دیروز که گفتم هر روز می نویسم، ننوشته بودم. کنار میز ایستاده بودم که هر کدام سرتکان دادند من باز چشم هایم نمی بیند، می گویند استاد داستان نویسی توست و من داخل می روم و احوالپرسی و یک عالم توجیه و دلیل که چرا تنبلی کردم و کلاس نرفتم.
دفعه اولش از گیجی بود، از این آشفتگی قبل از برنامه الموت، دفعه بعد در جستجوی روستا در میان جنگل ها و دفعه بعد که خود انگار شخصیتی از یک داستان بودم.
توجیه است، نیست همه اینها که نوشتم، چون قرار است بخوانید و نظر دهید این چیزها را می نویسم والا چه ضرورتی است که باز این دیگ پر از... را هم بزنیم.
تماس می گیرد و می گوید جلوی در دفترم، من پله ها را سریع پایین می روم، ساعت دقیقا پنج و پانزده دقیقه است همان ساعتی که گفته بود. می گویم موهایتان را گفته بود بلند کرده اید، من خبر جدیدتری دارم موهایتان را کوتاه کرده اید. از ساخت کلیپ و فیلم حرف می زنیم من از جشنواره، راه که می رویم همه اش انگار من حرف می زنم، کمی حرف می زند از خودش از احساس این روزهایش از این دلمردگی از علایق و دلبستگی هایش، بالاخره این مکالمه تمام می شود. می گویم زیاد حرف زدم نمی دانم چه حسی داری از این همه حرف های من کاش که کلافه ات نکرده باشم.
بقیه راه را تنها می روم پیاده تا میدان و باز دیر شده است.باز دیر به خانه می رسم. خوشبختانه من زودتر رسیده ام. چقدر حرف زدن و نوشتن از روزی که مثل روزهای قبل بود باید چیزی باشد، چیزی که کلمه هاخود جلو بروند. گفت به چاملی گفته است. گفت که نمی دانسته برنامه ای بود. گفت برای من تو و او فرقی ندارید تنها ملاحظه ات را می کنم. ملاحظه را رها کن. گاه باید بی ملاحظه زندگی کرد و باید پرداخت بهای این بی ملاحظه گی را هرچند که بخواهی در هر لفظی پنهانش کنی اما باز تکرار می کنم این از ترسویی است که تن می دهیم والا می شد جور دیگری بود. کاش حداقل این یک مقوله را بپذیرم و کنار بیایم با خودم که هر بار کنار نمی آیم و باز همان و همان....
سهشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹
یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹
دوست
گفت یکی دو روز اول سخت است بعد عادت می کنیم. عادت می کنم، عادت می کنی، عادت می کنیم.
اینکه عادت می کنیم اما خوب است یا بد؟
همینجور که چت می کردیم گفت همزاد فکر نکن عادت می کنی. گفتم مسئله اینجاست که نمی خواهم عادت کنم.
عادت کردن خوب است یا بد، به مرد می گویم دوستی می گوید زمان همه چیز را حل می کند. گفت شاید به واسطه فراموشی است، گفتم شاید هم وقتی از ماجرا دور شوی با دیدی جامع تر می توانی حوادث را مرور کنی.
در اتاق انتظار جلسه که هستیم مرد از خودش حرف می زند، مشخص است که دوست دارد زندگی اش را تعریف کند. خوشحال می شوم شاید و شاید آنقدر بی تفاوت که گوش کنم که حرف می زند و حرف می زند از روابطش و محدوده ی آنها و...
چه خوب است که دوستی باشد که هر روز سر کار بتوانی با اوحرف بزنی و او مدام بگوید که نگران نباش. که دلداریت دهد..ممنون از بودنت ع پ
اینکه عادت می کنیم اما خوب است یا بد؟
همینجور که چت می کردیم گفت همزاد فکر نکن عادت می کنی. گفتم مسئله اینجاست که نمی خواهم عادت کنم.
عادت کردن خوب است یا بد، به مرد می گویم دوستی می گوید زمان همه چیز را حل می کند. گفت شاید به واسطه فراموشی است، گفتم شاید هم وقتی از ماجرا دور شوی با دیدی جامع تر می توانی حوادث را مرور کنی.
در اتاق انتظار جلسه که هستیم مرد از خودش حرف می زند، مشخص است که دوست دارد زندگی اش را تعریف کند. خوشحال می شوم شاید و شاید آنقدر بی تفاوت که گوش کنم که حرف می زند و حرف می زند از روابطش و محدوده ی آنها و...
