شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

دغدغه های من

گاه از حرف زدن هم خسته می شوی و یا شاید بشود گفت که دیگران از شنیدن حرف های تو خسته می شوند، دلیل ساده است حرف های تو دغدغه آنها نیست و دیگران مایل نیستند مدام گوششان را برای دغدغه ها و نقد و .... تو بگذارند.
گفتم یک چیزهایی نباید عرف شود و اگر عرف شد نباید فردا شاکی باشیم.
گفت با همه حرف زده ام ،از تنهایی گفته است و من چرا این من احمق حتی اگر هم می فهمم کجاست چرا پس نمی توانم کاری بکنم؟

همزاد

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷

بی حوصله گی


دچارش که می شوی رها شدن از آن مشکل می شود.

بی حوصله ام.

تهوع را خوانده ام اما بگویم این جمله را در دفتری دیده ام که به تهوع ارجاع داده بود.

دچارش شده ام، دچار این کثافت، دچار تهوع
همزاد

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

تجمع دانشگاه تهران


راه که می رفتم همه اش به یاد علی سلامتی بودم یا منصوره قنبرآبادی و مصطفی نبوی، حالا هم که می رفتم تا به مصطفی خودم را برسانم.
به همکارم می گویم این آرامش زندگی تو، وقتی قرار باشد که بمیری چه فایده ای به حالت دارد.
از کودکی که در تنش تکان می خورد می گویم، از اینکه بارداری اگر مشکل است اما نتیجه اش تولد یک نوزاد برای اوست، هر چیزی هزینه ای دارد بستگی دارد که خواسته تو چه باشد.
مصطفی آرام بود، لبخند می زد و راه می رفت، مراقبم بود و من از تجربه اش در ورود به دانشگاه بهره فراوان بردم.
سخنرانی ها انجام شد، درهای دانشگاه کنده شد، گیت ها از جا کنده شدند، سیم های گیت ها پاره شد، پرچم ها بالا رفت، اتوبوس ها جلوی درها جای گرفتند و بگویم که یک 16 آذر دیگر هم تمام شد، اینبار 17 آذر. بعدها بیشتر می نویسم.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

باز هم 16 آذر اینبار در 17 آذر

وقتی در برابر حكومتی كه سرباز دارد و آن سرباز تفنگ دارد و آن تفنگ فشنگ دارد، یك یا چند آدم جگردار كه سرباز ندارند و آن سرباز تفنگ ندارد و آن تفنگ فشنگ ندارد اعلامیه صادر می‌كنند، چنین كاری خبر است. و وقتی آن خبر، سوار بر امواج پخش می‌شود، موازنۀ نابرابر قوا چنان به هم می‌ریزد كه انگار صفر و بینهایت مساوی‌اند و یك الف شهروند برابر است با یك فروند نظام مقدس.
محمد قائد

