شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

گلشیری بدون نام

درباره اینکه چرا نمی آییم حرف زده بودم از مشکلات خودم و ماجراهای آینده و ...شاید همه همین بود و شاید چیز دیگری مثل بی حوصله گی امروز صبح.
دیروز امامزاده طاهر بودیم و از آنجا احمد آباد مصدق که حنا هم با همه مشکلات همراهی کرد.
خسرو تکیه داده به دیوار و چشم ها را بسته بود مثل دری که آرامگاه مصدق را جدا می کرد و سکوت بود و سکوت بود و صدای بره ای که چنان ممتد بود که باعث می شد بودنش از یاد برده شود.
نوشتن مرثیه سخت است بر اینکه قبر گلشیری بدون نام بود که نامش را برنمی تابند و شاملو غریب افتاده بود کنار محمود و مختاری و پوینده که مرثیه شاید نه برای آنان که برای ماست که دل به روزگاری داریم که تاب نمی آورد و ما تاب می آوریم هر آنچه بر ما نازل می شود. که هر نازل شدنی برای ما همان تقدیری است که دیگری مقدر فرمود

همزاد

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

درد و رنجاندن دیگران

می گوید از دیروز تا بحال که این خبر را شنیده ام حالم خراب است.
می گوید کاش کارش تمام شود، مثل این است که کاش بمیرد، اعصابش خراب است هر دو طرف حالشان بد است و می ماند دو نفر دیگر که مانده اند،
خسته ام، سرم درد می کند، چشم هایم درد می کند و آنقدر بدجنس شده ام که بهترین دوستانم را برنجانم.

همزاد

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

سرمقاله ای درباب شکوه از روشنفکران


بعد از مدت ها برف آمده است، نمی خواهم درباره این صبح سفید برفی که در آن سرمای شدیدی خورده ام و رگ پایم گرفته است و ... بنویسم.

حملات به غزه در حالی ادامه دارد که این مسئله نیز همانند دیگر مسائل به آرامی به مسئله ای روزمره تبدیل و از بار خبری و اهمیت آن کاسته می شود. ماکیاولی می گوید درد و رنج باید یکباره و کامل باشد. اما شاید برای بینندگان این نمایش هر روزه درد خود تبدیل به نوعی بی دردی می شود که دیگر نمی توان به بهانه غزه مردم را پای تلویزیون ها نگه داشت و از مشکلات هر روزه شان غافل کرد.
قوچانی در سرمقاله اعتماد ملی از عدم حمایت روشنفکر ایرانی از مسئله غزه شکوه کرده است و با تفکیک حکومت و روشنفکر در ایران از روشنفکران می خواهد فارغ از مسئله نوع و برخورد حکومت با این مسئله، به واسطه پیوند مستقیم آن با منافع ملی از مردم غزه حمایت کنند و این را به لحاظ سیاسی توجیه پذیر می داند.
اگر سیاست را به همان معنایی در نظر بگیریم که رئالیست ها بر آن تاکید می کنند، نمی دانم چه توجیهی برای حمایت از مردم غزه در باب منافع ملی ما وجود دارد انهم از سوی روشنفکران، این در حالی است که به عقیده بسیاری مسئله حماس و فلسطین ابزاری ایدئولوژیک برای پایداری نظام است.
قوچانی در بخش دیگری از مقاله خود به قانونی بودن حماس و اقدام آن بر اساس رای 60 درصدی آراء استناد می کند و بر این مبنا اقدام حماس را به نوعی همان اسلحه در کنار شاخه زیتون فتح می داند. باز سئوال این است که اگر چانه زنی از بالاست و فشار از پایین که اکنون در نبود فتح تنها همین فشار است که وجود دارد و شاخ زیتون فتح از سوی حماس بر فرقش کوبیده شد.
زمانی که گروهی نظیر القاعده در کشور دیگری بمب گذاری می کنند و باعث کشتار و نه هلاکت مردم آن منطقه می شوند، جنگ نامتعارف است و به علت عدم تشخیص محل دشمن حمله به هیچ کشوری توجیه پذیر نیست، مگر آنکه آن کشور دست به حمایت مستقیم از ان افراد زده باشد و.. اما زمانی که مردمی بنا بر استناد آقای قوچانی چنین از حماس پشتیبانی می کنند که هر اقدام حماس می تواند توجیه پذیر باشد باید این را بپذیرم که اکنون حماس نماینده قانونی مردم فلسطین حمله به اسرائیل را آغاز کرده است و بر اساس همان نابرابری قوا و قدرت و ادوات نظامی و بدون درنظر گرفتن پیامدهای آن توسط حماس اوضاع غزه به اینجا کشیده است که هر روز باید شاهد تعداد بیشتری غیر نظامی در این منطقه باشیم.
آقای قوچانی اگر در مقاله خود جدا از بحث حقوق بشردوستانه صحبت می کنند،به لحاظ سیاسی نمی دانم بر اساس کدام منفعت باید از حماس طرفداری کرد ، کاش درباره این منافع برای ما بیشتر توضیح می دادند و ربط آن به قضیه عرب و عجم و..
حمله وحشیانه یك عده چماق به دست مزدور به تعدادی زن بی‌دفاع كه تنها گناهشان دفاع از زنان و كودكان غزه بوده است را می توانید از وبلاگ محمدرضا یزدان پناه بخوانید.

