سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

توت فرنگي


راستش تصاويري كه تلوزيون نشون ميده خيلي نگرانم ميكنه. مانور نظامي، موشك شهاب، قايق پرنده، اژدر دريايي و .... بعدش هم كلي از توان نظامي ايران تعريف ميكنن و با تعنه و لبخند ميگن كه كشور‌هاي غربي با ما آتيش بازي نكنن!. ميترسم، هيزم ايم اين آتيش بازي ماييم نه فرمانده‌ي سپاه و ارتش و اون كثافت‌هايي كه لبخند ميزنن.
تو يه برنامه‌ي ديگه مجري برنامه ميگه كه فصل توت‌فرنگي رسيده و اگه اين ميوه‌ي گرون رو نميتونيد بخريد، لااقل ميتونيد اونو تو ميوه فروشي‌ها ببينيد!!! اين بيمزه‌گي به همينجا ختم نميشه و يه دكتر پوست و مو مياد و در مورد فوايد ماليدن ميوه‌ي توت‌فرنگي به صورت حرف ميزنه و ميگه كه بهترين ماسك‌ها ميوه‌ها هستند!!!!!!
تو خيالم توپ‌ها و تانك‌هايي رو ميبينم كه چندتا آدم خوشحال به طرف هم شليك ميكنن و اون وسط بچه‌‌ي گرسنه‌اي رو ميبينم كه تبديل به پوست و استخوان شده و نان براي خوردن نداره و به صورتش توت‌فرنگي ميماله!!!
nobody
12-آرام آرام شروع مي شود لباسهايم را مي‌پوشم يك خوابگردي ديگر است.
1-سياهي وتاريكي همه صدايشان را رها مي‌كنند،روشنايي وسكوت.
2-آرام در بسترم مي‌خزد من چراغها را خاموش مي‌كنم و خود را در آغوشش رها مي كنم.
3-منتظرم تا هوا تاريك شود بايد كاري بكنم هر چه باشد براي هر منظوري ولي بايد در تاريكي باشد دزدي كه در روز روشن نمي‌شود .
4-سكوت سكوت مرگبار من و اين بستر و روزي ديگر كه رفته است به راستي كه امروز هم خودم نبوده‌ام روزهايم براي ديگران از دست مي‌رود و اين شبها كه ديگران نيستند پس لازم نيست نقشم را بازي كنم بهتر است جاي بروم تا دوباره صبحي ديگر فرا نرسيده.چقدر از همه چيز بدم مي‌آيد.
5-دارد تمام مي‌شود بايد كاري كرد او را مي كشم ،زود تر برو والا ممكن است تو راببينند،وقت اذان صبح است،آخرين بوسه را فراموش نكن هوا هنوز تاريك است،پولها را برمي‌دارم و بيرون مي‌خزم هچكس بيدار نشد.
6-كلاهم را برمي‌دارم و يك لبخند براي همه سلام درست است امروز روز قشنگي است.

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

برای یله با آرزوی بهترینها برایش!!

شبانه

زيباترين تماشاست
وقتي


شبانه


بادها
از شش جهت به سوی تو مي‌آيند،و از شکوه‌مندی ياءس‌انگيزش
پرواز ِ شام‌گاهي‌ دُرناها را


پنداری


يک‌سر به‌سوی ماه است.

زنگار خورده باشد و بي‌حاصل


هرچند
از ديرباز
آن چنگ ِ تيزْپاسخ ِ احساس


در قعر ِ جان ِ تو، ــ
پرواز ِ شام‌گاهي دُرناهاو بازگشت ِ بادها
در گور ِ خاطر ِ تو


غباری


از سنگي مي‌روبد،
چيز ِ نهفته‌يي‌ت مي‌آموزد:چيزی که ای‌بسا مي‌دانسته‌ای،
چيزی که


بي‌گمان


به زمان‌های دوردست
مي‌دانسته‌ای .
تولدت مبارک ، هر جا هستی شاد باشی!
شهر_هسته ها، صبح ، کافی نت آلفا، سر_میدون امام ، حنا

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

تولد تنسي هم مبارك!
چقدر شما تند تند متولد ميشيد! يه كم مراعات كنيد، من كه به تعداد روزهاي سال كيك ندارم!!!
هر ذره كه بر روي زميني بوده است
خورشيد رخي زهره جبيني بوده است
گرد از رخ آستين به آزرم فشان
كان هم رخ خوب نازنيني بوده است
باز هم تبريك دوباره براي يله.
ياران به موافقت چو ديدار كنيد
بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد
چون باده‌ي خوشگوار نوشيد به هم
نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد
nobody

تولدت مبارك!
به قول فروغ
يله !
بر نازكاي چمن رها شده باش!!!
nobody

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۵

انتظار چيز بدي نيست روزنه اميدي ست در نا اميدي مطلق.
پيكر فرهاد- عباس معروفي -ص 53
حنا
ما نيز...

ما نيز روزگاری
لحظه‌يي سالي قرني هزاره‌يي ازاين‌پيش‌تَرَک
هم در اين‌جای ايستاده بوديم،
بر اين سيّاره بر اين خاک
در مجالي تنگ ــ هم‌ازاين‌دست ــ
در حرير ِ ظلمات،
در کتان ِ آفتابدر ايوان ِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوان ِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصار ِ اندوه
تنها با خود
تنها با ديگران
يگانه در عشق
يگانه در سرود
سرشار از حيات

سرشار از مرگ.


در آستانه -ما نيز - شاملو

باوركنيد من شما را در گذشته اي نه چندان دور در همين جا كه الان نشسته ام ديده ام من با شما راه رفته ام باورتان مي شود ، گفتم كه نه چندان دور حتي يادم مي آيد در همين دو روز پيش بود كه به شهرتان آمدم و دوباره شما را ديدم گفتم براي خداحافظي مي روم اما نمي شود كه برويد آدمها هيچ وقت جايي نمي روند بگو قرار است در همين حوالي ما باشي چند قدم پايين تر ، بايد از دريا گذشت تا شما را ديد يادم نمي آيد اين شكل نوشتن را كجا ديده ام هيچ يادم نمي آيد ، فقط مي دانم كه بايد از دريا گذشت حالا راهش چه مي تواند باشد ، يك مرد قايقران كه بدون پول كسي را جايي نمي برد !
من نمي توانم بيايم هميشه اين پول كه خوشبختي نمي آورد، باعث مي شود آدمها از هم جدا نگه داشته شوند و خوشبخت نباشند ، داشتم مي گفتم شما راديده ام در جايي در گذشته ، همين جا آخر اينجا خرقان است .
هوا ابريست و باران مي آيد و گاهي صدايي از ابرها كه بهم مي خورندو من فكر مي كنم و به ياد مي آورم كه در همين كوچه باغ بارها همه با هم قدم زده ايم ، خنديده ايم و حتي يادتان مي آيد شما يكبار سرتان را در آب همين كوچه باغ فرو كرديد بي آنكه بتواند دليلي براي آن جز ميل فرو كردن سر در آب بياوريد هميشه همه چيز مي گذرد.اما گذشتن سبب نمي شود ما از همه چيز بگذريم.

همزاد فروغ