سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

اضطراب

فرصت نمی شود، فرصت نمی شود، این روزها کلی کار هست برای انجام دادن، آنقدر کار هست که برخی شب ها از اضطراب دل درد داشته باشم و کارهایی که عقب مانده و من.... عذرخواهی می کنم، گوشی تلفن را برنمی دارم برای عذرخواهی. با اینهمه به تو که فکر می کنم دوست من همه اینها هیچ می شود. سختی تو در بندی که نمی دانم کسی حواسش هست یا نه که چه دوست عزیزی هستی همه اینها را کمرنگ می کند. فقط خبر هست از تو خبرهایی که از دور و بر می رسد اما صدای تو نیست و خنده ات که روزها باز...
همزاد

چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹

رفتن

اینترنت که به پاک و ناپاک تقسیم شود جای شکی نیست که وب سایت شاملو جزو ناپاکان است...به هر جا سرمی زنم جزو سایت های ناپاک است و من که علاقه مندیم همه سایت های ناپاک...گویا من بخشی از این آلودگی که باید پاک شوم. مرد می گوید تو اگر دست من بودی اعدام شده بودی گفتم باز کجاست جای من جز این زمین؟
توی سرم چرخ می خورد همه چیز، توی سرم می پیچد و سرم باز نمی شود. مرد دستگاه را آورد و سرش را با مته باز کرد و این خون بود که می پاشید به دیواره ها...من سرم باز نمی شود و از مته یا هر چیز دیگر هم می ترسم درست است حرف زدن بر روی کاغذ ساده و عمل نمودن به آن دشوار است...اولین قربانی اول شخص است یا سوم شخص؟
زن می گفت من رفتم برای بودنم و مادر هر روزآب می شد، پرنده ها از من منصف تر بودند که قفس شان را که مادر باز کردند نرفتند هیچ نماند از مادر و پدر با آن همه یال و کوپال که میخواره شد و همه چیز بر باد رفته بود به دیدنش که رفتم مرا اشتباه گرفت و از پولی که دادم تعظیم کرد گفت پدر انتقام سخت تری گرفت و گریست و مرد توجیه می کرد یا راست می گفت؟ من درگیر این سئوال که زندگی به همه پیوسته ما چه ساده ترک می خوردو بر باد می رود. گفتم وقتی که می روی نگاه نکن به پشت سر که فقط قطره اشکی است که تو را از رفتن بازمی دارد.
شاعر راست می گوید:
آنکس که می رود منتظر نمی ماند


همزاد

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

خبر

من هیچ نمی فهمیدم یا که می فهمیدم و سعی می کردم که نفهمم تا بتوانم حق بدهم اما همانطور که گفتم من آدم بیرحمی بودم و نمی توانستم حق بدهم، اما همه اش فکر می کردم که باید حرف بزنم اما حرفی نیست. من حرف نباید بزنم باید بی خیال شوم و کنار بگذارم.
درد داشتم، ساعت 3 نیمه شب بود پتو را دور خودم می پیچم و قرص می خورم، صبح سر کار دوباره قرص می خورم. کنار بخاری می نشینم وبه این تهوع فکر می کنم.
خانه ادریسی ها، وهاب که در فکر رحیلاست و درباره رکسانا در تردیدی دائم. جاسوس چه کسی بود؟ داستانی از انقلاب و پیامدهای آن، روی کار آمدن طبقه پایین دست و به پایین کشیدن طبقه بالاست، فرود آوردن نفرت سال ها بدبختی بر آنکه گمان می کنند خوشبخت است اما وهاب می گوید که چهارده روز را هم خوشبخت نبوده است. خوشبخت کیست؟ گفتم من آدم خوش شانسی هستم می خواهی باور بکن یا نه، این بدشانسی اخیر را به حساب استثناها بگذار. نه این تهوع اما تمام نمی شود. می پرسد چه خبر من خبری ندارم که بدهم، خبری نیست جز اینکه دوستان همچنان در زندانند. خبری نیست جز آنکه من در زندگی اندک آرامشی دارم، می خواهی از شام امشب هم برایت بنویسم یا از درگیری ها و بحث های کوچک! مهمترین خبرهای روز همین است.
همزاد

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

غزاله علیزاده

عکس های غزاله علیزاده و مطالبی از زندگیش را در اینترنت سرچ می کنم... همه چیز در یک هاله از پیچیدگی یا ساده گی است.

