جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

تولد تنسي هم مبارك!
چقدر شما تند تند متولد ميشيد! يه كم مراعات كنيد، من كه به تعداد روزهاي سال كيك ندارم!!!
هر ذره كه بر روي زميني بوده است
خورشيد رخي زهره جبيني بوده است
گرد از رخ آستين به آزرم فشان
كان هم رخ خوب نازنيني بوده است
باز هم تبريك دوباره براي يله.
ياران به موافقت چو ديدار كنيد
بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد
چون باده‌ي خوشگوار نوشيد به هم
نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد
nobody

تولدت مبارك!
به قول فروغ
يله !
بر نازكاي چمن رها شده باش!!!
nobody

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۵

انتظار چيز بدي نيست روزنه اميدي ست در نا اميدي مطلق.
پيكر فرهاد- عباس معروفي -ص 53
حنا
ما نيز...

ما نيز روزگاری
لحظه‌يي سالي قرني هزاره‌يي ازاين‌پيش‌تَرَک
هم در اين‌جای ايستاده بوديم،
بر اين سيّاره بر اين خاک
در مجالي تنگ ــ هم‌ازاين‌دست ــ
در حرير ِ ظلمات،
در کتان ِ آفتابدر ايوان ِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوان ِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصار ِ اندوه
تنها با خود
تنها با ديگران
يگانه در عشق
يگانه در سرود
سرشار از حيات

سرشار از مرگ.


در آستانه -ما نيز - شاملو

باوركنيد من شما را در گذشته اي نه چندان دور در همين جا كه الان نشسته ام ديده ام من با شما راه رفته ام باورتان مي شود ، گفتم كه نه چندان دور حتي يادم مي آيد در همين دو روز پيش بود كه به شهرتان آمدم و دوباره شما را ديدم گفتم براي خداحافظي مي روم اما نمي شود كه برويد آدمها هيچ وقت جايي نمي روند بگو قرار است در همين حوالي ما باشي چند قدم پايين تر ، بايد از دريا گذشت تا شما را ديد يادم نمي آيد اين شكل نوشتن را كجا ديده ام هيچ يادم نمي آيد ، فقط مي دانم كه بايد از دريا گذشت حالا راهش چه مي تواند باشد ، يك مرد قايقران كه بدون پول كسي را جايي نمي برد !
من نمي توانم بيايم هميشه اين پول كه خوشبختي نمي آورد، باعث مي شود آدمها از هم جدا نگه داشته شوند و خوشبخت نباشند ، داشتم مي گفتم شما راديده ام در جايي در گذشته ، همين جا آخر اينجا خرقان است .
هوا ابريست و باران مي آيد و گاهي صدايي از ابرها كه بهم مي خورندو من فكر مي كنم و به ياد مي آورم كه در همين كوچه باغ بارها همه با هم قدم زده ايم ، خنديده ايم و حتي يادتان مي آيد شما يكبار سرتان را در آب همين كوچه باغ فرو كرديد بي آنكه بتواند دليلي براي آن جز ميل فرو كردن سر در آب بياوريد هميشه همه چيز مي گذرد.اما گذشتن سبب نمي شود ما از همه چيز بگذريم.

همزاد فروغ

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

و انسان شرمنده متولد شد! شرمنده از دردی که به انسانی دیگر تحمیل می‌کرد.
درد، ذاتی انسان شد و وجود بی‌درد، وجودی بی‌معنا بود!
" بنابراین اگر بیمار شدید نگران درد بیماری نباشید، این دردها همه در آستان او محاسبه می‌شوند و باری از گناهان شما می‌کاهند" پس نه تنها از درد گریزی نبود که چون پاک‌کننده دیگر گناهان بود، به استقبالش رفتیم.
"از بی‌دردی در گل فرو می‌غلطند و نا‌آگاهانه قهقهه سر می‌دهند" پس بی‌دلیل خندیدن را مذموم انگاشتیم و به سراغ فراهم ساختن شرایط مهیا برای خندیدن رفتیم.
روز‌به‌روز خندیدن سخت‌تر شد و آگاهانه به استقبال شستن گناهان دیرینه و سخت چرکینی رفتیم که شستنش را زمانی طولانی لازم بود!
و چنین بود که درد ذاتی انسان شد؛ انسانی که در شرق و با این تفکر به زیستی ادامه داد که معیار نیکی‌اش و بدی‌اش از سرزمینی دیگر می‌رسید.



