دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

هوا گرفته است ،هوا گرفته و سرد است .
خسته آمده ام .
مي گويد همه چيز خاطره شد همه چيز و من صداي ستار سيد خليل را گوش مي دهم .
اينجا هوا سرد شده يا اينكه من ضعف كرده ام نمي دانم ولي مي دانم از نوك انگشتان پا تا فرق سرم سردش است ! جاهايي كه شما هستيد هوا چطور است؟
سيد خليل مي خواندو مي خواند كه:"گويند سنگ لعل شود در مقام صبر ...."همه چيز خاطره شده يااينكه همه چيز عوض شده .
ديگر كسي در شهر نمانده !
و من دوباره دست و پايم سرد مي شود!
در يك كارخانه توليد سلول خورشيدي كار مي كنم !فكر نمي كنم برايتان جالب باشد كه بنويسم روزي ده ساعت جلوي كوره هاي ديفيوژن كا رمي كنم در محيطي كاملن مردانه و صنعتي با آدم هاي جور واجوراز هر قشر و با مشكلات مادي كه بيداد مي كند واينكه انباردارمان هيشه روزه است اگر خواستيد برايتان مي گويم .
مي نويسم كه زنده بماند خاطراتي كه هنوز با آنها زندگي مي كنم و زندگي مي كنيم هر چند كه مي دانم همه چيز خوب است.
امروز به يكي از دوستان به خاطر تبريك گرفتن نمره دفاع sms زدم و اون گفت كه همه چيز خاطره شده و تموم! و گفت يه متن جالب رو برام ميل مي كنه، ازش خواستم كه حتمن براي وبلاگ پست كنه وحالامن اون مطلب و اينجا...

خاطره ها سه دوره دارند.
اوايل آنچنان نزديكند كه مي گوييم
انگار همين ديروز بود.
جان درپناهشان مي آرامد
و جسم در پناهشان سر پناهي مي يابد.
خنده اي است كه فرو ننشسته و اشكي كه همچنان جاري است.
لكه جوهري كه روي ميز هنوز هست.
و بوسه خداحافظي كه گرمي اش روي لب هنوز احساس مي شود...
اما چنين حسي ديري نمي پايد...
زماني مي رسد كه آن سر پناه ديگر نيست
در جايي پرت به جايش خانه اي تنهاست
با زمستاني سرد سرد و تابستاني سوزان
خانه اي سراسر خاك گرفته و لانه عنكبوت ها گشته
جايي كه نامه هاي عاشقانه آتشين خاكستر مي شوند.
عكس ها رنگ مي بازند
آدم ها طوري آنجا مي روند كه به گورستاني
باز كه مي گردند دست هايشان را با صابون مي شويند
اشك هاي روانشان را پاك مي كنند و سخت آه مي كشند...
اما هنوز تيك تيك ساعت جاري ست
فصل ها از پي هم مي گذرند،آسمان باز هم مي شكفد
نام شهرها عوض مي شود
ديگر كسي نيست گواه اين ها باشد
ديگر كسي نيست كه با او بگرييم و خاطره ها را ورق بزنيم.
اندك اندك اشباح خاطراتمان تركمان مي كند
خاطره آنهايي كه ديگر يادشان نمي كنيم
و شايد بازگشتشان هراسانمان كند.
با چنين حسي بيدار كه مي شويم
حتي راه آن خانه تنها را هم فراموش كرده ايم
از روي شرم و خشم آه مي كشيم
سوي خانه مي دويم اما (انگار كه خواب ببينيم)
جاي ما آنجا نيست واي!
دردناك تر اينكه آن گذشته را راهي به سوي زندگيمان نيست
برايمان پاك بيگانه است
مثل همه همسايگاني كه مردند
بي آنكه بشناسيمشان
از آنها كه خدا جدامان كرد
آنهايي كه بي ما چه خوب رفتند
حتي به سوي سرنوشتي بهتر...
anna akhmatova

حنا

هیچ نظری موجود نیست: