جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴

آرشیو شماره چهار وبلاگ

سه شنبه، 28 مهر، 1383
باز هم خرقان
باریکه راه خرقان*

باریکه راه خرقان از کنار آرامگاه عارف می آغازد،شیبی ملایم میگیرد واز کنار باغی با دیوارهای بلند و درختانی که سایه و رایحه شان را ارزانی داشته اند پیش میرود.آوای آب از پشت دیوار آرامگاه بر میخیزد و در گذر از برگهای رقصان درخت ،بعد از عشق بازی با زوزه وحشی باد، خود را به رهگذر باریکه راه می رساند.
باد جنگاور و خستگی نا پذیر درختان کهنسال را می خماند و با خود گرد نازکی از خاک را از روی تپه کنار باریکه راه بر میدارد و هیاهو کنان می گریزد.باریکه راه خندان به تلاش هزار ساله باد ازکنار آرامگاه میگذرد و به آرامی با مرد خفته وداع می کند.خورشید غروب اشعه های کم فروغ و خسته اش را از پس پشت ابرها می تاباند و رهگذر در میابد که بسیار دیر است برای سفری تا کوههای آن دور دست.اما باریکه راه نا امید نمی شود.خوشا قدم زدنی چنین بی محابا و اندیشگون.
باریکه راه اینک در کنار خود گورستانی می بیند.
مردگان جاودانه، با بیرقهایی بر پیشانی خانه همیشگیشان تو را بدرود می فرستند.خوشا آرمیدن بر دشتی چنین آرام.همجوار موشها ی ترسان و گشوده به همه موهبتهای آسمان.خوشا همنشینی میرایان زیر پهنه آسمان با اورادی مبنی بر حضور خدایان در زمینی همیشه آماده.
بازیگوشی راه را دوتکه میکند.شاید هم ترس از دیدار زندگان عالم اموات.
بخش بازیگوش به باغهایی سر سبز و پر از سپیدارهای کشیده پناه میبرد.
اینک کوچه باغ:جوی آب لرزان و ناهموار، محصور درختانی که با پیرمرد روستایی گفتگو می کنند تا دشتی فراخ کشیده می شود.
از همخوابگی باریکه راه و کوچه باغ، جاده ای زاده می شود بی انتها تا دل کوههای بلند دور دست.رهگذر خسته از پیاد ه روی ای اینچنین،برسکوی کوتاه کنار راه استراحت می کند.روستا از دوردست زیر بالهای پرنده ای تنها گسترده شده است.روز به پایان آمده است و زمان باز بر لبه تیغ ایستاده است.لحظه تحویل نابهنگام فرامیرسد و لرزش تن ناشناس از سرمای شبانگاهی سخن می گوید.پیرمرد دهاتی سوار بر موتور فکسنی دستهایش را به نشان احترامی قدیمی بالا میبرد.
راه ناشناس را تنها میگذرد، اومدتهاست سفری شبانه را شروع کرده است. بر کناره های راه بوته های لاغر میلرزند .از گنبد نیم ساخته معبدی آنسوترمرثیه ای برای راه شنیده می شود. نهیب صدا رهگذر را از گرگهای گرسنه کوه می ترساند.گامهایش را تا نزد پیرمرد هزارسال خفته تندتر می کند. برخی برگهای زرد و نحیف که باد ناموافق از کوچه باغ بدینسو آورده است، زیر پاهای رهگذر و بر کمر باریکه راه له می شوند.نا شناس کفشهای کهنه اش را آهسته بر راه می نهد تا مردگان را خانه نلرزاند.آنها نیز به سپاس این قدر شناسی بیهمتا بیرقهای مزین به نامهای مقدسشان را برای او تکان می دهند.
ماه باریکه نوری بر آسمان است که با همه مزاحمت زمین، کمترین نورش را به مسافر شبانه ،راه،ارزانی میدارد.چه کسی میداند راه اینک از کنار کدام درخت می گذرد و بر سنگلاخهای کدام زمین بایر نشان جاودانه می نشاند؟برگهای درختان آرامگاه «پیر خاموش» با دیدن رهگذر ،از تنهایی راه در سفری شبانه آگاه می شوند و با وام گرفتن مستانگی از باده ی باد،رقصی مستانه سر می دهند.
آنک رهگذر:دیگر نمی توان او را رهگذر نامید،چه، راه را تنها گذاشته است.شرماگین پیر را به هوای خود رها میکند و به دنبال مینی بوس درب و داغان کفشهای کهنه را کهنه تر میکند.
از پس پرده های کثیف پنجره و شیشه بخار گرفته نور های زندگی در خانه های کاهگلی میدرخشد.صدای موتور مینی بوس وآوای جوانه هایی جاودانه : «گل گلدون من ...»
*************************************
* با ادای احترام به خاطره مارتین هایدگر وشیخ ابوالحسن خرقانی
*************************************
حلقه دوستان و افطاری در خرقان . همین اندازه اگر باشد بسیار دلنشین است.
بااميد:هاپوکومار
_______________________________________________________________________________



پنجشنبه، 23 مهر، 1383
سلام
ميهن جای خاليش را حسابی پر کرده است!!!
اين را نوشتم تا تغييرات وبلاگ را راحتتر ببينيم!
فعلا بای
يله


سه شنبه، 21 مهر، 1383
به نام خدا
سلام
چرا گرفته دلت مثل اینکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رگها هستی
دچار یعنی
....
بچه ها چه تون شده چرا اینقدر تلخ شدین از یه جایی باید شروع کرد باید یه سری چیز ها رو پذیرفت مگه نه اینکه همه چیز دست ماست نه
اینکه ما هر کاری بخواهیم می تونیم بکنیم یه بار با هاپو که حرف شد گفتم خدا رو از دردا وغمهایی که داشتم حس کردم گفت :تویی که اون
.فضاروساختی پس بیایین اون فضا رو خودمون بسازیم شاد بودن زیبا فکر کردن یاد لحظه های خوب گذشته و یاد لحظه های زیبای مجن یاد
خستگی خوشایند تاش، یاد سرسبزی و زیبایی پری خانی ،یاد با هم بودن ها،آره الان همتون می گین چقدر احمق ،چقدر ساده لوحانه آره
زندگی من خلاصه شده توی همون چای درست کردن ،هیزم جمع کردن ،یا بوسه ای که وقتی چهل روزم بو د محمد رضا زد ورفت ودیگه نیومد ،
یاد لحظه های عاشقانه خودم با او که اوهم با ز رفت و من ماندم،یاد لحظه های مادر م برای فراری دادن فاطی ،یاد خنده ای که مجتبی و دایی
مرتضی بعد از کتک خوردن می زدن یاد خنده های مامان سعید وفهیمه یاد همه لبخندهاو یاد....آره من دیونه ام اصلا تعطیلم هرچی
می خواهید بگوییدهم آدماچین لحظه هایی رو دارن و چقدر هم زیبا و به قول حافظ:
طبیب عشق مسیحا دم است مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

یه وقتهایی یه نفر بود که شاد بودن رو به یادم آوردزیبایی لحظه های باهم بودن شاید من هم سعی در یاد آوری کردم به هر حال ببخشید .
حنا


دوشنبه، 20 مهر، 1383


با سلام به همه بچه های خوب وبلاگ
من برای اولين بار دارم اينجا چيز می نويسم و نمی دونم چه طور شروع کنم
ولی به قول يله درمورد چيزهايی می نويسم که اينروزها ذهنم رو مشغول کرده
اول از همه براتون آرزو می کنم هيچوقت کنف نشيد
دوم به کسانی که هنوز فارغ التحصيل نشدند توصيه می کنم تا مدرکشون رو نگرفتند به کسی شيرينی ندن. درضمن تا کاراشون تموم نشد کارت دانشجوييشون رو تحويل ندن
چون اونوقت مثل من مجبور ميشن برای ورود به دانشگاه کاپشنشون رو گرو بذارن!!!!!!در ضمن به هاپو کومار برای موهاش تسليت عرض می کنم واقعا يه عينک ارزشش رو داشت که موهات رو کوتاه کنی؟
فکر می کنم برای اولين بار بس باشه ولی ميخوام اين شعر رو که از کتاب مجموعه اشعار نيچه خوندم براتون بنويسم
پاييز
اين همان پاييز است که هنوز دلت را می شکند!
بپرواز ! بپرواز!
خورشيد به دل کوه می خزد، بالا می آيد ،
و در هر گام می آسايد،
جهان چرا از اينسان پژمرده؟
باد بر تارهای مرتعش خسته ترانه اش را می نوازد
اميد گريخت
باد شکوه کنان در پی اش
اين همان پاييز است که همچنان دلت را می شکند
بپرواز ! بپرواز!
آه ميوه درخت
می لرزی؟ فرو می افتی؟
چه رازی آموختت شب؟
که رگبار آهنين،
گونه ها ، گونه های ارغوانيت را پوشيده؟
خاموشی؟ پاسخ نمی دهی ؟ پس کيست که همچنان سخن می گويد؟
اين همان پاييز است که همچنان دلت را می شکند!
بپرواز! بپرواز!
من هنوز زيبايم
گل آفتابگردان چنين می گويد:
هم آدميان را دوست می دارم هم آنان را دلداری می دهم
آنها هميشه نيازمند نگريستن به گلهايند
و خم شدن به سوی من
آه! و شکستن من
آنگاه در ديدگانشان
درخشش يادی
زيباتر يادی از من
من آنرا می نگرم، آنرا می نگرم و بدينسان می ميرم.
اين همان پاييز است که همچنان دلت را می شکند!

ميهن
______________________________________________________________________



شنبه، 18 مهر، 1383
انها ميروند وتودفن شده در خود، باز پر از ترديد، پر از سوال، بي انگيزه، خسته، پر از حسرت، تنها، تنها، تنها،... بر جاي ميداني چه كسي اشتباه مي كند، كي راست مي گويد، كدام فريب است؟ كدام مصلحت؟ كدام منفعت؟ حقيقت من چيست؟ يا ديگري رفتن فرار است يا خودكشي؟ ماندن فداكاريست يا بزدلي تو ميفهمي من چه مي گويم؟ خودم چه ؟ " تو به پيش نرفتي تو فرو رفتي "در باتلاق خود . چرا در انها مستحيل نشدي ؟ "تو" چقدر مهمي؟ چقدر مي انديشي ؟ چقدر مي خواني؟ چقدر زنده اي؟
زماني فكر مي كردم فرد هميشه ميتواند در يابد كه كار درست كدام است وفقط انجامش همت مي خواهد كه بعضي دارند وبعضي هم...ولي حالا كاملا درمانده ام در تشخيص اينكه چه بايد كرد؟؟؟؟؟؟؟؟
چاملی



جمعه، 17 مهر، 1383
جمعه
سلام دوستان
هر چه صبر کردم چيزی ننوشتيد.گويا سر همه شلوغ است.از کلام نگارنده هم که جز تلخی و ملال و طعنه و کنايه چيزی برون نمی پاشد.با اين همه بايد تلخی و گزند اين قلم را تحمل کنيد.شرط دموکراسی همين است.گو اينکه نگاه تلخ بين هاپو جز نکبت و بدبختی در اين مرز منحط و رو به زوال نميبیند.خواه خوشايند باشد خواه نه.در هر حال راه برون شد از انحطاط چنان که محققی می گفت جز با انديشيدن به گوهر آن ممکن نيست.راه حل شايد تلخ انديشی و طعنه هايی چون کلام تند وتيز هدايت يا اخوان يا چوبک يا نيما يا شاملو يا فروغ يا ...باشد که پوسيدگی را به رای العين زير لايه خانه های پوشالينمان درک کرده اند.تا کی افتخار به رضازاده؟تا کی بازخوانی «ای ايران»؟بس است.هزاران سال است که آسمان ما خشک شده .آيا وقت آن نرسيده که همچون نيچه يا لوتر يا ولتر يا سقراط يا هايدگر يا...پايه های نداشته مان به لرزه در آيد؟نه با انقلابی مارکسيستی و گرته برداری شده از غرب دوزخ!!.بلکه با خودويرانگری بی محابا.
دوستان روزهای خوبی را از سر نمی گذرانيم. به موجوداتی تلویزيونی و مهمل استحاله يافته ايم که زير شکممان و ظرف پيش رويمان را بيش نميبينيم(البته هر از گاهی محض ارضای نيازهای درونی به فقير نوازيهای جلف می پردازيم).دولتمان به خواجه ای بی دست وپاتبديل شده است که عرضه انعقاد يک قرارداد خارجی را هم ندارد.مجلس به جايگاه اراذل و خوايه مالان بدل گشته. قوه قضاييه بزرگترين بيدادگر شده است اپوزيسيون ما را احمق فرض ميکند و با ماتحتش به ريش ابلهانه مان می خندد وبرايمان با اهوراهايش عمليات چراغ راه می اندازد(چه کسی ميداند که اين ميانه چه جوانها که پرپر ميشوند؟در کدامين کتاب تاريخ نام کشتگان مرصاد نگاشته شده است ؟بر کدامين تارک اسم کشتگان هشت سال حماقت و زياده خواهی امثال رفسنجانی می درخشد؟آخ)و جنبش هايی چون جنبش دانشجويی در مرز فروپاشی و افتراق قرار دارند.تا کی ميخواهيم با فرا فکنی اوضاع بد به گرده حکومت و خمينی ها وپرونده سازی برای اراذلی که دست پروده خود ما هستند بر کينه توزی پافشاری کنيم؟تا کی خودمان را از وجدان فرا گير رها می کنيم؟ و در جشن ميلاد منجی های الکی پايکوبی احمقانه می کنيم؟تا کی ديوانه هارا به جرم رک گويی به نا اميدی و ياس متهم می کنيم؟تا کی تيغ تيز نقد را از شاهرگ خودمان دور می کنيم؟
آری گلوله بايد رها شود.اما نه به شکل استعاری.بلکه در حقيقی ترين وجه ممکن.همچون مرگ خودخواسته هدايت.همچون گلوله حقيقی ای که اين روزها در تفنگ گاردهای ويژه سر چهار راهها ما را تهديد می کند.همچون ماشينی که واقعا تصادف می کند و دهها نفر می ميرند.همچون کودکی سه ساله که به راستی مفعول جنسی ميشود و سپس زير تشکها و يا با دستانی هرزه خفه ميشود.بايد مرد تا زنده شد.به خشن ترين شکل ممکن.با باتومی که در کوره راههای اوين بر سرت فرو می آيد(چه کسی آن تو را ديده است؟من از اوين می ترسم.از اوين رفته ها نيزهم.از لاجورديها هم. گوش فرا دار دوست من.آوای آزاديست که از قعر سلولها چون ضجه ای هر شب جمعه بر بام سرای اين مرز و بو م پژواک ميابد.آزاديست که کتش را بسته ايم .ما چه کم از لاجوردی داريم؟وقتی هزاران جوان هر سال در دانشگاه آزاد قربانی ميشوند و ما گوسپندانه منشا درد را نميفهميم؟)آواری که با زلزله ای ضعيف بر سرت فرو ميريزد.مگر هر روز چه می کنيم؟مگر مرگ به تجربه هرروزه مان بدل نشده است؟مگر خدا نمرده است؟آه که ما کی از اين پيشامد قديمی قرار است مطلع شويم؟وای که ما کجا قرار است ارباب خود شويم و از زير يوغ استبداد درون و بيرون رهايی يابيم؟اهورا.خمينی.خامنه ای.وليعهد.رجوی.من.تو.پدر.مادر.ديوار؟؟؟بس است.گفتار تمامی ندارد و زرت وزورت های اين نگارنده را پايانی نيست.سکوت.آری سکوت.همچون طنين تلخ :«خفه شو»همچون آوای زننده«لال شو»همچون ندای آرام مادر وقتی سر به زانوان دروغين اما پر مهرش مينهی:«بخواب دلبندم.شب است و پايانی ندارد».
رهايی؟.به کدام سو؟کاش ميشد با اين نوشتار دری بدانسو بگشايم.
جمعه است دوستان.در بعدازظهری غمگين که همه اميدهای هفتگيتان تمام شده و جمعه هزارساله ياد آور ملالی ناتمام است.ياد آور امامی که نيامد.ياد آور روزهايی که به [...]گشادی گذشت.ياد آور اميدی که رو به اتمام است.در اين غروب حزن انگيز نوای فرهاد است که هزاران سال بيداد غم را طنين انداز ميشود:
جمعه
توی قاب خيس اين پنجره ها عکسی از جمعه غمگين ميبينم
چه سياهه به تنش رخت عزا تو چشاش عکسای غمگين ميبينم
داره از ابر سياه خون ميچکه جمعه ها خون جای بارون ميچکه
عمر جمعه به هزارسال ميرسه جمعه ها غم ديگه بيداد ميکنه
آدم از دست خودش خسته ميشه با لبای بسته فرياد ميکنه
داره از ابر سياه خون ميچکه جمعه ها خون جای بارون ميچکه
نفسم در نمياد جمعه ها سر نمياد
کاش ميبستم چشامو اين ازم بر نمياد
داره از ابر سياه خون ميچکه جمعه ها خون جای بارون ميچکه
جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه
خنجر از پشت ميزنه اون که همراه من
داره از ابر سياه خون ميچکه جمعه ها خون جای بارون ميچکه
شعر از :شهيار قنبری-خواننده:فرهاد مهراد
اين بار نمی گويم ببخشيد که زياد نوشتم يا بی تربيتی گفتم.مهم نيست .اگر خيلی بد بود يکی از پسورد دارها برود پاکش کند.راستی دوست داشتيد سری هم به آريادنه بزنيد.
با اميد
هاپوکومار




دوشنبه، 13 مهر، 1383
نهاده هایی از سر جنون
نهاده هایی از سر جنون


یکم.خوشا باوری اینچنینی:او را دوست داری؟ رهایش کن .دیگری را در دیگری بودنش بپذیر.اینگونه سرشت آزادی با عشق یکسان میشود .
دوم.کودکان مرده اند.بنای خانه های ما سالهاست که بر استخوانهای سیاه سرفه ای درازپا استوار شده است.پرسش اما این است آیا استوار است؟ یا از صورت زنان و مردانش مگس بالا می رود؟
سوم. نیمه شعبان هم گذشت. منجی را بر در خانه به دار کشانده ایم!!جشن میلاد با چراغانیهایش چه چیز را متبادر می سازد؟ فصل شگفت انگیزمصلوب کردن مسیح در برادران کارامازوف را چه کسی به خاطر می آورد؟؟
چهارم.نهاد راستگوی کودکی که هنوز استخوانهایش به گردوهای درخت کهنسال مستحیل نشده است چه سهمناک، تجربه مرگ را با خنده های پیرمرد خنزر پنزری همنشین می کند.«آجی چرا سیل نمی آید تا از این زندگی نکبتی خلاص شویم؟؟»
پنجم.لاجرم بهشت قبرستان کودکانمان می شود.برگهای درخت فرومیریزند و صدای مرثیه خروشناک رودخانه ناله های مرگ را خفه می کند.
ششم.صد سال تنهایی راست است، به راستی همه مرده اند و هیچکس غیر از تو در دنیا زنده نیست.خوب گوش کن، ترنمی که میشنوی صدای باد نیست، ضجه های کودکانی است که بر استخوانشان خانه ساخته ایم.چرا اینهمه فراموشکاریم.مگر یک شب بیشتر از یادآوری آن فاجعه دردناک گذشته است؟
هفتم.بهشت.نه .اشتباه نکنیم ،قبرستان است که اینگونه خاموش و وحشی شده است ونشانه های حیات از آن رخت بر بسته،چشمان پیرزن بر در خانه صلوات گویان افقی همیشه خالی را جستجو میکند.
هشتم.انسان ،آدم ،حوا،خاک،بوی کثافت،بوی شاش مانده،بوی گه کپک زده،نگاههای هیز،نفسهای وقیح،کودکی که از گلویش خون سرفه میکند،سقف گلی که چکه می کند،دانه های سیاه افیون...
نهم.باید عادت کرد.در پس اینهمه تکرار.تکرار متعفن.گاوهای حنایی.پیرمردهای الرحمن خوان.زیارتگاههای مجلل.همه اینها را با هم جمع کنی میشود مردگی...

دهم.ومردی که گلوله را در دهانش به نشانه آزادی رها میکند.این است وضعیت ما...

با امید
هاپوکومار
سلام دوستان، اگر دوست داشتید متنی را که در آریادنه نوشته ام بخوانید.




شنبه، 11 مهر، 1383
سلام
سلام به همه دوستان
راستش خيلي وقت بود نبودم چون رفته بودم زيارت (سوريه).هم زيارت و هم سياحت .بايد بگم كه اين سفراي زميني علاوه بر مشكلاتي كه داره مزيتهاي خيلي زيادي هم داره كه مخصوصا براي بچه هايي كه هنوز پا به سن نگذاشته اند(جمله رو داري؟) شايد بشه گفت لازمه.اولين مزيتش تو اين سفر اين بود كه از يه كشور ديگه بايد رد ميشديم ما از تركيه رد شديم شما ميتونيد از اروپا رد شويد .(بايد بگم كه تمام مسيرها را بدون به پا کردن جوراب و با دمپايی ميرفتيم.به هر حال خواستيم از آزادي سه تا كشور سوريه و تركيه و لبنان حداكثر استفاده رو بكنيم.) و جاده هاي تركيه واقعا قشنگ بود.دومين مزيتش هم اين بود كه با همسفرت بيشتر آشنا ميشدي .از بقيه مزيتهاش هم ميگذرم چون نميدونم چيه.اولين چيزي که در تركيه نظر ما رو به خودش جلب كرد ساختمانهايي بود كه با رنگهاي متنوعي رنگ آميزي شده بود وكلا به شهرها جلوه متفاوتي داده بود بعد هم گاوهای حنايی رنگشون(غرب رو همه تاثير گذاشته؛آره واقعا) بود كه عين مور و ملخ همه جا پيدا ميشدند بجز خيابونها البته.
خلاصه بعد از اون به سوريه رسيديم كه راستشو بخواهين آدم تو سوريه احساس غربت كمتري داشت تا تركيه .چون خيابونهاش مثل خيابونهاي ايران كثيف بود و شايد بدتر.در واقع تركيه به كشورهاي اروپايي نزديكتر بود.ولي تو سوريه به خصوص دمشق و به خصوص اطراف حرمهاي حضرت زينب و حضرت رقيه بيشتر به ايران شباهت داشت دليلش رو هم كه خوب ميدونيد.بعد از سوريه يه روز ما رو به بيروت بردند البته بايد قبلش 26 هزار تومان پياده شي.ولي خيلي ارزش داشت چون جاي خيلي قشنگيه و به همه پيشنهاد ميكنم حتما به اونجا برويد حتي اگه بر خلاف ميلتان مجبور بشيد قبلش از تركيه و سوريه رد بشيد(منظورم اين نيست که بر خلاف ميل منم بود).درياي مديترانه رو هم كه كنار بيروت بود زيارت كرديم.ولي سوار قايق نشديم و با بچه ها تصميم گرفتيم پولش را تو تركيه يا سوريه خرج كنيم .اونجا بايد 4000 تومان ميدادي كه براي بيروت اونقدي هم نبود .و يه چيز جالب تو بيروت اين بود كه ماشينهاي بنز مثل نخود تو خيابونا ريخته بود.والا راهنمامون ميگفت كه بخاطر اينه كه گمرك براي وارد كردن اتومبيل پولي نمي گيره و اين حرفها.و اينكه هر كارمند لبناني دو سه تا ماشين داره و فرهنگشون ده ؛بيست سالي جلوتر از فرهنگ سوريه است و خلاصه وضع همه ،اونجا خوبه الا گروه حماس كه بايد دولت ايران بهش كمك كنه؛ما هم كه اينجا برگ جغندر يا پيازچه مثل هميشه.خلاصه شب برگشتيم به آلونكمون و روز بعد سوار اتوبوس شديم و اومديم به قصد وطن.
آمديم به ايران و به شهرمان رسيديم و به خانه رسيديم و دوباره همه جيز از نو شروع شد.
انسان ،آدم ،حوا ،سيب ،گندم ،طمع ،حرص ،آز،زمين ،خاك ،آب ،مايه حيات ،حيات،زندگي ،آره همه اينا رو با هم جمع كردند بهش گفتند زندگي.
چقدر مهم بود اين زندگي؟و يا به چه قيمتي بايد از دستش نداد؟
به قيمت تحمل بوي تعفن فردي كه كنارت است.يا تحمل نگاه هيز فردي به چشماي معصوم فرد ديگري .يا به قيمت تحمل بوي ترياك و حشيش و لودگي ويا...
اصلا ولش كن اين مسايل ديگه تكراري تر از اون شده كه باز در موردش حرف زد.جالبه بوي تكراري تعفن.لابد بعد از يه مدتي بهش عادت ميكني بايد عادت كني وگرنه نميتووني زندگي كني.حرفها تكراريه ولي احساست منحصر به همون لحظه است هيچوقت تكرار نميشه ،اگه با كلمات توصيفش نكني.وقتي اينكارو بكني مطمئن باش اوني كه ميشنود يه چيز ديگه برداشت كرده كه هر نزديكتر اميدوارتر.خوب اين نظر منه شايد تو يه نظر ديگه داشته باشي
خيلي وقت بود ميخواستم بنويسم ولي نميتونستم.ديگه ببخشيد كه زياد بلد نيستم خوب بنويسم.
پيازچه




پنجشنبه، 9 مهر، 1383
چاملی مطلب بسیار جالبی نوشته است. برای من همیشه این پرسش مطرح
بوده که چرا کشاورزان در این مناطق از روش گلخانه ای که نیاز کمتری به آب دارد؛
برای حاصلخیز تر کردن، استفاده نمی کنند!!!

در هر صورت به نظر می رسد که داعیه داران اقتصاد اسلامی در این ایام برای ربا خواری از جنس غربی!!! اهمیت زیادی قائلند و ترجیح می دهند با کمک مشاوران خارجی و استفاده از مهندسان ایرانی سرمایه ها را به مناطق نفت خیز و گاز خیز سوق دهند تا همچنان اقتصاد این مرز و بوم بر محور این دو از زمین رسیده منفور(نفت و گاز) بگردد و از پول حاصل شده گندم و بنزین و محصولات تجملی خریداری کنند؛ حال آنکه زمین کشاورزی در تمام طول تاریخ به ما نان و به گوسفندان و گاوهای ما علف داده است اماروزی نه چندان دور زمین نفت و گاز را از ما دریغ خواهد کرد.

یله





دوشنبه، 6 مهر، 1383
دوستاي بسيار عزيزم سلام
از فكر اينكه الان اكثرتون بقول يله تو شهرمون هستين و من اينجا، خيلي احساس تنهايي ميكنم . ولي خب مهم نيست اين نيز بگذرد ....
ببخشيد بچه ها شايد به نظرتان اصلآ موضو عيت نداشته با شد ولي من مي خواهم يكي ديگر از يادداشتهايم را برايتان بنويسم:
دوشنبه 9 شهريور ،صبح
با انكه چهره فقر در روستاها به زشتي چهره ان در شهر نيست . اما اين كمبود به هر صورتي كه باشد زشت و نفرت انگيز است .زمين و اسمان در اينجا به سخاوت زمين واسمان شمال نيست و امكان كشاورزي و دامداري به صورت عمده و سود اور وجود ندارد .
دامداران عمده منطقه به دليل سياست هاي حفظ مرتع دولت دامهاي خود را از دست داده ويا با نارضايتي كامل انها را به كشتار گاهها فرستادند . زنان ومرداني كه تا چندي پيش با سر سختي تمام از پي گوسفند هايشان روان بودند و همه وجود پر بركتش را تبد يل به ماست وكره و پنير و.. مي كردند حالا در درگاه منازل گلي شان نشسته اند ودر حاليكه مگس از سر ورويشان بالا ميرود به اينده نامعلومشان مي اند يشند و بي خودانه تلاش ميكنند در جامعه اي كه فقط دلالان در ان سود مي برند جايي براي خود دست و پا كنند .
مطمئنا سيايت حفظ مرتع چيز بدي نيست و حفظ مادر طبيعت براي ما و ايندگان ضروريست ولي به شرط انكه وقتي زمين، تنها دارايي اين مردم را از انها ميگيرند انها را اينگونه در خلا رها نكند و امكان فعاليت ديگري را برايشان فراهم كنند .
بعد از نا اميدي از دامداري مردم اين منطقه به دامپروري روي اوردند اما اكثر گاوداريها به دليل عدم حمايت مالي از سوي هيچ ارگاني ، وبه دليل سودهاي سنگيني كه بر وامها بسته شده بعد از يكي دو سال ور شكسته مي شوند و در نهايت ساختمان عظيم گاوداري با يك دنيا قرض بر جا ماند.و پول حاصل از فروش گاوها به گاو صنوق بانكها سرازير شد .
اب و هواي بد و غير قابل پيشبيني اين منطقه كويري _ كوهستاني به كشاورز اجازه هيچ گونه سرمايه گذاري بر روي باغ و زمين را نميدهد چون گاهي ممكن است باران وافتاب به موقع محصول خوبي به بار اورد و زمامي مثل يكي دو سال اخير بعد از انكه همه در ختان پر از شكوفه شدند يك سرماي بي موقع همه انها را در برابر چشمان ناباور باغدار از بين ببرد ويا زماني مثل 3يا 4 سال پيش از اين اسمان او را در حسرت يك قطره باران بر جاي بگذارد .ويا زماني كه محصول گندم و جو و.. جمع اوري و براي خرمن كوبي اماده شد يك باران شديد مثل باران ديشب انرا تبديل به يك توده سياه ، كپك زده وغير قابل استفاده كند.
واما ....
در اين زمان كميته امداد امام خميني!!!!!!!! است كه به عنوان اخرين و تنها را ه نجات اين بدبخت ها از راه ميرسد و انها را كه لياقت برخورداري از الطاف نظام را دارند مورد تفقد قرار داده ومبلغ نجومي8000(هشت هزار تومان)!!!!!!!! را به عنوان سرانه هر خوانواده به انها ميدهد.و بدترين بخش ماجا اين است كه من بارها به گوش خود شنيدهام كه اين مردم بد بخت انها را دعا ميكنند غافل از اينكه ان ذره اي از مبلغ هنگفتي است كه از جيب خودشان به سرقت رفته.
دوستاي خوبم ببخشيد كه انقدر زياده گويي كردم اين حرفها به تعبير دوستمون "چسناله" نيست فقط مي خواستم يه تصوري از انچه كه شايد دور از چشم شماها در جريانه داشته باشيد و اين كمبودها را نيز به كار نامه سياه حكومت وارد كنيد .تا بعد....
چاملي

شنبه، 4 مهر، 1383


سلام
مدتي بود كه از فضاي وبلاگ و اينترنت دور بودم در چاشم در بي خبري كامل وخوشايندي بسر مي بردم. نه از اوضاع ايران ،نه منطقه، نه جهان ونه شما هيچ خبري به من نميرسيد .در اين مدت يادداشتهايي كردم كه بعضي از انها را برايتان مينويسم:
دوشنبه 2 شهريور عصر
پدر بزرگم تصميم گرفته بود بخشي از خانه قديمي شان را خراب كند .ديروز كه ميخواستند پي ديوار جديد را در بياورند يك قبر ستان قد يمي پديدار شد تعداد زيادي استخوان دست و پا وجمجمه و...و گودالهاي عميق .ننه جون به ياد اورد كه:راستي اينجا قبرستان بود . اكثر استخوانها كوچك ومتعلق به بچه ها بود . بابا بزرگ ميگفت :"اون سال ها وبا وسياه سرفه به بچه هاي بيچاره امون نميداد.بيشترشونم اينجا خاك ميكرديم .يه پسر ما هم اينجاست ."روبه
ننه "نه؟".
همه استخونا رو ريختن تو يه گوني وبچه ها در كنار هم در خانه جديدشان در يك گور دسته جمعي در قبرستان ده ارميد ند وما خانه جديدمان را بر روي مقبره هاي قديميشان بنا كرديم.
سه شنبه 3شهريور عصر
امروز حال خوشي دارم . طبق معمول تنهام خورشيد داره كم كم اخرين اشعه هاي زرينشو از روي "اورم" زيبا جمع ميكنه اينجا اونقدر ساكته كه گاهي حس ميكنم به غير از من هيچكي توي دنيا زنده نيست .
گاهي صداي پيچيدن باد بين برگهاي در خت گردو ي كهنسال اين سكوت رو بر هم ميزنه .وصداي رودخانه نيز موسيقي دائميست كهبعد از مدتي گويي ديگر انرا نميشنوي ، زمينه ذهنت مي شود مثل خيلي از چيزهاي خوب و زيبايي كه داري و چون هميشه هست از درك زيبائيش غافل مي ماني .
دوست دارم شما را با خود در لذت بردن از اين زيبائيها شريك كنم.
جمعه 6شهريور شب
چاشم در تاريكي مطلق فرو رفته،رعد وبرق با غرش مهيبش مورا برتن انسان سيخ ميكند . باران سيل اسا ميبارد ، برق قطع شده ،تلفن هم،فقط اب به وفور يافت ميشود. سقف خانه گلي مان چكه ميكند.صمد(برادر كوچكم) با هيجان دعا ميكند كه سيل بيايد .(ميگه: اجي خيلي باحاله اگه سيل بياد مگه نه؟)مامان خيلي نگران است و اصرار دارد در اتاق را باز بگذاريم كه اگر سقف فرو ريخت فرار كنيم ،نور گرد سوز در محفظه شيشه اي اش با كوچكترين نسيمي به رقص در ميايد وبا حركت خود سايه هاي روي ديوار را جان ميبخشد .
اين خانه حداقل يك قرن قدمت دارد . روي پشت بام درخت گردوي كهنسالي جاخوش كرده كه قطرش به دومتر ميرسد ودر ديوارهاي عريض خانه ريشه دوانيده وداركوبها و سنجابهاتمام درخت را در تسخير خود گرفته اند.
در كودكي فكر ميكردم بهشتي كه ميگويند همينجاست ،وحالا مطمئنم كه چنين است.
بابا ميگفت: سال ديگه ميكوبمش ودو تا اتاق ترو تميز به جاش ميسازم.
شنبه 7 شهريور صبح
بعد از باران دي شب چهره اينجا كاملا شسته وتميز شده بوي خاك باران خورده همه فضا را پر كرده برق وصل شد ، تلفن هم،خشم اسمان فرو نشست و خانه مقاومت كرد .
برگ هاي براق در ختان با ترنم نسيم آ رام آرام مي رقصند.و صداي رودخانه پر خروشتر از هميشه به گوش ميرسد.
چاملي



پنجشنبه، 2 مهر، 1383
حدود دو سال پیش در دوره آموزشی حقوق بشر در یکی از دانشگاه های تهران ثبت نام کردم.در مراسم افتتاحیه ریاست دانشگاه مربوطه، حقوق بشر را امری لازم و دارای جایگاه انسانی دانست و در پایان اضافه کرد فراموش نکنیم که اگر بشر دارای حقوقی است، دارای تکالیفی نیز می باشد پس به تکالیف بشر نیز بیندیشیم.
آن روز چون جایگاه سخن وی را در سنت و دین دیدم کمتر به آن اهمیت دادم اما امروز که از زاویه ای دیگر به این سخن نگاه می کنم بیشتر به ارزش مندی ذات این تکلیف پی میبرم.

آزادی از برجسته ترین حقوق بشر می باشد اما همین آزادی در قبال تکالیف بشر محدود شدنی است. اندیشیدن به آزادی بدون اندیشیدن به چارچوب هایی که آزادی را محدود می کند، راه به جایی نمی برد و این سخن البته از جایگاه سنت بیان نمی گردد؛ چه، اخلاق در بسیاری از موارد زنجیری بر پای آزادی می بندد و آزادی نیز به راحتی قبح امر اخلاقی را ناچیز می انگارد و امروز لازم است که به خط میز آزادی و اخلاق(اخلاق برون دینی) بیندیشیم و فردا دیر است!

يله


چهارشنبه، 1 مهر، 1383

اول مهر است.شروع پاييز .فصلی که با تمام وجود می پرستمش.فصل رنگها. مدرسه ها.و شروع بعد از ظهرهای غمناک زيبا و قدم زدن روی خش خش برگها در امتداد پياده رو و دستهايی که گويا نبايد هيچ گرمايی را هيچ وقت حس کند.دستانت را در جيب فرو می کنی و با خودت ميگويی:«کاش تنها نبودم !!کاش دستهايش را دريغ نمی کرد!!!»


باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ،با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران،سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله زر تار پودش باد.

گو بروید یا نروید،هر چه درهر جا که خواهد،یا نمی خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می [گوید

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد درآن
پادشاه فصلها،پاییز.
م.اميد-تهران – خردادماه ۱۳۳۵

با اميد: هاپوکومار

آرشیو شماره سه وبلاگ

سه شنبه، 31 شهريور، 1383
سلام
مت كوچولو امروز يك سال بزرگ شد؛ تولدت مبارك
كورماز


دوشنبه، 30 شهريور، 1383
ای قوم به حج رفته کجایید کجایی
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه ودیوار به دیوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمایید
ده با ر از آن راه بدان خانه برفتی
یک با ر از این خانه بر این بام برآیی
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتی
از خواجه آن خانه نشانی بنمایی
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدی
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایی
با این همه رنج شما گنج شما گنج شما با
افسوس که بر گنج شما پرده شمایی
غزلیات شمس ،غزل641
حنا
_____________________________________________________________________________________
يكشنبه، 29 شهريور، 1383
سلام
يک جمله جالب در کتاب قلندر وقلعه از دکتر يحيی يثربی ديدم گفتم بر شما هم بنويسم
ديوانه باش تا ديگران غم تو را بخورند
حنا


1383شهريور 28،شنبه

ییصد سال تنها
سلام

نمی دونم اهل خواندن رمان هستید یا نه.من عادت دارم هر وقت رمان می خوانم تیکه هایی ازش رو که به نظرم جالب میاد می نویسم .با خودم گفتم بد نیست شما هم اونها رو بخوانید ، شاید خوشتون اومد.
از کتاب «صد سال تنهایی» انتخاب شده.

گذشته به غیراز دروغ چیز دیگری نیست و خاطره بازگشت ندارد .هر بهار که می گذرد ،دیگر بازنمی گردد وحتی تندترین و دیوانه ترین عشق ها هم واقعیتی سست هستند.

گابریل گارسیا مارکز

نانی
______________________________________________________________________
جمعه، 27 شهريور، 1383
سلام
حسین درخشان، پدر وبلاگ نویسی ایرانی پیشنهاد جالبی داده است که خواندنی است.

یله


پنجشنبه، 26 شهريور، 1383
ماندلشتام
سلام
شعر زير يکی از دلخراش ترين اشعار ماندلشتام ازبزرگترين شاعران مدرن است که در ۱۹۸۱به دنيا آمد ودر ۱۹۳۸ در يکی از اردوگاههای کار استالين کشته شد.بعد از انتشار اين شعر که ماندلشتام در هنگام بازگشتش به پترزبورگ به همراه همسرش ناژدا سروده بود،نوکران دست به سينه بلشويسم و استبداد استالينی او را از شهر زادگاهش بيرون راندند.در نهايت نيز ماندلشتام در يکی از اردوگاههای کار زير فشارهای روحی درگذشت.
در آستانه جشن خانه سينما ،ماندلشتام مرا به ياد هنرمندانی چون بيضايی ،شاملو و اخوان انداخت که سالها از جانب مزدوران رژيم مورد تحديد و تهديد و تمسخر بوده اند.طعنه زنان کثيفی چون رضا رهگذر،ميرشکاک و حتی آوينی...همانها که با قبضه کردن قدرت وادعای حقيقت در اختيار خويش ديگران را مسخره می کردند و در خفا زنجيره وار به پای چوبه های دار می بردند.در شعر زير می توانيد به جای پترزبورگ تهران را بگذاريد،تهران سالهای قبل از انقلاب،تهران کافه نادری و...البته دلتنگی نهفته در شعر بيشتر ياد آور زندانيان سياسی و مهاجرانيست که سالها از کشور دور بوده اند:
لنين گراد
به شهر خود بازگشته ام .اينها اشکهای قديمی خودم اند،
رگهای کوچک خودم؛غده های متورم کودکی ام.

پس توبازگشته ای .اينک بازشو.فروخور
روغن ماهی فانوسهای آبکناران لنين گراد را.

چشمهايت را بگشا.آياروز زمستانی را می شناسی
آن زرده ای که باقير شوم در آميخته است؟

پترزبورگ!هنوز سر مردن ندارم
نمره ونشانی ام هنوز در دفاتر توست.

پترزبورگ!نشانی آشنايانم هنوز با من است:
می توانم صدای مردگان را بازجويم.

برپلکانی سياه می زيم،و زنگ در،
همه آن رگها و رشته های کنده ،درشقيقه ام جيغ می کشد.

ومن تا صبح به انتظار ميهمانان عزيزم بيدار می نشينم ،
و در را با زنجيرهايش به صدا در می آورم.
لنين گراد،دسامبر۱۹۳۰
(منبع:تجربه مدرنيته-مارشال برمن-ترجمه مراد فرهاد پور-صفحه۳۴۲-نشرطرح نو)
در پايان اشاره به چند خبر روز بد نيست:
۱-قتلهای جوان پاکدشتی اين روزها خبر داغيست که بيشتر صفحه حوادث را پر می کند،بدون اينکه کسی از ماهيت حقيقی چنين چرايم جنسيتی سوال کند.
۲-سالمرگ جلال آل احمد است،استفاده از نام اين روشنفکر ايرانی در تلويزیون بسيار مشکوک است،والبته اين ربطی هم به اشتباههای تقريبا بزرگ جلال در اواخر عمرش دارد.اين درسی است به روشنفکران ايرانی که زير علم هيچکس سينه نزند و بی آگاهی به هيچ کس تهمت و طعنه نياندازد.کارهايی که جلال در هردو خبره بود؛يادش گرامی باد.
با اميد:هاپوکومار


دوشنبه، 23 شهريور، 1383
آزادی
شتابناک و اندوهناک
گام در مسیری نهاده ای
که ش نمی دانی چیست!!!

تکفیرم می کنند.
بر قله ای ایستاده است بلند بالاتر از دستان مغز خشکان!
گویند تا اندازه ای بالا رفته است که سایه اش خط استوایی جدید ترسیم کرده است!
از نجاران شهر می نالند که چرا چهار پایه هایی به بلندیش نمی سازند و از کفاشان گله مندند که چرا پاشنه کفش هایشان را بلند تر نمی کنند!!

شکوه شان گوش آسمان را کر کرده است.

از خطوط درهم و برهم دست یکدیگر آگاهی نداشتند.


"آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد."

یله



دوشنبه، 23 شهريور، 1383
بازگشت نانی
سلام بچه ها

مدتها بود که می خواستم یه چیزی بنویسم، تا منو از یاد نبرید. ولی من بر خلاف هاپو وهاپوهه(این جااستثنا می شه برادرهاپو) نه بلدم مطلب بنویسم ونه تایپ بلدم همین الان نمی دونید چه مشقتی دارم می کشم این هاپو هم فکر کرده اگه یه چیزی به من یاد بده خودش بدبخت میشه مثلا تا مدتها به من CD رایت کردن رو یاد نمیداد که مبادا من CDرایت کنم وخدایی نکردهCD هاشون(منظورم هاپو وهاپوهه ست) تموم بشه! یااین که (حالا روم هم نمیشه بگمکه من تا همین هفته ی پیش بلد نبودم برم اینترنت یا حتی به ID خودم سر بزنم(که البته هاپوهه منت گذاشت و برام درست کرد.) ولی دیگه صلاح ندونست بقیه اش رو بهم یاد بده، چون اونطوری ممکن بودمن« ندید بدید» هروز بخوام برم اینترنت وبخوام چت بی ناموسی بکنم!! یه مدت بود یکی از رفیقام سه پیچ شده بود ،که تو چرا نمیای چت؟ من هم می گفتم حوصله ی این کارا رو ندارم (خوب شما بودیدخدایی چی می گفتید؟؟ میگفتید بلد نیستم؟!)
خلاصه که این خیانتکارا جلوی پیشرفت منو گرفتن وگرنه من الان یکی از وبلاگنویسهای معروف بودم ویه وبلاگ داشتم تو مایه های خورشيد خانوم و کاپوچینو و...
راستی بچه ها،من فکر میکردم ،هاپو بی معرفته . ولی نگو که هاپو هم تنه اش خورده به تنه ی شما که اینطوری شده، خلاصه که خیلی بیمعرفتید،بیمعرفتا...!! لابد میپرسید چرا ؟؟
چراش رو از خودتون بپرسید . که بعد ازاینکه ما یه بارباهاتون اومدیم بیرون دیگه برنامه نذاشتین. هاپو میگه قدم تو نحس بوده!! نمیدونم شایدم راست بگه. حالا یکی همت کنه وتاوقتی که مدرسه ها باز نشدن ، این طلسم رو بشکنه خدا خیرش بده!!
مثل این که برای اولین بار خیلی روده درازی کردم فقط به مناسبت تولدچاملی این شعرونوشتم)حتما بخونش!!)