چه خوب است که دوستی باشد که هر روز سر کار بتوانی با اوحرف بزنی و او مدام بگوید که نگران نباش. که دلداریت دهد..ممنون از بودنت ع پ
شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹
سکوت
نمی دانی که چه چیزی و چه جور پیش می رود.
فقط پیش می رود همه چیز و تو همینجور خیره و ناظری به خروش این موج که هر لحظه به تو نزدیک و نزدیک تر می شود.
حتی وقتی که تو را دربرمی گیرد باز همچنان خیره ای در درون و روی آب که چه شد که اینطور پیش رفت.
شاید که باید بازی کرد اما بازی هم که می کنی باز انگار بازیگری.
گفت نقطه ضعف تو این است که به جای یورش به حادثه از کنار آن می گذری و دامنت را جمع می کنی در حالیکه باید بازی کرد و از سد موانع گذشت، با این ندیدن یک بار سرت محکم به دیوار کوبیده می شود.
صدای شکستن سرم را انگار می شنوم. انگار چیزی شکسته است اما نه در برخورد با مانعی که ندیده ام شاید در برخورد با خودم...
کلمه ها را که غلط می خواند من در ذهنم درست می کنم باز یکی دیگر می خواند و باز یک کلمه غلط می شود، باز من درست می کنم انگار که این غلط ها، این اشتباهات کوچک بخشی از ماجراست...
عذرخواهی کردم و گفتم شاید این من بودم که مسبب حرف نزدن تو، گریه می کند. باز گریه می کند، باز گریه می کند و من فکر می کنم به همه این احساسی که از چشم هایش بیرون می ریزد...
گفت حالش را نپرس، گفت چکارشان داری؟ گفت تذکر شدید می دهم. همه اش گفت و گفت. شاید باید جواب می دادم . شاید باید دفاع می کردم از این دوستی که چنین با برگه های کاغذ به بازی گرفته نشود. دختر گفت فکر دفاع کردن از من را دور بریز به خودت فکر کن و بی خیال شو. گفتم هر کاری که می خواهی بکن فقط با احتساب هزینه های احتمالی. گفت یادت هست یا شنیده ای داستان آن حکم اعدام را خنده دار است که می گوید هیچ کاری نکرده ام... مستقیم نمی گوید منظورش را من غیر مستقیم بالای سکو می روم.
گفتم بگذارد و برود، گفت نه باید بماند باید قربانی این داستان او باشد. من به همه آن اشتیاق به زیستن فکر می کردم. حرف که نمی زند انگار چیزی کم می شود. اما زندگی در سکوت نیز برای خود تجربه ای است.
فقط پیش می رود همه چیز و تو همینجور خیره و ناظری به خروش این موج که هر لحظه به تو نزدیک و نزدیک تر می شود.
حتی وقتی که تو را دربرمی گیرد باز همچنان خیره ای در درون و روی آب که چه شد که اینطور پیش رفت.
شاید که باید بازی کرد اما بازی هم که می کنی باز انگار بازیگری.
گفت نقطه ضعف تو این است که به جای یورش به حادثه از کنار آن می گذری و دامنت را جمع می کنی در حالیکه باید بازی کرد و از سد موانع گذشت، با این ندیدن یک بار سرت محکم به دیوار کوبیده می شود.
صدای شکستن سرم را انگار می شنوم. انگار چیزی شکسته است اما نه در برخورد با مانعی که ندیده ام شاید در برخورد با خودم...
کلمه ها را که غلط می خواند من در ذهنم درست می کنم باز یکی دیگر می خواند و باز یک کلمه غلط می شود، باز من درست می کنم انگار که این غلط ها، این اشتباهات کوچک بخشی از ماجراست...
عذرخواهی کردم و گفتم شاید این من بودم که مسبب حرف نزدن تو، گریه می کند. باز گریه می کند، باز گریه می کند و من فکر می کنم به همه این احساسی که از چشم هایش بیرون می ریزد...
گفت حالش را نپرس، گفت چکارشان داری؟ گفت تذکر شدید می دهم. همه اش گفت و گفت. شاید باید جواب می دادم . شاید باید دفاع می کردم از این دوستی که چنین با برگه های کاغذ به بازی گرفته نشود. دختر گفت فکر دفاع کردن از من را دور بریز به خودت فکر کن و بی خیال شو. گفتم هر کاری که می خواهی بکن فقط با احتساب هزینه های احتمالی. گفت یادت هست یا شنیده ای داستان آن حکم اعدام را خنده دار است که می گوید هیچ کاری نکرده ام... مستقیم نمی گوید منظورش را من غیر مستقیم بالای سکو می روم.
