میگما: یه چیز جالبی پیدا کردم، البته مشابهش رو توی شهر هسته ها و نیسته هاهم شنیده بودم
;)
یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۴
شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴
درست مثل هفت سال پیش بود!
درست مثل هفت سال پیش بود! همان صورت، همان مدل مو، همان سن و حتی روی همان صندلی مخصوص خودش نشسته بود! داشتم از خوشحالی پر در میاوردم. البته کم کم متوجه شدم که او من را نمیبیند و فقط من او را میبینم! بقیه بچهها هم بودند.
درست مثل هفت سال پیش بود! همان کلاس، همان مدرسه. آه! چقدر عجیب و حتی احمقانه بود.
امروز پس از اینکه سه روز با دوستان نسبتا قدیمیام بودم، خواب عجیبی دیدم!
درست مثل هفت سال پیش بود! دوستانم در کلاس نشسته بودند و سیر تماشایشان کردم؛ خیلی زود از سیر تماشا کردنشان سیر شدم و از خواب پریدم!
آخه میدونی چیه؟! من از کل 12 سال تحصیل در مدرسه فقط 2 تا عکس دارم! یکی مربوط به دوره دبستان و یکی هم اول راهنمایی! شدم مثل کسی که در به در به دنبال گذشته گم شدهاش میگرده!
اما این دوستم که اسمش را هم به خاطر نمیاورم، درست مثل هفت سال پیش بود!
پاینده ایران
یله
درست مثل هفت سال پیش بود! همان کلاس، همان مدرسه. آه! چقدر عجیب و حتی احمقانه بود.
امروز پس از اینکه سه روز با دوستان نسبتا قدیمیام بودم، خواب عجیبی دیدم!
درست مثل هفت سال پیش بود! دوستانم در کلاس نشسته بودند و سیر تماشایشان کردم؛ خیلی زود از سیر تماشا کردنشان سیر شدم و از خواب پریدم!
آخه میدونی چیه؟! من از کل 12 سال تحصیل در مدرسه فقط 2 تا عکس دارم! یکی مربوط به دوره دبستان و یکی هم اول راهنمایی! شدم مثل کسی که در به در به دنبال گذشته گم شدهاش میگرده!
اما این دوستم که اسمش را هم به خاطر نمیاورم، درست مثل هفت سال پیش بود!
پاینده ایران
یله
چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۴
نانرل موتسارت پیش از تولد برادرش متولد شد وتا سال 1829 زیست . او بعد ها تمام توان خود را صرف نواختن هارپسیکورد کرد . حتی گفته میشود نوعی حسادت برادر خواهری موجب شد تا والفگانگ موتسارت در فکر پیشی گرفتن از وی بوده باشد....البته نکته ای دیگر در اینبین می تواند سوال برانگیز باشد ، تاکید لئوپه بر استعداد غیر قابل تصور ولفگانگ از چه جهت بوده ، در حالی که اسناد نشان می دهد در آن دوران نانرل ، در نواختن پیانو از برادرش درخشانتر بوده است .....یکی از ایراداتی که به لئوپه گرفته می شود این حس برتر باوری مردان است که موجب شد دختر نابغه اش یعنی نانرل را از بالندگی هر چه بیشتر محروم سازد ، چرا که در مخیله پدر اساساً اینکه دخترش به موسیقیدانی جهانی بدل شود امری محال به نظر می رسید...... این بار که یه نوار فروشی دیدین برین تو ، فلوت سحرآمیز موتسارت رو بگیرین ، لذت ببرین و به حماقت بشر بلند بخندین......
پن
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴
او مرد!
امروز او مرد! او یکی از فامیل های دور ما و دوست صمیمی پدرم بود. چند سالی بود که ندیده بودمش؛ اما استخر سوناهای دوران کودکی من همراه با خوشی و خنده و همراهی های او بود. به همراه برادرش در دو وزن نزدیک به هم، حدود سال 90 قهرمان فول کنتاکت جهان در ژاپن شد. شاید از معروف ترین ورزشکاران جنوب شهر تهران باشد!