با هفت تا آسمون پر از گلهای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق واشتیاق وپولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار کوچک
فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک

کوچیک همتون
نانی
z_azmoodeh@yahoo.com

يكشنبه، 22 شهريور، 1383
فضولی موقوف

توطئه خانوادگی

سالروز پر افتخار یازدهم سپتامبر را به عموم مسلمین جهان و ملت همیشه در صحنه ،و رهبر معظم انقلاب تبریک و تهنیت عرض کرده و از خداوند منان برای اعضای مظلوم القاعده طلب آمرزش و علو درجات مینمایم
(کربلا کربلا ما داریم میاییم رجایی باهنر ماداریم میاییم...{با آواز بخوانید}).
بله دراین سالگردپرشکوه که قلب امام و انقلاب شادمان شده است متاسفانه ایادی استکبار جهانی با مطالب موهونشان قلب امام را ناراضی وناخوشنود می کنند وباعث می شوند من سکوت ده ساله ام را بشکنم.یعنی چی این اراجیف؟؟ توضیح می دهم.
بله میگفتم،حدود ده سالی می شود که مهر سکوت بر لبانم زده ام و در اعتراض به بی حجابی های اخیر کنج عزلت گزیده ام(اشتباه نخوانیددرکنج عزلت کاربدنکرده ام)تا اینکه دیروز با سیل مطالب مستهجن یک گروهک ور شکسته دیگر نتوانستم به هرزه درایی های این تفاله های سرمایه داری گوش کنم و عنان از کفم رفت(کفم برید)و بی اختیار گریبان دریدم(شانس اوردم با شلوارم یه تیکه نبود)و نعره(عربده) کشیدم که :خاموش.این چه لا طاعلاتیست که از زبان کورماز خائن و مت دیو سیرت بروز کرده است.لاجرم بر آن شدم طی نکاتی که ذیلا می آید پرده از ماهیت این توطئه همه جانبه برداشته و طی سخنانی افشاگرانه راز این نامردمان را آشکار کنم:
1 :خبر دار شدیم چاملی جنایتکار دوباره دست به جنایتی هولناک زده و خانواده ای رابه عزا نشانده است.بله هفته گذشته می رفت که مردم سمنان و بالاخص چاشم(از توابع)شاد شوند که دست جنایتکار توطئه از آستین چاملی در آمد(دستتو بکن تو بچه خطرناکه)و پیرمردی زحمت کش را به دیار باقی شتاباند و خانواده ای را در آستانه شادمانی سیاه پوش کرد.(می گن سم ضعیف تو غذای بنده خدا می ریخته و مدت سی سال این کارش بوده،سمها رو هم خواهرش پزشک احمدی{ربطی به اون رابینسون بیچاره نداره}از بیمارستان میاورده)ما ضمن محکوم کردن این اقدام ناپسند صبر آجل برای بازماندگان این حادثه ناگوار را می خواهیم .(قضیه مثل اینکه بال کشیدن ارث و میراث اون بنده خدا بوده)
تبصره:حالا تو این هیری ویری اون کورماز از خدا بی خبر و هم دست جنایتکارش مت غول صفت میان وروز بدبختی مردم یعنی تولد چاملی رو تبریک میگن.ای بگم خدا ذلیلتون کنه.این روز منحوس رو باید بگن از تقویم حذف کنند که اینقدر منشا بدبختیها برای مردم شریف میهنمون(به خودت نگیر منظورم اون میهنه)داشته.
2.پدر جد بنده سی سال رفت سمرقند و قندهار اینهمه روده درازی نکرد که این کورماز بی ظرفیت نوشته.بعله اوضاع عروسی به راه بوده و بچه ها راه به راه می رن عروسی.
خلاصه از داستان جذاب کورماز( که باید برم یه پرینت ازشس بگیرم تا شبایی که خوابم نمی بره تو رختخواب بخونمش)من که نتایج مهمی گرفتم که ذیلا عرض می کنم:
نتیجه سیاسی:بابا اگه یه دفعه کورماز مثل جن بو داده گم شد فکرای بد نکنین بنده خدا رفته همدان.تازه اکانتشم مال خودشه که سه ساعت قصه نویسی کرده.(البته منظور من از این نتیجه رو فقط سیاست مدارا می فهمن)
نتيجه اجتماعی:بابا بچه رو یه ذره بیشتر ببرین همدان.
نتیجه فرهنگی:مردم همدان خیلی بی فرهنگن که ده روز پدر همسایه ها رو با ونگ ونگ ضبط و ارگ و این حرفا در یارن.آخه شما حساب کنین ظهر پنج دقیقه می خوای کپه مرگتو بذاری که یکی هی میگه«سپیده ازون وقت که چشمام تو رو دیده آهخ سپیده...»چه معنی داره؟
نتیجه حزب الله:باید میومدن در اون عروسیتونو تخته می کردیم.چه معنی داره داماد می ره بالا پشتبون نماز می خونه.ما خودمون این کاره ایم،نماز میخونه یا خونه مردمو دید می زنه. استغفرالله.تازه چه معنی داره این همه آدم با هم میرن تو حموم .که چی بشه؟بلانسبت یکی لباس(از نوع زیر)تنش نبود.بی ادبا.تازه حال هم میکنن که رسم و رسوم دارند!بخوره تو سرتون.حتما اگه می رفت تو دسشویی(روم به دیفال)باید دنبالش می رفتیم.تازه همه این برنامه های بی تربیتی قاطی پاتی صورت می پذیرد(ایول.جون کورمارز نامردی اگه سری بعد ما رو نبری.به خدا ظرفا رو میشورم)
نتیجه ایرانی:همدانی ها مردومون بسیار مهمان پرستی هستند.یعنی اگه بری عروسیشون می فرستنت حیاط پشتی شام بخوری.
نتیجه ورزشی:به گفته کارشناسان فیلها(فدراسیون کشتی سواری) بسیاری از فنون کشتی از همدان آمده است. منظورم کمر تو کمره که کورماز شرحش رو داده.
نتیجه ضد اخلاقی: اصلا بی خیال نتیجه بی اخلاقی.به عهده خودتون.
نتیجه نیروی انتظامی:سردار قالیباف فرمانده کل ناجا(بنده خدا اینهمه کار کرده جا نداره) اعلام کرد طی یک اقدام جان فشانانه باند مخوف دزدان عروسی کشف شده اند..کار این افراد این بوده که می رفتن خونه عروس ودامادها به هوای رسم و رسوم وسایل مردم رو کش می رفتن و از اون طرف فرار می کردن.
نتیجه مذهبی:ما ایرانی ها مردم مذهبی هستیم و دین در اعماق جانمان نفوذ کرده،پس بدو بریم امامزاده و سلام وو صلوات و بعدشم قرآن و از این برنامه ها.دو سه ماه د یگه هم طلاق.آخه اونم تو مذهبمون اشکالی نداره.حتی اگه آقای شوهر معتاد باشن و زن بدبخت رو هر شب کتک بزنه.بچه هم کههخ طبق نص صریح تحت قیمومت مرد است.(بهتر نیست در این مذهب شریف که بهترین وو ختمم ادیان هم است دستوری میومد تا زنا برن زیر تریلی تا همه از دستشون خلاص می شدن؟؟)
3.راستی میگم خوبم اسم این وبلاگ سوتی نامه است و این مت این سوتی های گنده گنده رو میده!یک بار دیگه متنشو بخونین متوجه میشید:دوستارهمه ئ شما=دوست دار همه ی شما.هر=همه.گروهون=گروهمون. جالبه نه؟(تازه اصلا هم جا نداره که این اتفاق نامیمون رو تبریک بگی.بهم نون قرض میدن)
4.می خواستم درباره ماهیت جنایتکارانه دیگر اعضا از اون مت خائن گرفته تا اون قیصر خلافکار و اون پیازچه که فرار کرده خارجه(احتمالا عامل جنایت چاملی او بوده)و اون یله که معلوم نیست این تابستونی چند تا خانواده رو بدبخت کرده و از رابینسون آواره وتنسی دغلباز بنویسم.میخواستم توضیحاتی درباره خواب تابستانی وارطان(بر خلاف دیگر گونه ها این تیره تابستان ها می خوابند) و در مورد اون حنای آب زیر کاه بنویسم که فرصت نشد.تازه این یارو هوسان نیان به من میگه بی معرفت.بی خیال تا بعد.


نکته: به قول یک منتقد مشهور آمریکایی بد جنسی لازمه طنز است.پس خواهش می کنم بی شعوری این قلم را به لبخندی که گاهگاهی برلبانتان مینشیند،ببخشید.شما هم اگه راست می گید جواب بنویسید.

با احترام:هاپوکومار

شنبه، 21 شهريور، 1383
گروه جاودان
بچه ها سلام
اميدوارم خوب باشيد.من چند وقتی بود که حسابی درگير پروژه و کارو... شده بودم .ولی سعی کردم که تقريبااز همتون خبر داشته باشم اکثر تون داريد به مقر اصلی گروه ميريد(شهر هسته ها ونيسته ها رو ميگم)خوش بگذره.من هم هفته پيش اونجا بودم تنها تغييری که تو دانشگاه ديدم نمای ساختمان آزمايشگاها بود که طبق معمول آجر ۳سانت دوميش هم کتابخانه بود که خيلی شيک شده بود.
بچه ها گرچه ما ها بوسيله وبلاگ يا تلفن با هم در ارتباط هستيم ولی من فکر ميکنم هنوز هيچی نشده خيلی از هم دور شديم منظورم اينه که ما هنوز درست حسابی وارد مشکلات جامعه نشديم.خود من از همتون بيشتر غرق کار ومشکلات شدم ولی هر چی فکر ميکنم ميبينم تنها جائی که دوباره ميتونه روحيهءشادمو بهم برگردونه همون جمع خودمونه.
پس سعی کنيم هربا همهءمشکلاتمون مبارزه کنيم تا بتونيم گروهمون رو دوباره جمع کنيم.چون به نظر من گروهون ميتونه يک گروه هميشگی وجاودان باشه.
در ضمن جا داره به چاملی هم تولدشو تبريک بگيم
تولدت مبارک
بچه ها يادتون نره با هم در ارتباط باشيم تا بتونيم قرارو برای آخر اين ماه مشخص کنيم
دوستار همهءشما
مت
شنبه، 21 شهريور، 1383

…سفر و
سلام سلام سلاااااااااااااااام هوارتا سلام
من يه عالمه روز نبودم الانم كه دارم اينا رو مي‏نويسم تازه فهميدم كه معادلات و زبان پاس شدم، خيلي دلم براتون تنگ شده، اين چند وقته كه درگير امتحان و از اين جور صوبتا(به قول سوتي من) بودم و بعدش هم كه همچين كه امتحان زبان رو دادم پريدم و رفتم عروسي ... كجا؟ همدان... عروسيه كي؟ پسر دايي...جاي همتون خالي،خوب بود يعني بد نبود از بروبچز زياد خبر ندارم، گويا پت و مت و تنسي رفته بودن شهر هسته‏ها و نيسته‏ها... و باز گويا رئيس محترم دانشكده فيزيك كلي اين تنسي آروم و مظلوم و دوست‏داشتني ما رو اذيت كرده و پروژه‏اش رو به ترم مهر موكول كرده، تنسي هم كه از شيراز مونده و از اونجا رونده، پاشده رفته قزوين و داره باقي عمر رو به آشپزي ميگذرونه...... به قول هاپو يار ديرينه‏اش يعني چاملي هم كه رفته چاشم عروسي ولي چه عروسي..... بيچاره داداش چاملي... راستي ديروز تولد چاملي و چامليه بود، غروبي بهش زنگ زدم، خودش يادش نبود كه تولدشه بيچاره آخه خونشون ختم بود تازه نصف مهموناي عروسي هم اومده بودن و نمي‏دونيد چه خبر بود........يله هم كه كلا ازش بي‏خبرم، فقط از تنسي شنيدم كه شمال بوده يا هست نمي‏دونم.... رابينسون هم كه داداشش دوماد شده و سرش حسابي شلوغه... اين پيازچه هم كه با من قهره و ميگه چرا تو آني ولي تا چراغ من روشن ميشه ميري.... آخه من و اين... ؟؟؟؟؟؟
كورماز

جمعه، 20 شهريور، 1383
شيخ ما
یکم. دوباره وبلاگ خلوت شده است. گویا تنسی و چاملی و مت و کورماز در سفر هستند و بقیه نیز سکوت را ترجیح می دهند. هاپو نیز به دشوارنویسی هایش ادامه نداده است!! پس من می نویسم!

دوم. در بررسی تاریخ مشروطه ایران به نکاتی برخوردم که حتما خواندنی است. در سالهای ابتدایی پس از مشروطه، از قانون اساسی در نشست های علما سخن به میان می آمد. چنان که انتظار بود، عده ای از علما آن را با روح اسلام در تضاد دیدند و به چند اصل ایراد وارد آوردند: (جملات زیر از کتاب تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسروی انتخاب شده اند.)

نخست درباره اصل هشتم که می گوید:"اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی خواهند بود" ایراد گرفته گفتند:
"مسلم و کافر در دیه و حدود متساوی نتواند بود.اگر مسلمانی یک یهودی یا یک زردشتی یا یک کافر دیگری را کشت او را به کیفر نتوان کشتن و باید دیه گرفت".
دوم درباره اصل نوزدهم که می گوید:"تاسیس مدارس به مخارج دولتی و ملتی و تحصیل اجباری باید مطابق قانون وزارت علوم و معارف مقرر شود..." خرده گرفته می گفتند:"تحصیل اجباری مخالف شریعت است".
سوم درباره اصل بیستم که می گوید:"عامه مطبوعات غیر از کتب ضلال و مواد مضره به دین مبین آزاد و ممیزی در آنان ممنوع است" به ایراد برخاسته می گفتند:"باید تحت نظر علما باشد".

از مهمترین مخالفان این اصول شیخ فضل الله نوری بود که بعدا با پیشنهاد یک اصل، خواستار اضافه شدن آن اصل به قانون اساسی و پایه گذار شورایی شد که مشابه امروزین آن شورای نگهبان قانون اساسی است.

وی در نامه ای به پسر خود در نجف چنین می نویسد:"این اوقات انجمنی از علما تشکیل شده بود...و هر روز در یکی از منازل اشخاص محترم که داوطلب می شوند می باشد و الحق علما و طلاب اجتماع خوب می نمایند و قریب هزار نفر و بیشتر علمای اعلام و طلاب کرام جمع شده و می شوند و بنای این مجلس بر حفظ بیضه اسلام و صون و صیانت از طرد موجبات مخالف شرع و احکام موضوعه مجلس مقدس ملی می باشد".

یله
_____________________________________________________________________



چهارشنبه، 18 شهريور، 1383
یيک درگير
احساس سرمای عجیبی می کنم. وقتی که خیس عرقی اما از سرما می لرزی؛ حتما تا مدت ها راه حلی برای گرم شدن هم به ذهنت نمیرسه!!!
دوست داشتم همیشه از گفتن این حرف خودداری کنم اما :"بدترین شکل استفراغ زمانی روی می دهد که شکمت خالی خالی و خودت گرسنه گرسنه باشی. در این حالت باید شدید ترین دردها را تحمل کنی تا نخورده ها نیز از شکمت خالی شوند."

"یک دم، فقط یک دم، حس میکنی که در این دنیا تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند."

نمی دانم در این لحظه از نوشتن به چه چیزی خواهم رسید؛ شاید فقط تسکینی برای دردها و گفتن ناگفته هاست. اگر میگویی ارزش هر کس به تمام حرف های نگفته اش است، من نیز خود معترفم که بی ارزش ترینم. اما این بار چنین می گویم:

از تو می خواهم وقتی با من صحبت می کنی به چشم هایم نگاه کنی. اگر گرسنه ای و پشت سر من تکه نانی است آن را بخور و سپس به چشم هایم نگاه کن. دستمال رنگینت را در همیانی که به آن عشق می ورزی قرار بده و آن گاه به سویم بیا. لیچار، گفتنی است؛ آن را نثار من کن و آن گاه به سویم بیا.

نه!
دوستان این روایتی عاشقانه نیست. این یک درد زمانه ماست.


یله



چهارشنبه، 18 شهريور، 1383

سلام
اين شعر توی يکی از مجله های مرجع دانشگاه بود. منم وارد وبلاگ کردم:

اين قانون گرم انسانها است
كه از انگور باده ميسازند
از ذغال آتش
و از بوسه آدمها

اين قانون سخت انسانها است
كه زنده بمانند
به رغم جنگ و بدبختي
به رغم خطرهاي مرگ

اين قانون ملايم انسانها است
كه آب را به نور تبديل ميكنند
خوابها را به واقعيت
دشمنان را به برادر

متاسفانه نميدونم اين شعر از كيه.
پيازچه


چهارشنبه، 18 شهريور، 1383
به بهانه کامنت آشنا


نه این برف را
دیگر
سر باز ایستادن نیست،

برفی که بر ابروی و بر موی ما می نشیند
تا در آستانه آیینه چنان درخویشتن نظر کنیم
که به وحشت
از بلند فریادوار گداری
به اعماق مغاک
نظر بر دوزی.
احمد شاملو

خوشحالم که وبلاگ در میان ما به یک سنت بدل شده است!!! این بار سنت بار معنایی مثبت پیدا کرده است.

شاید هنوز سه ماه نشده است که ما برای تنویر و تشریک افکارمان به این وبلاگ پناه آورده ایم.(چقدر عربی شد!)
تصور بی وبلاگ بودن آزار دهنده است. نه فقط برای کسانی که بیشتر می نویسند بلکه برای خوانندگان صرف هم، وبلاگ به یک نیاز روزمره تبدیل شده است. اگر این وبلاگ نبود ما همین بخش کوچک گفته هایمان را هم مکتوب نمی کردیم و به عرصه نقد و نظر نمی فرستادیم. وبلاگ، ما را دور یک میز گرد جمع می کند. در فرهنگ ما میز گرد بی معناست و هر چند با واژه دیالوگ آشنا تریم اما با کاربرد مونولوگ بیشتر خو گرفته ایم. امروز ممکن است در کامنتی تمام عقاید ما به بازی گرفته شود و نا شناسی با گفته های راست و دروغش افکار ما را درگیر خودش کند. گفته راست و دروغ؛ حق و باطل؛ اخلاقی و غیر اخلاقی در عرصه اجتماع دارای مفهوم می شوند و با قرار دادن آنها در هاله ای از حجاب و پوششی از جنس دگماتیسم
به حقیقت،راستی و امر اخلاقی نخواهیم رسید.

وبلاگ چاقویی است که چادر تمام حجابهای تحمیل شده به یک اجتماع را بی محابا می درد. آیا این چادر بر سر ما هم هست؟


يله
_______________________________________________________________________

دوشنبه، 16 شهريور، 1383
زندگی آتشگهی ديرينه پا بر جاست
گر بيفروزيش
رقص شغله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموشی است و خاموشی گناه است.
امروز رفته بودم خونه يکی از فاميلها مطلبی هايی که هاپو اين چند وقت نوشته
فکرم مشغول کرده شايد به خاطر شرايطی که داره همه آدما بغضی وقتا اينجوری
می شن همه ، که شعر بالا روی ديوارشون ديدم نمی دونم از کيه ولی به نظرم
جالب امد
هميشه بايد انتقاد کرد ؟ هميشه بايد ناراضی بود؟
راه حل چيه ؟
آيا بايد از خودمون شروع کنيم يا از جامعه يا...


دوشنبه، 16 شهريور، 1383
تمثيل
«جلوی قانون»

فرانتس کافکا

جلوی قانون دربانی ایستاده است. مردی روستائی پیش این دربان می آید و درخواست ورود به قانون می کند.ولی دربان می گوید فعلا نمی تواند به مرد راه دهد.مرد فکری میکند ومی پرسد که آیا پس بعدا اجازه خواهد یافت وارد شود ؟ دربان جواب می دهد "ممکن است ،اما نه فعلا "از آنجا که در منتهی به قانون همیشه باز است و دربان کنار می کشد ،مرد خم میشود تا ازمیان در ورودی تورا نگاه کند. دربان که این را می بیند،می زند زیر خنده ومی گوید "اگر این همه برایت کشش دارد ،سعی کن بدون اجازه من بروی تو.اما توجه کن که من نیرومندم و ومن فقط فروترین دربانم.ازتالاری به تالاری،دربانهائی دم هر در ایستاده اند،یکی نیرومند تر ازدیگری.وقیافه دربان سوم به قدری هولناک است که من خود تاب دیدنش را ندارم."این ها دشواریهائی هستند که مرد روستائی چشم نمی داشته با هاشان روبرو شود.او می اندیشد که قانون باید همه گاه در دسترس همه کس با شد ،ولی چون دربان را در قبای پوست خزش ،با دماغ نوک تیز بزرگش وریش تاتاری مشکی دراز وتنکش دقیقتر می نگرد بر آن می شود که بهتر است منتظر بماند تا اجازه ورود بگیرد . دربان یک عسلی بهش می دهد ومی گذارد که کنار در بنشیند.او آنجا سالهاو روزها به انتظار می نشیند.کوششها می کند تا اجازه تو رفتن بگیرد و دربان را ذله می کند.دربان بسا او را به گفتگوهای کوتاه می کشد و درباره خان ومانش وچیزهای دیگر ازش پرس و جو میکند،ولی سوالها از روی بی اعتنائی است،از آن جور سوالها که آدمهای مهم می پرسند،و در پایان همیشه به او باز می گوید که هنوز نمی تواند بگذارد تو برود.مرد،که خودش را به چیزهای زیادی برای سفر مجهز کرده است ،دست ا ز همه دارایی اش ،هر چه قدر هم ارزشمند می کشد ، به امید آنکه به دربان رشوه بدهد.دربان همه را میپذیرد ولی هر پیشکشی را می گیردو می گوید : "این را فقط از آن جهت می گیرم که احساس نکنی کاری را فرو گذاشته ای"در طی این سالها ی آزگار،مرد تقریبا پیوسته دربان را می پاید.دربانهای دیگر ار ازیاد میبرد،و این یکی در چشم او تنها سد میان او و قانون است.در سالهای اول بی باکانه و بلند بلند به سرنوشت نا فرخنده اش نفرین می کند،سپس ،هر چه پیرتر میشود ،تنها پیش خودش غرغر می کند.به حا ل کودکی می افتد،و چون در مراقبت طولانی اش از دربان آموخته است که ککهای یقه خزدارش را بشناسد،از ککها هم درخواست می کند که یاری اش دهند و دربان را وادارند تا تغییر رای بدهد.سر انجام چشمهایش تیره می شود و نمی داند که آیا به واقع دنیا دور برش تاریک میشود یا آنکه چشمهایش فقط فریبش می دهد. باری،حالا در تاریکی اش می تواند پرتویی را دریابد که خاموش نشدنی از سوی قانون روان است.اکنون زندگی اش به پایان نزدیک می شود.پیش از مردنش ،همه آنچه در این سالهای آزگار تجربه کرده است در ذهنش به صورت یک سوال خلاصه می شود که هنوز هرگز از دربان نپرسیده است.از آنجا که که دیگر نمی تواند تن خشک شونده اش را بلند کند ،به دربان اشاره می کند جلو بیاید.دربان ناگزیر است که سرش را پائین نزدیک او بخماند تا صدایش را بشنود ،زیرا تفاوت بلندی شان بسیار به زیان مرد افزوده است.دربان می پرسد:"چه می خواهی بدانی؟ تو سیری ناپذیری."مرد پاسخ می دهد:"همه می کوشند به قانون دست یابند،پس چطور می شود که در همه این سالها جز من هیچکس به طلب ورود نیامده ؟"دربان پی میبرد که مرد به پایانش نزدیک می شود و شنوایی اش را از دست می دهد،پس در گوشش نعره می کشد که "جز تو هیچ کس نمی توانست به اینجا راه یابد،چون این در تنها برای تو بود .حالا می روم میبندمش."

********************************************************

پی نوشت:

* برگرفته از :مجموعه داستانها-فرانتس کافکا – ترجمه امیر جلال الدین اعلم – نشر نیلوفر – تهران 1378 – تایپ هاپوکومار
** تمثیل فوق که اولین بار دررمان محاکمه نوشته کافکا به طبع رسیده است ،مشهورترین و پیچیده ترین تمثیل این نویسنده پراگی است.غرض از ارائه آن آشنایی شما با این متن و دلبستگی خاص خودم به کافکا بود،کافکایی که برادر بزرگتر معنوی هدایت تلقی می شود .