گفتم بگذارد و برود، گفت نه باید بماند باید قربانی این داستان او باشد. من به همه آن اشتیاق به زیستن فکر می کردم. حرف که نمی زند انگار چیزی کم می شود. اما زندگی در سکوت نیز برای خود تجربه ای است.
پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۹
پیگیری
چقدر حق با من بود و چقدر حق با بقیه؟
گفتم به تو حق می دهم، به بازجو حق می دهم به همه حق می دهم اما لااقل تو هم کمی به من حق بده.
مرد کمی دیر رسید، ما جلوی دفتر پیگیری نشسته بودیم و منتظر. کمی حالت تهوع داشتم و کمی اضطراب رسید سلام کردیم و به سرباز گفتیم اجازه بدهد داخل شویم، با خودش بلند گفت بازجویشان را هم می شناسند.
دفعه قبل که آمده بودم چشم هایم بسته بود و اینبار با چشم های باز، کمی تغییر کرده بود میزها و صندلی های بازجویی و داخل اتاق شدیم.
حرف را که شروع کرد گفت که مسئله من بوده ام، گقت چقدر ما را دوست دارد گفت که با هم دوستیم اینکه چقدر من ساده ام از ضیا گفت و ....آخر کار یک تعهد بود و اشد مجازات اگر باز برای احوالپرسی از یک دوست با خانواده اش تماس بگیرم.
تعهد را امضا کرده ام. تعهد را امضا کرده ایم.
نگران است و ناراحت و شاید من باید به همه این نگرانی ها بیشتر توجه می کردم و بکنم. شاید نمی شود اینقدر بی توجه باشم وقتی دیگری به واسطه ی من اینقدر درگیر می شود.
ساعت از چهار صبح گذشته است. چقدر عجیب شده که خوابم نمی آید.
گریه ام حتی نمی آید به حد چند ثانیه ی کوچک رسیده و بعد باز این نگاه مات... می گوید خودت را بیخود آزار می دهی هیچکس راضی نیست....
تمام کنم این نوشتن را...
همزاد
گفتم به تو حق می دهم، به بازجو حق می دهم به همه حق می دهم اما لااقل تو هم کمی به من حق بده.
مرد کمی دیر رسید، ما جلوی دفتر پیگیری نشسته بودیم و منتظر. کمی حالت تهوع داشتم و کمی اضطراب رسید سلام کردیم و به سرباز گفتیم اجازه بدهد داخل شویم، با خودش بلند گفت بازجویشان را هم می شناسند.
دفعه قبل که آمده بودم چشم هایم بسته بود و اینبار با چشم های باز، کمی تغییر کرده بود میزها و صندلی های بازجویی و داخل اتاق شدیم.
حرف را که شروع کرد گفت که مسئله من بوده ام، گقت چقدر ما را دوست دارد گفت که با هم دوستیم اینکه چقدر من ساده ام از ضیا گفت و ....آخر کار یک تعهد بود و اشد مجازات اگر باز برای احوالپرسی از یک دوست با خانواده اش تماس بگیرم.
تعهد را امضا کرده ام. تعهد را امضا کرده ایم.
نگران است و ناراحت و شاید من باید به همه این نگرانی ها بیشتر توجه می کردم و بکنم. شاید نمی شود اینقدر بی توجه باشم وقتی دیگری به واسطه ی من اینقدر درگیر می شود.
ساعت از چهار صبح گذشته است. چقدر عجیب شده که خوابم نمی آید.
گریه ام حتی نمی آید به حد چند ثانیه ی کوچک رسیده و بعد باز این نگاه مات... می گوید خودت را بیخود آزار می دهی هیچکس راضی نیست....
تمام کنم این نوشتن را...
همزاد
چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹
اتفاق
همیشه زمانی که فکر نمی کنی اتفاق می افتد.
اولین بار که اتفاق افتاد غیر منتظره بود، همه چیز راحت بود و آرام و با امیدی که از آن روز چنان مایه گرفته بود که سرخوردگی اش صد چندان می نمود.
گفتم این بار اما ناامیدانه اتفاق می افتد، با کسانی که نیستند. گفت چرا رعایت نمی کنی؟ در طرح صدایش خنده نیست، من فقط می خندم به این امید که بخندد اما نمی خندد. می شود خندید به همه این روزها و روزهایی که می آید.