به هر حال او مرد! شاید اگر این خبر را نمیشنیدم و هیچ وقت کس دیگری هم خبری از او به من نمیداد، من نیز طلب خبر خاصی از او نمیکردم! اما از اینکه او مرده است، شوکه هستم.
او مرد! اما تصور مرده او دشوار است! گاهی، هر چند مطمئن هستم که کسی مرده است، او را مرده نمیدانم؛ نه اینکه بخواهم، نمیتوانم!
او مرده است! چند ساعت دیگر باید به منزلشان برویم. از اینکه باید صورت خانواده بسیار زیباروی داییام را گریان ببینم، مضطربم.
او که صورتی بسیار زیبا و اندامی منحصر به فرد داشت، مرد! شاید شما هم نام او را شنیده باشد. نامش با شاگردان بسیار زیادش زنده میماند.
پاینده ایران
یله
به هر حال او مرد! شاید اگر این خبر را نمیشنیدم و هیچ وقت کس دیگری هم خبری از او به من نمیداد، من نیز طلب خبر خاصی از او نمیکردم! اما از اینکه او مرده است، شوکه هستم.
او مرد! اما تصور مرده او دشوار است! گاهی، هر چند مطمئن هستم که کسی مرده است، او را مرده نمیدانم؛ نه اینکه بخواهم، نمیتوانم!
او مرده است! چند ساعت دیگر باید به منزلشان برویم. از اینکه باید صورت خانواده بسیار زیباروی داییام را گریان ببینم، مضطربم.
او که صورتی بسیار زیبا و اندامی منحصر به فرد داشت، مرد! شاید شما هم نام او را شنیده باشد. نامش با شاگردان بسیار زیادش زنده میماند.
پاینده ایران
یله
یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴
براي دوستم ....
دركامنت يكي از متنها نوشته بود " حداقل انتظار معذرت خواهي داشتي ..." به خاطر پاك شدن مطلبت ، راستش را بخواهي اصلا نمي دانم كه چه اتفاقي افتاده !!! كاش مي شد كمي واضح تر صحبت مي كردي مي داني چيزي كه هميشه منو اذيت مي كنه ، اينه كه كساني رو كه دوست دارم و برام اهميت دارن را برنجانم ممكن از خيلي جهات اختلاف نظر باشه كه حتما همينطوره ولي ناراحت كردن آنها ... چون دوستي رو مقدس مي دونم!!
دوست خوبم من نمي تونم زياد كانكت بشم از طرفي زياد هم به گشت و گذار و كار با اينترنت وارد نيستم ، خيلي وقتا شده يه مطلب رو پاك كنم يك بار زدم وبلاگ رو داغون كردم كه يله سراسيمه و آشفته بهم زنگ زد و مي خواست بدونه چي كار كردم !!!! اين ام از بي سوادي ما كه كار دستمون مي ده ! به هر حال اگه ناراحتت كردم ببخشيد !!
اما در كامنت ديگري گفته بودي " اين تكه اي را كه ما فراريش داديم الان كجا راحتتر است ! با اينكه ما مجبورش كرديم كه بدون ما فشار كمتري روش باشه فرق مي كنه "
نمي دونم تو با محسن حرف زدي يا نه ؟! ولي باور كن همه اش اينطور نبود ، بعضي وقتا شرايط خود آدمه كه تغيير ميكنه !
ما همه باهم دوست هستيم و در مقابل هم مسؤ ل و اين مسئوليت بطبع انتظاراتي را خواهد آورد !!!!! و حالا اين انتظارات چيه رو هر كس براي خودش تعريفي داره و جاي صحبت زياد !!!
