بار اول وقتي وارد شدم زن گفت يعني خودت خجالت نمي كشي كه با اين مانتو دانشگاه مي آيي؟ من آن موقع 25 ساله بودم.
مانتويم بلند شد تا اگر من كه نه اما دانشگاه خجالت نكشد از حضور من و مانتويم را فقط در خيابان مي پوشيدم.
دفعه دوم وقتي بود كه كلاه بافتني را روي مقنعه ام پوشيدم و باز تذكر.
بعدها كلاهم هم به خيابان منتقل شد و بعد در خيابان كه از حضورم شرمنده بود و ماشين هاي گشت ارشاد در خيابان براي رفع خجالت و ماشين حراست در دانشگاه براي رفع خجالت از بدنم و لباسم و مويم وچه مي دانم حتي ناخني كه بر دست دوستم بود.
دامنه گسترده تر مي شود و با حنا كه حرف زدم ديدم در اين ميان چقدر خودمان تغيير كرده ايم و اينكه حتي خودمان مانتوهايمان را در گنجه گذاشتيم و ترسيديم و بعدها باور كرديم روزي با خشم و فردا از سر رضا.
كوي دانشگاه تهران شلوغ شده است و حضور نيروي انتظامي و... خوب است كه گاهي دانشگاه تهران در كنار بهشتي هست كه آدم فكر كند همه جا بهشتي نيست.
گفتم بايد خودم را جاي ديگري بگذارم تا بتوانم بدانم. گفت جاي تو نيستم و نه من جاي او بودم و نه او جاي من و بايد قبول كنم كه بي ملاحظي كرده ام شايد و بايد شايد حق بدهم و خستگي كه از تن بيرون نمي رود.
لغو امتياز مجله زنان
همزاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر