تصمیم گرفته بودم که بی خیال باشم-باز بی خیال نبودم- شاید مسئله همان بی حوصله گی دیروز بود و میل به حرف زدن و شاید گریه کردن که هیچ درست نمی شد و کسی پیدا نمی شد و تنهایی نمی شد و گفتم خانه می روم و بی خیال...
حالا می خواهم که بی خیال باشم- می گوید تاکی می شود همه را راضی نگه داشت و حالا بگذار هر فکری که می خواهند بکنند من می خواهم که بی خیال باشم و فکر نکنم به اینکه چه چیزی آنها را ناراحت می کند.
وقتی می دانی بقیه چطور فکر می کنند، وقتی می دانی تو چطور فکر می کنی- وقتی که همه چیز به هم می پیچد- وقتی تو می دانی که نقطه ضعف تو چیست و جوابش را هر بار گرفته ای باید خیلی احمق باشی که باز آن را تکرار کنی.
برای همین می خواهم که از الان بی خیال باشم- اصلا اهمیتی ندارد- این روزها شاید بیشتر همان استرس درسی باشد و بحث پایان نامه و... در هر حال دیگر نه می پرسم و نه جواب می دهم.
همزاد
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷
دولت نهم

مدیر باز گیر می دهد؛ گاه که عصبی باشد به همه چیز گیر می دهد. می گویم یک کار فوری دارم و باید بروم، اجازه نمی دهد و در عین حال اضافه می کند شده است که به تو گیر بدهم و گیر می دهد مثل بارهای پیش.
الان می خندد، من سرم درد می کند، او می خندد و من سرم درد می کند.
مدیر بالاتر باز گیر داده است، هر روز چیزی هست برای گیر دادن و گفتن اینکه باید همه چیز به نفع دولت نهم نوشته شود، من سرم درد می کند، می گویم کار شما به عنوان یک سانسورچی سخت است می گوید عادت می کنی که به کدام جمله حساس باشی، گاه صبح جمله ای بدون اشکال است و تا عصر دستور می دهند جمله را بردارید.
می گویم سخت است که حقیقت را برش بزنی، موهای کنار گوشش سفید شده است، می گوید مرور زمان پوست تو را کلفت می کند. لبخند می زند و من بیرون می آیم.
روبروی من نشسته است و با صدای بلند می خندد، من سرم درد می کند. می گویم مطمئنم که کار تو درست می شود، می گوید آینده در مقابل من نیست، می گویم ناراحتیم ازنیامدنش ، انصرافش بیش از هر چیز به خاطر اویی است که بیش از من به آمدنش امید بسته بود.
خسرو از سر کارش می گوید از اینکه چطور جوان بسیجی کادر را می چیده، مصطفی از درگیری های درون جنبش دانشجویی و من امروز از انصراف او می گویم و از اینکه باز باید منتظر بماند.
هر کس چیزی می فروشد پیشترها فکر می کردم که مهندسین خودفروشی نمی کنند، امروز فکر می کنم همه ما خودفروشیم ما خود را می فروشیم تا زنده بمانیم. تفاوتی امروز میان علوم انسانی و فنی نیست ، یک روسپی تنها تن می فروشد و ما خودمان را می فروشیم، آنکه تن می فروشد سر را پایین می اندازد ما سربلند ایستاده ایم و...
همزاد
الان می خندد، من سرم درد می کند، او می خندد و من سرم درد می کند.
مدیر بالاتر باز گیر داده است، هر روز چیزی هست برای گیر دادن و گفتن اینکه باید همه چیز به نفع دولت نهم نوشته شود، من سرم درد می کند، می گویم کار شما به عنوان یک سانسورچی سخت است می گوید عادت می کنی که به کدام جمله حساس باشی، گاه صبح جمله ای بدون اشکال است و تا عصر دستور می دهند جمله را بردارید.
می گویم سخت است که حقیقت را برش بزنی، موهای کنار گوشش سفید شده است، می گوید مرور زمان پوست تو را کلفت می کند. لبخند می زند و من بیرون می آیم.
