سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶


به حنا گفتم باید کاری کرد.
گفتم به نتیجه نرسیدن بهتر از کاری نکردن است.
قبول کرد و قرار شد دوباره شروع کنیم حتی اگر در پایان راه به جایی نرسیم.

گفت: توسعه پایدار در گرو حفظ محیط زیست است. گفتند: توسعه پایدار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شمارش معکوس برای پایان جنگل ابر

یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۶

تنها اندکی زمان لازم است تا سرنوشت جنگل های ابر شاهرود مشخص شود . آیا مسئولان محیط زیست کشور اجازه خواهند داد که در دل یک جنگل کمیاب که میراثی طبیعی از نسلهای گذشته برای فرزندان این مرز و بوم است ، جاده ای ساخته شود که باعث تخریب آن شده و سالها بعد ، میلیاردها تومان صرف بازسازی و انتقال آن به خارج از جنگل شود تا از تخریب بیشتر ممانعت به عمل آید ؟ درست همانند بلایی که بر سر پارک ملی گلستان آمده است و همچنان در همان ابهام نگران کننده باقی است.
هشدار درباره تخريب ذخيره‌گاه‌هاي جنگلي پونه‌آرام و افراتخته

شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

جنگل ابر...


قرار است که د ر جنگل ابر یک جاده کشیده شود. دوستی که همه می شناسیم از من خواست تا این خبر را به بقیه اطلاع دهم و کارهای رسانه ای انجام شود تا شاید پیش از آغاز کار بتوان از این اقدام جلوگیری کرد. من می توانم به تعدادی از دوستانم که در مطبوعات و خبرگزاری ها کار می کنند اطلاع رسانی کنم و شما.....

لینک خبر در روزنامه همشهری

گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی

گزارش شاهوار

گزارش تصویری از جنگل ابر


جنگل‌ ابر؛ يادگار عصر دايناسورها در خطر است


ساخت جاده، جنگل ابرشاهرود را تهديد مي کند


همزاد

پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶

همه اش در راهم . راه بیمارستان و خوابگاه و کلاس و دانشگاه و بعد نمیدانم انگار تمام وقت در راه مانده باشی و بعد هیچ کاری انجام نشده. همه به علت کمبود وقت نصفه و نیمه باقی مانده از درس دانشگاه تا کلاس های غیر دانشگاه. زن می گوید چه شد چرا یک دفعه مات ماندی و من نمی گویم همه در فکر کارهای هفته آینده ام و پیشنهادی که خودم دادم و عمل نکردم.
از خیابان کریمخان تا خوابگاه مسیر پنج دقیقه ای را یک و نیم ساعت در راه مانده ام و بعد راه و راه و راه.باید باز بروم دوباره راه و و مسیر و کفش هایی که دیگر تاب اینهمه راه را ندارند.



مراسم یادبود پروانه و داریوش فروهر


همزاد

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

هميشه نگران است وقتي با چشمان سياه درشتش نگاهت مي كند دائم چشمش به اين طرف و آن طرف مي رودباآن ناخنهاي هميشه كوتاهش كه به تازگي سعي در كمي بلندتر كردنشان دارد.
هميشه نگران است مي شود اين را در تماسهاي كوتاهش فهميد كه سلام نكرده مي رود!
زنگ مي زنم و مي گويد كه قرار است ساعت 11 عمل شود و دنبال مكان بيمارستان مي گردد.
زنگ مي زنم و مي گويد عمل ساعت 1 شروع شده و احتمالن تا 4يا 5 ساعت طول مي كشد.
دوست ديگرم كه مي دانم تهران است آمده مستقل شود جدا زندگي كند و به قول خودش درس بخواند.

