راه می روم در خیابان کریم خان، راه می روم و پسرک دستمال را جلویم نگه می دارد... پس می زنم خودش را و دستمال را...
دستم را باز می کنم، دستم را می گیرد و از میان خطوط با من حرف می زند، گفت عمر درازی داری، گفتم دراز که نباید باشد،خط را به انتها می کشد و می گوید شاید چند ماهی از خدا کوچکتر... می خندم و می گویم شاید نشانی از جاودانگی باشد.
خط قلب را می گیرد و می رود و باز می رود تا ستاره ای را پیدا کند که به گفته اش برایم خوش شانسی می آورد، می گوید چیزی شبیه ستاره هست در دست تو و معمولا در دست های کمی پیدا می شود. دستش را باز می کند و من به این خطوط شفاف و واضح دست هایش نگاه می کنم...همه چیز چقدر در دست هایش مشخص است...مدیر صدایم می زند و کف بینی متوقف می شود. دستم را باز می کنم هیچ در دست هایم نبود جز خطی از خودکار که برای امتحان از سالم بودنش کشیده بودم.
سهشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹
دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹
بخشش
گفت شیوا آزاد می شود امشب و دیشب شیوا آزاد شده بود...
حرف می زنیم و کمی خنده ای که تلخ می کند دهان هر دوی ما را این خنده ها...
گفت انگار این داستان روی شما تاثیر زیادی داشته که چنین از آن در هراسید.
من گفتم کاری کن که از پس پاسخگویی آن برآیی والا کار تو بیشتر باعث زحمت است تا رحمت...
تلخ می شود خنده و گرفتگی زن از اینکه چرا گفته بود با اینهمه جزئیات و من همه اش می گفتم به حساب شرایط بگذار و بعد فهمیدم که شرایط آنقدرها هم سخت نبوده...
مرد گفت بیشتر دلسوزی است تا خشم و من گفتم دلسوزی سخت ترین ضربه ای است که می توان بر پیکره فردی وارد آورد کاش خشمگین باشیم....گفت ببخش اما فراموش نکن. من نبخشیده بودم و فراموش نکرده بودم و راه می رفتم با خشمی که در من بود و بخشش هرازگاهی سرک می کشید و من پس می زدم این بخشش را که به گمانم هنوز برای نزدیک شدن به آن بسیار زود بود..
زن می گفت خشم تو طرف مقابل را قوی تر می کند من راه می رفتم و بخشش هرازگاهی می آمد اما خشم من بیش از آن نیرو داشت که جایی برای او بگذارد. گفتم نه می بخشم و نه فراموش می کنم...
ضعف من بود و قدرت تو که می توانستی دلسوز باشی تا خشمگین... من انگار که بر زانو خم شده بودم و نمی توانستم ببخشم و نمی توانستم انتقام بگیرم. تنها خم شدن برای من مانده بود در مواجهه با چیزی که بخشیدن آن برای من سخت بود من دست هایم را از شیشه بیرون می بردم و بر سینه ی کوه دراز می کشیدم و فکر می کردم به بخششی که در من نبود. تنها دهانم تلخ شده بود و این تلخی که در من بود نه از دریا که از وجود من بود و سرریز می شد از چشم های من که فکر می کردم و فکر می کردم و دودی که بیرون می ریخت به نشانه ی این آتشی که از آن دود مانده بود و خاکستری که هنوز آنچنان قدرت داشت که من نبخشم...
دراز می کشیدیم و حرف می زدیم، راه می رفتیم و حرف می زدیم... دنیا کوچک می شد در نگاه مرد، دنیا پر از درخت بود در نگاه زن و من میان این کوچکی و سرسبزی مانده بود با....
حرف می زنیم و کمی خنده ای که تلخ می کند دهان هر دوی ما را این خنده ها...
گفت انگار این داستان روی شما تاثیر زیادی داشته که چنین از آن در هراسید.
من گفتم کاری کن که از پس پاسخگویی آن برآیی والا کار تو بیشتر باعث زحمت است تا رحمت...
