جمعه، دی ۰۹، ۱۳۸۴

امشب غریب بودن گنجی را بیشتر از هر شب دیگری احساس کردم. در شب شعری که برای او ترتیب داده بودند، مجری برنامه در ابتدا این تکه شعر از هوشنگ ابتهاج را خواند:
"روز دیگرگون:
روز کیفر،
روز کین خواهی،
روز بار آوردن این شوره زار خون."



زنده خواستن گنجی برای کین خواهی و تلاش برای بارور شدن شوره‌زار خون از اساس با اندیشه گنجی در تعارض است. تصور هزینه‌ سنگینی که او می‌دهد در برابر کج‌فهمی که از آثار او به وجود می‌آید، تن آدم را به لرزه می‌اندازد. البته دفاع از آزادی یک نویسنده که در بیانش توهین نباشد در هر شرایطی لازم است اما این را نیز می‌دانیم که بهترین ضربه بد دفاع کردن است.


نتوانستم تا پایان شب شعر آنجا بمانم. کاش این بیت مولوی را که گنجی بارها و بارها در اوج پرده‌برافکنی از پروژه قتل های زنجیره‌ای به سخن آورده بود آنجا خوانده باشند:

آفت ادراک آن قال است و حال +++++ خون به خون شستن محال است ومحال

شاملو نیز در شعر اسباب چنین گفت:

آنچه جان
از من
همی ستاند
ای کاش دشنه‌ای باشد
یا خود
گلوله‌یی.
+

زهر مباد ای کاشکی،
زهر کینه و رشک
یا خود زهر نفرتی.

درد مباد ای کاشکی،
درد پرسش‌های گزنده
جراره به‌سان کژدم‌هایی،
از آن گونه که‌ت پاسخ هست و
زبان پاسخ
نه،
و لاجرم پنداری
گزیده کژدم را
تریاقی نیست...
+

آنچه جان از من همی ستاند
دشنه‌یی باشد ای کاش
یا خود
گلوله‌یی.


یله

چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴

نه ، خواهش ميكنم دستت را به من نزن .
دستهايت كه به بدنم مي خورد تمام ماهيچه هايم منقبض مي شود . اصلااز اينكه چه چيزي را
مي خواهي ببيني برايم مهم نيست خودم كتاب را خوانده ام پشت مرد نوشته شده بود ، بعد هم خواستم پشت خودم را ببينم ، نشد .
دستم هم خوب نمي رسد شايد به همين خاطر است كه دست هيچكس به پشتش نمي رسد ، شايد نبايد دست بكشد و بر جستگي ها رالمس كند .
گفتم اگر لاغر شوم شايد راحتر معلوم شود ، شايد هم معلوم نشود ، شايد همين بود !
اما بعدش ترسيدم ، از اينكه با دستم حس كردمش ترسيدم ، نه اينكه فكر كني توانسته ام
همه اش را لمس كنم ، گفتم كه دست هيچكس به پشتش نمي رسد ، من فقط حرف اول را لمس كردم .اما بعضي ها مي توانند ، اين را در عكس ها ديده ام .
من نتوانستم همين كه دستم به حرف اول خورد تر سيدم و دستم را كنار كشيدم .اصلا چه ضرورتي دارم كه بدانم يا بخوانمش تو هم نمي خواهد دستت را بكشي گفتم كه ماهيچه هايم منقبض مي شود حتي لخت هم نمي شوم كه بتواني ببيني .اسم مرا صدا مي زنند نوبت من هم رسيد بعد از من نوبت توست . دستمال آماده است ، ماشين آماده است ، شايد ما همانيم ، گروه محكومين كافكا.

همزاد

پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۴

من و نوبادی ، کس دیگری نیست ، نمی دانم صدای محسن چاووشی ست یا ...
فنجان چای و من و نوبادی میگه هر چی به ذهنت می رسه بنویس ،
می گم اگه کسی ناراحت بشه ؟؟؟؟
شب !!!!!!!!!! چی بنویسم ، پر از تردیدم !!
یه نفر تو مینی بوس خسته است !!
یه نفر خسته است تو یه اتاق 4*3 !!
یه نفر می خواد بره !! یه نفر می خواد بیاد !!!
یه نفر مرده !!
راستی کسی منو صدا زده!!
چرت و پرت میگم نه !!!فردا دارم میرم !!!
برو به جهنم ،
هاپو ، چاملی ، کورماز ، تنسی ، یله ، نوبادی ، حاجی فنج آزادی ، من ، همزاد ، شازده کوچولو ، پن ، پیازچه ، من . دات زن،مت ، من و او
یه مینی بوس !!!!
چقدر اسم تو ذهنم.........................
حنا

