هنوز در آب خودم را سفت می گیرم و هنوز تذکر می دهد که بهتر است خودت را رها کنی، رها و آزاد و من باز سفت می گیرم خودم را و باز اینکه بهتر است خودت را رها کنی.
در صندلی سینما فرو می روم، می گوید کم حوصله ای یا خوابت می آید، می گویم کی تمام می شود و جواب می دهد یک ساعت دیگر. می گویم کمی کم حوصله شاید باشم و شاید کمی خوابم می آید. به ماشین ع.م که می رسیم کفش هایم را درمی آورم و در صندلی عقب دراز می کشم، نیم ساعت آخر جایم را عوض می کنم تا حرف بزنم با دوستی و بپرسم مشکل کجاست که انگار هیچکدام سردر نمی آوریم.هامون در آب دارد غرق می شود، خودش را به آب می زند برای رهایی از اینهمه آشفتگی اما باز نجاتش می دهند. گفت در همه ما جزئی از هامون هست ،گفت هیچوقت شبیه او نبودم شاید چون آن آشفتگی ها هیچوقت در من نبود.
گفتم اگر امکان دارد توضیح بده گفت نوشته ام، توضیح نمی خواهد گفتم شاید من درک نمی کنم تو توضیح بده گفت همین کلمه هاست و آنهم منحصر به همان زمان و مکان. بعد توضیح داد و من می شنیدم... گفت مسئله دوست داشتن است. صبح که بیدار می شوم هنوز خواب است به ساعت نگاه می کنم و بعد باز چشم هایم را می بندم. می گوید بخواب وقت برای خوابیدن هنوز هست، من شاید از هجمه اینهمه رویاست که سرم را روی دستش می گذارم و باز خوابم می برد نه خواب نیستم. باید بیدار شوم و یک روز دیگر شروع می شود و...
همزاد
چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹
سهشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۹
پیراهن سفید با خط های سیاه عمودی
آنقدر وقت دارم که از انجمن تا میدان ولیعصر را پیاده بروم و قرارم با فریده هم دیر نشود. به هفت تیر که می رسم تماس می گیرم با سمیه و اولین سئوال باز این می شود که بگویم از مصطفی چه خبر؟ سمیه از دو تماس کوتاه مصطفی می گوید. سمیه از ترس از وقوع فاجعه و دردناکی آن. من از سلامت مصطفی می پرسم. سمیه از نادانسته های ما از این تبعید اجباری از خیری که شاید ما نمی دانیم. من از برنامه سال بعد دماوند و مصطفی می گویم. از برنامه ای که قرار است مصطفی در آن باشد و خنده هایی که شاید اینقدر مصنوعی نباشد. خیابان کریمخان با کتابفروشی هایش آشناست حتی اگر فرصتی برای داخل شدن در آن نباشد. به ولیعصر که می رسم فریده چند دقیقه ای منتظر بوده. فریده از سردردهایش می گوید و دکتری که نیاز به دکتر دارد. در لباس فروشی دنبال لباس های مردانه می گردم، لباسی شبیه لباس خودش پیدا می شود فریده مخالف خریدن چیزی شبیه لباس خودش است، من فقط به پیراهن نگاه می کنم، من فقط نگاه می کنم به پیراهنی که قرار است من بخرم برای دوستی که نمی تواند بیرون باشد، برای دوستی که سهم بودنش برای ما حتی صدایش هم نیست. برای دوستی که شاید در خیال هایش هنوز هر شب بر تپه کنار روستا می نشیند در سکوت و فکر می کند به فردا، به فردایی که... برای چاملی با فریده زیاد مخالف نیستم. می ماند از پولمان یک مقدار کم و یک جفت جوراب سفید سهم مصطفی می شود، می گویم باید خیلی خوشحال شود که برایش جوراب خریده ام که بهترین هدیه ها به نظر من یک جفت جوراب است. با فریده هستیم که با علی آقا حرف می زنیم مرد می خندد من از برنامه دماوند می گویم از حضور چاملی و مصطفی و باز مرد به ما می خندد. خانه که می رسم م.آ از ضرب و شتم مصطفی می گوید. من فکر می کنم به همه ی اینها، من نگاه می کنم به پیراهنی که شاید به دستش برسد من به سهم مصطفی فکر می کنم و به سهم خودم از یک دوستی و ببین چقدر سخت می شود برای من بخشیدن...
همزاد
همزاد
دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹
گذشته
به گوشی ام که نگاه می کنم شماره ناآشناست و از جایی نزدیک به جنوب...
دوباره که زنگ می زند، صدایش آشناست. گفت تهرانم و نزدیک انقلاب و من نیم ساعت بعد انقلاب بودم. با دوست دیگری بود و هر سه خوشحال از دیدار یکدیگر.
مدیر یک کارخانه شده بود. گفت مثلا مدیر کارخانه ام و از صبح تا شب مشغول کار. من خندیدم و گفتم کارگر نمی خواهید. گفت آمدی می توانی مدیر شوی...گفت راضی هستی؟ گفت یاد گذشته ها می افتم هنوز. گفت مشکلی پیش نمی آید اگر گاه به گاه تماس بگیرد برای احوالپرسی؟ گفت دوران خوشی بود آن روزها. گفت چند روز پیش یاد شرط بندیمان افتاده بود روی میله...
چقدر گذشته است از آن روزها، چقدر گذشته بود. گفت چند سال است که تو را ندیده ام؟ سه سال است یا چهارسال؟ گفتم سخت است که روزی فکر می کنی چطور می توان تحمل کرد و بعد تحمل می کنیم. گفت اما این بی حوصله گی چند روز پیش تو و اینکه باز یاد آن دوران افتاده بودی و حرف من نشان می دهد که روزها می گذرد اما زخمی بر دل باقی می گذارد.
گفت دارم می روم احمد آباد اگر می آیی با هم برویم و بعد من که می روم دنبال کارها. من کار داشتم و گفتم که دیرم شده و همین نیم ساعت را بیشتر نمی توانم وقت بگذارم.
رفت.
من سرکار هستم و این را می نویسم. سال ها گذشته است، علی.م می گوید زمان همه چیز را حل می کند.
ضمیمه: همه این چیزها که نوشتم شاید بخش خوش قضیه بود اما همانطور که گفتم با زوم کردن روی یک موضوع، بخش مهمی پنهان می شود. همه تلاشم را کرده بودم، جایی برای پشیمانی برای من نبود درباره گذشته، من درباره گذشته راحت دستم را زیر سرم می گذارم و فکر می کنم. تمام شده گذشته و فردا، فردایی که می رسد زمانی برای پشیمانی برای من نمی گذارد.
همزاد
دوباره که زنگ می زند، صدایش آشناست. گفت تهرانم و نزدیک انقلاب و من نیم ساعت بعد انقلاب بودم. با دوست دیگری بود و هر سه خوشحال از دیدار یکدیگر.
مدیر یک کارخانه شده بود. گفت مثلا مدیر کارخانه ام و از صبح تا شب مشغول کار. من خندیدم و گفتم کارگر نمی خواهید. گفت آمدی می توانی مدیر شوی...گفت راضی هستی؟ گفت یاد گذشته ها می افتم هنوز. گفت مشکلی پیش نمی آید اگر گاه به گاه تماس بگیرد برای احوالپرسی؟ گفت دوران خوشی بود آن روزها. گفت چند روز پیش یاد شرط بندیمان افتاده بود روی میله...
چقدر گذشته است از آن روزها، چقدر گذشته بود. گفت چند سال است که تو را ندیده ام؟ سه سال است یا چهارسال؟ گفتم سخت است که روزی فکر می کنی چطور می توان تحمل کرد و بعد تحمل می کنیم. گفت اما این بی حوصله گی چند روز پیش تو و اینکه باز یاد آن دوران افتاده بودی و حرف من نشان می دهد که روزها می گذرد اما زخمی بر دل باقی می گذارد.
گفت دارم می روم احمد آباد اگر می آیی با هم برویم و بعد من که می روم دنبال کارها. من کار داشتم و گفتم که دیرم شده و همین نیم ساعت را بیشتر نمی توانم وقت بگذارم.
رفت.
من سرکار هستم و این را می نویسم. سال ها گذشته است، علی.م می گوید زمان همه چیز را حل می کند.
ضمیمه: همه این چیزها که نوشتم شاید بخش خوش قضیه بود اما همانطور که گفتم با زوم کردن روی یک موضوع، بخش مهمی پنهان می شود. همه تلاشم را کرده بودم، جایی برای پشیمانی برای من نبود درباره گذشته، من درباره گذشته راحت دستم را زیر سرم می گذارم و فکر می کنم. تمام شده گذشته و فردا، فردایی که می رسد زمانی برای پشیمانی برای من نمی گذارد.