********************************************************

فضولی موقوف

چند روزی می شود که بچه ها نیستند و گویا پرکردن وبلاگ وظیفه من گردن شکسته است.گرچه این روزها حرف برای گفتن زیاد است اما بهتر دیدم از متون برجسته انتخاب هایی را به عرضتان برسانم.غرابت و شگفتی متون کافکا نمونه ای از این متون است.بقیه مطالب را می توانید از سایتهای خبری بیابید.راستی تابستان در حال تمام شدن است ،فصل گرما ،ملال ،بی کاری ،و دوری بچه ها.من که عاشق پاییزم ،شما چی؟؟

با امید و احترام

هاپوکومار
********************************************************
_______________________________________________________________________

دوشنبه، 16 شهريور، 1383
سلام به کليه ی دوستان (دوکستان)
بچه ها من تازه ياد گرفتم چجوری بيام تو سايت
خوب اين برای اولين بار فعلن خدانگهدار
pls add this to messenger : msns_engeenier@yahoo.com
sajjad


شنبه، 14 شهريور، 1383

اقتباس
لکه حیض*

«این سرزمین روی نقشه جغرافی لکه حیض است.هوایش سوزان وغبارآلود ،زمینش نجاست بار،آبش نجاست ،مایع و موجوداتش فاسد و ناقص الخلقه،مردمش همه وافوری و تراخمی،از خود راضی،قضا و قدری،مرده پرست،مافنگی ،مزدور،متملق و جاسوس وشاخ حسینی وبواسیری هستند....فساد نژاد ما از بچه وپیر جوانش پیداست .همه مان ادای زندگی را در آورده ایم،کاشکی ادا بود،بزندگی دهن کجی کرده ایم!اگرچه به قدر الاغ سرمان نمی شود و همیشه کلاه سرمان می رود،اما خودمان را باهوشترین مخلوق تصور میکنیم.همیشه منتظر یک قلدریم که بطور معجزه آسا ظهور کند و پیزی مارا جا بگذارد!بیست سال دلقکهای رضا خان تو سرما زدند ،حالا هم صدایمان در نمی آید وهمان گربه های مردنی را جلویمان می ر قصانند .این هوش ما در هیچیک از شئون فرهنگی یاعلمی و یا اجتماعی بروزنکرده است ،هنرمان لول هنگ وسازمان وزوز جگر خراش،فلسفه ما مباحث در شکیات سهویات و خوراکمان جگرک است.نه ذوق ،نه هنر،نه شادی .همه اش دزدی ،کلاه برداری و روضه خوانی!ما درحال تعفن و تجزیه هستیم،از صوفی و درویش پیر و جوان کاسب کار گدا همه منتر پول ومقام هستند،آنهم به طرز بیشرمانه وقیحانه،مردم هر کجای دنیا ممکن است به یک چیزی و یا حقیقتی پایبند باشند مگر اینجا که مسابقه پستی ورذالت میدهند.دوره تحقیر و اخ و تف است...اینجا وطن دزدها و قاچاققچیها و زندان مردمانش است.هر چه این مادر مرده وطن را بزرگ بکنندو سرخاب و سفیداب بمالند و توی بغل یک آلکاپن بیندازند ،دیگر فایده ندارد،چون علائم تعفن و تجزیه از سر و رویش میبارد. زمامداران امروز ما دوره شاه سلطان حسین را روسفید کردند ،در تاریخ ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمیشود شست.ما در چاهک دنیا داریم زندگی می کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت و میلولیم وبه ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم،و مضحک آنجاست که تصور میکنیم بهترین زندگی را داریم!»

* این بار به سخن متین پرستو گوش کردم و بی محابا عنوان تند و زننده را برای این نوشتار و از متن انتخاب کردم.

متن فوق انتخابی بدون دخل تصرف از« حاجی آقا » نوشته زنده یاد صادق هدایت است . روشنگری را به هدایت می سپارم و از ارائه هر گونه توضیحی سر باز میزنم .باشد که لبه تیز تحقیر هدایت اندکی ما را از خواب رضا زاده ها و استبداد خواهی بیدار کند.
راستی اين روزا سالگرد چند نفره که پشت سر هم متذکر ميشم:۱.دکتر حسابی ۲. زنده ياد اخوان ثالث «خانه ام آتش گرفته است آتشی جان سوز هر طرف ميسوزد...»
در ضمن از اوضاع سياسی يکی گروگانگيری اخير در روسيه خيلی صدا کرده .يکی هم مجوز ندادن دولت اصلاحات به دانشجويان تحکيم علامه برای برگزاری اردوی سالانه ربط اين قضايا را با هم به خودتان محول می کنم.

تحت عنوان فضولی موقوف هم بايد بگم:
چاملی و رابينسون اين روزا سرگرم عروسی داداشاشون هسنتد(خير نبينند چراشو نميدونم؟ )قيصر هم تحت عنوان اشاعه فرهنگ منحط غربی هی ميره اين ور اون ور.مت هم که کارمند بدبخته.تنسی هم که به هوای پروژه ميره هسته نيسته ها.يله هم که شمال ژلاسه.سوتی من هم که علافه. وارطان هم که همش خواب تشريف داره. پيازچه هم که جغد شده .خاله ريزه هم که با عمل دماغ کلی وزن کم کرده.حاجی فنچ آزادی هم که علافه دوست دخترشه.کورماز هم که گورش گم شده(الحمدلله).بقيه هم به من ربطی نداره.حنا هم که ويلون تو اون شهر خراب شده است.اصلا ايشالا سيل بياد اينهمه علاف رو آب ببره من مجبور نشم در مورد همشون اظهار فضل کنم.خدافظ


به امید بیداری: هاپوکومار

چهارشنبه، 11 شهريور، 1383

باز هم سلام

3 ساعتی میشه که کامنت حنا را خوانده ام.نمی دانم این شعر را از کجا گیر آورده است:
" نفس آدم ها سربسر افسرده است روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است ."
پیازچه هم گفته:" من واقعا نميدونم چی بگم.اما همه صحنه ها خيلي غمگينه.آخه چرا اينجوريه .راهش چيه؟"
فقط یک چیز می تونم بگم اون هم اینه که داره به ما خیانت میشه.چرا این جملات را در بهترین دوره های زندگیمان به زبان میاریم؟ یاد برنامه چند روز پیش آپرا وینفری می افتم در آن دختری که تمام صورت خود را در حادثه ای از دست داده بود با شور و نشاط از لذتی که در زندگی می برد تعریف می کرد و آن هنگام ما...
اگر امروز ما به هر دلیلی وبهتر است بگویم هر علتی چنین آشفته و نگران و خموده ایم؛ راه آن در دستان خود ماست.
هر روز بیشتر و بیشتر هوس اقامت مجدد در شهر هسته هاو نیسته ها به سراغم می آید و در تلاشم نوع دیگری از زندگی را تجربه کنم.
يله




سه شنبه، 10 شهريور، 1383
سناريو
انسان ناقص الخلقه است


داخلی . تئاتر شهر . شب

پارچه های پاره،تخت رنگ ورورفته،پیرزن خاموش،دختری سرزنده که خنده های هیستریکش آزاردهنده است.کوزه مفرقی و دختر اثیری با دو هزار سال قدمت.همه چیز به بوف کور میماند با این تفاوت که این بار زن مرد را کشته است.ایکس خسته است.گویی چیزی در سرش زق زق می کند.چشم میگرداند.تماشاچیان با ولع خاصی ناشی از نفهمی صحنه را تماشا می کنند.

فید اوت
فید این

خارجی . پارک دانشجو . شب

پارک شلوغ است ،همه از هم میگریزند.

ایکس:خب بچه ها من باید بروم.دیر شده بابام گیر میده.
زد:پس بعدا میبینمت،خدافظ.
ایگرگ:برام آف بذار.
فید اوت

خارجی . تاکسی .شب

صدای موزیک زننده جواد یساری در ماشین پیچیده است.دود سیگار فضا را انباشته است.ایکس جرات نمی کند حرف بزند.سرفه می کند و شیشه را پایین می کشد.

فید اوت



داخلی . اتاق ایکس .شب

چشمهای ایکس حریصانه به مونیتور چشم دوخته است. اما نا امید می شود.با خودش بلند می خواند.

ایکس:سفره كاغذ پهن
قدح مركب پر
اشتهايت چه شد قلم؟....


داخلی . اتاق ایکس . شب

ایکس پشت کامپیوتر نشسته است و حریصانه به مونیتور چشم دوخته است.چشم هایش گود رفته است . آب دهانش را قورت می دهد.با خودش چیزی را آهسته زمزمه میکند.

ایکس: همیشه آن کسی که یادش می ماند بیشتر از آن کسی که فراموش می کند رنج می کشد.

ایکس بلند میشود از پنجره ماه را که کامل است نگاه میکند .لباسش را می پوشد و به اتاق دیگر میرود.

داخلی . نشیمن . شب

پدر و مادر تلویزون تماشا میکنند.گوینده با خنده ای جلف روز احمقانه پدر را تبریک می گوید.

مادر ایکس:کجا میروی؟
ایکس:بر ميگردم

پدر ایکس زیر لب فحشی نثار او میکند.


خارجی . کوچه . شب

خانه بغلی عروسی است.صدای بلند موزیک جاز و جوانهایی که عربده می کشند و می رقصند. آن وسط شلوغی گوسفند بیچاره نمی تواند از میان دستان قصاب سبیلو بگریزد و خونش روی آسفالت شره میکند.ایکس از کنار جماعت عبور میکند.

صدا :بر جمال محمد صلوات

صدای خنده های زنان و مردان کمرنگ میشود.ایکس از خیابان می گذرد.روی صندلی پارک ولو میشود.بلند می خواند:

ایکس:گور پدر رضا زاده،لعنت به پدر و مادر،تف به هیکل من،اصلا غلط کردند که منو بزرگ کردند.چه تو اون شکم لعنتی چه تو این جامعه آشغال.ریدم...

محبوبه های شب گریه می کنند.

فید اوت
کات

********************************************
هاپوکومار

_______________________________________________________________________

سه شنبه، 10 شهريور، 1383
وبلاگ زنانه
سلام به همگی
این دو مطلب را از وبلاگ زن ناقص العقل است انتخاب کرده ام. حتما به این وبلاگ سر بزنید.
1)هنوز هم بايد اين جمله قديمی فالاچی را تکرار کرد: موضوع همخونی دروغ محض است. مادر آن کسی نيست که تو را در شکمش می پروراند، مادر زن يا مردی است که ترا بزرگ می کند.
2)ما یک بوسه را به خاطر می سپاريم و به آن فکر می کنیم، آنها یک بوسه را آسان فراموش می کنند. تا وقتی ما یادمان می ماند و آنها یادشان می رود.... به نظر می رسد هیچ گاه بهم نزدیک نمی شویم.
همیشه آن کسی که یادش می ماند بیشتر از آن کسی که فراموش می کند رنج می کشد.

یله


دوشنبه، 9 شهريور، 1383
سلام
بچه ها يادتونه:
سفره كاغذ پهن
قدح مركب پر
اشتهايت چه شد قلم؟
بنوش
بنوش و به نوشتن درآ
اي تشنه ايام محبس
برقص بر اين سطح سفيد لغزنده؛ صفحه كاغذ
سوز دل كن
آتش بزن اين برگ خشك سوزنده را
يك جرقه كبريت تو اجاق سرد گذشته را مشتعل ميكند
...
.بياييد از اينكه حرفي براي گفتن نداريم بنويسيم
همينو هم نيمتونم بنويسم .واقعا چه چيزي باعث سكوت ما ميشود . شايد به اين دليل است كه وقت نداريم توي اين وبلاگ بنويسيم .اما اگه اين سكوت بخاطر خاطرات تلخ گذشته يا ترس از حوادث آينده باشد بايد به فكر باشيم
مطلب بالا هم حتما يادتونه.سريال هزاردستان بود .بقيه اش رو چون زياد ربطي نداشت ننوشتم.تازه كامل هم يادم نبود.به هر حال آش كشك خالته.
يه بار كه با آقاي عتيقه چي كلاس اخلاق داشتم.آخرهاي كلاس زدم بيرون تا هوايي تازه كنم .بعد رفتم جلو آيينه اي كه اون اطراف بود ايستادم خودمو نگاه كردم.با خودم گفتم: قيافه ام خوبه.رفتم سر كلاس نشستم .بعد از كلاس به بوفه رفتم كمي با بچه ها حرف زديم در مورد مزخرفاتي كه استاد سر كلاس گفته بود.براي نهار كه ميخواستيم به سلف بريم قبل از بيرون رفتن از توي آيينه اي كه اونجا بود دوباره خودمو نگاه كردم و اين دفعه ديدم كه اي واي... قيافه ام با صبح خيلي فرق ميكنه.
بيا وقتي رسانه آزاد در اختيار يه آدم بي جنبه باشد همينه ديگه.بيخود نيست كه علماي ديني مملكت اين همه تبصره و پيوست به قانون اساسي مي چسبانند.اينگونه مسايل بايد هدايت شوند تا جوانان ما به ابتذال كشيده نشوند .اگر ما تو دهن اين ملت نزنيم پس چه كسي اين كار را صورت دهد.
ولي ا زشوخي گذشته اون چيزي كه بالا نوشتم زياد بي ربط نيست به حرفهايي كه تو وبلاگ اين روزا(اين روزا كه نه اين هفته ها) زده شده.تازه خيلي هم ربط داره.
وبلاگ خيلي سوت و كور است .
پيازچه

________________________________________________________________________



شنبه، 7 شهريور، 1383
بنويس
سلام به همگی

واقعا نمی دونم ما چرا اینقدر کم در این وبلاگ می نویسیم! از ورود پیازچه به وبلاگ خوشحال شدم.اینکه با شور می نویسد خوشایند است.اما مدتی است که از مت اصلا خبری نیست. کورماز هم در گیر امتحانات تابستانی است و تنسی نیز چندی است سکوت پیشه کرده است!(البته اگر نوشته قبلی کار او نباشد) .چاملی گویا با دنیای مجازی خداحافظی کرده است و دیگر، شبها با کند نویسی هایش سر به سر هم نمی گذاریم.قیصر هم که از اول گفته بود هیچگاه منتظر نوشته ای از او نباشیم.هاپو کومار اما به نظرم به نشانه اعتراض از این وضع از نوشتن خودداری کرده است.بقیه هم که اصلا ننوشتند!!!



سخن گفتن از مزایای نوشتن را به زمان دیگری موکول می کنم.اما بیایید بنویسیم.از نوشته ما انتظار شکستن شاخ غول نمی رود. ما می توانیم از اینکه چیزی برای گفتن نداریم بنویسیم.از اینکه وقتی رسانه آزاد در اختیارمان است و حرفی برای گفتن نداریم بنویسیم.از اینکه تابوهای میان تک تک ما از تابوهای میان حاکمیت و ما کمتر نیست بنویسیم.از اینکه ... .
من اگر امروز بنویسم،فردا از امروزم آگاهی بیشتری خواهم داشت.


یله
______________________________________________________________________

شنبه، 7 شهريور، 1383
دهکده ی بعدی

پدر بزرگم همیشه میگفت :«زندگی جور گیج کننده ای کوتاه است .به گذشته که نگاه میکنم ،زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آید که به هرزحمت نمی توانم بفهمم ،چطور ممکن است ،مرد جوانی –برای مثال میگویم-تصمیم بگیرد به طرف دهکده ی بعدی بتازد ،ولی نترسد که –گذشته از حوادث بین راه –مهلت همین زندگی معمولی خوش وخرم ،بارها کوتاه تر از آن زمانی باشدکه برای چنین سفری لازم است.

فرانتس کافکا - برگردان:بابک احمدی-کتاب تردید-تهران 1374

انتخاب وتایپ : هاپوکومار


پنجشنبه، 5 شهريور، 1383
سلام
بچه ها خيلی وقته ازتون خبری نيست من که خيلی دلم واسه همه تنگ شده
يادش به خير جه دورانی باهم داشتيم الان تنها چيزی که واسمون مونده خاطرات
خوب و بديه که از همديگه داريم.
شايد در طول روز خيلی چيزا مارو ياد همديگه بندازه از اهنگائی که گوش ميديم گرفته تا رفتار اطرافيانمون و حتی بعضی موقعها اشيا.
الان خيلی بيشتر از اون موقع از اهنگای مورد علاقه دوستام لذت می برم مثلا با اهنگ دختر دائی گم شده ياد مينا ميافتم با داوود بهبودی ياد ميهن وهمه اهنگای قری منو ياد پريسا ميندازه با شد خزان و سلام من به تو يار قديمی ياد سروش ميافتم و.... خيلی ترانه های ديگه ای هم هستن که صرفا به ياد دوستام ممکنه چندين ساعت در روز بهشون گوش بدم .
البته جدا از ديدن البوما.
بچه راستی ممکنه دوباره يه روز هممون دور هم جمع بشيم ؟همون طور مثل اون موقعها با هم خوش بگذرونيم اونم فارغ از دغدغه های زندگی.
راستی بچه ها روزا کجا استاد ميشين؟


_______________________________________________________________________

سه شنبه، 3 شهريور، 1383
سلام
چند سال پيش كه تازه به دانشگاه اومده بودم به نتيجه(در واقع به عقيده) زير رسيده بودم:
اين نهايت خوبي فرد را ميرساند كه يه اندازه شهرش بليط شركت واحد بخرد و شهري را كه در آن زندگي ميكند ببيند و نگاه كند و در موردش خيلي فكر كنه.آدمهاي بدبخت و خوشبخت را همزمان نگاه كند. خودش را از خودش خالي كند و به سرنوشت خودش خيلي فكر نكند .اين كه ديگران چه سودي برايش دارند اهميتي نداشته باشد.با آنها باشد بدون اينكه بداند با تعريفهاي ذهنش در كجا قرار ميگيرند. و وقتي با آنهاست اگر توانست صورتشان را لمس كند تا ببيند لطافت پوستشان چقدر است اما فعلا بيشتر از اين پيش نرود و وقتي ديد كه آنها جزام يا قارچ دارند به آنهادست هم نزند فقط نگاهشان كند .يعني بدون اينكه به آنها دست بزند لمسشان كند .اما بحث قارچ و جزام آن بايد شنيدني باشد اگر شد كه معمولا ميشود اگه از چهره نازيباي او نهراسد پاي صحبتش بنشيند و ببيند كه چطور شده كه او بيمار است. معمولا اين بيماريها بخاطر آلودگي محيط است ...
اما الان ميگم كه:
اين آدم خوب ميره پيش يك كسي كه ظاهرا جزام داشت با او صحبت ميكنه .بعد اون شخص جزامي يك آينه برميداره و به فرد خوب ميده .آدم خوبه اول به جزامي نگاه ميكنه و بعد تو آينه به صورت خودش نگاه ميكنه.چيزهاي عجيبي ميبينه .صورتش پر از قارچه.حتي دستهاش هم اينطورند .نميدونه اين قارچها كي رو بدنش بوجود آمدند.
حالا بايد چيكار كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه جوابش رو ميدونيد لطفا به من بگين.هر چيزي كه به ذهنتون ميرسه.
ممنون ميشم
پيازچه



يكشنبه، 1 شهريور، 1383
باز هم افزايش
دوستان سلام

1)عزت الله یوسفیان نایب رییس کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس که از محافظه کاران به شمار می رود، مبادرت به اعلام آماری در ارتباط با افزایش 17 درصدی طلاق در کشور به خصوص در بین زوجین با سنین پایین کرده است که بسیاری از این طلاق ها توافقی می باشند.این نماینده مجلس در ادامه افزوده است که فرهنگ سازی برای تشکیل خانواده زمینه ساز بوده و باعث استحکام خانواده پس از ازدواج می شود.

2)گفتن اینکه ظلم بد است و عدل خوب است، هر چقدر هم که در جامعه ای تکرار شود دردی از جامعه را دوا نمی کند. اگر امروز نماینده ای از فرهنگ سازی سخن می گوید، بسیاری از تحلیل گران اجتماعی سالها پیش این نکته را به مسوولان گوشزد کرده اند.

3)آن زمانی که نمایندگان رهبر در دانشگاههای سراسر کشور به بهانه حمایت از ازدواج جوانان،هجمه ای تبلیغاتی را برای تقدیس پیشوایشان به کار بستند و از رسانه ها کمک مالی آن فرزانه را در بوق و کرنا می کردند، به آینده زوجهایی که تنها سرمایه مادی وقتشان، یخچال و چند سکه طلا بود چندان توجهی نکردند.
از آن مهم تر توجیه فرهنگی این قضیه بود.آقایان مسوول برای توجیه این بعد، اقدام به برگزاری کلاس هایی نمودند که در آن به جای نشان دادن واقعیت های زندگی مشترک و تحلیل و بررسی علل و دلایل از هم پاشیدگی خانواده های ایرانی، از چگونگی اجرای دستورات دین در ارتباط با این امر مهم سخن راندند.اینکه چه دعایی بخوانیم تا از برکات شب اول بیشتر منتفع شویم و در لحظات خاص نیز به یاد خدا باشیم!!!(نگارنده سالها در تلاش است تا به کنه این مطلب پی ببرد اما موفق نشده است!)و نیز از این سخن راندند که حضرت فاطمه وقتی پدرش به همراه یک نابینا به منزلش می رود،حجابش را رعایت می کند و وقتی پدرش علت این امر را از او می پرسد او می گوید:"درست است که او نمی بیند اما خداوند همیشه شاهد اعمال ما است" از این که چطور پیامبر اسلام چنین پاسخ دندان شکنی دریافت می کند پرسشی نمی کنیم!

4)پس از ربع قرن حکومت اسلام گرایان، امروز به این نتیجه رسیده ایم که اصلاح امور اساسی اجتماعی نیز فقط به دست خودمان صورت می پذیرد و از بالا نشینان داشتن انتظاری بیش از این خطاست.


یله



يكشنبه، 1 شهريور، 1383

ندر آمدی بر مهمان ماما
N.D.E*
( فستیوالی برای سینما)


حقیقت های زراندود شده
از هیچ لبخندی،
حقیقت های سبز،تلخ،ناشکیب
پیرامونم
............
حقیقت هایی
که در پای آنها
باید برقصی!

