدار نگه داشتم.
وقتی آدم بی حوصله است وقتی نمی تواد جمله های مرتبط بنویسد.


همزاد