همزاد
داستان
همینجور که راه می رفتیم، همینجور که حرف می زدیم، من فکر می کردم، من این همهمه نگاه می کردم، به ورود و خروج آدم ها به اینهمه تکاپو و هیاهو و مرد که تنها الان در قرنطینه بود. همینجور که زن به برگه ها نگاه می کرد، همینجور که حرف می زدم با دکتر، گفتم همیشه از آمپول ترسیده ام... کارش که تمام شد گفتم چطور بودم؟ گفت دختر شجاعی بودی و من با تردید پرسیدم واقعا و جوابش مثبت بود. از تخت پایین پریدم روسریم را جمع کردم و به سرم کشیدم. گفتم میزان برقی که به یک زندانی وارد می شود چقدر بیشتر است؟ گفت نه من شکنجه کرده ام و نه شکنجه شده ام فکر می کنم این مجازات ها منسوخ شده باشد، به خودم گفتم کاش منسوخ شده بود و برایش توضیح دادم که چقدر این روزها و سال ها کاربرد داشته. چیزی نگفت، چیزی نگفتم و بیرون آمدم. این تعلیق و در فضا بودن اما ادامه داشت. همینجور که هجمه ی دود ما را دربرگرفته بود گفت بیشتر هوایش را داشته باش این روزها نیاز دارد که بیشتر هوایش را داشته باشی، گفتم این پیرو صحبت های شب قبل شماست، خندید و گفت این دیر آمدن همیشگی، گفت که حساس است و بهتر است که من نقش مادر را هم اضافه کنم به نقش هایم. ادامه داد که در صحبت با یکی از دوستانش، گفته است زنان باید نقش زن و مادر و فرزند را همیشه داشته باشند. من خندیدم و گفتم باشد و سکوت بود و ابری که ماه را پوشانده بود و آسمان تاریک و نور چراغ بالکن را روشن کرده بود و دو نور قرمز کوچک... شوخی می کنیم با دوستی که در خانه است و جواب می دهد، جواب های کوتاه و کامل میان کلمات نقطه می گذارد و این نقطه گذاری چقدر خوب استفاده شده است. خیابان مثل همیشه تاریک است و خلوت و سایه هایی که از هم جدا می شوند و هر یک به راه خویش شاید این نتیجه باشد، هر کس باید زندگی خودش را بکند، شاید بهتر باشد بیشتر بخوانم، شاید بهتر است که خواندن زبان را شروع کنم... می پرسد اینهمه ناراحتی تو از چیست، جواب می دهم، می گوید نمی شود که اینجور بمانی، می گویم ترجیح من است، باز جواب می دهد، تماس می گیرد و جویای احوال می شود و من می خندم و می گویم باشد اما باز تمام نمی شود این داستان. داستان به کجای خود رسیده است؟ این داستان چطور تمام می شود. هر کس داستان خودش را دارد و داستان هر کس بالاخره به انتها می رسد.
همزاد
یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹
زندگی
آنقدر کم حوصله بودم که فکر می کردم چیزی جواب نمی دهد اما تمام شده بود یا من با آن کنار آمده بودم. چه چیز باعث قطع آن شده بود، نمی دانستم و شاید می دانستم و گفتم. سعی کردم که همه چیز به خوبی برگزار شود و داشت می شد که پیام کوتاهی آمد و همه چیز را به هم ریخت... حکم تبعید مصطفی اجرا شد. حکم تبعید مصطفی اجرا شده بود و کلمه به کلمه خواندنش باز خواندنش، باز دیدن هر یک از این کلمات که هر کدام معنایی داشت در پس خود که اگر دوست نبود، که اگر اینقدر نزدیک نبود و این دور شدن، این رفتن و این مهاجرت اجباری اش... همه بی حوصله گی بیرون می ریزد، همه این کلافه گی باز می شود، باز نمی شود انگار به تمامی اما که هنوز هر کدام از این کلمات باز نشانه ای است ورای خود. ذره ذره جمع می شوم و خواب مرا دربرمیگیرد. صبح می خندند و می گویند دیشب انگار زیاد خوابیده ای و من فقط نگاه می کنم که گفتن آن چیزی را عوض نمی کند. سکوت شاید بهترین چاره است وقتی گفتن راه به جایی نمی برد. تماس گرفته و گفته است که خوبم، نگران نباشید و باز من صدایش را می شنوم که به شیوا می گوید به زندگیت برس. باز صدایش هست در راه خیابان انقلاب تا چهارراه ولیعصر که می گوید زندگیت را بکن. زندگی مان را می کنیم اما زندگی چه معنایی می دهد. مرد می گوید این زندگی نیست که ما می کنیم، شیوه زندگی مان را باید عوض کنیم. من می گویم زندگی چیست که در ما جریان ندارد؟ زندگی را تو معنایی بکن که برای منکه همه درگیر زمان و این روزهایم معنا داشته باشد. برای من چیزی بگو که حس کنم این روزهای آخر را به درک و معنایی رسیده ام. جواب نمی دهد. جواب نمی گیرم. فکر می کنم و راه به جایی نمی برم. گفتم خطرناک است این بی معنایی. گفتم برایش از اتاقی با ملافه های سفید، با دیوار سفید، با لباس های سفید و ظرف های سفید و گفت او از این سپیدی مطلق...
