چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

چند بار نوشتم و چند بار حذف کردم .هنوز خیسی نوشته ای که در روز روزگاری شاهرود خوانده ام بر صورتم هست ،ولی شادم،چمدان را بسته ام و باید بروم!به شهرم جایی که هنوز همزاد آنجا هست و هنوز از دیدن هم خوشحال می شویم و او که شاد نیست.
شکوهی در جان ام تنوره می کشد
گویی از پاک ترین هوای کوهستانی
لبالب
قدحی در کشیده ام.
در فرصت_ میان_ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی می کنم-
دیوانه به تماشای من بیا!
نوروز مبارک!
حنا

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

چهارشنبه سوری

روزهای پایانی سال هشتاد و شش است. سالی که در آن اتفاق مهمی در ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی رخ نداد. ریز و درشت رویدادها از مرگ و میرها تا زاد و رودها را می توانیم در ویژه نامه های رنگارنگی که روزنامه ها منتشر کرده اند بخوانیم.
این جا فقط خواستم درد دلی کنم با دوستان معدودی که در این وبلاگ مانده اند. پاینده برای من تنها یک هویت مجازی نبوده و نیست. پاینده همان حوزۀ عمومی است که همیشه از ما دریغ شده است. همان کافۀ کوچک و صمیمی ای که با بهترین دوستان ام در آن، گیرم به طور مجازی، گرد هم می آییم و از روزگار و زمانه درد دل می کنیم. این درد دل ها هم مثل دردهای واقعی زندگی، همه جوره هست، از سیاسی و اجتماعی گرفته تا شخصی و خانوادگی. در پاینده همیشه سعی کرده ام مهمترین های اخبار روزگار را از چشم اندازی شخصی نگاه کنم. مهم ترین ها از نگاه خودم. این باعث می شده تا ضمن تمرین مکالمه، از بهترین دوستان ام در اطلاع باشم و حرف های خوبشان را بخوانم و گوش کنم.
داستان هم از وبلاگی دیگر به نام سوتی نامه شروع شد. آنجا البته شوخی تر از این جا بود، شاید چون زندگی دانشجویی چنین اقتضاء می کرد. اما حالا همه سراغ زندگی خودشان رفته اند و با مشکلات واقعی درگیر شده اند. دیگر دشمن من هویتی انتزاعی به نام استبدادی که نمی دانم کجاست نیست. بلکه خصم امروز من گرانی است، نیروی انتظامی که در خیابان به سر و ریختم گیر می دهد، حماقت کسی است که مطالعه نمی کند و فقط غر می زند و خودم. خودم بزرگترین خصم من شده است. از اینها بگذرم.
در سالی که گذشت خیلی ها خودشان را خوب به نمایش گذاشتند. در این وبلاگ جز معدودی، بقیه دیگر نیستند. راستش بر خلاف نظر دوستی که از این رفتارها دل آزرده شده بود، همیشه می گویم مهم نیست. لابد آن که نمی آید، لزومی نمی بیند که بیاید. شاید اینجا را خسته کننده می بیند. شاید چیزی را که واقعن می جسته، در جای اصلی اش پیدا کرده است. شاید ما چیزی برای دوستی با او نداشته ایم یا بالعکس. مهم نیست. همین که هست برای من کفایت می کند. بقیه با خودش. زمانی فکر می کردم باید مسئول دیگران بود، اما انگار دیگران نمی خواهند. یعنی این ویژگی زمانۀ جدید است که هر کس مسئول خودش است. یوزر و پسورد اینجا دست همه هست. اگر نمی نویسند، لابد حرفی ندارند، لابد... . به من چه که گمانه زنی کنم؟
سال جدید با شکوفه های نو آغاز می شود. شکوفه هایی که از هیچ کس برای روییدن اجازه نمی گیرند و با ضرورت نهفته درکردارشان، آزادی را به نمایش می گذارند. سال نو با گرانی، استبداد سیاسی، انسداد فرهنگی و اشاعۀ فساد آغاز می شود، اما این همه هست و من امیدوارم. سال خوبی داشته باشید دوستان.

با امید
م.آ.