یله

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

امروز هوا ابريست ، ابري بهاري در پاييز من.
چقدر بد كه ندوني چه چيز ميتونه براي تو در همان لحظه خوب باشد يا بد ؟ راستش قدرت تصميم گيري برام سخت شده ، نمي دونمتا حالا در وضعيتي گير كردين كه همه به تو بگويند اين براي تو خوبه ولي خودت دقيقا در جهت مخالف اونا فكر كني . سختر آنجا مي شود كه يك بار امتحانت را پس داده باشي و مردوددهم شده باشي ، عقل يه آدم سالم ميگه ديگر نه! تكرار نكن درس بگير و حركت كن ولي...
وقتي كه ناظر بيروني ام به راحتي نظر مي دادم ولي براي خودم نه!
حتما لحظه هايي رو داشتين كه ته دلتون ، حس ششمتون ، خود درونتون يا هر چيزي كه اسمشو مي ذارين جهتي كاملا متفاوت با قوه تعقلتون داشته اون وقت چي كار ميكنيد؟، تو رو خدا از تو كتابا برام نگين از تجربه هاي عينيي و قابل لمس خودتون بگين !

حنا

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۵

حدود 18 ماه است که می‌خواهم درباره چند نکته مهم که در زندگی آموخته‌ام بنویسم! این بار فرصت را از دست نمی‌دهم! اگر به زبان شعاری نوشته شده است مرا ببخشید. این جور نوشته‌ها در وبلاگ‌ها کم سابقه نیست و خوشحال می‌شوم اگر بقیه هم چیزی در این باره بنویسند.


− آموخته‌ام، اگر کسی را دوست می‌دارم، باید از لذت‌های او (که به دیگران آسیب نمی‌رساند) هم لذت ببرم و حداقل به رسمیت‌شان بشناسم حتی اگر در لذت هایش سهیم نباشم.

− آموخته‌ام، از پیروزی (هر چند بزرگ) سرمست نشوم چرا که پیروزی‌های بزرگ شکست های بزرگ به همراه می‌آورند.

− آموخته‌ام، زیر سنگینی شکست‌های زندگی له نشوم چون این شکست‌ها حتی یک سال پس از رخدادشان به قدری کوچک و خرد می‌شوند که یادآوری آسیب آنها از خود آنها دردآورتر است.

− آموخته‌ام، بهترین دوستانم را در بدترین شرایط روحی و روانی‌شان می‌توانم پیدا کنم!

− آموخته‌ام، اگر از رفتار فردی دلگیر می‌شوم، اجازه ندهم که این حس به تنفر من از او منجر شود. روزی که از شخصی متنفر شوم، آن روز، روز پایانی زندگی خواهد بود!

− آموخته‌ام، آن کسی که رودرروی من از فردی به تندی یاد می‌کند، در غیاب من نیز درباره من چنین خواهد کرد.

− آموخته‌ام، یک عذرخوهی ساده بسیار منطقی‌تر از ساعت‌ها دلیل تراشی بیهوده است.

− آموخته‌ام، در انتظار کسی نشستن برابر با در انتظار شکست بودن است!

− آموخته‌ام، جهنم اصلی در برزخ اتفاق می‌افتد نه در جهنم! در بی‌یقینی ماندن و با دلهره در انتظار چیزی بودن دشوارتر از مواجه شدن با مصادیق جهنم است.

− آموخته‌ام، با افراد زیادی می‌توان شاد بود و خندید. دوست من کسی است که در شرایط بحرانی با من باشد.

− آموخته‌ام، نشنیدن گفته‌هایی که باید شنیده بشود، خیلی دردناک‌تر از شنیدن گفته‌هایی است که برای ما عذاب‌آور است.


شاد باشید


یله