همزاد

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷





شاید هنوز امیدی باشد وقتی ازاین کلبه بی درو پیکر به آن طرف دریای مواج نگاه می کنیم .



















حنا

بخشش

بخشش تنها عكس‌العملى است كه به‌طور تازه و غيرمنتظره عمل مى‏كند و مشروط به عملى نيست كه آن را ايجاد كرده؛ در نتيجه هم كسى را كه مى‏بخشد و هم كسى را كه بخشيده مى‏شود، از نتايج عمل آزاد مى‏كند.

هانا آرنت

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

اول نه امروز 15 دیماه است

فاتح شدم بله فاتح شدم
اکنون به شادمانی این فتح
در پای آینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم
و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی
در باره فواید قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم راهمراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد

به یاد فروغ در سالروز تولد این شاعر

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

مرگ روزنامه نگار

هوا خراب است، شاید هم خوب برای دودآلوده‌گی تهران. هر چه هست، بادهای سرد در تماس‌شان با پوست گرم صورت از برفی می‌گویند که در شکم ابرهاست، آن بالاها. تهران این ساعت روز، شلوغ است و پر ترافیک. خیابان تخت طاووس، مملو از ماشین‌ها و بوق‌هاست. عابر بانک‌ام را «چک» می‌کنم و وقتی از بودن پول در حساب‌ام مطمئن می‌شوم، تازه نفس راحتی می‌کشم از به پایان رسیدن اضطراب این چندروزه. حالا دیگر خیال‌ام راحت است و می‌توانم یک شارژ موبایل بخرم و با آرامش به سمت کلاس زبان قدم بزنم و «اس‌ام‌اس»های بی‌جواب را پاسخ دهم. هوا رو به تاریکی می‌رود و نور لامپ اتومبیل‌ها در بزرگ‌راه مدرس پشت هم ردیف شده‌اند.
به سبزی بی‌رمق صفحه‌ی «موبایل» نگاه می‌کنم که یک نامه‌ی کوچک به نشانه‌ی یک «اس‌ام‌اس» تازه جلب نظر می‌کند: «ruznameye kargozaran ba raye heiate nezarat bar matbuat toghif 6od». چشم از صفحه‌ی رنگی می‌دزدم. عابران و ره‌گذران رنگ‌رنگی تار می‌شوند، همه بی‌تفاوت، همه سر درکار خود. سکوتی نابهنگام در آن خیابان شلوغ بر سرم حاکم می‌شود. سردی را از یاد می‌برم و گرم می‌شوم از آتش آفتاب تابستانی که تلخ‌ترین تموز زنده‌گی‌ام بود. روزی را فرایاد می‌آورم که اول تیرماه بود و در راه رسیدن به دفتر روزنامه، خبر از تعطیلی و بی‌کار شدن‌ام، به همین شکل، بر صفحه‌ی موبایل‌ام نقش بست. در ابتدا داغ بودم و چیزی نمی‌فهمیدم. درست مثل حالا که از گرمای شوری روی چهره چیزی درک نمی‌کردم. اما زمان کهن راه و رسم‌اش را نیک می‌داند. از پیری و مرگ هراسی ندارد، پس آن‌قدر با زخم کهنه بازی می‌کند که سوزش به استخوان می‌رسد.
یعنی چه‌قدر آدم بی‌کار شده‌اند؟ یعنی چه‌طور می‌شود؟ یاد صبح می‌افتم که از بی‌پولی آن‌طور دچار هراس و تعرق شده‌بودم. در ذهن‌ام اسم تمام روزنامه‌ها و نشریه‌های توقیف‌شده‌ای را که ‌به یاد می‌آورم، مرور می‌کنم: جامعه، طوس، نشاط، سلام، عصر آزادگان، صبح امروز، خرداد، شرق، هم‌میهن، ایران فردا، آدینه، کیان، وقایع اتفاقیه، مدرسه، شهروند امروز، هفت، کارنامه و ... . باز پیامی می‌رسد: «سلام، امروز به یادتان بودم، خوبید؟...». می‌خواهم، جواب بدهم: «نه، سرم درد می‌کند، کارگزاران تعطیل شد، حالم خوش نیست». این را در کلاس به معلم جوان و خوش‌تیپ آلمانی، در جواب «چطوری؟» می‌گویم: «nicht so gut»)(خیلی خوب نیستم). سریع می‌گوید: «واقوم(چرا؟)» و دست و پا شکسته توضیح می‌دهم، شاید چند نفر دیگر هم از ماجرا دل‌گیر شوند.
شب در خانه با فاطمه بحث می‌کنیم. فکر می‌کنم که یک امید کوچک دیگر از میان رفته است و یک عالمه آدم بی‌کار شده‌اند. حتا حس می‌کنم از کشتار غزه این‌همه ناراحت نشده‌ام. دنبال دلیل هم نیستم، گرچه شاید صریح‌ترین علت آن باشد که این یکی را خودم تجربه کرده‌ام و آن دیگری در عین بزرگی فاجعه، در بخش عمده‌ای ناشی از خودخواهی‌های ایدئولوژیک کسانی است که هم کارگزاران را تعطیل می‌کنند و هم می‌خواهند ما عمدن و بدون منطق از جنگ دوسویه‌ی غزه افسرده باشیم. مرگ بر جنگ افروزان.

م.آ.
با احترام.