یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

در اين چند روز به هر سايت و وبلاگ خبري و غير خبري كه سر زدم سخنان متحير كننده احمدي نژاد سر تيتر همه شان بود ، سخناني كه همه را به تعجب واداشته !حتي مردمم عادي را !
و به قول ابراهيم نبوي چنان پر شور مقابل دانش آموزان بسيجي صحبت مي كند كه انگار رهبر يك جنبش ملي ست و براي طرفدارانش سخن مي گويد !
حرفهايش در سازمان ملل و جريان هاله دور سرش و چشمهاي حيرت زده اي كه او از آن فاصله ديده را همه شنيده ايد !
دوستم همزاد از رفتارش حرص مي خورد و همه اش مي گويد مردم ديگر كشورها چه مي گويند ، آخر او رييس جمهور ماست ؟!!
امروز به اين فكر مي كردم كه اين احمدي نژاد آنقدرها كه مي گويند هم بد نيست !
او واقعيت مسلم نظام جمهوري اسلامي ست ( دلم نمي خواهد پسوند ايران را به آن بچسپانم ) تمام آن بدون كم و كاستي !!!
لايه اصلي حكومت اسلاميشان رو آمده ، بگذار همه بدانند ! همانطور كه روشنفكران و اهل قلم مي گويند و مي نويسند ، قاتلان بر گشته اند !حالا بدون نقاب !!
نظام حكومتي ما، مرا به ياد ضرب المثلي معروف مي اندازد كه " بفرما و بنشين و بتمرگ " هر سه يك معني را مي دهد !
در نظام ما هم گاهي بفرماي خاتمي را داريم ( البته منكر كمي از خوبي هاي آن نمي شوم حداقلش كمتر آبرويمان ميرفت !) و گاهي هم بتمرگ احمدي نژاد !
كليت نظلام يكي است حكومت مرگ و سياهي و نابودي !!! همه قاتلان و چماق بدستان دهه شصت ، بدون هر گونه اظهار ندامت و پشيماني از گذشته شان ، حالا منتقد دهه هشتاد شده اند بدون اينكه بخواهند از آن دوره بگويند ، بدون ندامت و پشيماني !!!" سگ زرد برادر شغال "
برايم ديگر قابل فهم نيست كه مردم چه مي خواهند ، رفاه ، آسايش ، اسلام ، آزادي !! نمي دانم چرا اينقدر دوست داشتن مردم برايم سخت شده !!
ودر آخر به اين جمله معروف و قديمي ميرسم كه" آيا بايد كل را تغيير داد بعد به جزء پرداخت يا بر عكس !!! "
حنا

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

1) در این چند ماه گذشته اینقدر از عباس معروفی خوشم آمده است که می‌خواهم به زودی کتاب "سمفونی مردگان"اش را بخوانم. از تحلیل هایش استفاده می‌کنم و اینکه مانند بسیاری دیگر از نویسندگان ایرانی در خلا زندگی نمی‌کند، مرا به شوق می‌آورد.

2) امروز وقتی پخش مستقیم سخنرانی احمدی نژاد در جمع بسیجیان را دیدم، از اینکه چطور یک آدم می‌تواند با مشاهده جمعی نظامی اینچنین به خاطر احساساتی شدن سرنوشت یک ملت را با جنگ گره بزند، شگفت زده شدم! هزینه گزافی که روز به ‌روز با این ادبیات خشن به مردم تحمیل می‌شود، غیر قابل محاسبه است.

3) داستان به قدرت رسیدن نظامیان در دولت احمدی نژاد هر روز رنگی تازه به خود می‌گیرد. این بار قرعه صندلی قدرت غیر نظامی به یک نظامی (بهتر است بگویم سپاهی) به نام سردار ذوالقدر افتاده است. باید تمرین کنیم تا خودمان را نبازیم اگر تا چند روز آینده "سعید عسگر" ضارب حجاریان به عنوان معان وزیر یا حتی وزیر نفت وارد کابینه شود!

4) حدود 50 درصد مردم آلمان حداقل عضو یک NGO هستند. دموکراسی حق کشوری است که طالب آن است. آزادی که مسیر هموارتری با دموکراسی خواهد داشت، امری اکتسابی است؛ طالب آزادی هستیم؟
freedom must always be conquered


یله
جمعه با دوستان خرقان بوديم .
خوب بود ، دوستان جديد و جمعي جديد غير از همزاد و شازده كوچولو و نوبادي و من !!!
"دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته ..."
حنا

چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۴

پر توان نيست ! ديگرپر انرژي نيست كه براي پيدا كردن دارو براي كسي كه معلوم نيست زنده مي ماند يا نه روي برف بدود !
ديگر رمقي برايش نمانده ، تمام انرژي اش را دو سال پيش يك جا از دست داد !
آخر او يك زن قدرتمند نيست !! او نمي تواند بگويد بچه اش دارد به دنيا مي آيد ، او شرم دارد از موي سفيد مادربزرگ ، او اعتماد ندارد حتي به خودش !!!! ( انگار همه ما به همه اعتماد مي كنيم ولي وقتي نوبت ما مي شود ؟!)
او خرد نشده ، بلكه له شده ! او يك زن قدرتمند نيست !!
آرام راه مي رود ، آرام مي نشيند ، آ رام راه مي رود و دوباره آرام مي نشيند ! آرام مي خندد ( مدتي است كه نخنديده ) و آرام آرام مي گريد !!!!
چشمانش مرا با خود به گذشته هاي نه چندان دور مي برد، به ياد ..... نيست !!!!؟
طنين صدايي كه در من مي گويد قدرتمند ظاهر شو با تمام آن و بدون هر وابستگي ، ولي قدرتمند
نيست- -- م !
چين هاي صورتش ! دستم را بر گونه ام مي كشم !!
- مي داني هيچ اتفاقي !! هيچ هيچ !( ياد هيچ هاي پرويز تناولي مي افتم ! چقدر هيچ در اين دنيا ست !!)
از حمام خانه صدا مي آيد ، از تمام خانه صدا مي آيد !
كتاب شعر را بر مي دارم و كمي فروغ مي خوانم :
" چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گريسته بود
آنشب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آنشب كه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم "
حنا

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

تق تق ، صداي سنگ ، رد مي شوم و مي بينم پيش خود مي گويم كسي در را باز نخواهد كرد ، مي خواهم بلند اين را بگويم ، بگويم كه اينقدر سنگ را نكوب قرارنيست كسي در را باز كند ، اصلا كسي نيست كه در را باز كند ؟!
عينكم را مي ترسم از چشم هايم بر دارم اگر بر دارم زن چشم هايم را مي بيند ، خوبي عينكم اصلا اين است كه زن نمي تواند چشم هايم راببيند ، صورتم كمي كشيده مي شود اما زن نمي تواند اين را بفهمد !!
كنار پيرزن مي نشينم ،موهاي سفيد و چروكهاي صورتش خود من هستند !!!
مهربان است پول را ازدستم مي گيرد و كرايه ام را مي دهد حالا من به جبرانش كنارش مي نشينم ، سنگ را بر نمي دارم فقط دستم را مي گذارم .
پسر ها مي خندند و من فقط عينكم را جابجا مي كنم !!!
راننده تاكسي تا مرا مي بيند مسيرش را عوض مي كند ، مي نشينم زن و دختر بچه زيبايش هم مي نشينند ، چروكهاي صورت دختر بچه و آن دندان طلايش آزارم مي دهد !!
تق تق ، صدا مي زند كسي اما اينجا نيست كه جواب بدهد من دستم را آرام مي كشم ، سنگها به هيچ كار ي نمي آيند !!
تاكسي دور مي زند شلوغ است !
مردها يك طرف زنها يك طرف ديگر !
تا در باز شود و هيچكس بيرون بيايد زن خم شده انگار ترك بر داشته يا شكسته باشد مثل در ختهاي خانه مان كه پدر با يك چوب نگهشان مي دارد !
زن ديگري زن را نگه داشته تا نيفتد من فقط نگاه مي كنم و دوباره صورتم كشيده مي شود !!
نه زن ، نه دختر ، نه راننده هيچكدام نمي فهمند ؟! تاكسي مي چرخد و زن كناري چيزي زير لب زمزمه مي كند!
اينجا قبرستان است !!

همزاد فروغ
راستش ديگر نمي دانم از چه ، كجا و چطور بنويسم ! يا حتي ديگر از خودم هم ؟
بعد از كشمكش هاي دروني كه با خودم داشتم انگار كمي آرامتر شدم جواب سوالات خيلي ساده را نمي توانستم پيدا كنم ، در صورتي كه همين سوالات قبلا به صورت تئوري برايم براحتي قابل حل بودند . اما در عمل خيلي سخت و مشكل و غير قابل حل!!!!!!!!!!
خوشحال باشم يا ناراحت؟؟؟!!
او ضاع دور و اطراف هم كه خودتان بهتر از من خبر داريد هر روز ايران در يك گوشه اين دهكده محكوم به نقض حقوق بشر وووو...
ميشه و به قول معروف " هر دم از اين احمدي ن‍ژاد بري مي رسد ."
از اين هم بگويم كه ديگر براي خرقان رفتن هم بايد اضطراب داشته باشيم !
- يه جوري بريم كه جلوي محوطه پياده بشيم و سريع بريم تو تا كسي مارو با هم در حال پياده روي نبينه !!
حالا با اين اوضاع كيه كه از رو بره قراره جمعه بريم و جاي همتون هم خالي !!! خاليه خالي!!
در مجموع باز هم همه چيز خوبه چون هستيم و هنوز نگران هم ميشيم و منتظره همديگه ايم !!
حنا

ياد

هفت سال از آن روزهاي مرگبار پاييزي گذشته است .
هفت سال پس از ان روزها كه جامعه در پي حقيقت مرگ انان بود ، روزهاي سختي فرا رسيده است .
برگزاري مراسم يادبود مقتولا ن ممكن نيست اما چشم بگرداني مي بيني همفكران آن محافل خشونت دوباره بازگشته اند .
اما اين همه باعث نمي شود فروهرها ، مختاري ها و پوينده ها از يادها بروند همچنان كه اكبر گنجي و سلطاني ها و زرافشانها كه جرمشان دفاع از حقيقت بود وبه زندان افتادند از يادها نمي روند .
يادشان گرامي باد
حنا