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

انتخابات

میدان ولیعصر پر از آدم است و لابلای جمعیت جوان هایی که کارت ها و پوسترهای تبلیغاتی را پخش می کنند، جوان هایی مودب و دانشجو. طرفداران مشارکت کاور رنگی پوشیده اند و کارت«یاران خاتمی» را پخش می کنند. یاد سه سال پیش می افتم که همزاد مسئول بخش زنان مشارکت شاهرود شده بود و برای معین تبلیغ می کردیم. یاد آن روزهای از صبح تا شب که همه بودند: حنا، نوبادی، یله، آ. م، جوان های شاهرودی، شازده کوچولو، پن و ... . چه روزهایی بود. در و دیوار ستاد پر بود از شعرهای شاملو: آه اگر آزادی سرودی می خواند، کوچک همچون گلوگاه پرنده ای...، تو را و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و گردن زدند...، هراس من باری همه ز مردن در سرزمینی ست...، زاری بر باغچه بس تلخ است... و ... .با آن کاورهای قرمز و بحث های داغ و یاردبستانی که بیست و چهار ساعته بود. با مینی بوس رفتیم روستاهای اطراف شاهرود و آنجا نزدیک بود کتک بخوریم و ... و احمدی نژاد رای آورد. اشک های ما را آب جوی کوچه باغ خرقان به دور دورها می برد... .
دیشب یاد این همه افتادم و با همزاد هر دو هوای ستاد کردیم. گفتیم برویم دفتر مرکزی مشارکت. خیابان سمیه خلوت بود و انگار نه انگار که دو روز دیگر انتخابات است. دوستم مجید، دعوتمان کرد در یکی از اتاق ها نشستیم. همه چیز بوی مرگ می داد. نه از شاملو خبری بود و نه از بحث، ساختمان خالی بود. او آرام و شمرده از وخامت اوضاع می گفت و ما هر از گاهی فقط سری از نومیدی می جنباندیم. می گفت که شرکت ما در انتخابات تنها برای زنده ماندن است. برای دچار نشدن به وضع نهضت آزادی و جبهه ملی و ... . وقتی بیرون زدیم، فقط این گرمای دست همراهم بود که آرامشی می داد و امیدی.
با امید.
م.آ.
انگار پناه می آورد.
زن عموی مادرم مرد .زن آقا عمو!
تنها، در خانه ای تجملی اش در نزدیکی پارک،خانه ای که در بچه گی برای روضه فاطمیه به آنجا می رفتم !همیشه او در یک وضعیت دیده می شد،تکیه زده بر مبل قدیمی سلطنتی با عصای کنده کاری از چوب فلان درخت ...،که همه باید برای دست بوسی و عرض احترام کنار صندلی می نشستند و بعد از خوش و بشی کوتاه هر کس روی صندلی خودش می نشست!
زنی که در روزهای نه چندان دور از او می ترسیدم.
آق عمو را هیچ وقت ندیدم !فقط عکس او همه جا بود مردی بلند قد کمی فربه ،کروات سیاه باریک وبا نگاهی مغرور، چیزهایی که از او می دانم همه را مادرم برایم میگفت ،می گفت مصدقی بوده و بعد از کودتا چند سالی در زندان بوده و چند سالی هم در تبعید وبعد هم با سرم قندی که اشتباها به او زده می شود می میرد.
زن آق عمو هیچ وقت بچه نداشت مادرم میگفت به راحتی می توانست بچه داشته باشد ولی آق عمو هیچ وقت راضی نمی شده که پیش برادر زنش که دکتر زنان بود برود،می گویند دکتر اخوت از بهترین و قدیمی ترین پزشکان زنان ایرانه ولی آق عمو هیچ وقت پیش او و هیچ دکتر دیگری نرفت.
مادرم از قدرت زن عمویش می گفت از دوران خیلی قبل هفته قبل که شاهرود بودم می گفت به دیدنش رفته و دیگر نمی تواند راه برود و همه می گویند کاش زودتر راحت شود.
و دو روز پیش زن آق عمو مرد.
نمی دانم چرا از زن آق عمو گفتم ،شاید چون تنها بودو خواستم از تنهایی اش در پاینده بنویسم که او هم پناه بیاورد!!!
حنا
تا صبح كه بشود بايد گرفتگي هاي پاهايم را بشمرم.
چپ،‌راست،‌چپ و راست با هم و بعد صبح كه بيدار مي شوم دنبال اتوبوس دويدن و بعد هجوم مردم و پايي كه لگد مي شود و پيرزن هايي كه با تمام اتوبوس را با چشم هايشان مي گردند كه يكي بالاخره برايشان بلند شود و بتوانند بنشينند.
همه اش چشم هايشان هست تا كتاب را ببندي و بلند شوي و يك تشكر و بعد دوباره لگد و كفش و برخورد تن ها و مرتب كردن مقنعه و پياده شدن.
گفت خوب است. گفتم استاد شوخي نمي كنيد از اين حرف كه خوب است؟
گفت آينده را بايد ديدو كاري كه در آينده صورت مي گيرد.
همه اين حرف ها بود و نهايت اينكه گفتم نمي دانم . مشكلي كه هست اين است كه نمي دانم چه مي خواهم باشم.

