شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۱

جای خالی

بالاخره آمده بود. حالا اینکه شاد بود یا نبود یک مسئله فرعی است، شاید هم اصل ماجرا همین جا بود که آمده بود اما شاد؟؟؟؟ شاید شاد بود و شاید هم نه! من همه اش این روزها فکر می کنم که شاد هست یا نه. اصلن می تواند شاد باشد یا نه. انگار همه چیز به هم ریخته و چیزی در میان است که قابل عوض کردن نیست. کلام من تلخ است یا زندگی که فکر می کنم چیزی این میانه کم است. جای چیزی یا کسی خالی است که وقتی این جای خالی پر شود شاید زهر این تلخی کلمه ها نیز گرفته شود.

پنجشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۱

فقط هفت روز دیگر مانده که بیایی
دختر فقط هفت روز دیگر باقی مانده
حالا این هفت روز که بگذرد تو باز آمده ای
اگرچه همدیگر را نشود زیاد ببینیم اما همین که آمده ای خوب است، همین آزاد بودنت خوب است.


دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۱

این روزها آنقدر دغدغه های فراوان هست در کنار این کارهای فراوان وشب که به خانه می رسم آنقدر خسته ام که فقط فرصت برای چای خوردن باقی می ماند.
دوستی از مالزی بالاخره برگشته و من می گویم باز خوب است که میان اینهمه دوستی که رفته اند یکی قصد آمدن کرده، هرچند که معلوم نیست ماندنی باشد یا نه فعلن که می گوید ماندنی است.
یک ماه دیگر باقی مانده تا چاملی بالاخره بعد از سه سال برگردد آدم سه سال را با دست هایش هم نمی تواند بشمرد هنوز نشمرده خوابش می برد اما او همه این روزها را درگیر بوده و مصطفا که هنوز هم درگیر است.
همیشه همینطور است یکی هست که جور بقیه را بکشد.
داشتم می گفتم که گرفته و درگیرم، درگیر داستان هایی که حداقل می دانم داستان های من نیست

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۰

سی سالگی


سی ساله شده است


می گوید سی سالگی و تجربه های آن، از سی سالگی می گوید وقتی یکی از سفره ات رفته باشد، یکی که نتواند به عروسی فرزندش برود، یکی که اعدام شود


سی ساله شده ای و من همه اش یاد تو که آمدی گوشه سلول نشستی و گفتی که بازجو گفته است تا سی سالگی تو را نگه می دارد و نگه داشته است


یکی می گفت وبلاگ نویسی ببخشی ها اما چس ناله است من گفتم چه ایرادی دارد که بنویسی از یکی که سی ساله شده از اول مهر برای دانشجویان ستاره دار ، که زندگی ما گرچه همینجور آرام می گذرد اما برای یکی اینطور نیست، آرام نیست بی خیال که هر که هرچه می خواهد بگوید مهر رسید و مصطفا نیست تو نیستی و سی ساله شده ای، بازمیگردی دوست من پیش از سی و یک سالگی و ما ....

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۰

تجربه

جالب است جایی باشی که بتوانی بی دغدغه بنویسی
این روزها مشغول کاری هستم که اگر چه در آن تخصص کافی ندارم اما تجربه خوبی برایم می تواند باشد
حالا مشغول تجربه اندوختنم

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

سر وته

بعد از اینهمه مدت ننوشتن به خاطر قوانین فیلترینگ حالا یک وبلاگ ناچار شده ام در بلاگفا باز کنم که بتوانم بنویسم
باید قبول کرد که گاهی محدودیت هاست که آدم را محدود می کند حالا هی زور بزن و بگو که نه من محدود نشده ام و این محدودیت نیست و می شود که دورش زد و می شود که بی توجه به آن بود و می شود که خودت باشی اما خودت هم می دانی که محدودیت به هر حال تو را محدود می کند حال ثبت یک وبلاگ باشد یا هر چیز دیگر
قرار شد که کارهایم را شروع بکنم بعد از یک دوره فشار که بروم یا نه و بعد از شنیدن کلی حرف ها و بعد باز تصمیم گرفتم که برگردم منتها فقط برای اینکه گفته باشم تنها جایی نیست که بخواهم در آن باشم و اینکه حالا خوشحال است یا نه از بابت سرزنش هایش که اصلن مهم نیست که برای من خودش اهمیتش را از دست داده مثل خیلی چیزهای دیگر که آنقدر کوچک شده اند که هر حرکتی را بی اعتنا رد کنم
سعی می کند که بگوید به من بی اهمیت است با اینکه می دانم خیلی توی ذوقش خورده منهم می خندم و می گویم تو خودت را ناراحت نکن که مسئله ها به همین سادگی است فقط باید از کنارشان گذشت هر چند که من مثل آن یکی دیگر ساده رد شدن را هنوز یاد نگرفته ام که بخندم و به چیزهایی که به دست آورده ام و چیزی هایی که آن یکی از دست داده فکر کنم اما خب در این یک مسئله نه بازنده نبودم اگر برنده هم نشده بودم فقط می ماند انگار که اصلن نبوده و بعد خندیدنی که بشود راحت قبول کرد و بعد می ماند این روزها که دارند زودزود می گذرند
قرار شد برنامه بدهم و بعد سر کار با دختر حرف می زنم و بعد آن یکی که بغضش در مترو نزدیک است که بترکد و من می گویم که می مانم تا با هم تمامش کنیم که شاید این نه آخرین راه حل برای من اما کمترین کاری است که می توانم برای این یک سال با هم بودن برای هم بکنیم حال بی خیال که آن یکی چه می گوید که برای من آن یکی دیگر از دست رفته است حال می خواهد هر چه بگوید بگوید
اولش از حرف هایی که زن زده خوشحالم و بعد این حس که خوشحالی من چه زننده است و بعد این بی خیالی که باز سراغم می آید و صبح در خانه تحلیل می کنیم رفتار آن یکی را و تمام این صحبت ها و کارها در ذهن من فقط ملالی است و نه حتی ملال که حرفی است که آمده و رفته و قرار نیست انگار تلنگری برایم باشد
هر وقت که اینجا بیایم می توانم بنویسم بقیه نوشته ها را باید در وبلاگ جدیدالتاسیس بگذارم این نوشته ها را که هیچکس از آن چیزی نمی فهمد و من خودم که مرورشان می کنم باز خودم هم چیزی نمی فهمم اما انگار جور دیگری بلد نیستم بنویسم حال مهدی بیا و بگو ادا در نیاور همزاد این نوشته های جدید یک نمونه از این متن های آبکی که معلوم سر و ته اش کجاست اما خودت قضاوت کن که سرو ته وضع ما کجاست که حال سروته این نوشته را می خواهی در بیاوری
ورق ها را می چینم نه باز خوب در نمی آید اولش که خوب است فکر می کنم چاملی برمی گردد و هر چه جلوتر می رود نه انگار خوب نیست باید ورق ها را جمع کرد، گفتم این اوضاع و اینکه چه کسی با چه کسی خوب است یا بد برای من مهم نیست مهم آمدن دوستان است حال هر که می خواهد باشد که من امیدم را از همه بریده ام و امید تنها با این دارم که آنها بازگردند و منتظر حال این امید تحقق می یابد زمانش کی می رسد؟
همزاد

جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

عادت

چند روز مدام تماس می گیرم، چند روز که نه دو روز مدام تماس می گیرم تا بالاخره مرد جواب می دهد و جوابش منفی است... من کلمه ها را ادامه نمی دهم و خرج نمی شود کلمه ها برای چیزی که هیچ فایده ای ندارد کش دادنش... می گوید هدیه را معمولی بگیرید بی هیچ تعارفی در اداره و بعد بازش کنید، دیر بازش می کنم و می ماند کنار وسایل و بعد تشکر از بابتش با اینهمه کارها خوب پیش نمی رود... شرط می بندد که کاری که از صبح فکرش را کرده بودم انجام نداده ام و من می خندم و می گویم انجام نداده ام، اما گرفتگی است از پس این خنده برای همه چیزهای انجام نشده... زن در پیاده رو راه می رود، کتاب قاسم کشکولی را می خوانم در مترو، کیفم را بر صندلی ای که جای خودم است می گذارم و می خوانم که زن در پیاده رو راه می روم، من پیاده روی را بی خیال شده ام وهمراه با نویسنده در پیاده رو راه می روم تا یکی نگاه کند و در ذهنش این تصویر را بسازد برای داستان هایی که خواهد نوشت، من می خوانم و نمی نویسم کاش کسی لااقل بنویسد از کیفی که قرار است جای خالی را پر کند یا نه از منی که قرار است جای خالی را پر کنم.... می گوید این تاب دادن لازم است من حلقه می شوم و گرد و می گویم ترجیحم این است که دایره ای باشم تا تاب خوردن مداوم به هر سو که این تاب خوردن انگار برای من سودی ندارد تنها حلقه بسته ای که ذره ذره بالا بکشی پاها را و بعد آرام که نه آرام نتوانسته ام هیچگاه این حلقه را باز کنم و بعد به دفعه ای ناگهان این حلقه باز می شود و خطی صاف بر زمین، حال زمین اتاق تو باشد یا پارکی، گیرم پارک لاله باشد و تو بخندی که نه اینجور نمی شود ورزش کرد... من انگار از کودکی یاد نگرفته ام به آرامش باز کردن این حلقه، یا بسته می ماند یا به حرکتی ناگهانی باز می شود। می گوید بنویس و من نوشتنم نمی آید، یکبار زیر دوش حمام فکر می کردم به شخصیت هایی که باید روی کاغذ بیایند و یک دفعه با بستن آب همه چیز به چاه ریخته بود و من بودم و هیچ شخصیتی جز من باقی نمانده بود। گفتم آنقدر خواب دیده ام که انگار تمام شب را بیدار بوده ام، حال از آزادی چاملی یا از درگیری یا از ....خودم در موقعیت های گوناگون، چقدر بار شده که خواب دیده ام ازآدمی که در کنارم بوده و با او زندگی کرده ام و درخواب اسمش را هم فراموش کرده ام و در خواب هر چه فکر می کنم به یادم نمی آید انگار که منی که هست آن من نیست، منی دیگر در من بوده که رفته و من جایش را گرفته ام با گذشته ای مبهم که تنها سویه هایی از آن باقی مانده و نام ها همه فراموش شده باشد। این روزها اگر چه روزهای خوبی برای کار نیست و بیکاری شاید به زودی فرابرسد و باز گشتن و گشتن در میان خیابان های شهر اما چیزی هست و یادی هست که بگویم باز ناامید بودن برای تویی که لااقل توان این را داری که در را باز کنی و از پنجره به بیرون خیره شوی کمی بی انصافی است। سال نو شده است چرا اما چیزی از این نویی در من نیست انگار که در درگیر سال های پیش باشم که نو شدن را حس نکرده ام حتا درخت های بلوار کشاورز هم انگار بی حوصله بودند یا شاید این چشم های من بود که از زاویه ای دیگر آنها را نگاه می کرد। با فیلتر شدن سخت شده نوشتن در این وبلاگ و گاهگداری ورنه فراموش نکرده ام که هنوز برای عادت کردن به نبودنتان زود است شاید این فعل را باید کنار گذاشت و گفت نه عادت نمی کنیم.