نمی دانم بگویم شبیه چه چیزی است، اما انگار شبیه گم کردن چیزی، از دست دادنش، کلافگی مداوم و... می گوید تماس گرفتم تا درباه امروز بپرسم، نگران محسن بودم من وقایع آن روز را شرح می دهم و حتی راهنمایی حقوقی هم از او می گیرم. به حق می گفت که وکیل زبده ای است و قانون را خوب می داند، گریزی به خودش می زند و من انگار نمی دانم، نمی دانم چه باید بگویم دربرابر آنچه در برابر اوست و امیدی که به تجدیدنظر دارد. من فقط اظهار امیدواری می کنم و از تعریف هایی که درباره اش کرده است می گویم و او از تو تعریف می کند و اینکه ناراحت است که همکلامی تو را از دست داده است.
داستان زیبای خفته را که یادت هست، خانم تبریزی شبیه زیبای خفته است، این را به یکی از هم اتاقی ها یا هم سلولی هایش می گویم. می گوید بهتر بود ادبیات می خواندی ، می گویم او زنی 35 ساله پس از گذراندن 13 سال حبس با آن لباس مشکی بلند و موهای مشکی و ابروهای مشکی و چشم های مشکی وقتی در تخت دراز می کشد و در تشک فرو می رود و موهایش دور و بر صورتش را پر می کند، شبیه زیبای خفته عزاداری می شود که آرزوهایش را باد برده است. شب پیش از من آزاد شدم، آرزویم این بود که با او آزاد شوم و او تنها یک شب پیش از من آزاد شد، ساعتی قبل از آزاد شدنش جلوی در اتاق جمع بودیم و من چنان مضطرب و این سنگینی حبس 13 ساله که بر چشم هایم سنگینی می کرد، به نوبت در آغوشش می کشیدند، من نزدیک بود که فراموش شوم که کسی بودن مرا به او گوشزد کرد، در آغوشش جای گرفتم و شانه اش را بوسیدم، مدتی یعنی تنها دو هفته ای می شد که مادرش تنها ملاقات کننده اش مرده بود و او بود و چمدان هایی که در دست های هم اتاقی ها یا هم سلولی ها جابجا می شد. رفتنش را دیدم، پس از 13 سال بیرون رفتنش را دیدم و اشک ها و خنده ها و شکلات هایی که راهرو را پر کرده بود، چهره او هنوز یادم هست، او و بقیه را به خاطر می آورم، دانه به دانه، آمنه را که پنهانی یک لقمه ماکارونی برایم آورده بود و مادر کیفی که با چشم های ضعیفش بافته بود را به من داد. نه همه اما برای خاطر چیزهایی که داده اند که بقیه مثل نازیلا و راشین و سعیده و ساچلی و راز و... آنقدر اسم زیاد است که نمی شود همه را اینجا آورد، لطف عالیه اقدام دوست را در پذیرفتن ما در اتاق و هم غذایی شدن با او و کمک های هر لحظه اش را از یاد بردن بی انصافی است وآرزوی آزادی تک تک آنها حال چه سیاسی و چه غیر سیاسی که خانم تبریزی هم به اتهام مواد آنجا بود و عمرش را و جوانی اش را داده بود. نمی شود از بند 2نسوان و قرنطینه گفت و بعد کبری رحمان پور و شهلا جاهد و کبری نیک پور را از قلم انداخت که هر کدامشان هر روز برای ما منشا خیر و موهبتی بودند، چه از شهلا و خریدهایی که می کرد و چه از کبری رحمان پور و آوردن تلفن برای تماس با خارج از چهاردیواری قرنطینه. نیک پور یا تیمسار خودمان هم با آن صدای زیبا و خواندن شعرهای مهستی و شکیلا و... انگار بخشی از زندگی تو بوده اند، انگار که بخشی از زندگی من هستند که یادم نمی روند ، شاید کمرنگ شوند اما انگار که یادم نمی روند.... خاطره بند عمومی با آن سر و صداها و گاه دعواهای شدید و اغلب دعواهای خفیف و بحث هایی بر سر نان و آب و تکه ای پنیر و... بند جایی است برای نشان دادن خود واقعی انسان، در بند قانون همان قدرت است و دست زدن به کارهایی که اگر چه انسانی نیست اما بسیار به نفع زندانی تمام می شود. بند جای خوبی نیست نباید از آن یک خاطره خوب نوشت که بند برای آنکه دربند است بسیار آزارنده است.