برنامه‌های دانشجویان منتقد در دانشگاه‌ها به مناسبت 16 آذر

همراه با تجمعی كه دفتر تحكیم وحدت در تهران برگزار می‌كند، به مناسبت روز دانشجو تجمع و تریبون آزاد در دانشگاه خود بر پا كنند. انجمن اسلامی دانشگاه چمران هفته گذشته تریبون آزاد خود را برگزار كرد. چند دانشگاه دیگر هم در تدارك برگزاری مراسم مشابهی هستند. در بعضی دانشگاه‌های دیگر هم انجمن‌ها برنامه میزگرد، سخنرانی، مناظره و... برگزار خواهند كرد. به عنوان مثال در دانشگاه شریف قرار است میزگردی با حضور فعالین سیاسی و روشنفكران برگزار شود. دانشگاه صنعتی شیراز برای سخنرانی آقایان نوری، نبوی و محمدرضا خاتمی مجوز دریافت كرده است. آقای مرعشی در دانشگاه بیرجند سخنرانی خواهد كرد. انجمن اسلامی دانشگاه كرمان مجوز یك برنامه سخنرانی با حضور آقای خشایار دیهیمی، مناظره دبیر تشكیلات دفتر تحكیم و دبیر سابق جامعه اسلامی و یك مناظره با عنوان دولت اصلاحات، دولت اصولگرا دریافت كرده‌اند كه در حال هماهنگی این برنامه‌ها هستیم. عضو شورای مركزی دفتر تحكیم همچنین گفت: انجمن اسلامی دانشگاه سهند تبریز پیگیر برگزاری برنامه سخنرانی است. ایلام مجوز سخنرانی برای دكتر احسان شریعتی و دكتر حنایی كاشانی دریافت كرده است. آقای صفایی‌فراهانی و دكتر ساسان برای سخنرانی به دانشگاه صنعتی اصفهان خواهند رفت. مجوز سخنرانی آقای رمضان‌زاده در دانشگاه اراك صادر شده است. انجمن اسلامی دانشگاه صنعت نفت آبادان هم پیگیر برگزاری برنامه‌ای مشابه دانشگاه اراك است. دانشگاه چمران نیز در تدارك برنامه سخنرانی با حضور آقای خانیكی است. دانشگاه رامین اهواز هم برنامه سخنرانی به مناسبت روز مجلس دارد. انجمن كاشان به دنبال برگزاری برنامه‌ای با حضور آقایان تاجیك و دكتر احسان شریعتی است.

انسان حیوان ناطق است

چه فرق می کند که کسی بفهمد یا نه، مهدی شیرازی معتقد است که نوشته باید درک روشنی را به مخاطب بدهد و این نوشته های بی سر و ته باب این روزها، تنها یک تقلید ناقص و غلط از نوشته های نویسندگان اروپایی دهه های پیش است، گمانم منظورش همان جویس یا ولف یا نه حتی از آن جلوتر برویم نویسنده نادیا که الان فراموشش کرده ام.
این روزها مدام فراموش می کنم، اسم ها، نشانه ها، برنامه ها، کارت زدن، کلید برداشتن، قفل کردن، خریدن، انگار هنوز نوشتن را فراموش نکرده ام، این عادت نوشتن که هنوز با من است نشان می دهد هنوز چیزهایی در من باقی مانده که بتوانم بگویم چیزی در من هست و همه چیز از بین نرفته است.
اما دلیل این نوشتن چه می تواند باشد، برای چه می نویسیم، که یکی بخواند ، که یکی بگوید حالت خوب است، نشان دادن و عرضه خود بر دیگری، نوعی کسب وجهه که من می توانم بنویسم، جستجوی چشمی که بخواند و بداند که من می نویسم، هر کدام را که حساب می کنم می تواند باشد و اما فایده هیچ، دلسوزی خریدن و طلب نیازی به دیگری که بخوان و باز چه باقی می ماند، گاه آدمی گمان می برد ننوشتن بهتر از نوشتن است که با نوشتن تو تنها چیزی که در درون داری را باز بیرون می ریزی.
با اینهمه باز می نویسم، معلم زبان می گوید از آرزوهایت بنویس، آرزوی من نمی دانم که چه بخواهم، وقتی صریح از آرزوهایم می خواهد می بینم که در این شرایط بی آرزو مانده ام، نه حتی امید به تغییر اجتماعی، سیاسی، تحصیلی و تنها می خواهم تمرین هایم را زودتر حل کرده باشم و بی جهت نه او و نه خودم را مسخره نکرده باشم...
این آمدن و شدن، مدام رفتن و آمدن و.. به خودم می گویم که چه بشود، زن از بچه می گوید از گناه کشتن جنین و من می گویم در صورت قرار گرفتن دراین وضعیت تردید نمی کنم که می کشمش که بودنش چنان در نظرم بی فایده است که حتی به خودم راه نمی دهم که به زنده ماندنش فکر هم کرده باشم.
می گویم عمیق یا نه حتی همان سطحی که نگاه کنی آدم ها و خواسته هایشان شبیه هم است ،روکش ها متفاوت است والا دقت کن آنکه بیشتر آزارت می دهد نمونه ای از توست که تو را بر خود می نمایاند. بیخود انگار شعار می دهیم که خودمان بیش از آنکه تحقیرش می کنیم، محقریم که با تحقیر او به دنبال اعتباری برای خود می گردیم.
می شود انتقاد کرد؟ حرف ها زده می شود، منطق ها رو می شود اما انگار چیزی این میان می لنگد که باز با همه این منطق کار درست نمی شود، یاد فیلم کیشلوفسکی می افتم همان که داستان یک پدر و پسر بود و منطق پدر تنها مرگ فرزند را در پی داشت، نمی خواهم به خدا برسم که چیز بی فایده ای است، خدا هر چه هست، بگذار برای خودش باشد که امروز لااقل امروز مرا به او نیازی نیست، هر که کار خود را می کند من اینجا کار می کنم و می نویسم و او کار خودش را( تازه با این فرض و احتمال که باشد) اما بودن یا نبودنش تو بگو چه توفیری برای من یا تو دارد؟ جز اینکه وقتی از همه جا مانده ایم یک گوشه بنشینیم و زار بزنیم که کار ما را درست کن، یا می کند یا نه ؟ این دخیل بستن را هنوز نمی فهمم و شاید روزی که دچارش شوم فهمیدم، می دانم که الان لااقل الان نیازی نیست، هر چند که بگویم همین چند سال پیش بود که دائم الوضو بودن و نماز سر وقت و وضو با آب سرد و یخ حیاط زیر برف ها را نوعی تزکیه برای خود می دانستم، الان چه فرقی با آن موقع دارم ، هیچ، فقط خدا بود و الان نیست یا اگر هست برای خودش است و من اینجا...
می خواستم جور دیگری بنویسمف می خواستم از بارانی بنویسم که دیروز آمد، از هم کلاسی ام بنویسم ، از خواندن یادداشت های دیگری بنویسم، از این بنویسم که دیگری چقدر می تواند برای تو مرموز باشد، هر کس دنیایی برای خود دارد، به اندازه هر کس دنیای از ذهنیات وجود دارد، از خواب آلودگی هایم در اتوبوس بنویسم، از مردمی که مدام می بینمشان، چه توفیری می کند، اینجا گزارش گفت و گو را که می نویسم ، دست آخر اضافه می کنم مشروح آن را از فایل صوتی بشنوید! اینجا بقیه را چه بنویسم، می توانی از خودت بپرسی و بی جهت از انسان سخن نگویی که همان تعریف حیوان ناطق ما را بس است.