تلخ می شود خنده و گرفتگی زن از اینکه چرا گفته بود با اینهمه جزئیات و من همه اش می گفتم به حساب شرایط بگذار و بعد فهمیدم که شرایط آنقدرها هم سخت نبوده...
مرد گفت بیشتر دلسوزی است تا خشم و من گفتم دلسوزی سخت ترین ضربه ای است که می توان بر پیکره فردی وارد آورد کاش خشمگین باشیم....گفت ببخش اما فراموش نکن. من نبخشیده بودم و فراموش نکرده بودم و راه می رفتم با خشمی که در من بود و بخشش هرازگاهی سرک می کشید و من پس می زدم این بخشش را که به گمانم هنوز برای نزدیک شدن به آن بسیار زود بود..
زن می گفت خشم تو طرف مقابل را قوی تر می کند من راه می رفتم و بخشش هرازگاهی می آمد اما خشم من بیش از آن نیرو داشت که جایی برای او بگذارد. گفتم نه می بخشم و نه فراموش می کنم...
ضعف من بود و قدرت تو که می توانستی دلسوز باشی تا خشمگین... من انگار که بر زانو خم شده بودم و نمی توانستم ببخشم و نمی توانستم انتقام بگیرم. تنها خم شدن برای من مانده بود در مواجهه با چیزی که بخشیدن آن برای من سخت بود من دست هایم را از شیشه بیرون می بردم و بر سینه ی کوه دراز می کشیدم و فکر می کردم به بخششی که در من نبود. تنها دهانم تلخ شده بود و این تلخی که در من بود نه از دریا که از وجود من بود و سرریز می شد از چشم های من که فکر می کردم و فکر می کردم و دودی که بیرون می ریخت به نشانه ی این آتشی که از آن دود مانده بود و خاکستری که هنوز آنچنان قدرت داشت که من نبخشم...
دراز می کشیدیم و حرف می زدیم، راه می رفتیم و حرف می زدیم... دنیا کوچک می شد در نگاه مرد، دنیا پر از درخت بود در نگاه زن و من میان این کوچکی و سرسبزی مانده بود با....
یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹
ترس
به خودم می گفتم بالاخره تمام می شود و درد می پیچید در گوشه چپ سینه ام و بعد در پای راستم انگار که ضربدری باشد یکی بی درد و یکی دردمند.
پایم را بالا می گیرم و به لبه میز می چسبانم و بعد کشان کشان ظرف قند را جلو می کشم.
می گوید می ترسم، این ترس من از توست و این آشفتگی مداوم تو که انگار که تمام نمی شود. من نگاه می کنم و در خواب باز میان آب ها پریشانم.
گفتم می ترسم نه دروغ است که نمی ترسم و همین نترسیدن است که چنین مرا می ترساند.
ناراضی بود، گرفته بود و انکار می کرد علاقه ای را که موجب این خشم شده بود. من این علاقه را گوشزد می کردم و او با خشونت پس می زد. وقتی که آمد آرام گرفته بود،چونان یخی که آب می شود یا سنگی که در آب فرو می شود، تماس گرفت و عذرخواهی کرد، من هنوز به این علاقه فکر می کردم. به این عشق که از پی انکار آن برمی آمد و خواب شاید بهترین چاره بود برای رهایی اما در خواب باز سرگشته بودم و این پریدن مداوم...
خوب بود که مهمانی دیشب همزمان با تولد چاملی برگزار شد، بهانه ای شد برای یادآوری غم نبودنش این روزها در کنار ما و مصطفی که...
همزاد
پایم را بالا می گیرم و به لبه میز می چسبانم و بعد کشان کشان ظرف قند را جلو می کشم.
می گوید می ترسم، این ترس من از توست و این آشفتگی مداوم تو که انگار که تمام نمی شود. من نگاه می کنم و در خواب باز میان آب ها پریشانم.
گفتم می ترسم نه دروغ است که نمی ترسم و همین نترسیدن است که چنین مرا می ترساند.
ناراضی بود، گرفته بود و انکار می کرد علاقه ای را که موجب این خشم شده بود. من این علاقه را گوشزد می کردم و او با خشونت پس می زد. وقتی که آمد آرام گرفته بود،چونان یخی که آب می شود یا سنگی که در آب فرو می شود، تماس گرفت و عذرخواهی کرد، من هنوز به این علاقه فکر می کردم. به این عشق که از پی انکار آن برمی آمد و خواب شاید بهترین چاره بود برای رهایی اما در خواب باز سرگشته بودم و این پریدن مداوم...
خوب بود که مهمانی دیشب همزمان با تولد چاملی برگزار شد، بهانه ای شد برای یادآوری غم نبودنش این روزها در کنار ما و مصطفی که...
همزاد
شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹
زادروز
هر بار که از تولد حرف می زدیم می گفت که تولد را نمی توان به عنوان یک واقعه مهم نگریست تنها چگونه مردن است که زیستن را توجیه می کند، اما هر پایانی لزوما به واسطه یک آغاز است که شکل می گیرد و مرور ایام گاه بی آنکه واقعه محتوم فرارسیده باشد چنان فرد را در جان می نشاند که تولدش را نمی توان نادیده گرفت. امروز تولد توست چاملی عزیز و شاید تنها کار من نوشتن سطری است به این بهانه که بودنت را پاس بداریم.
همزاد
همزاد
سهشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹
سفر
پریدن و فرو رفتن تا زیر سر، گفتم احساس پریدن جزو خوش ترین احساس هاست وقتی که فرو می روی...
راه می رفتم و فکر می کردم به این هجمه سبز انبوه و پیچ در پیچ و صدای آب که پس زمینه این سبزی بود و گاه بدنم را دربرمی گرفت.
بیدار که می شدم باز صدای آب بود و خاکستر آتش و مرد کنار آتش خواب بود یا بیدار و من فکر می کردم به این هجمه سبز انبوه و گاه میل به پیوستن از آن که ترس مانع می شد...
نشستن و نگریستن به کوه های اطراف و دیدن روستا نشان می داد که واقعه به پایان خویش نزدیک شده است و در این انتهای مسیر فکر کردم به پریدن و باز کردن روسری از سر و تا کردن آن بر سنگ اما ترس مانع می شد...
من ذره ذره وجودم را حس می کردم روی سنگ ها و لمس سنگ ها و خارها با هر خراش و گفت این ترس از فشار دستهایت بر دستهای من پیداست.
من حجم ترسم را با فشار دست هایم نشان می دادم و این حجم منتقل می شد و مرد گوشه ای خوابیده بود و چشم هایش که سفیدی می زد و همه تلاشش این بود که نشان دهد همه چیز خوب است اما گاه لب به گلایه می گشود و من فکر می کردم به اینهمه خار و بوته ها و روغن را سرکشید.
سفر تمام شده و مانده است پس لرزه ها و شماتت ها که بیش از سفر به درازا می کشد.
به خانه که می رسم انگار با عادت است که به سراغم می آید همین است که بر تخت دراز می کشم و با صدای بلند می گریم...
باید خلاص شد از این هجوم اندوه باید راهی باشد گفتم این راه در نبودن است و شاید در بودنی پرفایده تر و شاید رها کردن خود در شهر...
راه می رفتم و فکر می کردم به این هجمه سبز انبوه و پیچ در پیچ و صدای آب که پس زمینه این سبزی بود و گاه بدنم را دربرمی گرفت.
بیدار که می شدم باز صدای آب بود و خاکستر آتش و مرد کنار آتش خواب بود یا بیدار و من فکر می کردم به این هجمه سبز انبوه و گاه میل به پیوستن از آن که ترس مانع می شد...
نشستن و نگریستن به کوه های اطراف و دیدن روستا نشان می داد که واقعه به پایان خویش نزدیک شده است و در این انتهای مسیر فکر کردم به پریدن و باز کردن روسری از سر و تا کردن آن بر سنگ اما ترس مانع می شد...
من ذره ذره وجودم را حس می کردم روی سنگ ها و لمس سنگ ها و خارها با هر خراش و گفت این ترس از فشار دستهایت بر دستهای من پیداست.
من حجم ترسم را با فشار دست هایم نشان می دادم و این حجم منتقل می شد و مرد گوشه ای خوابیده بود و چشم هایش که سفیدی می زد و همه تلاشش این بود که نشان دهد همه چیز خوب است اما گاه لب به گلایه می گشود و من فکر می کردم به اینهمه خار و بوته ها و روغن را سرکشید.
سفر تمام شده و مانده است پس لرزه ها و شماتت ها که بیش از سفر به درازا می کشد.
به خانه که می رسم انگار با عادت است که به سراغم می آید همین است که بر تخت دراز می کشم و با صدای بلند می گریم...
باید خلاص شد از این هجوم اندوه باید راهی باشد گفتم این راه در نبودن است و شاید در بودنی پرفایده تر و شاید رها کردن خود در شهر...
جمعه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۹
shooting dogs
فیلمی در مورد جنگ داخلی هاییتی، کشتار توتسی ها توسط غیر نظامیانی که با تبر، قمه و گرز آنها را تکه تکه میکنند و نیروهای سازمان ملل که حق دخالت نظامی ندارند حتی وقتی که 10 تن از سربازانشان سلاخی میشوند. نیروهای فرانسوی با سراسیمه گی سفیدها را از مهلکه بیرون میبرند و سیاهان را با لگد و قنداق تفنگ پس میزنند. کریستوفر از نیروهای UN میخواهد که جلوی کشتار را بگیرند. فرمانده میگوید تا زمانی که به ما حمله نشده حق دخالت نداریم. جسدهای تکه تکه شده همه جا پراکنده اند و سگها آنها را میدرند. فرمانده ی نیروهای UN به کریستوفر میگوید: "به مردم بگو میخواهیم سگها را بکشیم، مردم از صدای تیراندازی وحشت نکنند". کریستوفر فریاد میزند که :"مگر سگها به تو شلیک کرده اند که میخواهی آنها را بکشی؟!".
زمانی که نیروهای UN درحال فرار و بردن بقیه ی سفیدها هستند مردم به آنها التماس می کنند که به آنها شلیک کنند تا درد و رنج مرگ با قمه و گرز را تحمل نکنند و سریعتر با گلوله کشته شوند. نیروها اجازه ی انجام این کار را هم ندارند. همه میگریزند، کریستوفر سفید پوست، که معلم و پدر روحانی دهکده است می ماند و چند کودک را نجات میدهد و خود کشته میشود. تمام مردم سلاخی می شوند. فقط چند نفر بازمانده هستند که بر طبق شواهد آنها این فیلم توسط BBC ساخته می شود تا ما یک شب ببینیم و پفک بخوریم تا ساعت خواب فرا برسد. شب بخیر!
nobody
زمانی که نیروهای UN درحال فرار و بردن بقیه ی سفیدها هستند مردم به آنها التماس می کنند که به آنها شلیک کنند تا درد و رنج مرگ با قمه و گرز را تحمل نکنند و سریعتر با گلوله کشته شوند. نیروها اجازه ی انجام این کار را هم ندارند. همه میگریزند، کریستوفر سفید پوست، که معلم و پدر روحانی دهکده است می ماند و چند کودک را نجات میدهد و خود کشته میشود. تمام مردم سلاخی می شوند. فقط چند نفر بازمانده هستند که بر طبق شواهد آنها این فیلم توسط BBC ساخته می شود تا ما یک شب ببینیم و پفک بخوریم تا ساعت خواب فرا برسد. شب بخیر!
nobody
چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹
BlogDay2010
پنج سال و سه ماه از عمر این بلاگ میگذره.
روز جهانی وبلاگ نویسی مبارک.
Blog =3108=31 Agust
nobody
روز جهانی وبلاگ نویسی مبارک.
Blog =3108=31 Agust
nobody
اشتراک در:
پستها (Atom)