همزاد
همزاد
جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۸۹
ملال
می گوید کسی را شبیه تو ندیده ام، می گویم همه شبیه همیم، فرقی نمی کند همه نیازهایشان یکسان است، همه شبیه هم اند و باز تکرار می کند، همینجور که راه می رویم ده سال قبل تر شاید هشت سال قبل تر می گوید، اینهمه بی حوصله گی تو کلافه می کند آدم را، می گوید نمی شود که یک آدم اینهمه کم حوصله باشد، راه که می رویم حرف که می زند من به خط ممتد خیابان نگاه می کنم، به یک شاخه، حرف هایش مثل نسیم می وزد و رد می شود، بعدها من همینجور تنها راه می رفتم و روی اولین نیمکت می نشستم بی حوصله و خیره می شدم به همه آدم ها که مثل نسیم رد می شدند و می ماندم من در میان اشک هایی که رهایم نمی کردند. گفت همیشه کم حوصله این را شاید یکسال پیش می گفت شاید یک روز پیش، شاید یک هفته پیش، دلیلش را می پرسید، من دلیل نمی دانستم باز راه می رفتم در میان خیابان، خلوت ترین خیابان ها، تاریک ترین خیابان ها، بی نور و بی صدا و سکوت و باز همینجور خیره که انگار هیچکس را نمی دیدم و باز چرا این اشک رهایم نمی کرد. گفت گریه زیاد می کنی و من این را به حساب نقص هایم می گذاشتم، کنار همین بی حوصله گی که وصله شده بود به من و انگار جزئی از وجودم بود. می خندیدم گفت این خنده عصبی است یا اینقدر خوشحالی، من لبهایم را جمع کردم و بعد تنها راه می رفتم، دست آدم که رو شده باشد دیگر جایی برای خندیدن باقی نمی ماند. نه جای عذرخواهی برای هیچکس نیست، این من بودم که باید عذرخواهی می کردم.
همزاد
چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹
....
مرد حرف می زند، مدام حرف می زند، آنقدر حرف می زند که کلافه ام می کند. روی برگه برای دختر می نویسم چقدر حرف می زند این مرد. آب ریزش بینی اذیتم می کند و مرد یکریز و پی در پی و بی امان همه اش حرف می زند. من خودم را جابجا می کنم، به صفحه موبایلم نگاه می کنم، سرم را زیر می اندازم، به حرف هایش گوش می کنم و گوش نمی کنم و او بی وقفه در حال حرف زدن است. بالاخره جلسه تمام می شود و به دنبال آن درازگویی های مرد.
با تلفن که حرف می زنم، مرد می گوید با شما چلاق ها و من هم در جواب همین کلمه را استفاده می کنم و بعد نگاهی به ترانه که کنارم نشسته است و پشیمانی از لفظی که به کار برده ام وقتی او روی ویلچر نشسته است... کلمه از دهان من خارج شده و چاره ای نیست باید قبول کنم که هنوز فرهنگ سازی درستی صورت نگرفته والا...
جای خالی می تواند جای خالی هر چیزی باشد فقط کافی است که چیزی در آن بگذاری می بینی خیلی ساده پر می شود این جاهای خالی اگر سخت نگیریم و به دنبال پیچیدگی هایش نرویم.
دستم را زیر سرم می گیرم و فکر می کنم به همه روزهای رفته به آینده و چه خوب است که جایی برای حسرتی باقی نمانده.
از مصطفی حرف می زنیم می گوید آن احمق، می گویم توهین می کنید، می گوید از سهمیه خودم می گویم. جواب می دهم از سهمیه خودم دفاع می کنم و می خندیم شاید که روزی برسد برای خندیدنی که با حضور دوستان باشد.
همزاد
با تلفن که حرف می زنم، مرد می گوید با شما چلاق ها و من هم در جواب همین کلمه را استفاده می کنم و بعد نگاهی به ترانه که کنارم نشسته است و پشیمانی از لفظی که به کار برده ام وقتی او روی ویلچر نشسته است... کلمه از دهان من خارج شده و چاره ای نیست باید قبول کنم که هنوز فرهنگ سازی درستی صورت نگرفته والا...
جای خالی می تواند جای خالی هر چیزی باشد فقط کافی است که چیزی در آن بگذاری می بینی خیلی ساده پر می شود این جاهای خالی اگر سخت نگیریم و به دنبال پیچیدگی هایش نرویم.
دستم را زیر سرم می گیرم و فکر می کنم به همه روزهای رفته به آینده و چه خوب است که جایی برای حسرتی باقی نمانده.
از مصطفی حرف می زنیم می گوید آن احمق، می گویم توهین می کنید، می گوید از سهمیه خودم می گویم. جواب می دهم از سهمیه خودم دفاع می کنم و می خندیم شاید که روزی برسد برای خندیدنی که با حضور دوستان باشد.
همزاد
اشتراک در:
پستها (Atom)