همزاد

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

رفته بودیم پیاده روی، برگشتنی بوی سیرداغ یه آش فروشی قدرت رفتن رو از ما گرفت و رفتیم تو. ‏یه مادر و دختر کنارمون نشسته بودن و مادرم سر حرف رو باز کرده بود. مادر هم سن مادر من بود، ‏خیلی پیرتر به نظر میرسید. عکسهای جوونیش رو نشون میداد. خیلی زیبا بود. از ظلم شوهرش ‏میگفت و اینکه حتی یک خوبی هم ازش به یاد نداشت. میگفت شوهرش خواننده ی مردمی و ‏معروفی بوده، اما ....‏
از دخترش میگفت که دانشجوی فوق لیسانسه اما خواستگارش کنترلش میکنه و دایم بهش گیر ‏میده، میگفت اینم مثل قبلیها به درد زندگی نمیخوره.‏
تو راه برگشت بودیم. یه دختر بچه حدود 16-17 ساله با دهن پر از خون در حال گریه کردن داد زد ‏که "موبایل دارید؟". بهش دادم. گفت: "میخوام زنگ بزنم به خواهرم بیاد دنبالم. وقتی رفتم خونه، ‏برادرم بهم گیر داده بعدش هم کتکم زده". بعد هم تعریف کرد که برادرش زنش رو طلاق داده و ‏نشسته تو خونه و شده بلای جون خواهرهاش. میگفت لیاقت اون زن رو نداشت. گفتیم به پلیس ‏زنگ بزن. گفت نه، آبروریزی میشه. گوشی رو داد و دوید و رفت.‏
اومدیم خونه، تلویزیون غیر قابل تحمله، میزنم رو ‏VOA‏ و معلوم میشه که فردا هشتم مارسه.‏
(با چند روز تاخير به دليل مشكلات فني!!)
nobody

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

خیلی وقت بود که اسمم روی برد دانشکده بود بابت سئوالاتی راجع به پایان نامه.
دانشگاه نمی رفتم بابت کار و به زینب گفتم خودش اگر می تواند از مدیر گروه علت را جویا شود و گفته بود فقط چند پرسش راجع به پروپوزالی است که تحویل داده ام.
فکر می کردم که تصویب شده است و همین شد که تا مدت ها سراغش را نگرفتم و حتی به شوخی می گفتم مدیر گروه خودش تماس بگیرد و جواب سئوال هایش را تلفنی می دهم.
مسئله جدی بود . داشت عید می شد و من بالاخره باید پایان نامه را شروع می کرد.
گفت تصویب نشده است. گفت چند سئوال و جود دارد. سئوال هایش را پرسید :
موضوعی که شما کار می کنید راجع به فمینیسم اصلا در این رشته جایی برای کار دارد؟
موضوعی که شما کار می کنید ربطش با ارزش های اسلامی چه می شود و ممکن است در اینجا ارزش ها زیر سئوال برده شود؟
دردنیا کاری راجع به موضوع صورت گرفته است؟( عليرغم اینکه در پروپوزال ذکر کرده بودم موسسات و افرادی که راجع به این موضوع کار کرده بودند)
گفتم لیبرالش را کار می کنم. گفت: بنویس معتدل. لیبرال را لازم نیست بنویسی.
رد شده بود و باید لفظ معتدل و ارزش ها اضافه می شد.

دلم نيامد اينها را اضافه نكنم .
متن دكتر كاشي راجع به پيروزي هسته اي
متن يزدانجو راجع به هدايت كه گوشه اي از آن را اينجا مي گذارم.



در هر بدبین امیدواری چیزی از جنس تروریسم هست. تروریسم امید داشتن است، امیدواری به احتمال دگرگونی یا امکان دگرگون­سازی. اما بدبینی هدایت بدتر از آن بود که رنجیدگی، کین­خواهی کودکانه - کورکورانه، یا در یک کلام (نیچه) «کین­توزی» باشد. تروریسم ناامیدانه تروریسمی معصومانه است: حذف ارادی خود از اجتماعی دیگر امیدی به آن نداری -- هدایت خود را نکشت، خود را ترور کرد.



همزاد