ف.نیچه :از مستانه سرایی های دیونیزوسی-ترجمه علی عبداللهی

۱-«من کیمیاگرم،به دنبال دارویی می گردم که آدم هاوقتی آنرا مصرف می کنندشادشوندوغمهایشان رافراموش کنند،حتی تنهابرای چندلحظه»**
دوربین لرزان و ترسان پیرمردبه دنبال چه می گردد؟ تلاش اودرهفتمین دهه زندگی اش به کدام سو نشانه رفته است ؟
بازنمایی جامعه کلنگی وهم نشینی خانه های آواره ای که درتیتراژدرپس برجها خودنمایی میکنند،آیاسنت است که به جنگ مدرنیته میرود ؟آیاشکایتنامه فقراست که فریادعدالتخواهی رادرژانری اجتماعی به گوش برج عاج نشینان میرساند؟ویا پایکوبی سرخوشانه و«دیونیزوس گونه»انسان است دربرابررنج بشری؟
۲-بازنمایی جشنواره ای از رنج و بدبختی در وضعیتی طربناک آیا همان کیمیایی نیست که داروساز جوان و بی دست پابیهوده اوراق زرنگار علوم را درپی آن میکاود؟وآیا هنر سینماآن دانش طربناک و حکمت شادان نیست که می توانددو ساعت سرخوشی را در برابر تصاویری از فقر و نکبت وبدبختی برای تماشاگر به ارمغان آورد،
مهمان مامان بیان تجلیلی ازسینما است: پوسترهای رنگارنگ در خانه مامان ،خاطرات نوستالوژیک از سینما ی گذشته ،شکوائیه کارگزاران سینمای رو به زوال وطنی ومردی که عمرش را در قمار سینما باخته است و اینک جز گریه فقر نصیبی ندارد.
۳-فستیوال مهرجویی بازنمایی روحیه پرافتخار (!!)مهمان نواز ی ایرانی است که مکان مهمان نوازی اش خانه آواره مامان رادر مینورددوبه خیابانها گام میگذاردونشان میدهد فلاکت تنهادرخانه فقراخانه نکرده است،بلکه تاعمق خانه ثروتمندان نیزراه یافته است و پای تیرچراغ برق های بالا شهر زباله ها انباشته شده است.
خیابانهایی که موتورسواران نابهنجارجلوه دیگری از پزشکی هستندکه نسخه راغلط میپیچد.بیمارستانی که تنها کارآمدی اش رقص دیونیزوسی یوسف و مرثیه سرایی های مش مریم است: بیان موقعیت کمدیتراژیک ما،بازنمود تعلیق میان زمین و آسمان.
۳- مش مریم پیرزن جنگزده ،خسته، زشت،رنجور ،فرتوت ،وابسته به آسمان که همه زشتی اش را با بزک مضحکش سعی درپنهان داردومرثیه هایش به چسناله های ما هیشگی ما شبیه است وخانه آواره اش که توهمناک آن راتمیزوزیبامیداند. هنر زیبای دست بافش که میراث از دست رفته « مامان وطن » را شبیه است .***هر یک از کاراکتر ها به همین شکل باز نمود کلیت وضعیت رنجناک ماست.
دشواری اما همچون ساختمانی نمود میکند که در میان آنهمه بیقوله ساخته میشود و هم نشینی وضعیت های متناقض رامنجرمیشود .دشواری آن است که چنین ساخت وسازی رانمیتوان مدرنیزاسیون (مدرن شدن)خواند.
دشواری دروضیت بحران زده ماخانه کرده است،وباوصله پینه نمی توان جلوی آن راگرفت،برفرض که جورابی نو نیشخند زشت فقر و فساد راخفه کند با اعتیاد یوسف ودعوای اوبا زنش چه میکنیم؟یاوه گویی های پدررا چگونه ساکت کنیم؟موتور سوار نابهنجاررا چه کسی لاپوشانی میکند ؟و در نهایت لکه کثیفی روی گوشه لحاف زهرخندپیرمردخنزر پنزری دربوف کور را میمان،که مو را بر اندام سیخ میکند.
ما در بحران اقامت گزیده ایم و اضطراب دوربین که روی دست میلرزدشایدنشانی ازانتظارهمین رویداددهشتناک باشد،زلزله ای که جان بیست هزار نفر را درساعتی میگیرد.
۴-پرهیزازپرگویی های ملال انگیز(همچون سربازهای جمعه)،دوری ازادعاهای یک سینمای اجتماعی ،امتناع از باز خوانی بیانیه ای سیاسی و ادای دین آشکاربه سینمای ناب کمدی وبزرگانی چون چاپلین و باسترکیتون وگردآوری مظاهربدبختی(فقر،اعتیاد،ظلم به زنان،فساد بورژوازی،لومپنیسم،بی عدالتی،نابهنجاری متروپولس تهران و...)در فستیوالی از شادی و رنج هنر بزرگ مهرجویی است که در کارنامه اش «اجاره نشین ها» را ثبت کرده است.
5-زمانی که همه همواره درموقعیتی خلسه گونه و«نزدیک به مرگ» بسر می بریم ،چه باید کرد ؟جز رقصی شادخوارانه بر سفره ای که باخون دل برپاشده است؟همچون لبخندی که مامان به نوررنگارنگ لامپهای خیابان میزند؟همچون چهره خندان او که درانتهای فیلم وقتی مرد همچنان نفهم به کنارش می خزد و میگویدکه همه چیز درست میشود .
همچون شادی بیمارگون مردم تهران وقتی به انتظارزلزله در پارکها به جشن مرگ میپرداختند.

*******************************************
پی نوشت:

* عنوان مخفف near dead experience می باشد.در فیلم با خلسه وحتی حالت عرفانی ترجمه شد.می تواند کنایه ای به وضعیت توهمناک و بیمارگونه ما باشد.طعنه ای به «عرفان زدگی کلبی مسلکانه» ما نیز در آن نهفته است.
**نقل به مضمون از سخنان داروساز جوان فیلم
***این نکته همچون دم خروس یا همان امر ناهمسازبر پیکراین نوشتاریکسره بهم ریخته وآشفته خودنمایی میکند:
مویه های غریبانه مش مریم در انتخاب قربانی که غمناک ترین سکانس فیلم نیز بودند را هر چه اندیشیدم نتوانستم در ساختار این نوشته سر هم بندی کنم.براستی خفقان این سکانس بقدریست که طنازی ورندی مهرجویی نیز نتوانسته حتی لبخندی بر قامت آن بپوشاند.لحظه از آن لحظه هایی بود که در برابرش هیچ نمی توان گفت و اشک ولبخند هر دو به یک اندازه از هیبت بهت گونه ی آن می کاستند .پس تنها به بازگویی آن اکتفا می کنم ،همچون زخمهایی که در زندگی هست و چون خوره روح را آهسته در انزوا می خورد ..........
*******************************************
هاپوکومار
فضولی موقوف:سلام بچه ها اين نوشته را ديشب نوشتم ولی نتوانستم در وبلاگ بگذارم.به هر حال ببخشيد که بلند وخسته کننده است .اميدوارم حال همه تان خوب باشد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴

آرشیو شماره دو وبلاگ

چهارشنبه، 28 مرداد، 1383
چت و هويج

سلام
اين مطلب بيچاره خيلی وقته تو هارد داره خاک ميخوره اما ديدم براي اونهايي كه اگه يه شب چت نكنن خوابشون نميبره بد نيست:
مطلب پايين از چتايون چتگر زاده است از وبلاگ جوان ايراني
مسنجر من، ای چتگاه چتبازان بی آيین
تو ای ديرينه خلوتگاه چرت و پرت هزل آگين
پر از موزيک و جر و بحث
پر از دشنام شرم آور
همه اندر کمين هم
پر از آی دی ترس آور
هوا بس ناجوانمردانه پس است
دمت گرم و سرت گرم و زبان چرب و نرمت گرم
سلامم را تو پاسخ گو ، چت بگشا
منم من، مهمان هر شبت چتباز سرگردان
منم با آی دی قيصر يا داش فرمان
منم بوت گشته و حيران…
سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت
همه سرگرم چت روم اند
کسی سر در نميآرد چه می گويند در آشوب پر غوغای اين ياران
تو را گر میک از مرغوب تر جنس ا ين بازار است
سخن با تاک نتوانی
که با یاهيک يا تيک تاک قفل بر آن است
و گر پی ام بسوی کس روان سازی
به اکراه می دهد پاسخ ، يا اينکه
به يک جانانه نرم افزار بوت آسا
شوی در بوت يا دی سی يا ايگنور
و يا قفلی زند بر آی ديت چندی
نه اين است گفتمان ،اين مفتمانی را که پنداری
حريفا، ميزبانا ناسزا آخر چرا در مايه گفتار
و يا تهديد بر مبنای نرم افزار
من امشب نامدستم دام بگذارم
تو را دانلود از دات کام بگذارم
من امشب آمدستم ، تو را از هکر گويم
ز ئی ايکس ئی ، بلستر يا ز ويروس مضر گويم
چه گوی در فلان سایت پر از نرم افزار بوت و هک
که خواهی وقت چت با آن زنی بر هکس پاتک
فريبت می دهند اين رايگان نرم افزار رنگارنگ
به همراه آورند کرمی ، شوند با پی سی ات در جنگ
کنند هارد تو رو داغان و پسوردت شود پيدا
تو را يک فرمتی بايد که خرجش هست گه بالا
و من کوتاه گويم قصه را ديگر
که ايگنور می شوم الان
چتايون چتگر زاده
راستي كتاب فريدون سه پسر داشت از عباس معروفي در سايت كتابخانه مجازي داستانهاي فارسي هست .فكر كنم اگه سري بهش بزنيد بد نباشه.شايد معرفيش اينجا زياد جالب نباشد.به هر حال اگه بدتان اومد اونو تو ذهنتون حذفش کنين.
خدمت چاملي عزيز هم بايد عرض كنم كه :بابا اينهمه خودتو كشتي كه به ما آهنگ سر اومد زمستون رو ياد بدي؛كليپش تو سايت نغمه هست .به همه پيشنهاد ميكنم حتما برويد و بشنويد.
پيازچه



چهارشنبه، 28 مرداد، 1383

فضولی موقوف

اولا که فضولی موقوف ثانیا این متن چند روز میشه که تایپ شده ومن اصلا حال نداشتم اونو تو وبلاگ بذارم ثالثا همش به خاطر دل کورماز ورپریده است که مجبورید این مزخرفات رو بخونید رابعا فضولی موقوف من هر کاری حال کنم میکنم.

یک روز گرم تابستانی در دربند

از چند روز قبل قرار مدارا رو گذاشته بودیم و قرار بود کسی بد قولی نکنه. البته من که مثل همیشه نسبت به این قوم اجوج مجوج بدبین بودم هم سر دفعه قبل و هم سر قضیه حنا خانم.
بله اینطوریا بود که رفتیم دربند.صبح ساعت 8صبح تجریش واز آنجا میدان سربند و بعدشم پیاده روی. خب بهتره مرتب باشم.پس از کسانی که اومده بودن شروع می کنم:اول از همه شخص شخیص خودم بودم یعنی قبله دو عالم جناب هاپوکومار (دامت برکاته).بعد دوست گرامی تر از جانم آقای« پکو پک » بودند که ایشان هم در معیت بنده و با موتور آمده بودیم. بعد «سجی بلا»آمدو بعد از او «منوچ»( دوست حاجی فنچ آزادی) و بعدشم خود «حاجی فنچ آزادی» آمد. نفرات بعدی عبارت بودند از«مت» و«مته»(با اسم انتصابی«خانم کوچولو»)وبه همراه او «کورماز» ور پریده وخواهرش آمدند. یعنی خیالتون رو راحت کنم جلسه جمعه جلسه «خواهرا »بود.(آخی جای «هاپوکوماره» خالی بود بابام نذاشت)
«وارطان» هم با خواهرش بود، اشتباه نکنید این «وارطانه»(علی الحساب اسمش رو می ذاریم« هوخشتره» تا با شعائر مذهبی و فیزیک بدنی سازگار باشه) بر خلاف خواهرش نی قلیون بود، پس تو کوه جا برا همه بود،خب مونده رابینسون همیشه بدقول به همراه یه عضو جدید که من تازگی ها فهمیده ام مسئول هماهنگی های عملیات انتحاری «رابینسون» ایشان بوده است.بعله ما داریم از« خاله ریزه» صحبت می کنیم. خب دیگه جمع نحس ما جمع شد آخه «سیزده »نفر بودیم .
خلاصه رفتیم بالا و کلی از چربی های بچه ها رو آب کردیم.(قابل توجه خانم هایی که می خوان رو فرم باشن!!! )بعدم نشستیم یه جای با صفا کنار آشغالا و نهار خوردیم. اشتباه نکنید آشغالا رو نخوردیم اونا رو بردیم خونه فرداش بخوریم.(خاک بر سر من کنن که یه جمله مثل آدم نمی گم)
بعدشم بچه ها میخ شدن زمین و جای «حنا خاله» خالی بود تا با اون چایی های مثل زقنبوتش به بچه ها حال بده.البته «چاملی» هم اگه بود برامون چوب میاورد. ولی خوب شد تنسی نبود چون یه بند می خواست حرف بزنه وسر همه رو ببره.«یله» هم که از شانس خوبمون رفته بود اردبیل ولی از شانس بدمون غرق نشده برگشته.اون یارو «قیصر» هم که انگار بردنش حبسی چیزی، چون هر چی زنگ زدیم نبود.(ببین حالا موادش چه قدر بوده؟؟)
گروهک تروریستی «لیان شامپو» هم که بود ونبودشون فرقی نمی کرد.چون اگه بودن اونا هم می خواستن میخ شن زمین ،ما هم که میخ کم نداشتیم.
بگذریم .آره دوستان روز خوبی بود و ما جای همه ی بچه هایی رو کو نبودن را خالی کردیم.البته تو کوه جا زیاد بود و لازم نبود این کار رو بکنیم ولی خب به هر حال مرام بچه تهرونو از این حرفا.
خب اینم از گزارش یک روز کوه رفتن ما.امیدوارم جمع قطار زرشک یک بار دیگر جمع بشود و دسته جمعی بریم قبرستون.
زت زیاد
برات ممد هاپوکوماری



سه شنبه، 27 مرداد، 1383
هم انديشی

دوستان سلام
حتما این روزها با آمارهای منتشر شده در ارتباط با افزایش طلاق در میان زوج هایی که مدت زیادی از ازدواج آنها نمی گذرد مواجه شده اید یا نمونه هایی از این ازدواج های نا موفق را از نزدیک دیده اید.

جامعه ما اگر چه دیگر سنتی نیست اما هنوز دستان خود را از قیودی که مرتبط با دوران سنت است نرهانیده است.از سویی دیگر اگر چه هنوز مدرن نشده ایم، از ابزار دنیای مدرن به وضوح استفاده می کنیم اما به تصورات و بدیهیات آن دنیا اندیشه نکرده ایم. در دورانی به سر می بریم
که ساختارهای دنیای مدرن به ناچار زندگی ما را احاطه کرده اند و ما را که سر در گریبان سنت داریم با بحران مواجه کرده است.به قول یکی از اندیشمندان دوران ما، "تقریرحقیقت و تقلیل مرارت" کار روشنفکران دوران گذار(خروج از سنت و ورود به مدرنیته) است.

مساله امروز خانواده ها دیگر به اعتیاد مرد و نجابت زن خلاصه نمی شود. درگیری بر سر مسائلی است که حتی وجود خارجی ندارند: اینکه چرا یکی از طرفین درقسمت view friends سایتorkut.com بیش از 90% دوستان خود را از جنس مخالف برگزیده است یا اینکه چرا اسم همسر خود را در ته این لیست قرار داده است و موارد متعدد اینچنینی.

خواهش می کنم به پرسش های مطرح شده که کاملا واقعی هستند جواب دهید تا شاید افق دیدمان و در نهایت تصمیم گیری هایمان را راحت تر کند.


یله




يكشنبه، 25 مرداد، 1383
يک پرسش

دوباره سلام

این عکس و این عکس دریاچه نئور در نزدیکی شهر اردبیل را نشان می دهد.جای همه شما در آنجا خالی بود، مخصوصا وقتی که ای ایران را در تاریکی مطلق شب بی مهتاب دریاچه خواندیم.

پرسشی از یک امکان دارم.مشکلی که یکی از دوستانم را به شدت با آن در گیر کرده است:

او عاشقانه فردی را دوست می دارد و طرف مقابل نیز به همین صورت به او عشق می ورزد.
در میانه این راه،طرف مقابل از رابطه جدید عاشقانه با نفر سومی خبر می دهد و این را بسیار طبیعی و محقانه می داند وابراز می کند که هنوز به شدت سابق به او (نفر اول) عشق می ورزد.
به عبارت دیگر، راس مرکزی یک مثلث عاشقانه ارتباط خود با هر دو راس دیگر این مثلث را عاشقانه و عاطفی می داند.
نکته جالب توجه در این داستان این است که دوست من می گوید رابطه سکسی طرف مقابل با نفر سوم چندان اهمیتی ندارد و قابل حل است. او مدعی است که چنین رابطه سه گانه و عاشقانه ای امکان پذیر نمی باشد و در یکی از این دو رابطه عاشقانه خللی وارد است.

نظر تو چیست؟شخصی می تواند اعلام کند که در لحظه ای معین و هم زمان به دو نفر از جنس مخالف عشق می ورزد؟و پرسش مهم تر اینکه، اگر تو جای نفر اول بودی چه می کردی؟

یله






شنبه، 24 مرداد، 1383

سلام
ای زندگي!ای نيمروز!ای زمان جشن وسرور! ای بوستان تابستاني!ای بی قراري!خوشبختی در پيش است!
آری هميشه خوشبختی در پيش است...
واپسين شطحيات (نيچه)صفحه۹۷





پنجشنبه، 22 مرداد، 1383

به نام خدا
زرتشت برگزيده شدنش به پيامبري را نتيجه واكنش طبيعي جامعه در برابر آشفتگي شديد اخلاقي وپاسخ نظام آفرينش به نياز مردم به يك هنجار استوار اخلاقي مي داند:
آفريدگارا ‹روان جهان› به درگاهت گله مند است :
براي چه مرا آفريدي؟
خشم وستيز چپا ول وغارت زور و گستاخي وتجاوز وستم همه جا را فرا گرفته است .
مرا جز تو پشتيباني نيست .
پس , نجات بخش شايسته اي را كه بتواند مرا از اين پريشاني رهائي بخشد , آشكار ساز.





در جهان بيني زرتشت , دو گوهر متضاد موجود در هستي ,مكمل ولازم يكديگرند وهيچكدام ارزش ‹نيك بودن › يا ‹بد بودن› را ندارد . به بيان ديگر ،خداوند خرد –- اهورا مزدا- آنچه را كه آفريده ، خير مطلق است وشر مطلق در آن راه ندارد . اما تضاد موجود در هستي هر گاه درانديشه انسان تجلي كند ، ‹‹نيك ›› و ‹‹ بد ›› به وجود مي آيد . به عبارت ديگر ، ‹‹خير ›› و ‹‹ شر ›› زائيده انديشه انسان است كه از طريق انديشه ، به گفتار و كردار او نيز راه مي يابد ، و بدين گونه است كه نيكي و بدي در جوامع انساني زائيده مي شود :
‹‹ چون اين گوهر همزاد ، در انديشه پديدار شوند ، نيكي يا بدي پا بدي بوجود مي آيد . آنگاه دانا نيكي را بر مي گزيند ونادان بدي را.››



پنجشنبه، 22 مرداد، 1383

تمام روز در ايينه گريه مي كردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پيله تنهاييم نمي گنجيد
وبوي تاج كاغذيم
فضاي ان قلمرو بي افتاب را
الوده كرده بود
...
تمام روز نگاه من
به چشمهاي زندگيم خيره گشته بود
به ان دو چشم مضطرب ترسان
كه از نگاه ثابت من مي گريختند
و چون دروغگويان
به انزواي بي خطر پلك ها پناه مي اورند
...
نمي توانستم ديگر نمي توانستم
صداي پايم از انكارراه برمي خاست
و ياسم از صبوري روحم وسيع ترشده بود
وان بهار و ان وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت ، با دلم مي گفت
"نگاه كن
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي"
قطعه هايي از وهم سبز ،فروغ فرخزاد
به پيشنهاد يله خواستم بنويسم چندين بار سعي كردم، نشد، كلمات به زحمت در ذهن نطفه مي بندند و با نوشتن گويي مفري مي يابند از نوك قلم مي گريزند و باز با دستان تهي بر جا مي ماني چيزي نيست كه بتواني انرا بنويسي فقط حس بديست " تو فرو رفتي " با سر به درون انچه كه از ان متنفري پرتاب مي شوي و با دست وپاي بسته ، مستاصل مي شوي، خودت را به در و ديوار مي كوبي ،گمان مي كني كه فرياد مي زني اما انچه گلويت خارج مي شود ناله رقت انگيز حقيريست كه... ،اما تو نمي خواستي فرو بروي تو قرار بود جاري باشي تقصير هيچكس نيست تو بايد بروي..

چهارشنبه، 21 مرداد، 1383
من نيز معترفم

اینجانب به عنوان دومین معترف این گروه مخوف و در راستای خدمت به نظام مقدس از کرده های خود اظهار ندامت و پشیمانی می کنم و تمامی گفته های قبلی "برات ممد بلدیفالی معروف به هاپوکومار" را تایید ودر ادامه اضافه میکنم که این عنصر مفلوک از گفتن حقایقی در ارتباط با اعمال شنیع خود سر باز زده است.درست پس از بازگشت "مهر انگیز عبادی " از فرنگ و دریافت جایزه صلح اسکار از ایادی استکبار بود که "هاپو" با قیافه ای مبدل گروهی را تشکیل داد که هدف این گروه حمایت از آن ضعیفه و اقدام علیه امنیت ملی بود. در ضمن "هاپو" تبحر خاصی در نظریات ساختار شکنانه دارد و در نشریه"پنجره ای رو به مستراح" دست به اعمال شنیعی زده است که بنده چون توبه کرده ام از گفتن آنها خودداری میکنم.

دم و دم بر همه دم بر گل رخسار محمد صلوات

يله



چهارشنبه، 21 مرداد، 1383

فضولی موقوف

متن زیر« اعتراف نامه» ای است که یکی از اعضای نادم شاخه ای از گروه القاعده با نام «سوتی نامه 79» به تازگی در اختیار شبکه الجزیره قرار داده ودر آن ضمن معرفی اعضای اصلی باند مخوف مافیایی وتروریستی با نام سوتی نامه تقاضای عفو کرده است با هم این متن را می خوانیم:



به نام الله پاسدار خون شهیدان
با عرض سلام به همه ملت غیور وبا لاخص مقام بیکار رهبری