همزاد

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

نه ماه و نه روز

مریم بعد از مدت ها با من تا هفت تیر آمد، چند وقتی بود که به خاطر برنامه هایش نمی توانست زودتر و با من بیاید. از مهدی می گفت و رابطه اش و .. گاه گمان می کنم که غیرت بهانه ساده ای است برای توجیه رفتار مرد و پذیرش زن.
بارداری و بچه موضوعی که به خاطر یکی از همکارانم دچارش شده ام، هر روز با هم عکس های نوزارد را در هر هفته نگاه می کنیم و این عکس ها را جنین او مقایسه می کنیم، حس زیبایی است برای او با دردسرهایش و این اضطرابی که هر روز دارد از اینکه تا به آخر چگونه این مسیر 9 ماهه را طی می کند.

همزاد

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

این روزها و ملال


می ترسم دچار ملال شوم، این را به همکارم می گویم.
این روزها همه ازتبریک می گویند و شیرینی و ... من همه اش می ترسم.
گفتم از خودم، از نبودن خودم، از دیگری بودن و از اینهمه چیزهایی که خواسته ام و به دست آورده ام می ترسم.
ترس همیشه با ماست، نوع ترس فرق می کند، مثل همان مادر نقاش معروفی که الان اسمش یادم رفته است، همان که یکی ازنقاشی های کتاب این یک چپق نیست فوکو از اوست( گمانم رنه مارگریت بود).م. آ گفت: مادرش از مرگ می ترسید برای همین بود که روزی کنار رودخانه پیدایش کردند، روی خودش ملافه ای سفید کشیده بود و خودکشی کرده بود
مهسا می گوید از چیزی که می ترسی دچارش می شوی.