چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

روز 100 ام!
هنوز 4 نفر از 8 نفر بازداشت هستند. خسته کننده است. یادمه یه بار با بچه ها بحث میکردیم که وطن چیست؟! بعدها نمیدونم از کی شنیدم که وطن آنجاییست که آسایش هست. و من احساس میکنم که وطنی ندارم.

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

روز 74 ام بازداشت بچه ها گذشت. تلفن هاشون قطع شده. فکر میکنم به دلیل اعتصاب غذای چند نفر از بازداشتیهایی باشه که اونچا بودن. قرنطینه ی بند 7. دلم تنگ شده واسه اونجا. برای 209. برای همه ی انسانهایی که اونجا بودند و هستند. تحمل آزادی رو ندارم. کاش اونجا بودم. در بند. کاش آخر از همه آزاد میشدم.
nobody

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

زندگی

همه چیز یه روز تموم میشه. این قانون تغییر ناپذیر زندگیه. زندان و بازداشت و روزهای تلخ و خوش همه یه روز تموم میشن. دیشب بعد از 65 روز با قرار وثیقه ی 200 میلیونی آزاد شدم. یکی از دوستان هم روز 26 ام بازداشتمون با قرار کفالت آزاد شده بود. بقیه هنوز آزاد نشدن. اما بالاخره آزاد میشن. اینو اطمینان دارم. همه خوب و سرحال و قوی و اینبار محکمتر به زندگی ادامه میدن.
پاینده ایران.
nobody

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

اخلاق انتخاباتی

لحظات پایانی تا رسیدن به انتخابات دهم و تبلیغات است. بعد از مدت ها تردید و دودلی در انتخاب یکی از دو کاندیدا، بالاخره تصمیم گرفتم که به میرحسین موسوی رای دهم. حال اینکه چرا این تصمیم را گرفته ام را بسیاری از دوستان نقد کرده اند و دلایل متقنی داشته اند که گرچه مصطفی را بحق تر از دیگران برای نقد خویش دیده ام، اما دلایل دوستان دیگر هم قانع کننده بود. با اینهمه این اضطراب در درون من هست که شنبه باز این آقای احمدی نژاد خواهد بود که از صندوق ها بیرون می آید. بدبینانه به قضایا نگاه می کنم و پیش بینی می کنم که امکان ندارد که کسی جز احمدی نژاد انتخاب می شود. چیزی که در این انتخابات موج بی اخلاقی که در جامعه رواج یافته است. حال ماییم و این انتخابات و حوادث بعدی و ... در هر حال امیدوارم که کسی جز احمدی نژاد رئیس جمهور ما باشد.

همزاد

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸

انتخابات

می گویم مرددم و این تردید شاید همان چیزی است که در این برهه بیهوده است.
می گوید همین، ما همیشه مرددیم و طرف مقابل با اطمینان رای خود ر ا به نفع احمدی نژآد به صندوق می ریزد.
در سایت ها و وبلاگ ها مدام حرف از انتخابات است و حرف ها و نظرها و ...
چه بد است اما که هزینه هر انتخاب ما را دیگران می دهند و خودمان و باز هم همان داستان است و...
می دانم که رای می دهم که قصدم اصلاح است، حال به کدام گزینه از میان کروبی و موسوی، انتخاب موسوی یک انتخاب سیاسی و مصلحت آمیز است و انتخاب کروبی، جدا از شخص او(که شعارهای قبلی اش را فراموش نکردم و این تضاد و تناقض رفتاری را ) یک انتخاب آرمان گرایانه و براساس خواسته ها
باید بیشتر فکر کرد و میان خواسته و سیاسی بودن انتخاب کرد. در هر حال با تحریم همیشه مخالف بوده و هستم و باز هم رای می دهم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

انتخابات

این روزها فقط و فقط انتخابات است و کسی که رای خواهد آورد.
اینجا باز درگیری است و افرادی که مدام می روند و من باز در صدد لابی کردن برای رفتن که مدیر باز شاکی خواهد شد.
تلفن خانه را قطع می کنم و روزنامه را ورق می زنم و زبان می خوانم و بعد پایان نامه و... دیگر تلفن خانه از وقتی که برسم قطع است و من که دیگر باید فکری برای شام بکنم که وقت گیر نباشد و بشود به درس ها رسید که زمانم به سرعت دارد تمام می شود.
نگرانم و اضطراب دارم و دلیلش هم تعلل های خودم است.
همه رسانه ها در خدمت دولت هستند و در این دنیای بی رسانه که یاس نو را تنها یک روز تحمل کرد، نمی دانم به کجا می رسیم و گمانم باز رای همان احمدی نژاد باشد.

همزاد

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

عادت

پیر که می شوی میل به زندگی چنان افزون می شود که پدر از حسرت روزهای گذشته و عمر قدیمی ها بگوید و اینکه در گذشته مردم چقدر عمرشان بیشتر بود و مادر در عبور از خیابان به دستم چنگ بزندو خودش را پشتم پنهان کند.
وقتی که اختلاف سنی ات با پدر و مادرت بالا باشد هر روز احتمال این می رود که تلفن بزنی و کسی گوشی تلفن را برندارد و وقتی هم که بردارد باز حرفی نباشد که حالت خوب است و باز و باز این اضطراب مداوم از مرگ.
نه من که به چیزی فراتر از همینجا باور ندارم برایم سخت است که مرگ را ساده بپذیرم و ساده هضمش کنم و ساده ببینمش و به انتظار دیدار دوباره بنشینم که وقتی کسی مرد برای من یعنی که تمام شد و این تمام شدن بدترین چیزی است که می تواند باشد.
باز هم سر کار درگیر هستیم و این درگیری تا همکار بغلی که مدام از حرف های مدیر شاکی می شود و می گوید من هم مثل خانم فلان ( که من باشم) هستم و من قبل تر آمده بودم و خوشم نمی آید که دست کم گرفته شوم و.. من فقط سرم درد می کند، چشم هایم درد می کند و حوصله خودش و حرف هایش را ندارم که مدام حول محور خودش و آقایش و ... می گردد.
اوضاع روز به روز بیشتر به هم می پیچد و بعد ما که این وسط مانده ایم و کارهایی که روز به روز می خوابد و همه دارند می روند و حالا مدیر نمی تواند بگوید چرافقط تو، چرا فقط تویی که اینهمه اصرار به رفتن داری.
باید از همان ابتدا رفت پیش از آنکه حضورت اسبابی باشد برای دیگران.
از خیابان که رد می شویم محکم دستم را نگه می دارد، من حجم ترسش را از فشار دستش تشخیص می دهم و سعی می کنم که بگویم ایرادی ندارد و همه چیز خوب پیش می رود و عادی است که ماشین ها بی توجه به تو و حضورت رانندگی کنند. گاه فکر می کنم چقدر چیزهایی غیرعادی هست که برای ما دیگر عادی شده است.

همزاد