اینجانب « برات ممد بلدیفالی » با نام مستعار«هاپوکومار » از اعضای اصلی گروه تروریستی«سوتی نامه79»می باشم، که مدت دو سال است برای این گروه تروریستی کار می کنم،آشنایی من با این گروه ضاله برمی گردد به دوسال قبل که طی دنبال کار گشتن در نشریه کفر آمیز «پنجره ای به مستراح »با یکی از مهمترین اعضای این باند مخوف آشنا شدم.این فرد کسی نبود جز:« چاملی خونخوار ».
در ابتدا چاملی با چهره مظلومانه خود سعی داشت وانمود کنه آدم خوبیه(ارواح شیکمش )اما بعد فهمیدم که از اون آدم کشای حرفه ایه .بله این چاملی، من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوید.حتی یه بار که من دوکستی رو به فرمان او خوب کتک نزده بودم داشت،من رو خفه می کرد.(خدا ذلیلت کنه دختر، گردنم هنوز دردمی کنه ).
یه بارم که باهم نقشه کشتنن یه بچه دو ساله استادشون رو انجام می دادیم ،گفت:«ایییییییی خب بزن دیگه خاک برسر ،مامانشم بکش » دیدید چقد خطرناکه .الانم یه خواهر داره که مثل پزشک احمدی زمان قاجار پیرمرد ،پیرزنارو تو بیمارستان خفه می کنه.(نکن عزیز دلم آخر عاقبت نداره )
تازگی ها هم رفته بودند یه کتل خاکی کنار خونشون به همه گفتن رفتیم« دمافنت» .بابا بی خیال ما گوشمون درازه یا صدامون عوض شده؟ دست بردار از این شایعه پراکنی ودروغ بافی.تازه تو همون کتل خاکی هم سه تا بچه ودو تا آدم پیر را خفه کرده اند.برنامه مخوف این زوج جنایتکار فاسد کردن مردم بیچاره شهرشونه. بدین صورت که بعداز ظهرا تیپای قرتی می زنند واز خدا پیغمبر هم نمی ترسن.(الهی جز جیگر بگیرید، الهی برید زیر تریلی، الهی بی شوهر بمونید، الهی بچه هاتون مثل من بشند.)
به هر حال چاملی خونخوار من رو اغفال کرد وبه این گروه کشاند بعد از آن با عضو بعدی یعنی« تنسی تاکسیدو» آشنا شدم.معروف به «زن هزار چهره».برخلاف ظاهر مردنی وموش مرده این فرد از اون مارمولک های روزگار است .
اومسئول هماهنگی هاو معاون اول چاملی خونخوار بود.
او حتی سابقه هم دارد،مثلا یه بار که علائم شکنجه های چاملی روی صورتش بود به همه گفت خورده به دیفال .ماهم همگی دسته جمعی گاو .
خلاصه این تنسی مارمولک در قتل خیلی ها از جمله همین سکینه خانم نامزد بابابزرگ مرحومم نقش فعال داشته(می گن نذاشته بنده خدا رفع قضای حاجت کنه !!واونم طفلکی مرده، چه جوری اش را از خود جنایتکارش بپرسید )تازگی هم می گن رفته دهاتشون اونجا، با یه جونور ناشناس به اسم ریوزو ریخته رو هم ،هر طور که می تونه میهن عزیزمون رو به گند می کشونن(الهی خیر از جوونی ات نبینی الهی بری زیر ژیان )
دیگر عضو این گروه« کورمازرمال» است که به همراه یه غول بیابونی عجیب به نام« مت »، یعنی بگی هر غلطی می کنند تا این مملکت پیشرفت نکنه.این کورماز که میگم از اون فال بیناست که دخترای جوون وپسرای غربزده رو به هوای کف بینی می کشونه تو شرکت اون مت جنایتکار وبعد دخترا رو قاچاق می کنن کشورای عربی وپسرا روهم میفرستن قبرس.
مت هم با عنوان دروغین شرکت تبلیغاتی یواشکی به این کار زشت وکثیف مشغول است. (خدا سر بچه هاتون بیاره ،الهی الهی )تازه اون کورماز به هوای درس خوندن در دانشگاه الکی واحد می افته و در دانشگاههای کشور عزیزمون دنبال مشتری برای فال بینی میگرده(جوونا به هوش باشید!! ).
بله می گفتم.یکی دیگه از اعضای این باند مخوف اسمش« یله » است.این یله که می گم ببینیش دلت به حالش می سوزه ویه چیزی دستی هم بهش کمک می کنی.اما درواقع از اون هفت رنگاشه.کار اصلی این یله اینه که با عاشق نمایی وحرفای عاشقونه ،ببخشید، این دخترای گاو رو خرمیکنه(خیلی مهارت می خواد گاو رو خر کنی!! )وبعد از اغفال اونا می کشدشون و کلیه هاشونو صادر می کنه اسراییل.این یله تازه کار سیاسی هم می کنه وبا نوشتن مطالب کذب ودروغ به صورت شبنامه سعی در متشنج کردن فضای پاک کشورمون داره.(الهی دستت بشکنه ،الهی بری تو دریاچه اردبیل خفه شی ).
دو تا دیگر اعضای این گروه عبارتند از« قیصر خانم » ودوستش «وارطان »(فکر می کنن من نمی دونم اسم ارمنیه، بابا ما یه زمانی ارمنی بودیم، موضوع اینه که جفتش و اصلا هر چی غیر از فرمایشات مقام معظم رهبری باشه کفره وارمنی وغیر ارمنی هم نداره!! تازه وارطان به فیزیک این عنصر خیانت پیشه وسلطنت طلب خیلی میاد)
آره نمیذارن دو کلوم حرف حساب بزنیم ذلیل مرده ها.این دوتا خصوصا اون یارو قیصر از اون الوات واشرار تهرانه که سر چاراهها وای میسه وباج گیری میکنه.می گن از فک وفامیلای شعبون بی مخه .همچین یه نمور قیافشم اون وری میزنه.
رفیقشم می گن تو کار صادرات واردات عرقیات الکلی به ایرانه. بی خود نیست بهش می گن وارطان.قیصر ووارطان یه فامیل دارن « ممدتقی » نام. این ممد تقی عامل قتل «حسین پناهی »بیچاره است.البته کار اصلی ممد تقی خرید وفروش لوازم آرایش تقلبی به دخترای ترشیده است.اخیرا دیده شده که قیصر هم زده تو این رگه وبا هم سر خلق الله را شیره مالی می کنند.(خدا به خاک سرد بزندتون، الهی سیل بیاد هر سه تاتون رو آب ببره )
از اعضای دیگر این گروه تیم موسوم به« لیان شامپو» است که اخیرا یکی از ایشان با عنوان فرعی «پیازچه » اعلام حضور کرده است.این گروه وحشی وخطرناک متشکل از سه جنایتکار حرفه ای به نامهای «هوسان نیان » ،«پیازچه » و«کلاه قرمزی »(اون عنکبوته تو نیک ونیکو)میباشند. این سه تن که بیشتر شمال کشور را به گند می کشند ،به فعالیتهای مخفیانه می پردازند.یکی از کارهای زشت این افراد برپایی مجالس لهو ولعب ورقص وپایکوبی است.(مگه عروسی باباتونه از من خجالت نمی کشید از مقام معظم رهبری خجالت بکشین)بله، در این مجالس کاملا بی تربیتی این خانمها هی می رقصن وتازه بدتر میخندن!!!واااای.توبه ،توبه.(الهی پاتون بشکنه الهی اسید بریزن رو سروصورتتون الهی بچه هاتون بشن مثل حاجی فنچ آزادی. )
گفتم« حاجی فنچ آزادی » یاد یکی از خنگ ترین اعضای گروهک تروریستی مان افتادم .این بیچاره از بس خنگ بود که وقتی می رفت دستشویی یادش می رفت برا چی رفته.یه بار فکر رفته استخر.شانس آوردیم مایو تنش نبود وگرنه خفه میشد.همینجوری هم گلاب بروتون کلی گل وبلبل خورده بود تا اینکه بالاخره دوکستی بهش نفس مصنوعی داد(اه اه خدا بدور )حالا شما حساب کنید دخترا چقد یول بودن که راه براه به این عنصر مفلوک زنگ می زدند(خلایق هر چه لایق)اخیرا هم که از مکه اومده از عربستان کلی تماس می گیرن.
دیگر عنصر گروه« رابینسون » است معروف به« رابینسون یه دست».این عنصر سارق که قبلا در بخش عملیات انتحاری فعالیت می کرد و در عملیات انهدام توالت عمومی پارکها تقریبا نا موفق بود اخیرا به جیب زنی وپخش سی دی های مستهجن در میادین تهران مشغول است.(دستت بشکنه الهی )
«حنا خانم» آخرین عضو این تشکل فراماسونری است که با انرژی های منفی ،در چایی مردم سم ضعیف می ریزد. اخیرا هم در یه آموزشگاهی که مال داداششه مردمو می تیغن واز خدا هم خجالت نمی کشن.تاره میگن یه بار یه بچه گربه رو برده بوده آبشار واونو مجبور کرده جیش کنه تو آب تا مردم آب نجس بخورن.(الهی بخوره تو کمرت،الهی بری زیر فرقون )
البته باید از « سوتی من » هم اسم ببرم که همیشه مخالف است وتو اون شهر هسته نیسته معلوم نیست چه غلطی می کنه .
به هر حال آنچه آمد اسامی مهمترین اعضای سوتی نامه بود وقطعا افراد دیگری مثل« پت» و«ممول» از زنجان در شکل گیری این گروه نقش داشته اند.
اینگونه میبینید که من بیچاره پاکترین و ساده ترین افراد گروه بوده ام که اونا منو اغفال کردن.حالا هم ضمن اظهار ندامت از همه کارهای گذشته حاضرم هر گونه همکاری با شما ملت علاف بکنم تا افراد بی تربیت این گروه دستگیر وروانه زندانهای حق علیه باطل بشوند.
در انتها از همه افراد این گروه خواهش می کنم با بازگشتن به دامان میهن از این کارای بد بد نکنن واز خدا بترسن .از شما ملت علافم که این همه دری وری را خواندید خواهش میکنم این بدبخت اغفال شده را ببخشید.

با تشکر

برات ممد بلدیفالی معروف به هاپوکومار

******************************************




سه شنبه، 20 مرداد، 1383

سلام به همه دوستان
دیشب جای همه کسانی که on نبودند، خالی بود. من(یله)، هاپو، قیصر، تنسی و چاملی همگی بودیم.شب جالبی بود.از سر شب منتظر بودم تا شب به نیمه برسد و کسی باشد تا با او صحبت کنم. نیاز شدیدی به صحبت کردن با یک دوست داشتم.

خلاصه جمعمان جمع بود و چند جای خالی! ساعت 2 نیمه شب وقتی همه رفتند، باز احساس تنهایی کردم اما راحت تر از قبل بودم. تصور ظلم آفرینش در قبال ما انسان ها از تنها زاده شدن،درگیری ذهنی دیشب من بود.

اگرموافق باشید این روزها که بیشتر وقت داریم و از هم دور هستیم، از تفکرات و حس های درونیمان بنویسیم. آگاهی از آنچه تو فکر می کنی، ذهن مرا هم درگیر می کند. مشکل جمعی به راه حل جمعی منجر می شود و در کارایی خرد جمعی شکی نداریم. هرچند سوتی من از زاویه ای منتقد این گفته می باشد!!

یله




دوشنبه، 19 مرداد، 1383

راستی الان يادم آمد كه اسمم راننوشتم واقعا كه ....
حنادوستدار همه تون خانم حنا



دوشنبه، 19 مرداد، 1383

بچه ها سلاممممممممممممممم
نمدونين كه چقدر بدبختی كشيدم وگيج بازی در آوردم تا اينكه بعد از چند روز بالاخره آنهم با n بار زنگ زدن به خانم كوچولو تونستم وارد وبلاگ بشم
به اميد اينكه همتون خيلی خوب وسر حال باشين
راستش ديگه می ترسم چيزی بنويسم چون مطالب به قول هاپو بايد جدی باشه
راستی ديروز توی خيابون سوتی منو ديدم داشت دنبا ل خونه می گشت
خوب فعلا خداحافظ



دوشنبه، 19 مرداد، 1383

دوست عزيز سركار خانم چاملي صعود شما را به بام ايران به همراه گروه كوهنوردي پيمان تبريك و اينا ديگه....
آفرين آفرين آفرين آفرين آفرين آفرين
هاپوكومار خونه نو مبارك، البته الان ديگه بايد بهت گفت پدر آريادنه ، مگه نه؟؟؟؟؟ ولي اينجا بياي هاااااا آخه تو پدر خوانده وبلاگ بودي و از همه بيشتر توش مينوشتي حالا كه خودت بچه دار شدي نكنه ما رو فراموش كني...
----------------------------------------------------------------------------------
شما هيچوقت به سكوت فكر مي‏كنيد؟ به حرفهاي گفتني و نگفتني... به حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي‏آورند و انديشه‏هايي كه هرگز راضي نمي‏شوند برزبان جاري شوند. همه ما حرفهايي داريم براي گفتن و حرفهايي هم براي نگفتن، و سرمايه هركس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. حرفها اگر مخاطب خود را يافتند بيان مي‏شوند و اگر نيافتند نيستند.
زماني هست كه بايد در اوج انديشه‏هاي پاك سكوت كرد، سكوتي دردناك كه شايد روزي شكسته شود و سكوت زماني درماني است براي ضمير آشفته و بيقرار و گاه خبر از سر درون مي‏دهد و غوغايي كه در وجود من و تو برپاست؛ توخاموشي و ساكت درحاليكه ذره‏ذرهء وجودت سخن مي‏گويند:در اندرون من خسته دل ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
ولي گاه هم حرفها و كلامها جايي براي ابراز شدن نمي‏يابند و اگر اين حرفها مخاطب خود را گم كنند حريقهاي عذاب برمي‏افروزند واي اگر او را يافتند در اعماق وجودش آرام مي‏گيرند.و گاه هم سكوت ناگفتنيها را زمزمه مي‏كند و تو در خاموشي كلام به حقايق دست مي‏يابي ولي بدان كه بايد بشكني سكوت را وقتي مشاهده مي‏كني نور را در زنجير و يا حقيقت را بردار، و آن زمان كه نيازت را به بند كشيدند و آن زمان كه دانستي سياهي را تضادي چون سپيدي هست باورهايت و حرفهايي را كه بايد به گوش آدميان برسند بر زبان جاري كن
و من و تو نيز حرفهايي داريم براي نگفتن كه در بيكرانگي دلمان موج مي‏زند و براستي چه كسي ميتواند به سخنانمان گوش دهد و برايمان مخاطبي دلپذير باشد؟؟؟؟؟

کورماز



شنبه، 17 مرداد، 1383

سلام
امروز وقتی نگاهش کردم احساس کردم هيچکس رو به اندازه او دوست ندارم واو کسی است که از دل نرود اگر چه ساليان سال از ديده رود.
مادر عزيزم روزت مبارک
تنسی


شنبه، 17 مرداد، 1383
آريادنه

سلام بچه ها

ضمن آرزوی موفقیت برای همه شما،خواستم یک خبر خوشحال کننده را به اطلاعتان برسانم.همیشه از اینکه مطالبم خیلی بلند وخسته کننده است، ناراحت بودم.چون به هر حال میدانید که وبلاگ ما بیشتر جایی برای اعلام حضور بچه ها است ومن ازاینکه با مطالب زیاد وبعضا غیر جالب این نظم را بهم می زدم ناراحت بودم تا اینکه امروز اقدام به ثبت یک وبلاگ جدید کردم.
بله، من امروز وبلاگ «آریادنه»رابا شناسنامه کاربری http//:www.ariadne.persianblog.com در پرشین بلاگ ثبت کردم.
در این وبلاگ من مطالب سیاسی ،فلسفی ،سینمایی وموسیقایی ومطالبی در مورد عشق را می نویسم.
دوستان پشتوانه من در راه اندازی این وبلاگ شما بوده اید ومن همچنان برای شما می نویسم.امیدوارم با سر زدن مداوم به این وبلاگ وارائه نظرات همیشه راهگشایتان امید من را بی جواب نگذارید .ضمن اینکه من این وبلاگ را فرزند معنوی سوتی نامه می دانم،پس شایسته است این مادر بزرگوار دخترش آریادنه را از یاد نبرد.راستی می دانید آریادنه به چه معناست؟ برای اطلاع از این موضوع سری به این آدرس بزنید.متشکرم.
با امید واحترام
هاپوکومار



جمعه، 16 مرداد، 1383

سلام
چاملی الآن کجاست؟ کاش ما هم مي‏تونستيم باهاش باشيم
هاپوموكار واسه من كه اسم به درد بخور پيدا نكردی واسه فاطمه كه در واقع عضو تازه وارده پيدا كن...
بچه‏ها من با اجازتون نوشته قبليمو پاك ميكنم، امتحان هم ندادم، تازه..... آقا من دعوا ديدم اونم چه دعوايی ولی تا ۱۱۰ بياد بعد از سه بار زنگ زدن ۱ ساعت طول كشيد كه تو اين ساعت ميشد كل شهر هسته‏ها و نيسته‏ها رو به رگبار بست .
خانم حنا تهرانه ولی ما بي‏معرفتی كرديم شايد يه جورايی و نتونستيم باهاش بريم بيرون
جو اعلام نتيج كنكور همه جا رو گرفته
من ديشب عروسی دوستم بودم و امشب باز هم يه عروسی ديگه ولی راستشو بخوايد ديشبيه خيلی بهتر بود
كورماز


پنجشنبه، 15 مرداد، 1383
مهمان ناخوانده مامان!!!
سلامقبل از اينكه حرفي بزنم بايد بنويسم(!) كه اين فونت عربيه و مثلا بجاي اكرمينويسم اكر.ديروز بعد از مدتي طولاني وارد وبلاك شدم جون أدرس رو اشتباهي مينوشتم بنابراين بايد بكم من برخلاف فارغ شدكان بيكار( نه تمام وقت) سر كار بودم .حالا هم بخاطر حس نوع دوستي ما ايرانيها( كه هميشه با نوعش مشكل داريم) كمي هم شما را بر سر كار ميفرستيم جون حضرت به همه ما عنايت بسيار دارند.القصه همين كه اومدم تو ديدم كه اي دل غافل همه جمعشون جمعه و كلشون كمه(ااا اين كه شد كل)وبلاك رو خوندم خيلي جالب بود.الان هم دارم مينكارم هم ياد مهمان مامان افتادم هم ياد بارسا بيروزفر تو فيلم اعتراض بس كه خفن هستين شما.و ... منخيلي دوست دارم من هم تو تعمير ا ين خونه قديمي كه زيربناي محكمي داره شريك بشم جون همه ما خوب ميدونيم روز كوير داغه و سوزناك .شبها رو هم ميتوونيم به ستاره هاش نكاه كنيم شايد اونقدر نكاه كنيم تا تو ستارمون محو بشيم.راستي اكه خدا اون بالاست و ايران زمين مثل خوونست لابد ما هم مورجه هاي اون خوونه هستيم.بس أدماش كجا رفتند.جرا هركي در ميزنه كسي در رو باز نميكنه.طفل ميكويد:فقط جند تا هابو هستند كه بارس ميكنند. من خودم ديدمشون.خوب اونها هم كه منتظرند كسي جواب بده ميرند ديكه,جون فقط صداي هابوها رو ميشنوندزخسته شىم از تنهايي. مامان جرا مورجه ها نميتوونن در رو باز كنن؟ ؟؟؟؟؟و مادر بدون اينكه به سوالهاي طفلش باسخ دهد به فكر مهمانهاييست كه قراراست برايش بيايد.مهمانان أبرومندي كه نبايد جلوشان أبروريزي شود.به اميد روزهاي روشنراستي من يه أدم ساكت و أروم هستم كه كاهي بجه ها به حرفهام ميخنىيىند ولي ول نميكردندكورماز عزيز نوشته.؟ ساله از ايراناز اين اسماي عجيبتون هم خيلي خوشمان أمد.منم ميخوام




پنجشنبه، 15 مرداد، 1383
مشروطه

صدمین سالگرد جنبش مشروطه گرامی باد.


این روزها صدمين سالگرد انقلاب مشروطه است واز هرسو می بینیم هر کس قصد داردتاربخ را به نفع خود مصادره کند،از یکسو در تلویزیون با تقدیس شخصیتی چون شیخ فضل الله نوری سعی می شود همه گناه شکست مشروطه به گردن روشنفکران عرفی انداخته شود واز سوی دیگر برخی سکولارهای دوآتشه قصد دارند همه گناه را به گردن آخوندها وکارشکنی ایشان بیاندازند.در این میان برخی تحلیل های بیشتر واقع بینانه مثل کار دکتر ماشاالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» شایسته تقدیر است.(گرچه خالی از نقد نیست).
من اینجا نمی خواهم به هیچ کدام از این نگرش ها بپردازم، چون هم بضاعتش را ندارم وهم کارهای خوب وجدیددر این زمینه بسیار انجام گرفته است . فقط می خواستم ضمن زنده نگاهداشتن یاد و خاطره این جنبش و گرامیداشت همه کسانی که در راه آزادی مام وطن تلاش کرده اند، دو سوال از همه شما دوستان گرامی بپرسم:
۱.به نظر شما چرا در سده اخیر جنبش های آزادی خواهانه با شکست مواجه شده اند و پس از هر جنبشی باز شرایط استبداد حاکم شده است؟
۲.در ضمن به نظر شما راه برون رفت از این معضل کدام است؟

پیشنهاد: به همه دوستان مطالعه ویژه نامه روزنامه شرق مورخ چهارشنبه۱۴مردادرا پیشنهاد میکنم،باشد که در پاسخ به پرسشهای فوق تا حدودی یاریتان دهد.می توانید این ویژه نامه را در www.sharghnewspaper.com بخوانید.

به امید سر افرازی ایران
هاپوکومار
***********************************************************
دل نوشته

رهایی


دیروز وقتی از برادر بزرگترم پرسیدم نظرت در رابطه با وبلاگ ما چیست؟ گفت:«جالب بود فقط خیلی ناامید کننده است.مطالبتان خیلی ناراحت کننده است»این احساسی است که خودم هم داشتم، ضمن اینکه به نظر من مطالبی که نوشته می شود عموما مخاطب مشخصی دارد و برای کسی که از روابط درون گروهی نویسندگان اطلاعی ندارد چندان جالب به نظر نمیرسد. مثل دفتر خاطراتی که تنها از احساسات درونی یک فرد صحبت می کند.دوستان نمی دانم تا چه حد نگارنده این سطور را می شنا سید . از ذهن مشوش او خبر دارید یا نه؟تنها کافی است که بگویم تا همین چند ماه پیش در میان دوستانم به ناامیدی و یاس مشهور بودم.تا اینکه با جمعی که نباید هیچگاه پایه گذارش، یعنی «دوکستی» را فراموش کرد، آشنا شدم.
در ابتدای آناکارنینا تولستوی می گوید:«همه ثروتمندان شبیه هم هستند اما هیچ دو بیچاره ای شیه هم یافت نمی شوند.»سخن از فراوانی رنجی است که در زمین انسانها گسترده شده است:این چند روزه باید در معدن می بودید ووضع کارگران زغال را می دید تا متوجه میشدید تا من چه می گویم،همین پریروز زن جوانی را دیدم که های هی گریه می کرد واز شوهر معتاد وپیرش می گفت که می خواهد او را با یک دختر سه ساله طلاق بدهد،زن می خواست خود کشی کند.لازم نیست روزنامه ها را ورق بزنید،در این نزدیکی دختر بچه ای رامی شناسم که مورد تجاوز مردی قرار گرفته است.....همین روز ها روزنامه ها را نگاه کنید ومی بینیدکه دکتر مهاجرانی که ندای تساهل و تسامحش گوش آسمان را کر می کند چگونه به همسر سومش ظلم می کند .آیا فکر کرده اید داستان می نویسم ویا خیالم را به پروازد ر آورده ام؟خیر ،اینها همه شرایط هر روزه زیستن ماست که تجربه می کنیم.دختر جوانی رامی شناسم که به زور به عقد طلبه ای افغانی در آمده و طلبه هر شب او را زیر مشت ولگد له می کند.
نخیر دوستان، ناله قلم ما در این چاه بی مخاطب ملودی ای از سر شکم سیری و ارضای نیاز های کاذب بورژوا ماب نیست(گرچه در نهایت به دام همین موضوع در می غلتیم!!!.) زنجموره این قلم ها به دنبال مخاطبی همدرد است که ضمن دردآگاهی به« فراسو» بیاندیشد،به امید رهایی...ما برای رهایی گرد هم آمده ایم ورهایی تنها موضوع من نیست من در پی شکافتن پوسته تنهایی است که برای این وبلاگ مطلب می نویسم.زبان حال هر کس گویای رنج فراوانی است که سینه را می سوزاند.ما اما در پی ستایش رنج و گله گذاری از آن گرد هم نیامده ایم ما غمهایمان را شریک نمی شویم تا در نهایت گریه کنیم وبه انتظار فردایی که هیچ وقت نمی بینیم امروزمان را به ندبه گذاری بپردازیم.ما سعی میکنیم همدلانه بنویسیم وبه جاودانگی حال بیاندیشیم دیگر چه باک که فردا ممکن است برخی به دام هر روزگی بیفتند مهم این است که امروز ما جمعی یکدل را داریم که در پی گشایش این یکدلی به دنیای بی نهایت است.
خرقان زیباست، یاد روزهای شهری که همه دوستش داشتیم دل انگیز است ،تنهایی دهشتناک است،اما چه باید کرد؟؟. آیا باید در مقام مقایسه همه چیز با گذشته برآمد وروزهای دراز وپایان ناپذیر را در دلتنگی گذراند.چرا به تجربه آنچه نوین است نپرداخت؟ما که امروز اینگونه پیرانه سریم ایام کهولت راچگونه خواهیم بود؟؟
روزگاری نه چندان دور دوستی امید به رهایی را به من آموخت،آنروز او راه هایی را اما نشانم نداد.راه رهایی را بعدها در همان دوست دیدم :در باور به« دیگری »،باوری از سر عشق و خلوص واعتماد. تنهایی چاه زنخدانی است که کینه ورزان بدان سقوط می کنند،دیگری واعتماد بلا شرط به حضور او روزنه نور نجات از چاه تنهایی است:ایمان به عشق وجاودانگی آن...*