روبروی من نشسته است و با صدای بلند می خندد، من سرم درد می کند. می گویم مطمئنم که کار تو درست می شود، می گوید آینده در مقابل من نیست، می گویم ناراحتیم ازنیامدنش ، انصرافش بیش از هر چیز به خاطر اویی است که بیش از من به آمدنش امید بسته بود.
خسرو از سر کارش می گوید از اینکه چطور جوان بسیجی کادر را می چیده، مصطفی از درگیری های درون جنبش دانشجویی و من امروز از انصراف او می گویم و از اینکه باز باید منتظر بماند.
هر کس چیزی می فروشد پیشترها فکر می کردم که مهندسین خودفروشی نمی کنند، امروز فکر می کنم همه ما خودفروشیم ما خود را می فروشیم تا زنده بمانیم. تفاوتی امروز میان علوم انسانی و فنی نیست ، یک روسپی تنها تن می فروشد و ما خودمان را می فروشیم، آنکه تن می فروشد سر را پایین می اندازد ما سربلند ایستاده ایم و...
همزاد
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷
بیمارستان
بیمارستان خللی است بر عادت آدمی ، بیمارستان زاده رنج آدمی است، رنج و درد اگر نبود بیمارستان هم نبود.
آمبولانس با شتاب توقف می کند من آنجا نیستم اما زمانی که می رسم مسئول آمبولانس با شلنگ در حال شستن خون هاست و گزارشگر هم رسیده است. به چاملی می گویم همه چیز چیده شده است عدم فرهنگ رانندگی، تصادف، زخمی و کشته و گزارشگر تلویزیونی...
پیرمرد مدام ناله می کند، دستش آنقدر ورم کرده است که زخامتی به اندازه پاهای استخوانی اش داشته باشد، مرد ناله می کند،مرد ناله می کند در هر رفت و برگشت برای نمونه گیری.. صدا قطع نمی شود. پیرمرد باز دارد ناله می کند.
زن دست هایش را باز می کند، به سوی یکی بعد به سوی دیگری و روی زمین پخش می شود، مرد می گوید گفته بودم که نیایی و زن را جمع می کند و می برد...
پسر از مرگ برادرش می گوید. 31 ساله بودی...جوان بودی... قرار به تنهایی نبود... من و چاملی و مصطفی نگاه می کنیم و ....
بیمارستان به مانند قبرستان و شاید بدتر از آن نمونه ای برای خروج آدمی است از آنچه طبیعی می پندارد. گرفتگی و تنگی دل پس از خروج از این فضاست که شاید نمودی باشد از اینکه ما هنوز چنان به اطرافمان حساسیم که نه هیچ جا را برای خوشی دل در سر نیست.
پی نوشت:
چرا اینقدر گرفته بودم، می گویم نه انگار جایی نیست که دوست بداری برای زیستن ات و او از تنگی دل به عنوان بهانه ای بر این امر اصرار می کند ورنه جهنم نیز جای سرخوشی است.
گرفته ام از همان رسیدن تا ایستگاه شروع شد، این بغض تمام نمی شود، این بغض لعنتی که وقتی شروع می شود مرا تبدیل به توده ای بی تفاوت می کند تمام نمی شود، در قطار بی توجه به بقیه به پشت دراز می کشم و می خوابم تا به خانه برسم و بعدتر هم این تهوع باقی مانده است. یکی باز دارد انگار ناله می کند.
همزاد
آمبولانس با شتاب توقف می کند من آنجا نیستم اما زمانی که می رسم مسئول آمبولانس با شلنگ در حال شستن خون هاست و گزارشگر هم رسیده است. به چاملی می گویم همه چیز چیده شده است عدم فرهنگ رانندگی، تصادف، زخمی و کشته و گزارشگر تلویزیونی...
پیرمرد مدام ناله می کند، دستش آنقدر ورم کرده است که زخامتی به اندازه پاهای استخوانی اش داشته باشد، مرد ناله می کند،مرد ناله می کند در هر رفت و برگشت برای نمونه گیری.. صدا قطع نمی شود. پیرمرد باز دارد ناله می کند.
زن دست هایش را باز می کند، به سوی یکی بعد به سوی دیگری و روی زمین پخش می شود، مرد می گوید گفته بودم که نیایی و زن را جمع می کند و می برد...