میانه این دو باز اتفاق افتاده بود و ادامه داشت ادامه داشت تا ....
همزادد
اولین بار که اتفاق افتاد غیر منتظره بود، همه چیز راحت بود و آرام و با امیدی که از آن روز چنان مایه گرفته بود که سرخوردگی اش صد چندان می نمود.
گفتم این بار اما ناامیدانه اتفاق می افتد، با کسانی که نیستند. گفت چرا رعایت نمی کنی؟ در طرح صدایش خنده نیست، من فقط می خندم به این امید که بخندد اما نمی خندد. می شود خندید به همه این روزها و روزهایی که می آید.
میانه این دو باز اتفاق افتاده بود و ادامه داشت ادامه داشت تا ....
همزادد
سهشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹
هفت
1. چقدر خوابهایم آشفته است، باز بیدار می شوم و باز خواب و باز بیداری و مدام جابجایی و بعد که جایم را عوض می کنم... بیدار می شود، دنبالم می گردد می گوید چرا اینجا و می گویم خوابم نمی برد، گرما بود، نوعی حس خفگی بود یا نمی دانم چه ؟ انگار که هوای تازه نباشد و من جایم را عوض کردم. پنجره را باز می کند و من به خواب می روم، نرم و سبک و باز بیدار می شوم.
2. اولین کار تماس گرفتن است، گفت تا 10 دقیقه دیگر من روی 20 دقیقه حساب می کنم و می شود 40 دقیقه راه می روم و بعد که از راه رفتن هم خسته می شوم، کتاب را باز می کنم، خالد در زندان است و تجربه ی زندانی که چقدر آشنا و جذاب است. اسامی و گفت و گوها و بعد اعدام رحیم و آمدن پندار و ... چقدر دستها بازتر بوده آن زمان و شکنجه ها چقدر شدید...
3. مرد دیر می رسد من همینجور راه می روم زیر پل عابر بهبودی و مرد دیر می رسد و وقتی هم که می رسد آنقدر در کتاب هستم که نبینمش. از این پل دو خاطره مجزا هست، چقدر با هم متفاوتند و چقدر نزدیک و دور، مرد همینجور نشسته است، من کمی نگران می شوم، بعد محاسبه می کنم حتی بعدازظهر به ع می گویم که حساب کردم که مرا می برد، حساب کردم کجا می روم، حتی حساب کردم به ملاقات ها، به تلفن ها، به کسانی که می دیدم، به کسانی که نمی توانستم بار دیگر ببینم... گفتم حساب همه چیز را کرده بودم و در کنار دلهره حس دیگری بود که شاید از صفحه های کتاب به درونم می ریخت،گفتم یکجور رها شدن است. شاید همان دور زدن صورت مسئله. وقتی که چنان درگیر خودت باشی که هیچ نتوانی انجام دهی و ... گفتم آنقدر حافظهی تصویریام قوی بود که خودم را مجسم کنم فقط غصه اش ندیدن بود، نشنیدن بود و چه می شد کرد، از کنار مرد رد می شوم با گوشی اش حرف می زند. وارد سالن کنفرانس که می شوم همه این تردیدها رنگ می بازد.
4. در سالن خوابم می آید، مدیر جلسه می گوید جلو تشریف بیاورید و خودتان را معرفی کنید. جلو می روم و سعی می کنم صحبت ها را یادداشت کنم. باز خوابم می آید، فکر می کنم تاثیر مسکن صبح است، یا خواب آلودگی همیشگی...در مسیر برگشت باز کتاب را باز می کنم، نزدیک است که از دفتر رد شویم، راننده می گوید خانم سرشان در جزوه هایشان است، مدیر می خندد، رئیس زندان پندار را می برد، کتاب را می بندم و دست مدیر را می گیرم و وارد دفتر می شوم.
5. سردردم بهتر شده است، فقط بعدازظهر کمی اذیت می کند، دل درد هست آنهم که همیشگی است و هر ماه تکرار می شود. هنوز نمی توانم اما گوشی ام را بین شانه و گوشی ام نگه دارم و این کمی اذیت کننده می شود وقتی ناچار به نوشتن و گوش دادن باشم. وقتی نمی توانم گوشی را نگه دارم چاره ای جز با یک دست نوشتن باقی نمی ماند. چه خوب است که مدیر نمی بیند، کم حوصله گی مرا، گاه ریختن اشک های مرا ،خوب است که مدیر نمی بیند و وقتی سئوال می کند، من همیشه جوابی آماده دارم برای توجیه وضعیتی که او نمی بیند.
