یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۹

رنج

موسیقی در گوش من است و به کارهایم می رسم.
شب باز بیدار می شوم جابجامی شوم و... بیدار می شود می گوید نخوابیدی می گویم باز خوابم نمی برد. می گویدمی خواهی جایت را عوض کنی؟ باز می خوابم و باز...
می گوید گفته با آدم های فهمیده ای طرف هستم یعنی که اصلا نمی فهمند. گفته طاقت شاید نداشته باشم. گفته و گفته و بعد یکی چیزهای دیگری میگفت. من به انگشتی که سمت من گرفته شده بود نگاه می کردم. من مخاطب نبودم هر کسی می شد مخاطب باشد می خندید..
گفتم یک سئوال دارم از شما برایم مفهوم رنج را معنا کنید. رنجی که به واسطه جنسیت گمان می کنید به شما تحمیل شده. قرار شد فکر کنند و جواب دهند...شاید این هم بخشی از همان داستان شود... در خواب باز حضورش بود و من باید رنگ می پاشیدم به اینهمه خیال.

همزاد

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

بی خوابی

حالت تهوع داشتم و یک بی حالی که نمی دانستم از خودم بود یا از مریضی که دچارش بودم. دراز کشیدم و فکر کردم به این تهوع و درد و چقدر خودم دخیل بودم در آن.
پتو را می کشم و کتاب را باز می کنم. اتاقی از آن خود... بالاخره این کتاب را تمام می کنم برای بار دوم. دفعه اول سال ها پیش خواندم و لذت برده بودم ازآن. همان موقع که شاهرود بودم و خواستم همایشی برای زنان شاهرودی برگزار کنم که چند روز به برگزاری لغو شد.
این آرامش وولف در نگارش خیلی کتاب را به دل می نشاند. برعکس کتاب نیمه دیگر، نابرابری حقوقی زنان در بوته نقد بخش نوال سعداوی آنقدر با عصابیت نوشته شده که بیشتر دافعه دارد تا جاذبه.
خوابم نمی برد. گفتم از قبله خرقان تا متن یک فیلمنامه... درگیر همه اینها هستم الان و خوابم نمی برد. نوشت که درباره فیلمنامه با هم حرف می زنیم. دفترچه را فراموش نکن. صبح دوباره فکر کردم... خواستم نقاشی کنم صورتم را ... حرف بزنیم و من از این نقاشی با تو حرف می زنم.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

لبخند

عکس اش روبرویم است.
می خندد و با انگشت به دوربین اشاره می کند..
بخند مرد. خندیدن تو، دیدن چهره خندان تو و صدای خنده ات...
نه هنوز یادمان هست خندیدنت را...
می بینی از یاد بردنت آنقدرها هم ساده نیست...

همزاد

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

آزادی

امروز چهارم آبان است. م.آ سالگرد آزادیت مبارک. سال پیش مثل امشب آزاد شدی یادت هست آن شب را؟
به امید آزادی مصطفا و عاطفه و همه آنان که دربندند.

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

خواب

خواب می دیدم که با معصومه راه می رفتم که تکه ای از دندانم افتاد. من به این جسم شیشه ای نگاه می کردم که شکست. در آینه که نگاه کردم یک شی سیاه رنگ بود و ریشه ها بیرون زده.. دهانم بسته نمی شد و تا دهانم باز می شد این شی سیاه رنگ بیرون می زد. به دندان کناری که دستم خورد آویزان شده بود. خواستم نگهش دارم اما نگه داشتنش بی فایده بود. کشیدمش و افتاد، دهانم را که باز می کردم یک بخش سیاه و گوشتی که مایه آزار بود. دهانم بسته نمی شد و .... بیدار می شوم، دندان هایم سرجایشان است و این احساس اضطراب که کمی با من می ماند و بعد باز به خواب می روم.

گفت با سمیه حرف زده، گفت مصطفا حالش خوب است. شاعر می گفت: حال همه ما خوب است اما تو... باشد چشم این شعر را ادامه نمی دهم.


همزاد

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

گفت و گو

حس می کنم داغ شده ام، حس می کنم تمام تنم می سوزد اما این را به حساب یک حس درونی می گذارم.
وارد اتاق که می شود دستش را جلو می آورد و دست می دهد، دستم را که دراز می کنم می گوید چرا اینهمه داغ؟ من می گویم نه انگار فقط تصور من نبوده!
می نشیند، حرف می زند،عکس را آورده همانجور که خواسته بودم و بعد کمی درباره میزان روحیه معنوی در انسان ها و بعد که خداحافظی می کند می گوید بهتر شده است. گویی چیزی جمع شده بود در تو...
می گوید نوشته های تو جوری نوشته شده که حق به جانب توست و راست می گوید که این نوشته ها از زبان من نوشته می شود و من از خودم در لابلای این کلمات دفاع می کنم، هر چند حق با من نیست.
گفت درباره مصطفا جوری بنویس که شان مصطفا حفظ شود و راست می گفت. گفت برای کاری که کرده است و برای هزینه ای که می دهد باید احترام قائل شد. من قبول کردم هر چند که او هم بخشی از ضعف های استدلالش را قبول کرده بود.
گفت یک روز قرار می گذاریم در یک کافی شاپ که حرف بزنیم گفتم قبول هرچند اینبار من حرفی برای گفتن ندارم و قرار است که تو حرف بزنی قبول کرد و حالا من منتظر آن روز که حرف هایش را بشنوم.
حرف که می زند چیزی را مخفی می کند، چیزی که از لابلای کلمات و نگاه هایش بیرون می ریزد هر چند که به سختی سعی می کند کلامی نگفته باشد. اما باز من در هر کلمه و هر نگاهش همان یک چیز مخفی را می بینم.
همزاد

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

تصمیم

انگار که تصمیم گرفته می شد و تو باید در برابراین تصمیم یک موضع می گرفتی...
گفت که می آیند، من دلخور شدم گفت از این مهمان نوازی شما..گفتم خوب بیایند، گفت پیچاندمشان.
گفت که وقت دارد، گفتم که خوب پس من هم لابد وقت دارم. تصمیم گرفته شده بود و من در معرض این تصمیم.
تصمیم ها گرفته می شدند و من در معرض اینهمه تصمیم ها که می گرفتند و من انگار بی تصمیم بودم یک تابع که می رفت به هر سو که می خواستند و من باز فقط به فردا فکر می کردم به تمامیت زندگیم و به همه لحظه هایی که بعدها فکرشان را خواهم کرد.
گفتم بالاخره معروف خواهم شد، گفت بهتر که تو معروف نشوی با این روحیه و خندید. من خندیدم و دست هایم را نمی شد باز کنم که هوا بپیچد از میان دست ها...
گفت خوبم و خوب نبود. گفت به خودت فکر کن که من خوبم و من خوب بودم و او خوب نبود. خوب نبودیم هر دو و شاید هر دو خوب که خوبی چیست مگر که هر دو راه می رفتیم در کنار هم و حرف می زدیم با هم و می گفتیم از روزها و روزها.
چیزی نیست برای نوشتن من / می گذارم تو بقیه را ادامه بده.

همزاد