پسر از مرگ برادرش می گوید. 31 ساله بودی...جوان بودی... قرار به تنهایی نبود... من و چاملی و مصطفی نگاه می کنیم و ....
بیمارستان به مانند قبرستان و شاید بدتر از آن نمونه ای برای خروج آدمی است از آنچه طبیعی می پندارد. گرفتگی و تنگی دل پس از خروج از این فضاست که شاید نمودی باشد از اینکه ما هنوز چنان به اطرافمان حساسیم که نه هیچ جا را برای خوشی دل در سر نیست.
پی نوشت:
چرا اینقدر گرفته بودم، می گویم نه انگار جایی نیست که دوست بداری برای زیستن ات و او از تنگی دل به عنوان بهانه ای بر این امر اصرار می کند ورنه جهنم نیز جای سرخوشی است.
گرفته ام از همان رسیدن تا ایستگاه شروع شد، این بغض تمام نمی شود، این بغض لعنتی که وقتی شروع می شود مرا تبدیل به توده ای بی تفاوت می کند تمام نمی شود، در قطار بی توجه به بقیه به پشت دراز می کشم و می خوابم تا به خانه برسم و بعدتر هم این تهوع باقی مانده است. یکی باز دارد انگار ناله می کند.
همزاد
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷
امید
باز درد شروع می شود، از خواب می پرم، ردیفی از دندان ها درد می کند. عادت کرده ام که با مسکن بخوابم، باز بیدار شوم و باز یک مسکن دیگر...
نمی دانم کدام یکی است یک ردیف درد می گیرد و من فقط ناله می کنم از این دردهای نیمه شب.
باید عصبی باشد این را خودم می گویم، دیشب باز تلفن زدن و پرسیدن حال علی آقا و بعد حرف زدن از او، این میل به دیدن او و چاملی... عکس ها را باز دوباره مرور می کنم، حنا می گوید شاید باید دعا کنیم که زودتر خوب شود.. یک شبکه ارتباطی ،تلفن من به حنا، حنا به من، من به مصطفی، محسن به چاملی، من به خسرو و.. ادامه پیدا می کند همه چیز تا باخبر شویم حالش خوب است یا نه.
مصطفی می خندد از همان خنده های همیشگی، همان خنده هایی که وقتی نگذاشتند ارشد جامعه شناسی بخواند می زد، می گوید که نمی توانم غمگین باشم، هر کس خالق چیزی است و شاید مصطفی خالق آن امید که ما از یادش می بریم...
گفتم بودنت در این شرایط موهبتی است.
همزاد
نمی دانم کدام یکی است یک ردیف درد می گیرد و من فقط ناله می کنم از این دردهای نیمه شب.
باید عصبی باشد این را خودم می گویم، دیشب باز تلفن زدن و پرسیدن حال علی آقا و بعد حرف زدن از او، این میل به دیدن او و چاملی... عکس ها را باز دوباره مرور می کنم، حنا می گوید شاید باید دعا کنیم که زودتر خوب شود.. یک شبکه ارتباطی ،تلفن من به حنا، حنا به من، من به مصطفی، محسن به چاملی، من به خسرو و.. ادامه پیدا می کند همه چیز تا باخبر شویم حالش خوب است یا نه.
مصطفی می خندد از همان خنده های همیشگی، همان خنده هایی که وقتی نگذاشتند ارشد جامعه شناسی بخواند می زد، می گوید که نمی توانم غمگین باشم، هر کس خالق چیزی است و شاید مصطفی خالق آن امید که ما از یادش می بریم...
گفتم بودنت در این شرایط موهبتی است.
همزاد
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷
هشتم مارس
چاملی و شوهرش آمده بودند خانه ما.
پنجشنبه بود، عصر بود، من خانه بودم و زبان می خواندم.
آمدنشان، دیدنشان، حرف زدنشان همیشه همان جور است، با همان لطف و مهربانی و....
چاملی ماند، گفت برای هشتم مارس می ماند اما علی آقا گفت شنبه باید سر کار برود.
علی آقا بین راه تصادف کرده است، الان بیمارستان است و چاملی هم همانجا.