اینجا زندان است و من زنی در میان زنانی كه دردهايشان مثال روشن نابرابري است
حنا
خوشحالم كه بالاخره مي توانم صفحه پست پاينده را باز كنم ،در سمنان سرعت اينترنت اصلن خوب نيست و يماند كه الانم ساعت حدود 12.5 شبهو باز هم هي!
انگار هيچ چيز خوب نيست
نمي دونم؟!(يله هميشه مي گفت خوب نيست كه اينقدر از اين كلمه استفاده مي كني)
همزاد خوب نيست و من نمي تونم كمكي كنم فكر مي كنم، همه چيز بهم ريخته است واقعن كسي خوشحال نيست انگار مي خواهيم وانمود كنيم كه خوبيم ولي واقعن اين طور نيست!
وقتي صفحه ميلم رو باز مي كنم ميلي ندارم، وقتي به وبلاگها سر مي زنم همش خبر دستگيري و در گيري ()وقتي تو كار خونه ام همش حرف فقر و بدبختيه و اشكهاي زن پر قدرتي كه به راحتي اخراج ميشه و بايد به مرخصيه اجباري بره و وقتي با همزاد حرف مي زنم مرتب مي گويد چيزي نيست و خوبم! و چاملي كه گاهي باهم راه مي رويم و از متنهاي كه هيچ وقت فهميده نمي شوند و اينكه خيلي خوبه كه يه نفر هست !!
اين شعر سهراب و خيلي دوست دارم و در اين دو،سه روزه چندين بار خوندم

پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود.
بيراهه فضا را پيمود،
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست.
تپش هايش با مرداب آميخت.
مرداب كم كم زيبا شد.
گياهي در آن روييد،
گياهي تاريك و زيبا.
مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
تهي درونش شبيه گياهي بود .
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش كدر شده بود.
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد،
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت.

مرد، آنجا بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سينه او را شكافت
و به درون او رفت.
او از شكاف سينه اش نگريست:
درونش تاريك و زيبا شده بود.
و به روح خطا شباهت داشت.
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت.

مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
وزشي بر تار و پودش گذشت:
گياهي در خلوت درونش روييد،
از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد
و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
اوجي صدايش مي زد.
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
بال هايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد.

گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشني بيرنگي پر بود.
برابر محراب
و همي نوسان يافت:
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در مرز يك رويا ديد.
به خاك افتاد.
لحظه اي در فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا شده بود.
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا.
ناشناسي خود را آشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.

زن در جاده اي مي رفت.
پيامي در سر راهش بود:
مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
زن ميان دو رويا عريان شد.
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.

مرد در اتاقش بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد.
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگريست:
همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد.
گفتي سياه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد.

مرد تنها بود.
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
وزشي نا پيدا مي گذشت:
تصوير كم كم زيبا ميشد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالي ديد.
و خودش را در جاي ديگر يافت.
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.

مرد در بستر خود خوابيده بود.
وجودش به مردابي شباهت داشت.
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
رگ هاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شكاف سينه اش به درون نگريست:
تهي درونش شبيه درختي بود.
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
بال هايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت.

درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
اتاقي با آستانه خود مي رسيد.
مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود.
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود

مرغ افسانه -هشت كتاب

حنا

دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶

گفت اضطراب....

گفتم این هراس این اضطراب که دچارش شده ام.
گفتم فردا قرار است ساعت 11 عمل کند و قرار است دختر 12 ساله اش پشت اتاق عمل منتظر مادرش بماند.
گفت صمیمی بودید؟ نزدیک؟ نمی دانم چه باید جواب بدهم. گفتم نبودیم اما این در این اضطراب تاثیری ندارد.
گفتم همه زندگی یک آدم می شود محاسبه و اینکه از کجا می شود چقدر درآورد و بعد حالا زندگی خودش می شود دستخوش محاسبه دکتر و وزن غده ای که قرار است از سرش دربیاورند.
تلفن می زنم و می گویم نگران نباش. می گویم فردا می آیم و مراقب دختر می مانم.
همه مضطربیم. همه در یک اضطراب که فردا چه می شود و گفت سلامتی. گفت سلامتی از همه چیز بهتر است. گفتم بودن و سالم بودن خوب است حتی اگر دور باشد مثل یله که نزدیک نیست اما هست و همین است که خوب است.
گفت مضطرب است و از دلایلش گفت. گفتم همین که آدم بتواند به یکی بگوید مضطرب است باز انگار حجم اضطراب کاهش پیدا می کند.
فردا همه چیز معلوم می شود و با اینکه امیدواری زیادی است باز همان ذره کم ناامیدی کافی است که لبخندت بیشتر تلخ باشد، دور از رگه ای از شادی.


فراموش کردم که بنویسم مریم حسین خواه از فعالین جنبش زنان هم باداشت شد. عکس و گزارشاتش را کسوف نمی دانم کامل اما توضیح داده است.


همزاد