یاد

فروردین 83. در مسیر رفت به روستای مجن به هاپو گفتم که فامیلی‌اش از یادم رفته است! 4 سال بود که دورادور می‌شناختم‌اش اما فامیلی‌اش را از یاد برده بودم. کم‌کم در جمعی که بعدها شکل گرفت، او را بهتر شناختم. وقتی مطلبی نوشتم که می‌خواستم واکنش جنس مخالفم را نسبت به آن مطلب بسنجم، به سراغ او رفتم.
با سکوتی عمیق‌تر از آنچه فکر می‌کردم به نوشته‌ام گوش داد و در نهایت رضایت او مهر تاییدی شد بر چاپ نوشته.
دی و بهمن همان سال با دشواری هایش شروع شد. من و بیشتر کورماز ذره ذره زیر فشارهای درسی‌مان له می‌شدیم و به پیش می‌رفتیم. او، اما یک تنه بسیاری از مشکلات حتی درسی ما را به جان خرید. با وجود کمک و مهربانی‌هایش نمی‌توانستیم از کسی کینه ای به دل بگیریم! این خیلی ارزشمند بود.
ارتباطی حتی تلفنی یا مجازی با تنسی مقدور نیست!
فقط اینجا تونستم یادش کنم و بگم که یادش می مونم.



یله
من یک آدمم ، مثل _ همه آدم های دیگر که هر روز از کنار شان رد می شویم ، لباسهایم را تنم می کنم در آیینه نگاه می کنم همه چیز مرتب است ، بیرون می آیم و راه می روم .
تو مرا نمی بینی من هم تورا نمی بینم همینطور راه می روم به پاهایم نگاه می کنم خسته ام ، چند خیابان دیگر منتظرند باید همه جا رفته باشم ، از کناری می گذرم ، از کنارت می گذرم نه تو مرا می بینی نه من تو را می بینم .
کنار باجه روزنامه فروشی ایستاده ای ، کنارت می ایستم خودت را کنار می کشی و بعد می روی من به تیتر روزنامه ها نگاه می کنم و یکی را بر می دارم .
پارک خلوت است هیچ کس نیست توهم نیستی ، صفحه ها را یکی یکی نگاه می کنم هیچ خبری نیست روزنامه را می بندم ، در سرم تو را مرور می کنم .
سرم را پایین می اندازم وهمه اش به تو فکر می کنم ، سرم را بالا می گیرم تو از کنارم می گذری و دوباره نه تو مرا می بینی ، نه من تو را می بینم .
همزاد فروغ

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

ضرب المثلی است تو شهر ما (منظورم شهر هسته ها و نیسته هاست ) که میگه :
" حرف زدن بادبزن_ دل_"
تا چه اندازه می تواند این حرف درست باشد ؟! شاید وقتی گوشی برای شنیدن پیدا کنی ، گوشی آشنا به دردهایت ، شادی هایت ، گریه ها و خنده هایت و...
شاید هم هیچ وقت !!
به یاد میارم اون روزی که تو مینی بوس خرقان نشسته بودیم و برای یه صفحه در دنیای مجازی اسم انتخاب می کردیم، پر شور و پر انرژی !
صفحه ای از هزاران صفحه در دنیایی غیر واقعی که ماها رو از حال همدیگه با خبر می کرد !!
بعضی وقتها از سر زدن به این طرف و اون طرف خسته میشم ، دیگه جقدر از این و اون بدونی از سروش از بهنود از نبوی، ووو !!
فقط دلت می خواد بدونی که دوستات چطوری یه روزشون رو می گذرونن ،چطوری !!!می خوای بدونی که اونها هم تو رو به یاد میارن و از خودت می پرسی این هم تموم شد ؟؟
به نظر خیلی ساده میاد نه !!
می دانم همه ما خسته ایم بنا به شرایطی که هست !!!
ولی دوستان بگویید ،از دلتنگی هایتان از بلاتکلیفی هایتان از این روزهای ملال آور سنگین بنویسید !!
مگر نه اینکه اینجا برای ماست برای شنیدن حرفها برای با خبر شدن از یکدیگر !!
حنا

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴

اندیشمند شصت ساله

عبدالکریم سروش شصت ساله شد. به قدری در این چند روز درباره او نوشته‌اند که من از این کار پرهیز می‌کنم و فقط به این اکتفا می‌کنم که زمانی، آنقدر شیفته اندیشه او بودم که تا مدت‌ها خوابش را می‌دیدم!

اگر دوست دارید درباره او بیشتر بدانید، می‌توانید به این و این از دکتر کاشی نگاه کنید. صفحه آخر روزنامه شرق در تاریخ 26 آذر هم به قلم قوچانی در اینجا است. علاوه بر این‌ها، سیدآبادی در هنوز یعنی اینجا درباره سروش نوشته است. اگر هنوز حوصله دارید، به اینجا بروید و نظر چند نفر را درباره سروش بخوانید. اگر خواستید به منبعی جامع درباره او و آثارش و نقدهای وارد شده به او دسترسی پیدا کنید، به اینجا بروید.

اگر همه را خواندید، حتما شب خواب سروش را می‌بینید!

یله