امروز زنگ زدم گفتم اینهم از هشتم مارس تو اما کاش علی آقا زودتر خوب شود.
جنبش زنان از هشتم مارس ۱۳۸۶ تا هشتم مارس ۱۳۸۷
پنجشنبه بود، عصر بود، من خانه بودم و زبان می خواندم.
آمدنشان، دیدنشان، حرف زدنشان همیشه همان جور است، با همان لطف و مهربانی و....
چاملی ماند، گفت برای هشتم مارس می ماند اما علی آقا گفت شنبه باید سر کار برود.
علی آقا بین راه تصادف کرده است، الان بیمارستان است و چاملی هم همانجا.
امروز زنگ زدم گفتم اینهم از هشتم مارس تو اما کاش علی آقا زودتر خوب شود.
جنبش زنان از هشتم مارس ۱۳۸۶ تا هشتم مارس ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷
میلیونر زاغه نشین

مدام درگیر انتخاباتم حتی شب ها هم خواب انتخابات می بینم.
نجمه می گوید از وقتی که خانه تان رفته اید یکی در میان مریض می شوید، نمی دانم چرا اینطور شده است، شب که می خواهم بخوابم گوشم درد می کند و باز نیمه شب از دندان درد بیدار می شوم. یکی در میان دکتر می رویم و گاه با هم و الان هم سرما خورده ام.
می گویم فیلم زیاد دیده ام، به تازگی میلیونر زاغه نشین را دیدیم، داستان خیلی خوب شروع می شود، داستان کودکان زاغه نشین هند که اگر مسلمان هم باشی درد مضاعفی است.
اگر چه این چند نفری که فیلم را می دیدیم معتقد بودیم که بهترین بخش فیلم همان دوران کودکی قهرمان است اما می توان گفت که فیلم خوبی بود.
وقتی هالیوود بتواند یک فیلم هندی بسازد که بالیوود نتوانسته است بساز آنوقت است که می توان اهمیت نقش هالیوود و سینمای آمریکا را فهمید.
همزاد
دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷
دومین همایش حمایت از خاتمی
دیروز دومین همایش پویش حمایت از خاتمی برگزار شد.
من و زهرا و دو نفر از دوستان مشارکتی با هم بودیم و می شود گفت که شانس آوردیم که جایی برای نشستن پیدا کردیم.
انبوه جمعیت در بین ردیف صندلی ها و پله ها که حتی به روی سن نیز کشیده شد و برخی را نیز بیرون از سالن نگه داشت.
یوسف اباذری، شاهپور اعتماد، ضاء موحد، سعید رضوی فقیه، زهرا شجاعی، اردشیر امیرارجمند و بسیاری از اساتید دیگر حضور داشتند و تنها تعدادی توانستند سخنرانی کنند.
الهه کولایی بر روی سن نشسته بود، حضور او همواره برایم امیدبخش است ،کسی است یا زنی که همواره به او مباهات کرده ام و شاید بگویم در برخی موارد قنبرآبادی برایم جلوه ای از اوست. با همان ادبیات و کلام و جسارت که راحت آنان را که به مرگ تهدیدش کرده بودند به سخره گرفت و پیروز شد.
از اینها که بگذریم تنها نقطه ضعف همایش برخورد نامناسبی بود که از سوی یکی از انتظامات جلسه با دانشجویان پلی تکنیک صورت گرفت که با واکنش حضار مواجه و ناچار به تبعیت از جمع شد.
عجیب است که هر چقدر به دنبال عکس های همایش در اینترنت گشتم چیزی پیدا نکردم اما گزارش را در ایسنا ، ایلنا و پویش را خواندم و گزارش مغرضانه فارس که طبق معمول بر حواشی تکیه داشت.
عجیب است که هر چقدر به دنبال عکس های همایش در اینترنت گشتم چیزی پیدا نکردم اما گزارش را در ایسنا ، ایلنا و پویش را خواندم و گزارش مغرضانه فارس که طبق معمول بر حواشی تکیه داشت.
مصاحبه بادامچیان با اعتماد درباره خودکشی های اخیررا به تازگی خوانده ام، خواندنش را به شما نیز توصیه می کنم.
همزاد
اشتراک در:
پستها (Atom)