6. چقدر نوشته ام اینبار، با بی حوصله گی، راه که می رویم بیشتر من حرف می زنم. از خودم می گویم، از خودش می گوید فکر می کنم کلافه اش کرده ام، چیزی نمی گوید اما....
7. تلفن زد و گفت در فیلمی که دارد می بیند زن داستان شبیه من است، گفتم چقدر جالب است که دو روز است که از تو حرف زده ام و تو تماس گرفته ای، گفتم می بینی چقدر زمان گذشته! چقدر دور شده اند آن روزها که تو در این شهر بودی، گفت الان تصویر دختر روی صفحه است، گفتم اینترنت خانه خوب نیست، گفت راحت است دنبال این تصویر گشتن، با گذاشتن گوشی صفحه را باز می کنم. مسیج می زنم که حسابی خوشحالم کردی اما کمی تفاوت نمی کردیم؟
2. اولین کار تماس گرفتن است، گفت تا 10 دقیقه دیگر من روی 20 دقیقه حساب می کنم و می شود 40 دقیقه راه می روم و بعد که از راه رفتن هم خسته می شوم، کتاب را باز می کنم، خالد در زندان است و تجربه ی زندانی که چقدر آشنا و جذاب است. اسامی و گفت و گوها و بعد اعدام رحیم و آمدن پندار و ... چقدر دستها بازتر بوده آن زمان و شکنجه ها چقدر شدید...
3. مرد دیر می رسد من همینجور راه می روم زیر پل عابر بهبودی و مرد دیر می رسد و وقتی هم که می رسد آنقدر در کتاب هستم که نبینمش. از این پل دو خاطره مجزا هست، چقدر با هم متفاوتند و چقدر نزدیک و دور، مرد همینجور نشسته است، من کمی نگران می شوم، بعد محاسبه می کنم حتی بعدازظهر به ع می گویم که حساب کردم که مرا می برد، حساب کردم کجا می روم، حتی حساب کردم به ملاقات ها، به تلفن ها، به کسانی که می دیدم، به کسانی که نمی توانستم بار دیگر ببینم... گفتم حساب همه چیز را کرده بودم و در کنار دلهره حس دیگری بود که شاید از صفحه های کتاب به درونم می ریخت،گفتم یکجور رها شدن است. شاید همان دور زدن صورت مسئله. وقتی که چنان درگیر خودت باشی که هیچ نتوانی انجام دهی و ... گفتم آنقدر حافظهی تصویریام قوی بود که خودم را مجسم کنم فقط غصه اش ندیدن بود، نشنیدن بود و چه می شد کرد، از کنار مرد رد می شوم با گوشی اش حرف می زند. وارد سالن کنفرانس که می شوم همه این تردیدها رنگ می بازد.
4. در سالن خوابم می آید، مدیر جلسه می گوید جلو تشریف بیاورید و خودتان را معرفی کنید. جلو می روم و سعی می کنم صحبت ها را یادداشت کنم. باز خوابم می آید، فکر می کنم تاثیر مسکن صبح است، یا خواب آلودگی همیشگی...در مسیر برگشت باز کتاب را باز می کنم، نزدیک است که از دفتر رد شویم، راننده می گوید خانم سرشان در جزوه هایشان است، مدیر می خندد، رئیس زندان پندار را می برد، کتاب را می بندم و دست مدیر را می گیرم و وارد دفتر می شوم.
5. سردردم بهتر شده است، فقط بعدازظهر کمی اذیت می کند، دل درد هست آنهم که همیشگی است و هر ماه تکرار می شود. هنوز نمی توانم اما گوشی ام را بین شانه و گوشی ام نگه دارم و این کمی اذیت کننده می شود وقتی ناچار به نوشتن و گوش دادن باشم. وقتی نمی توانم گوشی را نگه دارم چاره ای جز با یک دست نوشتن باقی نمی ماند. چه خوب است که مدیر نمی بیند، کم حوصله گی مرا، گاه ریختن اشک های مرا ،خوب است که مدیر نمی بیند و وقتی سئوال می کند، من همیشه جوابی آماده دارم برای توجیه وضعیتی که او نمی بیند.
6. چقدر نوشته ام اینبار، با بی حوصله گی، راه که می رویم بیشتر من حرف می زنم. از خودم می گویم، از خودش می گوید فکر می کنم کلافه اش کرده ام، چیزی نمی گوید اما....