دركامنت يكي از متنها نوشته بود " حداقل انتظار معذرت خواهي داشتي ..." به خاطر پاك شدن مطلبت ، راستش را بخواهي اصلا نمي دانم كه چه اتفاقي افتاده !!! كاش مي شد كمي واضح تر صحبت مي كردي مي داني چيزي كه هميشه منو اذيت مي كنه ، اينه كه كساني رو كه دوست دارم و برام اهميت دارن را برنجانم ممكن از خيلي جهات اختلاف نظر باشه كه حتما همينطوره ولي ناراحت كردن آنها ... چون دوستي رو مقدس مي دونم!!
دوست خوبم من نمي تونم زياد كانكت بشم از طرفي زياد هم به گشت و گذار و كار با اينترنت وارد نيستم ، خيلي وقتا شده يه مطلب رو پاك كنم يك بار زدم وبلاگ رو داغون كردم كه يله سراسيمه و آشفته بهم زنگ زد و مي خواست بدونه چي كار كردم !!!! اين ام از بي سوادي ما كه كار دستمون مي ده ! به هر حال اگه ناراحتت كردم ببخشيد !!
اما در كامنت ديگري گفته بودي " اين تكه اي را كه ما فراريش داديم الان كجا راحتتر است ! با اينكه ما مجبورش كرديم كه بدون ما فشار كمتري روش باشه فرق مي كنه "
نمي دونم تو با محسن حرف زدي يا نه ؟! ولي باور كن همه اش اينطور نبود ، بعضي وقتا شرايط خود آدمه كه تغيير ميكنه !
ما همه باهم دوست هستيم و در مقابل هم مسؤ ل و اين مسئوليت بطبع انتظاراتي را خواهد آورد !!!!! و حالا اين انتظارات چيه رو هر كس براي خودش تعريفي داره و جاي صحبت زياد !!!
حنا
فكر نمي كردم مطلبم پست شده باشه به هر حال اگه تكراريه ببخشيد !!!
به قول بعضي ها انگار ديروز روز من نبود، چند بار براي مطلب يله كامنت گذاشتم كه پست نمي شد . بعد از ظهر همراه مسافر كوچولو در يك حركت ناگهاني خود جوش شروع به تايپ مطلب كردم باز هم يا پست نمي شد يا اينكه پاك مي شد و جالبي ماجرا از اين قرار بود كه نوشته مسافر كو چولو مي رفت .
خوب بگذريم انگار هر دفعه مثل اين پير زنهاي نود ساله از چگونگي وارد شدن به اينترنت بايد غر بزنم . ديروز بعد از ظهر مسافر كو چولو كه جديدا بايد بهش بگيم مسافر كو چولوي خوش تيپ_mp3player دار كه تو مسابقه نهج البلاغه نفر سوم شده و بيست هزار تومن!!! برنده شده، براي بردن جزوه هاي كورماز اينجا بود يعني آموزشگاه ! و به نظر من ديروز خل شده بود و به نظر خودش خل تر!! (چون باز هم به نظر خودش هميشه خل بوده هيچ وقت رو نمي كرده) اين طرف اون طرف مي زد با صفحه كيبورد بازي مي كردتو چشماي من نگاه مي كرد و لبخند مي زد هر چي هم بهش مي گفتم برو زود تر افطار كن نمي رفت و خلاصه از اينجو ر كارا . و امابازهم به قول خودش شئونات اسلامي رو رعايت مي كرد (آخه از اين به بعد قراره nobody و مسافر كوچولو به جاي من بيان آموزشگاه و حضرت والاي برادرم ازشون خواسته كه شئو نات اسلامي رو رعايت كنن؟! ) و بنا به اين در خواست از اين به بعد قراره منم به خاطر رعايت نكردن اين موازين از طرف اين مامورين معذور به اين آموزشگاه راه داده نخواهم شد مگر اين كه توبه كنم و اين رشته هاي آويختنم در جهنم رااز ديد نامحرمان پنهان كنم و ساير موازين رارعايت كنم كه مسافر كوچولو و nobody دو باره مامورند و معذور!!!!!!