********************************************************
*آنچه آمد نظرگاه من درمورد «ما»یی است که من می شناسم و هر جا «ما»آورده ام ،باز در پی تحمیل عقیده خویش به جمع نبو ده ام .
.
با اميد واعتماد : هاپوکومار



چهارشنبه، 14 مرداد، 1383
از رنجی که می برند

از رنجی که می برند

انسان به مثابه« زن بودگی»

1 . الف :چشمانش را به سختی می گشاید ،نمی داند از نسیم صبحگاهی است یا سوزش زخم روی صورت ویا کابوس دهشتناک که اینچنین هراسناک بیدار شده است،خودش رابه بدن گرم ونرم مادر می فشارد، صدای نفسهای وقیح مرد هنوز درگوشش می پیچد،و جای دستان زمخت او پوست تنش را می سوزاند،دیگراز حنجره شش ساله اش صدایی به بیرون نمی خزد،زیر پتو کز کرده است ،و کابوس سحر گاهان دیگر به پایان رسیده است،سرش را در بالش می فشرد وانعکاس صدایی شیطانی :«به کسی چیزی بگی می کشمت»
ب:خودش را به درب تاکسی می فشرد، دکتر گفته بود :«ببین عزیزم،در دنیای مدرن این چیزا حل شده،ما خودمون تو نشریه یه بخشی را به زنان اختصاص داده ایم،راستی چه لباس خوش رنگی ...بذاربینم...»،صدای نفسهای دکتر،«آقا نگه دارید »،«مهمون ما باشید،بعد کجا تشریف میبرید...»،در پیاده رو طوری به او مینگرند که انگار لباس نپوشیده،درب اتاق دکتر را محکم بست و چاقو را در جیبش پنهان کرد صدای دکتر میآمد که «دختره سلیطه(...)»
ج:پیرمرد چای را هورت بالا کشید و گفت«فردا می آم طلاقتو بدم،از کجا بیارم خرج تو این توله هات رو بدم،خاک بر سرت ،این چایی هم که سرده،خفه شو زنیکه (...)،امشب میرم خونه بالا می خوابم،فردا ساعت هشت صبح می آم دنبالت،بسه دیگه ،پاشو این منقلو بردار الان فرش نازنین می سوزه...ده پاشو بهت می گم سلیطه (...)»نگاه زن را حاله ای گرفته است،سردی ای را روی صورتش احساس میکند،پایش به گوشه فرش گیر می کند ،حاج آقا از در بیرون می رود،زن به آینه می نگردو تصویرش را که محو می شود.
2.«انسان به مثابه زن بودن امری مربوط به عرصه ی غیاب است. در میان دو گانه های منطقی مثل بودن یا نبودن ،گفتار ونوشتار،حضور و غیاب،تز وآنتی تز،صورت وماده ،صدا وسکوت،حقیقت ودروغ و...زن بودگی در خانه دوم جا دارد. هر گفتمان از آنجا که از عناصر منطقی زبان می آغازد با لنهایه به مرد سالاری منجر میشود.زن به مثابه نبود حقیقت، نوشتاری است که ماده وقوه محض تلقی می شودومی توان بر آن نگارش حقیقت را با ابزار مردانگی وحضور حقیقی متجلی ساخت. «بر نهاد» این تلاقی بودن یا نبودن ،شدن وزندگی می باشد.این مسئله امری کاملا فطری و مربوط به شرایط واقعی وانضمامی است»
تمام تلاش هر گونه گفتمان مرد سالار سعی در واقعی جلوه دادن آن چیزی است که در گیومه آمد،زبان با آن شکل وساختاری که تا امروز غالبابا آن مواجه بوده ایم،همواره تلاشی برای استیلای مرد سالاری است. تلاش مستتر گفتمان های مختلف نهایتا کوششی در جهت طبیعی و زیبا جلوه دادن استتار زن از عرصه عمومی وراندن او و سخن او به گوشه عزلت است .امروز در نتیجه نقد پست مدرن و فروپاشی اعتبار روایت های بزرگ،دیگر چنین خوانشی اعتبار ندارد،با پسا ساختار گرایی دریدا ومیراث نیچه ای متفکران پسا مدرن حتی اعتبار هر گونه دو گانه ای زیر سوال رفته است. دیگر هیچکس نمی تواند به راحتی از واقعیت حرف بزند وقواعد بر ساخته گفتمان را حمل بر واقعیتی که هیچگاه به دست نمی آیدبکند.امروز همه چیز از« چشم انداز» به دست می آ یدوهرپرسپکتیو حقیقت خود را می آفریند.مرد سالاری امروز در مرز بحرانی بزرگ گرفتار است.زنان، «غیاب» و عقده اختگی فروید را به چالش کشیده اندو نگرش علم باورانه فروید را آخرین تلاشهای مرد سالاری متاخر جهت اثبات هژمونی مردان در حوزه اجتماع دانسته اند.با تلاشهای روانکاوانی چون لاکان وکریستوا وپسافیلسوفانی چون فوکو ،دلوز ،بودریار،امروز گفتمان بیش از آنکه زاییده اقتدار باشد ابزاری در جهت استتار ضعف درونی مردان تلقی می شود.امروز فمینیستهای دنیا به این خود آگاهی رسیده اند که جنسیت امری زاییده گفتمانها و پارادایمها میباشد. .یکی از مهم ترین تلاش های گفتمانهای مردسالار آن است که با واقعی جلوه دادن جنسیت واستتار نقش زبان در پیدایی تفاوتهای نمادین دو جنس،با کشیدن دیوارهایی واقعی(؟؟)بین زن ومرد به زنان بقبولاند که مردان در نهایت مردند و فهمی از دنیای کاملا زنانه آنها ندارند.همین وانموده به شکلی دیگر سد راه مردان بوده است تا نتوانندآزادانه به مرد سالاری و شالوده شکنی آن بپردازند.از همین رو تلاش های انسانها در جهت بر پایی اقتدار زنانه درزبان و عرصه حضور همواره نادیده گرفته شده است ومورد استهزا و مسخره دیگران واقع شده است:فروغ فرخزاد وزبان آزادانه او در بیرون فکنی مسایل در پرده ومیل زنانه ونحوه بر خورد اولیه جامعه بااو بسیارتامل بر انگیز است.
3.امروز حضور زنان در حوزه عمومی زیاد وترس انگیز شده است.در خیابانها به دخترانی که بی پروا مرز میان خود و مردانگی را نفی می کنند چاقو می زنند.این نوشتار در پی نفی تفاوتهای زن ومرد نیست وحتی به دنبال پی افکنی تعریفی دوباره نیز نیست ،این نوشتار به دنبال ترسیم موقعیتی نوین که در آن زنان به گونه ای دیگر میزیند نیز نیست. زن بودگی در کنار مرد بودگی دو موقعیت هستی شناسانه است که در نهایت در پی تلاش انسانها به تعریف و فرا فکنی خود و قدرت خود در نوعی از گفتمان همنشین می شوند. این نوشتار با قبول وضعیت دشوار زنان وموقعیت تراژیک ایشان در همه دورانها راه بیرون رفتن از این موقعیت را خود آگاهی کلیت انسانی وبالا خص آن بخشی که تحت یک گفتمان زن خوانده میشوند، از تهی بودن اقتدار گفتمانهای مرد سالار می داند. ساده ترین راه این خود آگاهی نیز حضور به هر شکل زنان در حوزه های عمومی است. ضمنا این نوشتار مانیفستی در جهت بر پایی زنان عالم نیست. خودآگاهی امر هستی شناختی است که در پی فهم موقعیت ایجاد میشود. اتفاق مذکور یعنی حضور زنان در عرصه عمومی امری مربوط به شرایط هر روزه ماست.امروز زنان در همه عرصه ها حاضران مزاحمند.در جهان پیشرفته سعی می شود با راندن این حضور به حضوری پورنوگرافیک وکمدیایی یا تراژیک(ودر هر دو صورت افراطی)حضور زنان منظم شود.حال آنکه این شکل بی پروایی در نهایت خودش را نیز به اضمحلال می کشاند.در جوامع توسعه نیا فته نیز این حضور به شکلی ابتدایی وخشونت بار منقاد میشود. حال آنکه هر دو روش در نهایت به شکست خود معترفند.
4.نگارنده ضمن رنج کشیدن از وضعیت پیش آمده راه حل را در مرثیه خوانی و آنچه زنده یاد «هدایت» از آن با «چسناله»تعبیر می کرد، نمی جوید.ساز وکار چسناله خود کمک بزرگی به اقتدار مردسالاری میکند .هیچ اندیشیده اید که چرا همه منجی ها مردند،از عیسی گرفته تا ماتریکس وترمیناتور وگودزیلا.راه حل شاید در شکل گیری خرده گفتمان هایی است که ضمن در نظر نگرفتن جنسیت بر انسانیت تاکید می کند. این خرده گفتمان البته حضور ناآگاهانه جنسیت را فراموش نمی کند ولی سعی می کند به آن توجهی نکند.شاید یکی از ده ها کارکردهای چنین جمع هایی بتواند همین شالوده شکنی از مرد سالاری باشد(در پاسخ به پرسش دوستی که علت این جمع شدن را پرسیده بود).
شیرین عبادی از هر کس بهتر به مشکلات زنان آگاه است اما با حضور قاطعانه در جامعه اقتدار پر هیاهو ودروغین «مرد سالاری»(به مثابه گفتمان) را به بهترین شکل نشان می دهد.
با اعتقاد به شرافت انسانی باور کنیم که مردهایی هم هستند که از اقتدار احمقانه مردان رذل متنفرند وبه شرایطی بهتر وآرمانی تر می اندیشند،به رهایی...
5.د:ساعت دوازده نیمه شب است، پیرزن خسته زندگی گذشته را مرور می کند:رنجی هر روزه را.صدای نفسها،صدای نفسها تند تر میشود،فرزندان دور مادر بیدار شدن او را می نگرند.«ازچه بیدار شده است مادر؟؟ازنسیم شبانگاهی یا...؟؟؟» مادر چشمانش را می بندد. خسته است مادر .آیا روزنه های خورشیدی دیگر را می بیند؟
«مادرمرد از بس که جان ندارد.»

************************************************
فضولی موقوف
بازگشت گودزيلا

تا دیروز ما هاپوکومار بودیم ولی یهو شدیم گودزیلا . مثل اینکه این چند وقت که ما نبودیم خیلی بهتون خوش گذشته ،هی فرت فرت مطلبای در پیت نوشتید وفکر کردید آره واین حرفا.چند وقتی که این حقیر بلا تقصیر نبود و رفته بوده کار آموزی یه لقمه نون حلال واسه اهل و عیال جور کنه، بر وبچ بالا وپایین محله بد جور کولاک کردن ،خلاصه که اصلا حال نکردیم واینا.
دیگه جونم براتون بگه که تو شهر «هسته آباد »همه چیز امن وامان بود وخیلی حال داد واین حرفا . اما در غیاب اینجانب گویا خبرایی شده که چندان جالب توجه نیست ولی سعی میشود کلا اشاراتی بشود :
اولا:بعد از آن خبر مسرت بخش برخورد برادرا، با دخترای قرتی و خواهرای از خدا بی خبرشون (خواهره)گویا ایادی استکبا ر وهمدستان صهیونیستشان توطئه دیگری را در دست اجرا دارند .به گزارش خبر گزاری ایلنا ،این گروهک خرابکار وبی ادب قصد به گند کشیدن کوههای شمال تهران را دارند،ما ضمن دعا برای پیروزی رزمندگان اسلام ودرود به ارواح خاک پدرشان سقوط این عناصر خودفروخته را خواستاریم.(آخ جونمی جون )
ثانیا:طرف اولش تنسی تاکسیدو بود بعد گفتند شده «اوشین» تو« سالهای دور از خانه» ،ما که می دونیم اینا همش بهانه است که پس فردا وقتی دست یکی را گرفت ،گفت طرف« ریوزو» است ،مجبور باشیم بگیم تو فیلم بود دیگه.(خودتی)
ثالثا:یکی رفت شمال حالا که برگشته فال همه رو می پیچه ،بابا دمت گرم این کاره، خیلی با حالی . یه فالم برا اون «یله» بگیر. طفلی مرد از عاشقی .تازه تو که دستت تو کاره بگو پس کی بخت تو و این «مت» رو کور کرده ،بچه مرد اینقد هی کار کرد و پول مسیج داد .
رابعا:عاقلان گویند رابینسون شده «پرین»(بی خانمان)منتها تو سری جدید نقش رفیقا رو هم خودش بازی می کنه ،منظور «پاریکال »و«بارون» ،آخه هم بچه خوش استعداده وهم امکانات محدود (به ما هم ربطی نداره عاقلان گویند)
خامسا :از بروبچ لیانشانپو خبری نیست،منظور اون یارو «شمالیه» و اون یکی« یارو دوستش »است .
سادسا: دو تا از بچه ها که اهل تهران هستند یعنی «ابرام خانم آب منگل» ودوست گرامی («وارطان» از توابع زرتشت شمالی)،ضمن سلام به این بی معرفتای عزیز :بابا قیصر تو اون شهر غربت داداشتو کشتند ، یه کاری بکن ،ما هر چی داد زدیم «هلپ» ،یکی دیگه فکر دست انداختیمش ،ای داد ،کجایی پرتقال فروش که حمزه رو کشتن.


تبصره:اینجانب به جای هاپوکومار یاگودزیلا باید میشدم« کره الاغ کدخدا» ویا
« گاومش حسن».اما خب امکانات نبود.
دوستان،ضمن سلام مجدد ،خوشحالم که می توانم دوباره بنویسم ،لابد میدانید که از همه مطالب خوبتان در شرایط سخت آنجا خیل کمک خوبی بود. باز هم اگر سوتفاهم پیش آمد عذر خواهی می کنم. ضمنا از این به بعد با مطالبی بیشتر جدی به سراغ وبلاگ می آیم واینقدر مینویسم که همتون بگید کاش گور به گور میشد.در پایان لازم است سلام گرم خانم حنا وسوتی من را به شما دوستان خوب برسانم.
ورد من خرابه وهر کی تونست شکل دو مطلب فوق را درست کنه.متشکرم.
هاپوکومار


_______________________________________________________________________



چهارشنبه، 14 مرداد، 1383

سلام
1 - اين روزها سالگرد اعدامهاي گسترده حكومت اسلامي!!!!!!!!! درسال 67 به حكم بيدادگاههاي نظا م در زندانهاي اوين، قصر، قزل قلعه و.... است حدود 16سال پيش در چنين روزهايي همزمان با اعزام بسياري از جوانان اين كشور به نبردهايي خونين و بيمورد در شلمچه ومجنون و...باقي نيروي فعال و فكور كشور به جوخه هاي اعدام سپرده شده و هزاران انسان پاك و اگاه به گورهاي دسته جمعي شان فرستاده شدند. ويا در شكنجه گاههاي مخوف نظام به مرز جنون رسيدند .
كساني كه يك دهه پيش از ان در كنار يكديگر وبه اميد فردايي بهتر به مبارزه بر خاسته بودند اينك در برابر يكديگر قرار گرفتند و به روي هم اتش گشودندوبه اين ترتيب خميني با حذف همه نيروهاي موثر ومنتقد انرزي جنبشي جامعه را از بين برده وانرا به يك توده خموده ،راكد و وحشتزده ازميانسالان و كودكان تبديل كرد.
حال خميني مرد واين سوال بي جواب ماند كه اينهمه انسان "باي ذنب قتلت".
نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشكن در اين حصار جادويي روزگار بشكن
چو شقايق از دل سنگ ، برار رايت خون به جنون ،صلابت صخره كوهسار بشكن
تو كه ترجما ن صبحي، به ترنم وترانه لب زخم ديده بگشا ،صف انتظار بشكن
سر ان ندارد امشب كه بر ايد افتا بي تو خود افتاب خود باش وطلسم كار بشكن
2- كاش مي امديد تا بربام ايران دست در دست هم " اي ايران" ميخوانديم و شايد انجا بقول مت جواب سوالاتمان را هم مي گرفتيم جاي همتون اونجا خيلي خاليه.
چا ملي



سه شنبه، 13 مرداد، 1383


ایران باخت

چهره گزارشکر که شبهای گذشته خندان، با امید بخشی احمقانه و خنده های زننده به پیشگویی بازی می پرداخت وضعیتی ابلهانه و کمدیتراژیک گرفته است. غرور ملی بار دیگر به گند کشیده شده است،ساز وکار فرافکنی از همین حالا شروع می شود،پدر بر سر فرزندانش داد می کشد،جوانان با هم دعوا می کنند،مربی اخراج می شود،و همه اینها در جهت استتار ضعف حقیقی تمدنی که سالهاست فروخفته وتنها خاطره ای مبهم از روزگاری گذشته برایش باقی مانده است وتوهمناک نمی خواهد ازخواب زمستانی بیدار شوند.
چهره های«مردم بی قهرمانی»که فردا بایدبه همکارانشان نگاه کنند وبا ناسزا گویی به در ودیوارغرور لجن مال شده را باز یابی کنند،اصلا دیدن ندارد،مردمی که سالهاست دلیلی برای فخر فروشی ندارندودر عرصه های بین المللی مدام تحقیر می شوند.
جالبتروضعیت صاحبان قدرت وسیاست بازان از هر صنفی است که ابزار پوپولیستی خود را برای تحمیق توده ها واعاده حیثیت دروغین به قومیت ایرانی از دست داده اند.« گویا اینبار حکمتی بوده که علی رغم همه دعا های مردم و بچه ها والطاف امام زمان باختیم»آقا جری چند روز پیش در واکنش به برد ایران بر کره گفته بود:«یکی از فرج ها همین امروز بود که تیم ملی پیروز شد...پیروزی تیم ملی را به فال نیک می گیرم و آن را راز و رمزی برای پیروزی ملت میدام»از این استاد ارجمند تاریخ که همچون دیگر سیاست بازان به دام پوپولیسم درغلتیده میپرسیم:«آقای دکتر،شکست امروز را نشانه چه امری می دانید:فروبستگی آسمان فرج یا شانس یا داوریا زمین حریف یا...؟؟؟»



سه شنبه، 13 مرداد، 1383
هاپوکومار



من آمدم
_______________________________________________________________________


سه شنبه، 13 مرداد، 1383
اقتباسی

سلام بچه ها
متن زیر از وبلاگ خورشید خانوم انتخاب شده است.اگر موردی در آن دیدید که بی پرده گفته شده است،مرا ببخشید.




يواش يواش دارم معنی زندگی مشترک رو می فهمم. قبل از اومدنم به آمريکا خيلی ها بهم گفتن که وقتی بری اونجا شوکه می شی و تا يه مدتی شوکه می مونی. ولی من از اومدن به اينجا شوکه نشدم. بيشتر از زندگی مشترکمون شوکه شدم. آدم تا وقتی که با يه نفر دوسته بيشتر جنبه های مثبت اون آدم رو می بينه. هر دو نفر سعی می کنن بهترين چهره خودشون رو نشون بدن. همه چی عالی و کامله: افکار و ايده ها، روابط عاشقونه، قربون صدقه رفتن، سکس، ظاهر آدم. ولی وقتی آدم ازدواج می کنه به خاطر ماهيت رابطه که بايد تقريبا هميشه دو نفر با هم زندگی کنن خيلی چيزا تغيير می کنه. دختر هميشه نمی تونه آرايش کرده و مرتب باشه. پسر هميشه خوش تيپ و ادکلن زده نيست. صبح که از خواب آدم بيدار می شه تا قبل از اينکه مسواک بزنه دوست نداره طرف مقابل رو ببوسه. وقتی ريش مرد اول صبح در اومده خوشت نمی آد از ريختش. وقتی داری آشپزی می کنی ممکنه روغن غذا بريزه رو لباست و نمی ری لباست رو عوض کنی. ممکنه يهويی جلوی طرف مقابل تلنگت در بره. جلوی هم ديگه جيش می کنين. وقتی اعصابت خورده يا تنبلی و حوصله انجام هيچ کاری رو نداری نمی تونی ديگه فيلم بازی کنی و کامل باشی. سر اينکه کی لباسا رو ببره بشوره تنبلی ممکنه بکنين. يکيتون ممکنه از گوشت گوسفند خوشش بياد و اون يکی از گوشت گوساله. يکيتون از سياست خوشش بياد و اون يکی از فمينيسم! تو تختخواب ممکنه تو خواب آدم غلت بزنه و مثلا با لگد بره تو شيکم اون يکی وقتی که خواب خوابه. بايد زمين آشپزخونه و توالت رو هم شست. بعضی اوقات هم آدم موهاشو شونه نمی کنه و قيافه اش خيلی بدترکيبه. بعضی وقتا آدم اپيلاسيون نکرده و ابروهاش رو بر نداشته و طرف قيافه پشمالوش رو می بينه. بعضی وقتا آدم دلش می خواد تنها باشه و يه زمانی رو برای خودش داشته باشه و حوصله طرف مقابلش رو نداره. بعضی وقتا آدم دعواهای مزخرف می کنه سر چيزای مسخره. خلاصه که لحظه های مسخره تو زندگی مشترک زياد وجود داره. چون هيچوقت تجربه اين زندگی رو نداشتم اولش اين چيزا شوکه ام کرد. ترس برم داشت که نکنه رابطه زناشويی خيلی زود تبديل به يه رابطه مزخرف معمولی بشه. نکنه ازدواج قاتل عشقه؟ نکنه ازدواج آدما رو عوض می کنه و تبديل به يه شخصيتی می کنه که هيچوقت دوست نداشتن باشن؟ هنوز برای سوال هام جوابی ندارم. تقريبا دو ماه و نيم از زندگی مشترکمون گذشته. کلی استرس دارم. دوری از آدم هايی که تو ايران هستن خيلی داره اذيتم می کنه. سرکار نمی رم و درس نمی خونم و خلاصه وقت زياد تری دارم برای اينکه فکر و خيال کنم و گير الکی بدم. هنوز نمی دونم ماهيت واقعی زندگی مشترکمون چيه. وقتايی که دعوا می کنيم و عصبانی هستيم و من چشمامو می بندم و جيغ و داد راه می ندازم و هر چی از دهنم در می آد می گم و اون خونسر نگاهم می کنه و استدلال های خودش رو بيان می کنه از زندگی مشترک متنفر می شم. دلم می خواد برگردم ايران و همون زندگی مشکل ولی مستقلی که داشتم رو ادامه بدم. وقتايی که يکيمون به خاطر خستگی يا هر چيز ديگه ای حال و حوصله مثلا سکس رو نداره يه خورده سرخورده می شم با وجود اينکه می دونم کاملا طبيعيه و امکان نداره تو زندگی هر زوجی ماشين سکس بيست و چهار ساعته در جريان باشه . اما وقتايی که سرحالم و از سر و کول آقای همسر بالا می رم و از هر چيز کوچيکی لذت می برم، يا مثلا گازش می گيرم (کاری که خيلی بهش علاقه دارم!)، وقتايی که می ريم دريا و عشق بازی می کنيم، وقتايی که شيکمو می شيم و بی خيال خرج زندگی می شيم و می ريم هی به شيکممون رسيدگی می کنيم، وقتايی که بهم کمک می کنه راه خودمو تو اين کشور گنده عجيب و غريب پيدا کنم احساس می کنم زندگی مشترک رو دوست دارم. وقتايی که باور می کنم که بودن من تو زندگيش يه فايده ای داشته و از تنهايی در اومده و دوستم داره واقعا از زندگی مشترک خوشم مياد. ولی وقتايی که دعوا می کنيم و خودخواه می شيم (که بيشتر خودخواهی هامون از روی تنبليه)، وقتايی که تنهايی ای که دلم می خواد رو ندارم، وقتايی که احساس می کنم استقلال ندارم (که البته به اون ربطی نداره و به خاطر اينه که تازه اومدم اينجا) از زندگی مشترک متنفر می شم. نمی دونم مرز اين علاقه و تنفر کجاست. نمی دونم کدوم احساسم واقعی تره. نمی دونم چه بخشيش واقعا به وجود اقای همسر بستگی داره و چه بخشيش فقط به خاطر ماهيت زندگی مشترکه، نمی دونم چقدر دور بودن از خونواده و دوستام و کارم به اين احساس ها بستگی داره. فعلا فقط شوکه هستم! احساس می کنم اصلا برای شروع يه زندگی مشترک آماده نبودم و فقط فکر می کردم آماده بودم. فکر می کنم چقدر آدمايی که امکانش رو داشتن که قبل از ازدواج با يک نفر يا چند نفر زندگی کنن خوش شانس بودن. تو ايران ما خيلی موقع ها آمادگيمون برای زندگی مشترک رو از روی رابطه های موقت دوستی که قبلا داشتيم محک می زنيم. تازه ما خوش شانس هاش هستيم. ميليون ها دختری که وادار به ازدواج اجباری می شن و يا تا قبل از ازدواجشون با هيچ مردی رابطه نداشتن که ديگه هيچ چی نمی دونن از يه رابطه مشترک و آمادگی خودشون برای پذيرش يه همچين رابطه ای. بعضی وقتا فکر می کنم شايد برای همينه که تقريبا نصف ازدواج ها تو ايران به جدايی می انجامه، شايد برای همينه که روابط اکثر مامان باباهای ما تو ايران روابط معموليه که بيشتر به خاطر حضور بچه ها ادامه پيدا کرده. وقتی هم که آدم ازدواج می کنه ديگه نمی تونه به آسونی، همونجوری که با دوست پسراش مثلا سر دو هفته بهم می زده با همسرش به هم بزنه. وقتی دو نفر ازدواج می کنن کلی سرمايه عاطفی خرج همديگه می کنن. برای همين همه چی خيلی جدی تره از يه رابطه موقتی و برای همين برای هر تصميم دائمی بايد کلی وقت صرف کرد. اصلا شايد به خاطر اينه که بعد از هر دعوايی که می کنيم احساس می کنيم کلی بيشتر همديگه رو دوست داريم و بهم می چسبيم و شايد ته دلمون از از دست دادن همديگه می ترسيم. فعلا که اين روزا چون از بيکاری به سرم زده و اين آقای همسر هم تو خونه تخم گذاشته و همش خونه است خيلی به اين چيزا فکر می کنم. دوست دارم نظر آدم هايی که چند ساله ازدواج کردن رو در مورد چيزايی که گفتم بدونم. شايد بهم کمک کنه.