گاه چیزهای خیلی ساده است که پیچیده اند و گاه پیچیده ها هستند که از فرط ساده گی متوسل به پیچیدگی می شوند. در مورد این نوشته ها هم همین صادق است. اگر درک آن گاه دشوار می شود این را به حساب همان توسل به پیچیدگی بگذار وقتی که کلام ساده است گاه سعی می کنم با تکلف بخشیدن به آن چیزی را به درونش تزریق کنم. زنده گی ساده است و پیچیده نیز هم.

همزاد

درهمی

این سرما انگار که از من بیرون نمی رفت.
می خوابیدم و بیدار می شدم و می لرزیدم و باز می خوابیدم و همه خواب های درهم.
صبح که بیدار می شوم انگار که تمام شب را بیدار بوده ام. تمام بدنم کوفته است و این خواب ها که چرخ می خورندو چرخ می خورند در سرم.
همه چیزها که جمع شوند، همه اتفاقات که با هم و در کنار هم قرار بگیرند. انگار که در معرض یک فیلم سورئال باشی یا نه در مقابل یک کابوس که صحنه مدام عوض می شود و تو ناظری به این درهمی و ..
همزاد

سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

آزاد

این حسی که در من بود از کجا می آمد، خسته گی بود یا گرفتگی. همه کارها را داشتم ذره ذره به دیگران می سپردم تا بالاخره به کارهایی برسم که مدت ها بود به دنبال انجام دادنش بودم و حالا باز یکی می آمد و می گفت کارهایت زیاد می شود و من انگار که همه نقشه هایم نقش بر آب شده بود. اگر بیاید می گویم که من باید به کارهایی برسم که تمایل به انجام دادنش را دارم.
از یک دوره دیگر ماهیانه است که اینهمه گرفته ام یا از تلخی این روزهاست یا از روبرو شدن با واقعیت­هایی که چنین سخت است. حتی به این موضوع فکر می کردم که کارم را کنار بگذارم که رها شوم از اینهمه ساعت... که بنویسم اما نمی شود برای آدمی چون من و با شرایط من انگار نه آن اتاقی از آن خود نیست و نمی شود...
باید به همین دقایق کوتاه اکتفا کرد برای نوشتن.همینطور که غذا می خوردیم گفتم من اهل دل سوزاندن برای دیگران نیستم فکر می کنم جایگاه هر کدام از ما بخشی از واقعیت ماست هر چند بی رحمانه است و سخت اما خب چه می شود کرد گاه اما سخت است اینگونه سخن گفتن...
خواب می بینم که حرف می زنم با همه خانواده شان، آخرین نفر رزاست که دارم با او حرف می زنم و می خندم و چه شاد تا از خواب بیدار می شوم. حرف زدن هم در خواب می شود. ببین چه کوچک شده است محدوده آزادی هایمان و باز دلخوشیم که آزادیم.
همزاد

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

زمان

همینجور که راه می رویم او حرف می زند... بی حوصله بود، دراز کشیده بودیم، حرف زد از یک دوست و نگاه تلخی که دارد، برایش عجیب بود و نگران، من نگاهش کردم و گفتم من هم نگاه او را دارم، خواست که توضیح بدهم و من گفتم باشد برای بعد ،باشد برای بعد و خوابم برد....
صبح که بیدار می شود بی حوصله است، صبح که بیدار می شوم بی حوصله ام. صدای سرفه اش مدام می آید و به تهوع می رسد. من راه می روم و راه می روم. می گویم تند نباش و خسته... حرف می زنیم، بیشتر او حرف می زند تا من ، من بیشتر گوش می کنم. انگار اشکی در چشمش راه گم کرده باشد که به میدان که می رسیم می لغزد. من درباره بی معنایی هر چیزی تک جمله ای می گویم، من درباره این افسردگی و این بی معنایی و....میل به رها شدن از آن... دختر در ایستگاه بی آر تی دانه ماکارونی را بالا می کشد ،دختر می خندد خرس کنار دخترک می خندد و مرد می گوید چطور می شود که همه چیز بی معنا باشد، می گوید این فرار کردن است. من می گویم شاید تو درست می گویی شاید این فرار کردن است، رها شدن و وادادن، مبارزه نکردن و پشت کردن به همه چیز، شاید از ترس است که این حرف را می زنم، میل به رها شدن...
خداحافظی که می کنیم برایش پیغام می فرستم برای اینکه حرف بزنیم، برای اینکه برای این بی معنایی چاره بیندیشد...
این زمان لعنتی که همه چیز را قرار است حل کند و ما را در خود...

همزاد