بعد از اينكه خدا نخواست و ما نتونستيم مطلبمون رو تو وبلاگ بذاريم تصميم گرفتيم كه بريم و تقريبا تا سر كو چه هم با هم بوديم و بعد از جدا شدن از مسافر كوچولو nobody اين غزال تيز پا رو كه مثل هميشه به حالت دو پيش آدم مياد رو ديدم و برام از بر گزاري راهپيمايي13 آبا ن گفت و من از همين جا از همه دوستان دعوت به عمل ميارم براي شركت در اين راهپيمايي ، و خرد كردن دندانهاي آمريكا و تما م مستكبرين و همدستان از قبيل اين دختر پسرايي كه دستشون تو دست هم ديگه است ، دخترايي كه مانتو تنگ مي پوشن و پسرايي كه موهاشون بلنده و... يبان !!
البته ما اين راهپيمايي رو در مناطق اطراف شهر هسته ها و نيسته ها _ جنگل يا كوه _ برگزار مي كنيم و اين شعار ماست كه مهم نيت ماست كه كاملا ضد استكباري ست ، البته با حفظ شئونات اسلامي !!!
خوب بگذريم انگار هر دفعه مثل اين پير زنهاي نود ساله از چگونگي وارد شدن به اينترنت بايد غر بزنم . ديروز بعد از ظهر مسافر كو چولو كه جديدا بايد بهش بگيم مسافر كو چولوي خوش تيپ_mp3player دار كه تو مسابقه نهج البلاغه نفر سوم شده و بيست هزار تومن!!! برنده شده، براي بردن جزوه هاي كورماز اينجا بود يعني آموزشگاه ! و به نظر من ديروز خل شده بود و به نظر خودش خل تر!! (چون باز هم به نظر خودش هميشه خل بوده هيچ وقت رو نمي كرده) اين طرف اون طرف مي زد با صفحه كيبورد بازي مي كردتو چشماي من نگاه مي كرد و لبخند مي زد هر چي هم بهش مي گفتم برو زود تر افطار كن نمي رفت و خلاصه از اينجو ر كارا . و امابازهم به قول خودش شئونات اسلامي رو رعايت مي كرد (آخه از اين به بعد قراره nobody و مسافر كوچولو به جاي من بيان آموزشگاه و حضرت والاي برادرم ازشون خواسته كه شئو نات اسلامي رو رعايت كنن؟! ) و بنا به اين در خواست از اين به بعد قراره منم به خاطر رعايت نكردن اين موازين از طرف اين مامورين معذور به اين آموزشگاه راه داده نخواهم شد مگر اين كه توبه كنم و اين رشته هاي آويختنم در جهنم رااز ديد نامحرمان پنهان كنم و ساير موازين رارعايت كنم كه مسافر كوچولو و nobody دو باره مامورند و معذور!!!!!!
بعد از اينكه خدا نخواست و ما نتونستيم مطلبمون رو تو وبلاگ بذاريم تصميم گرفتيم كه بريم و تقريبا تا سر كو چه هم با هم بوديم و بعد از جدا شدن از مسافر كوچولو nobody اين غزال تيز پا رو كه مثل هميشه به حالت دو پيش آدم مياد رو ديدم و برام از بر گزاري راهپيمايي13 آبا ن گفت و من از همين جا از همه دوستان دعوت به عمل ميارم براي شركت در اين راهپيمايي ، و خرد كردن دندانهاي آمريكا و تما م مستكبرين و همدستان از قبيل اين دختر پسرايي كه دستشون تو دست هم ديگه است ، دخترايي كه مانتو تنگ مي پوشن و پسرايي كه موهاشون بلنده و... يبان !!
البته ما اين راهپيمايي رو در مناطق اطراف شهر هسته ها و نيسته ها _ جنگل يا كوه _ برگزار مي كنيم و اين شعار ماست كه مهم نيت ماست كه كاملا ضد استكباري ست ، البته با حفظ شئونات اسلامي !!!
حنا
اشتراک در:
پستها (Atom)