يله




شنبه، 10 مرداد، 1383
بی عنوان

سلام به همگی

به شدت هوس خرقان کرده ام!!یک جوی آب و دو تنه درخت روبه روی هم که انگار
بودنشان اسکلت اصلی تشکیل یک جمع و سپس سر آغاز خیس شدن است.
می نویسم "است" چون این ترکیب (جوی آب و دو تنه درخت ) همیشه هست
و فقط شکل منحصر به فردی در خرقان دارد و شکل نیز در اغلب موارد
بی اهمیت ترین مولفه است. نمی خواهم تصویری غیر واقعی و شاعرانه
ارائه بدهم اما جویی کم آب با دو نیمکت روبه روی هم به جای
جویی پر آب و آن دو تنه درخت، اما با حضور تمام کسانی که از حضورشان لذت می بری،
تو را به لذتت رهنمون می سازد و چه بسا این لذت را روزی دیگر در جایی دیگر
و با کسی دیگر تجربه کنی!!!
تلقی خیانت از این گفته بسیار متداول است. شاید لازم باشد از بیرون به داستان نگاه کنیم.


هر انسانی فرزند زمانه خویش است. تعریف انسان بدون در نظر گرفتن زمان نا ممکن است.
دارایی امروز تو تمام آن چیزهایی است که در طول زمان به دست آورده ای
و مهم ترین بخش آن تاریخ تو است. ذهن تو نیز برگرفته از تاریخ تو است.
منظورم از تاریخ،تاریخ پیشینیان و نیز تاریخ زیستی خودت است.
در طول تاریخت، تو تجربه کرده ای و در واقع تجربه های تو و خاطره ای از تجربه های تو،
امروز بیشترین ره توشه زیستنت است تا اکنون را زندگی کنی و به سمت آینده بروی.
به تمام تجربه های زیستی خودت احترام می گذاری و نا خودآگاه حامل آنها هستی.


چه می خواهم بگویم؟جنس تجربه از اهمیت به سزایی بر خوردار است
و در مرحله بعد طرف تجربه،مکان تجربه،روز تجربه و موارد اینچنینی اهمیت دارد.

من این متن را پای کامپیوتر نوشتم. اگر بیانم واضح نبود، ببخشید.

این مهم نیست که من کیستم.

_______________________________________________________________________



شنبه، 10 مرداد، 1383

سلام
1- ديشب كه رفتم پشت بوم بخوابم اسمون پر از ستاره بود
خوشه پروين (اه من ويرگول رو پيدا نمي كنم) دب اصغر دب اكبر و... وهزاران ستاره ريز ودرشت ديگه كه ممكنه حالا ديگه نباشن ممكنه چند مليون سال پيش خاموش شده باشن وحالا تبديل به يك توده خاكستر سرد وخاموش شده باشند ولي هنوز تو شبهاي زيباي كويربه ما چشمك ميزنند(هي بچه هاي تهران سعي نكنيد نمي بينيدشون) .
خيلي جا لبه تصورشو بكنين ما چيز هايي رو مي بينيم كه وجود نداره!!!!! (قابل توجه ميهن) ميدونين اين ستاره ها منو ياد ادمهاي بزرگي مي ندازه كه با اينكه خودشون ديگه نيستن ولي نورشون توي تونلهاي تاريخ پيش اومده تا به ما رسيده اخه ميدونين اكثر ادمها شبيه لامپهايي هستن كه به محض قطع شدن يه رشته باريك محو ميشن گويي كه هيچوقت نبودن انسانهايي كه قبل از مر گشون ميميرند.اما يه سري از ادما حتي بعد از مرگشون هم نمي ميرن .
2- نوشتن گاهي تفنن است واغلب نياز. من زماني كه از روزمرگي مي نويسم سعي ميكنم با نوشتن خود را از ان رهايي بخشم زماني كه از فقر مي نويسم مظاهرش انچنان مرا متاثر كرده كه مطمين باشيد چاره اي جز نوشتن نبود وزماني كه از زنان مي نويسم با اين كار وبا توصيف رنج موجودبراي كساني كه فكر مي كنم حداقل صبورانه انرا مي شنون سعي ميكنم از شدتش بكاهم.ويا بقول همون دوستمون دارم سعي ميكنم رنج رو توي سرزمينش تقسيم كنم .
3- فلسفه تشكيل گروهي مثل گروه ما چيه ؟ چي ما رو به هم پيوند ميده ؟نقاط اشتراكمون چيه؟اصلا كاركرد چنين جمعي چيه؟ ما چيزي براي عرضه به هم داريم؟
چاملی



پنجشنبه، 8 مرداد، 1383
خدا

سلام بچه ها
متن زير رو انتخاب کردم تا همه بخونيم واستفاده کنيم .
دوستار شما
مت

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»



پنجشنبه، 8 مرداد، 1383
فال قرن (چاملی مثل دروغ قرن)

سلام سلام سلام آي آقايون آي خانوما... منم كورماز رمال، منم كورماز فالگير
تنسي دستتو بده ببينم تا فالت بگم؛ آها يخورده بيا جلوتر ننه من چشام سو نداره...خب خوب شد حالا؛وا واي واي تنسي تاكسيدووووو....واقعا كه آخه دخترم اينقدر قرتي ميشه؟ يعني چي كه خال بينيتو ميخواي برداري و جاي بخيتو با ليزر صاف كني؟؟؟؟؟؟ الهي كه بري زير ليزر از اونور يكي مثل اين چاملي صاف و ساده و اينااااا بياي بيرون آخه من وقتي شما بچه قرتيا رو ميبينم حق دارم كه الآن 2ساله نذاشتم نوم پاشو از در خونه بذاره بيرونبرو برو كه خوشم نيومد ...
چاملي تو بيا.... به مي‏بينم كه ورزشكاري و ميخواي قله بزني و هي همه زنگ ميزنن خونتون قطع ميكنن... آخي آخي غصه نخور مادر ايشالا كه درست ميشه الهي كه درد و بلات بخوره تو كاسه سر هرچي سمناني جهوده منهاي پت و اين حاجي فنچ آزادي...
يله... بدو بيا ببينم: واي واي چه دستي داري تو ... اينجا ميبينم كه تو 6ماهه ميخواي يه وبلاگ واسه اين جوونا بزني و نميشه آخه نگفتيم كه مجتمع فرهنگي آموزشي ورزشي تفريحي .... اينا بزن كه گفتيم يه وبلاگ بساز...
مت، تو بيا... واي واي واي چه جوون زحمت كشي فقط حيف كه بعضي وفتا بد سوتي ميدي... راستي ديشب تلفن قرمزتون اشغال بود(قابل توجه همه دوستان: جناب مت فرمودند به تلفن قرمزه اگه زنگ بزنيد معمولا خودم برميدارم، پيدا كنيد پرتغال فروش را) راستي پنجشنبه و جمعه ديگه خيلي مواظب خودت باش...
هاپوكومار بيا ببينم: الهي الهي واي واي واي... چه پسر بد شانسي... اي بابا تو واسه اينكه تو وبلاگ مطلب بذاري يه روز ساعت 5 صبح پاشدي و معدن نرفتي و تا 11 نوشتي رفتي كافي نت ديدي فونتشو نميخونه.... الهي كه هرچي هاپو هست واست بميره.... تازه يه بارم رفتي 2 ساعت تو كافي نت مقاله نوشتي ولي همچين كه داشت تموم ميشد برق رفت ، آخه تو چقدر بد شانسي... بهتره يه مدت طرف كامپيوتر و اينترنت نري ننه، يهو ديدي كار به جايي رسيد كه تا كامي رو روشن كردي پكيدا.... مثل اون آقا يزديه كه بدتراز من از گوشيش دل نميكند بعد يهو گوشيش تو جيبش منفجر شد..... تازه من ميدونم كه تو منظورت از اون جمله كذايي "كجايي قيصر كه داداشتو كشتن" مينا بود كه بفريادت برسه كه نميتوني چيزي بنويسي....
اِ اِ اِ انگار يه نفر كمه... واي واي واي پس رابينسون كو......؟
اطلاعيه مهمبدينوسيله از كليه كساني كه از رابينسون(با نام هنري فندق) اطلاعي دارند تقاضا ميشود در قسمت كامنت وبلاگ پيغام بگذارند و گروهي را از نگراني برهانند... بهشتي بخاطر نبودنش تا اطلاع ثانوي تعطيله.....
خب چطور بود؟ خوشتون اومد؟ بهم ايمان پيدا كرديد كه از گذشته و حال و آيندتون باخبرم؟ كورماز رمال



پنجشنبه، 8 مرداد، 1383

سلام
من حامل پيام محسن هستم.او بارها تلاش کرده است اما موفق به آپديت کردن وبلاگ نشده است.من نيز اين دستور او را اطاعت کردم.

يله



سه شنبه، 6 مرداد، 1383

سلااااام و سلام و سلام
از بس که اين مت گفت اين مطالب دپرس کننده رو از کجا مياری تصميم گرفتم يه مدت هم اينطوری واستون بنويسم
اندر احوالات مرد و زن
----------------------------------------------------------------------
مردها.......
مرد ها مثل چي هستند ؟
: مردها مثل « مخلوط كن » هستند. در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد
: مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند. حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد
: مردها مثل « كامپيوتر » هستند. كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند
: مردها مثل « سيمان » هستند. وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني
: مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند. هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند
: مردها مثل « جاي پارك » هستندخوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم
: مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند. بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند
: مردها مثل « باران بهاري » هستند. هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود
: مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند. ارزان هستند و غير قابل اطمينان نهههههههه
: مردها مثل « موز » هستند. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
: مردها مثل « نوزاد » هستنددر اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد
----------------------------------------------------------------------
و زن‏ها.......
زن زندگي شما كدوم ايناست؟
زن مدل هارد ديسك: همه چي يادش مي‌مونه، تا ابد
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!
زن مدل ويندوز: همه مي‌دونن كه هيچ كاري رو درست انجام نمي‌ده، ولى كسي نمي‌تونه بدون اون سر كنه
زن مدل اكسل: مي‌گن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي چهار نياز اصلي‌تون ازش استفاده ميكنين
زن مدل اسكرين سيور: به هيچ دردي نمي‌خوره ولي حداقل حوصله آدم باهاش سر نمي‌ره
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله
زن مدل مولتي‌مديا: كاري ميكنه كه چيزهاي وحشتناك هم خوشگل بشن
زن مدل سي‌دي درايو: هي تندتر و تندتر مي‌شه
زن مدل اي‌ميل: از هر ده‌تا چيزي كه مي‌گه، هشت‌تاش بي‌خوده
زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتي كه انتظارش رو ندارين، از راه مي‌رسه، خودش رو نصب ميكنه و از همه منابعتون استفاده ميكنه. اگر سعي كنين پاكش کنين، يك چيزي رو از دست مي‌دين، اگه هم سعي نكنين پاكش كنين، دار و ندارتون رو از دست مي‌دين! راستی چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ ----------------------------------------------------------------------
من بی تقصيرم؛ چاملی و تنسی منو اغفال كردن



دوشنبه، 5 مرداد، 1383

بچه ها سلام
من وهاپوکومار امديم نبوديد
بچه های ممد شغال من برای اولين آمده ايم اصلا با هيچ کدامتان حال نمی کنم
اين جفنگيات چيه که می نويسيد
خلاصه که جمع کنيد کاسه کوزه هاتون رو
از طرف هاپوکومار و خانم حنای گاوها (نسرين)در دختر بيکار مزرعه



يكشنبه، 4 مرداد، 1383

سلام
يله مطمين باش محسن يا هيچ مرد ديگه اينارو نمي نويسه.
هاپو تو ميتوني مسخره کني ولي من نمي تونم بخندم.
سوتيمن باشه از اينجا جمعش ميکنم.
مرسي من جواب همه سوالاتم را گرفتم.
کورماز و تنسي حق با شماست من اشتباه کردم نوشتم.
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
چاملی



جمعه 2 مرداد 1383
سلام من به تو يار قديمی
من نميتونم مثل يله يا هاپوکومار و بقيه قلم خوبی داشته باشم وپيشاپيش عذرخواهی ميکنم ولی همينجوری رفاقتی يه چيزی مينويسم:
اول اينکه ارادتمند همه شما دوستای خوبم هستم بعدشم اينکه از شما فارغ های(هر جور راحتيد فکر کنين)عزيز خواهشمندم احساس خودتون در يک جمله توی صفحه نظرهای ديگران بنويسيد(لوووووووس بازی).
از اينکه ديگه بچه لگد نميزنه چه احساسی دارين.ولی فکر کنم دردسرش الان بيشتر باشه.اه اه اه مثلا بخوای پوشک بچه رو عوض کنی و... البته بعضيها سابقه اين کارو دارن.
اخخخخخی هاپوکومار و سوتيمن تنهای تنهای تنها.دوتايی تنهائيد و حالی ميبريد . جای مارو هم توی خرقان خالی کنين.
طفلونکی مت(طفلونکی اميخته ای از طفلکی و حيوونکی)از صبح تا شب جون ميکنه واسه اون ضعيفه و بچه هاش که يه لقمه نون دربياره ولی کيه که قدر بدونه.
می گن حسنی به مکتب نميرفت وقتی ميرفت جمعه ميرفت حکايت خانوم کوچولو و رابينسون (تنبلای بی سوات).
چاملی هم که ديگه قرتی شده و کسيو تحويل نميگيره.از بسکه بی جنبه است يه دفعه با خودم بردمش شهر(تهرون).اصلا همين دخترای شهرستانين که ميان تهران و...استغفرالله.
شرمنده من ديگه بيشتر از اين نميتونم واقعياتو بنويسم .خواننده خودش بايد عاقل باشه.
حالی ميبريد با ما رفيقيد ؟
تنسی تاکسيدو



جمعه، 2 مرداد، 1383
۳۰ تير ۱۳۳۱

ماجرا از 25 تیر 1331 شروع شد.دکتر مصدق پس از افتتاح مجلس هفدهم، کناره گیری کرده بود
تا مجلس بتواند دولت مورد نظر خود را سر کار بیاورد. مجلس این بار نیز به مصدق رای داد و او 25 تیر نزد شاه می رود تا درباره ترکیب کابینه جدید با او مشورت کند. مصدق از شاه می خواهد از این حق قانونی نخست وزیر مبنی بر انتخاب وزیر جنگ استفاده کند و خود شخصا مسوولیت وزارتخانه مزبور را بر عهده گیرد. شاه به تندی این پیشنهاد را رد می کند. مصدق نیز بی درنگ استعفا می کند.شاه نیز فرمان نخست وزیری را به نام احمد قوام می نویسد.
قوام در اعلامیه ای که در روز 27 تیر منتشر می کند، مصدق را به بی تدبیری در قبال بریتانیا و به وجود آورنده خصومت بین دو دولت متهم می کند. این اعلامیه مردم و هواداران نهضت ملی را به خشم می آورد و از روز 29 تیر اعتصاب ها و تظاهرات عمومی به دعوت کاشانی و حزب زحمتکسان آغاز شد.روز 30 تیر ارتش به خیابان آمد و به مردم تیر اندازی کرد. 17 تن در این حادثه کشته شدند. عصر همان روز، شاه که اخباری مبنی بر احتمال شورش در ارتش را دریافت کرده بود، قوام را برکنار و مصدق را دوباره به نخست وزیری منصوب کرد. به این ترتیب دوره دوم نخست وزیری مصدق آغاز شد.


يله



پنجشنبه، 1 مرداد، 1383

جواد اسدیان: ضرورت



1
از سینهء ضرورت و اغوا نوشیدن
و هر جا چکمه ست زبانِ نرم به هنگام بودن
عربدۀ کور هر کدام و هر جای نیاز
در خیابان های تاریکِ دشنه و طناب و خون
اسفندیارترِ هر میدان بودن
رویینه تن از کوچکی و لیس

ارابهء روشنِ نیمروز و
سرهای پر شور
هم سمت و سوی توفانِ "من حقم"

2
گور از چشم های شما سیاه هست و عمیق
بی نام و بی نشان
اذان و سنگ با زبانِ شما
الواح با زبان من سخن می گویند

در هزار توی تقدیر و نادانی
فضیلت
در پردۀ پاره پورۀ داوری ست
و در این آشوب من
شکوۀ بلند سرنوشتم

3
قلب حفره ای بودن برای جنایت
و زبان ویرانه ای از دُملابه و ترس
چشم وارثِ آسمان و
پا
یعنی فقط زانو بودن

4
در آینه های عبوس چشم می گشایید
و در حاشیه های هیمه و جنون
نبض تان هزار ساله می زند
از فوارۀ نه
نی
و هر نایی که اکنون را پروریده است
سایه ای از بیکرانِ سهو خود هستید
سر فراز و سرافکنده
همپای خیرۀ هر چکمه
با دست هایی از خدعه و خنجر
تا موعود در کمین

5
کفتاری به مردار زنده بودن
در مردابِ عادت با گَند و با پیام
لاییدن
خانه در تاریکی و
در کنج خرافه تار تنیدن
در حلقه های دود و باطل
با سایه ها رفتن

6
دهانم پُر از بیگانه ست
و از واژه هایی ابتر
اندامواری از سکوت و کابوس برآمده است
در برابرم
و حافظهء حریصِ ضرورت
نام ها را
یکایک
می بلعد
اين شعرو هم برای اعتصهب غذای زندانيان اوين داشته باشيد(از سايت ديدگاه)
چاملی




پنجشنبه، 1 مرداد، 1383

دوستا ي خوبم سلام
غم اش انچنان غم انگيز و دل ازار است كه نميتواني بيش از چند ثا نيه نگا هش را تاب بياوري هر بار كه چشما نش را مي بندد اشك بر پهنه صورتش جاري مي شود گويي اشك ها ديگر راه خود را خوب بلدند وبر بستر دايمي خود به حركت درمي ايند نمي دانم كه چرا تا بحال چشمه اشكهايش نخشكيده خطوط چهره اش سخت و عميق است كه هر شيار ان گوياي زخمي عميق بر وجودش است اه كه روزي زنان ايراني ر اشكهايشان غرق خواهند شد
بعد از چند دقيقه گريه بي صدايش تبديل به هق هقي منقطع مي شود وتمام تلاش خود را مي كند كه در مقابل بچه ها بغضش را فرو دهد ....
بچه ها اگر مي دانيد به من بگوييد چرا اينگونه است ؟؟
مرداني كه كمرشان زير بار ظلم و تبعيض خم شده مرداني كه طعم تحقيرو ستم را چشيده اند چرا چنين ميكنند؟ چرا در خانه ظلم مضا عفي را بر زنان روا ميدارند ؟
نمي دانم هيچ تصوري از چيزي كه مي گويم داريد يا نه؟نميدانم ايا تا بحال در هم شكسته شدن همه غرور وناديده گرفتن تمام خواسته ها وبه تمسخر گرفتن همه ارزوهاي يك انسان را ديده ايد؟ درحاليكه او نمي تواند هيچ بگويد چون هميشه كودكاني هستند كه او دوستشان دارد وانها به ا و نياز دارند چون عرفي هست كه در صورت خروج وي از مسير عادي و ملال اور زندگي طردش ميكند وتازه اگر خيلي خوش شانس باشد او را كه موجب ننگ است به گوشهاي ميراند و فراموشش ميكند چون قانون نكبتي هست كه نه تنها حمايتش نميكند بلكه با بند ها و تبصره هايش در هاي جديدي از فلاكت وبدبختي را به رويش ميگشايدو تير خلاص را مي زند....
اه چه بگويم ...
ايا واقعا زنان بايد در مسير رهايي خوداز سيلاب اشك و رنج بگذرند ؟
"مردي در كر مانشاه همسرش را بخا طر مسا يل نا مو سي در برا بر چشمان کودکانش سر بريد " " مردي دختر هفت ساله اش را به خا طر سو ظن كشت" "مردي...."و...
يله ميداني چرا دست ميانسالانمان در هم گره نمي خورد چون بعد ازا نكه شوريدگي اوليه به پايان رسيد زماني كه زندگي تازه در مسير واقعي خود افتادروي زشت خود را نشان ميدهد خانه عرصه اي ميشود براي تركتازي هاي انكه قدرت بيشتري دارد فرقي نمي كند كه مرد باشد يا زن ودر ان زمان بقول دوستي( يك دوست نه"دوستي")در غياب عشق گفتگو و مفاهمه بي معنا ميشود.
يله ميداني چرا دست ميانسالانمان در هم گره نمي خورد چون بعد ازا نكه شوريدگي اوليه به پايان رسيد زماني كه زندگي تازه در مسير واقعي خود افتادروي زشت خود را نشان ميدهد خانه عرصه اي ميشود براي تركتازي هاي انكه قدرت بيشتري دارد فرقي نمي كند كه مرد باشد يا زن ودر ان زمان بقول دوستي( يك دوست نه"دوستي")در غياب عشق گفتگو و مفاهمه بي معنا ميشود.