7. تلفن زد و گفت در فیلمی که دارد می بیند زن داستان شبیه من است، گفتم چقدر جالب است که دو روز است که از تو حرف زده ام و تو تماس گرفته ای، گفتم می بینی چقدر زمان گذشته! چقدر دور شده اند آن روزها که تو در این شهر بودی، گفت الان تصویر دختر روی صفحه است، گفتم اینترنت خانه خوب نیست، گفت راحت است دنبال این تصویر گشتن، با گذاشتن گوشی صفحه را باز می کنم. مسیج می زنم که حسابی خوشحالم کردی اما کمی تفاوت نمی کردیم؟
همزاد
شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹
گفت و گو
از صبح منتظر تماسش بودم و بالاخره تماس گرفته بود.
دوباره شلوغ است و صدای گریه ی بچه ای که آرام نمی گیرد داد می زند فرزانه این بچه را خفه کن می خندم و می گویم اگر خفه اش کند که جزو زندانی های قتلی می شود.
گفتم من که جرات نمی کنم اینطور سرشان داد بزنم گفت مسئله عادت کردن است وقتی در محیط باشی کم کم محیط به تو این جسارت را می دهد.
گفت دیدی رفت! گفتم رفت که رفت و از حس هردویمان از این رفتن گفتیم گفت شاید بهتر شود برایش من گفتم شاید بهتر شود برایش و هر دو انگار فکر میکردیم و آرزو که کاش بهتر شود برایش.
گفتم می بینی احمقم گفت من هم حماقت تو را دارم زیاد سخت نگیر اگر گریه می کنی...
مرد گفت شبیه زن های خانه داری شده ای که مدام درد دارند و این دردها منشا بیرونی ندارد و تنها یک حس روانی است. دراز می کشم روی تخت شاید باید دوباره دویدن های صبح را شروع کنم و کم کم از این حال نزاری خودم را بیرون بکشم.
گفت پاهایت قدرت ندارد محکم تر پا بزن گفت محکم تر و من انگار بی توان بودم در مقابل همه ی این گفته ها شاید باید دویدن را شروع کنم تا پاهایم قدرت بیشتری داشته باشند برای اجرای دستورات زن.
گفت اخبار جدید را بگو و نشد جز دو خبر چیز جدیدی بگویم. گفت وقتم تمام شد و رفت. گوشی تلفن را گذاشتم و فکر کردم هر چه فکر می کنم به چیزی نمی رسم. انگار که فقط بی انتهایی مسیر روبرویم است و سرابی که تنها نویددهنده آب است بی حس خنکی...
تمام کنم این نوشتن را...
همزاد
دوباره شلوغ است و صدای گریه ی بچه ای که آرام نمی گیرد داد می زند فرزانه این بچه را خفه کن می خندم و می گویم اگر خفه اش کند که جزو زندانی های قتلی می شود.
گفتم من که جرات نمی کنم اینطور سرشان داد بزنم گفت مسئله عادت کردن است وقتی در محیط باشی کم کم محیط به تو این جسارت را می دهد.
گفت دیدی رفت! گفتم رفت که رفت و از حس هردویمان از این رفتن گفتیم گفت شاید بهتر شود برایش من گفتم شاید بهتر شود برایش و هر دو انگار فکر میکردیم و آرزو که کاش بهتر شود برایش.
گفتم می بینی احمقم گفت من هم حماقت تو را دارم زیاد سخت نگیر اگر گریه می کنی...
مرد گفت شبیه زن های خانه داری شده ای که مدام درد دارند و این دردها منشا بیرونی ندارد و تنها یک حس روانی است. دراز می کشم روی تخت شاید باید دوباره دویدن های صبح را شروع کنم و کم کم از این حال نزاری خودم را بیرون بکشم.
گفت پاهایت قدرت ندارد محکم تر پا بزن گفت محکم تر و من انگار بی توان بودم در مقابل همه ی این گفته ها شاید باید دویدن را شروع کنم تا پاهایم قدرت بیشتری داشته باشند برای اجرای دستورات زن.
گفت اخبار جدید را بگو و نشد جز دو خبر چیز جدیدی بگویم. گفت وقتم تمام شد و رفت. گوشی تلفن را گذاشتم و فکر کردم هر چه فکر می کنم به چیزی نمی رسم. انگار که فقط بی انتهایی مسیر روبرویم است و سرابی که تنها نویددهنده آب است بی حس خنکی...
تمام کنم این نوشتن را...
همزاد
اشتراک در:
پستها (Atom)