همزاد
جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸
چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۸
ساره
به ساره که نگاه می کنم فکر می کنم باید بیش از اینها مقاوم بود. ساره را که می بینم، صدایش را که می شنوم با همان لحن مهربان همیشگی و پیگیری های مداوم، فکر می کنم که بالاخره راهی پیدا می شود. همیشه روی سن حساس بوده ام و بیشتر با هم سن و سال های خودم میل به ایجاد رابطه داشتم اما ساره با اینکه 7 سال از من کوچکتر است خیلی چیزها را از او آموخته ام. زیباست با چشم های روشن و پوست سفید و لبخندی که همین چند روز پیش از چهره اش محو شده بود و با اینحال باز سعی می کرد که جواب دهد و هیچ تماسی را بی پاسخ نگذارد که اگر من جای او بودم، نمی دانم، نمی دانم ...صدایش که می لرزید انگار چیزی هم درون من تکان می خورد، گفتم فکر کن به ساره و بعد خودت را جای او بگذار در موقعیتی که اوست و در موقعیتی که تو هستی، راه رفتن بر لبه ای که هر لحظه امکان افتادن هست. تو راه می روی و می دانی احتمال هر چیزی را باید بدهی و همین احتمال هر چیزی تو را می ترساند و باز با همه اینها می دانی که این یک مدار صفر و صد است ،یعنی هر لحظه که احتمال افتادن می دهی ،در همان لحظه می توانی احتمال رهایی و رسیدن به یک مامن را داشته باشی. خیلی ساده و پیچیده است. اگر زیاد درباره اش نمی گویم شاید چون اجازه بازگو کردنش را نگرفته ام. بعدها شاید وقت بیشتری باشد... اما همین احتمالات مداوم می گوید که باید امید داشت که امید برای نومیدان است.
همزاد
همزاد
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸
سلام
از کجا باید نوشت، از چه باید نوشت، می خواهم دوباره بنویسم، دوباره نوشتن، از چه باید بنویسم، از که؟ یک روز از دیگران می نوشتم و امروز خود درگیر داستانی که به انتها نمی رسد و یا حتی نمی توانی امیدوار باشی که پایان خوشی برای داستان باشد. نالیدن آنهم در این موقعیت شاید بهانه ای است برای جلب ترحم و حربه ای زشت که خود را مظلوم بنمایانی. نمی دانم از چه بنویسم. بیش از هر چیز باید بگویم سلام/ حال همه ما خوب است/ اما تو باور مکن.
همزاد
همزاد
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸
زندگی
همه چیز یه روز تموم میشه. این قانون تغییر ناپذیر زندگیه. زندان و بازداشت و روزهای تلخ و خوش همه یه روز تموم میشن. دیشب بعد از 65 روز با قرار وثیقه ی 200 میلیونی آزاد شدم. یکی از دوستان هم روز 26 ام بازداشتمون با قرار کفالت آزاد شده بود. بقیه هنوز آزاد نشدن. اما بالاخره آزاد میشن. اینو اطمینان دارم. همه خوب و سرحال و قوی و اینبار محکمتر به زندگی ادامه میدن.
پاینده ایران.
nobody
پاینده ایران.
nobody
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
اخلاق انتخاباتی
لحظات پایانی تا رسیدن به انتخابات دهم و تبلیغات است. بعد از مدت ها تردید و دودلی در انتخاب یکی از دو کاندیدا، بالاخره تصمیم گرفتم که به میرحسین موسوی رای دهم. حال اینکه چرا این تصمیم را گرفته ام را بسیاری از دوستان نقد کرده اند و دلایل متقنی داشته اند که گرچه مصطفی را بحق تر از دیگران برای نقد خویش دیده ام، اما دلایل دوستان دیگر هم قانع کننده بود. با اینهمه این اضطراب در درون من هست که شنبه باز این آقای احمدی نژاد خواهد بود که از صندوق ها بیرون می آید. بدبینانه به قضایا نگاه می کنم و پیش بینی می کنم که امکان ندارد که کسی جز احمدی نژاد انتخاب می شود. چیزی که در این انتخابات موج بی اخلاقی که در جامعه رواج یافته است. حال ماییم و این انتخابات و حوادث بعدی و ... در هر حال امیدوارم که کسی جز احمدی نژاد رئیس جمهور ما باشد.
همزاد
همزاد
اشتراک در:
پستها (Atom)