...در آستانه ي فصلي سرددر محفل عزاي آينه هاو اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگو اين غروب بارور شده از دانش سكوتچگونه مي شود به آن كسي كه مي رود اين سانصبور، سنگين، سرگردان،فرمان ايست داد.چگونه مي شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچ وقت زنده نبوده ست....
از: ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد- فروغ فرخ زاد
جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵
پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵
به مناسبت مرگ رئیس جمهور ترکمنستان
صفر مراد نيازاف، که رئیس جمهور یکی از فقیرترین جمهوری های آسيانه ميانه بود، خصوصيت های فردی و رفتار مخصوص به خود را داشت مثلا ریش گذاشتن را قدغن و کتابخانه ها را در سراسر ترکمنستان تعطیل کرد.
تغيير نام ماه های سال و روزهای هفته نيز از جمله اقدامات عجيب و غريب آقای نيازاف بود. وی ماه های سال را به اسامی قهرمانان ملی و اعضای خانواده اش، از جمله مادر خود، نامگذاری کرد.
مدتی قبل وی یک طريقه غير معمول برای پخش پيام های خود پيدا کرد که عبارت بود از فرستادن نوشته هايش به فضا.
بخش اول کتاب روحنامه نوشته صفرمراد نيازاف که در ترکمنستان جايگاهی هم ارز قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان، به آن داده شده است با يک موشک روسی از پايگاه فضايی بايکانور قزاقستان به فضا فرستاده شد.
در محفظه ای در داخل موشک، که اين کتاب در آن قرار داده شده بود يک پرچم ترکمستان و يک نشان رياست جمهوری نيز ديده می شد.
پرتاب اين موشک چند روز پس از آن بود که آقای نيازاف فرمانی را امضا کرد که به موجب آن پخش موسيقی ضبط شده در مراسم عمومی و جشن ها از جمله در عروسی و نيز در تلويزيون قدغن می شد.
آقای نيازاف گفته بود که برای دفاع از فرهنگ اصيل از جمله سنت های موسيقی و آواز ملت ترکمن در برابر" نفوذهای منفی" اين تصميم لازم بوده است.
منبع:بی بی سی
همزاد
تغيير نام ماه های سال و روزهای هفته نيز از جمله اقدامات عجيب و غريب آقای نيازاف بود. وی ماه های سال را به اسامی قهرمانان ملی و اعضای خانواده اش، از جمله مادر خود، نامگذاری کرد.
مدتی قبل وی یک طريقه غير معمول برای پخش پيام های خود پيدا کرد که عبارت بود از فرستادن نوشته هايش به فضا.
بخش اول کتاب روحنامه نوشته صفرمراد نيازاف که در ترکمنستان جايگاهی هم ارز قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان، به آن داده شده است با يک موشک روسی از پايگاه فضايی بايکانور قزاقستان به فضا فرستاده شد.
در محفظه ای در داخل موشک، که اين کتاب در آن قرار داده شده بود يک پرچم ترکمستان و يک نشان رياست جمهوری نيز ديده می شد.
پرتاب اين موشک چند روز پس از آن بود که آقای نيازاف فرمانی را امضا کرد که به موجب آن پخش موسيقی ضبط شده در مراسم عمومی و جشن ها از جمله در عروسی و نيز در تلويزيون قدغن می شد.
آقای نيازاف گفته بود که برای دفاع از فرهنگ اصيل از جمله سنت های موسيقی و آواز ملت ترکمن در برابر" نفوذهای منفی" اين تصميم لازم بوده است.
منبع:بی بی سی
همزاد
سهشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵
امشب،تا سحر و احتمالا تا چند روز دیگر_ ولی نه برای تمام عمر_از آن گذشته،این اندوه آن زن است نه اندوه ما،این مرگ مال اوست....آنها اورا روی نیمکت خوابانده اند، یقه لباسش پاره شده و خون روی صورتش ماسیده است،خون او، نه خون من."هرگز فراموشش نخواهم کرد".این حرف را مارسل هم از ته دل گفت:" هرگز، عزیز من ،محبوبم و پسر خوبم_ هرگز خنده ها و چشمان درخشان تورا فراموش نخواهم کرد" و مرگ او در زندگی ما تاثیری ژرف و آرام و غریب گذاشت، و ما زنده ها فراموش نکنیم: که زنده مانده ایم تا به یاد داشته باشیم برای او که از میان ما رفته است ذیگر مسئله ای وجود ندارد، نه برای تمام عمر_حتی برای چند روز هم نه_حتی برای یک لحظه. تو روی آن تخت تنها هستی،و من فقط می توانم صدای نفس های سنگینی را بشنوم که از میان لبانت بیرون می آید و تو خودت نمی توانی صدای آنهارا بشنوی.
خون دیگران-سیمون دوبوار_صفحه 9
مردن... یعنی اینکه دیگر هیچ چیزی را نمی دانی و نمی فهمی.یعنی اینکه حتی از سنگینی جسم بی جان خویش نیز بی خبری.
خون دیگران-سیمون دوبوار_صفحه 145
hamzad
خون دیگران-سیمون دوبوار_صفحه 9
مردن... یعنی اینکه دیگر هیچ چیزی را نمی دانی و نمی فهمی.یعنی اینکه حتی از سنگینی جسم بی جان خویش نیز بی خبری.
خون دیگران-سیمون دوبوار_صفحه 145
hamzad
یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵
دختر زیبایی نیست، ولی چشمای مهربون و غمگینی داره!
روی گونه اش جای کبودی داره، از دفعه قبل که دیدمش لاغرتر شده و با فشار بیشتری پارچه توری رو روی دیوارها و درها میکشه.
.
.
مادرش تعریف میکنه که دخترش خیره سر شده و برادرش ادبش کرده، میگه دختر چشم سفیدش موهاشو کوتاه کرده، میگه تا بندانداختن رو یاد بگیره یه مو روی پاهاش نمونده.
.
.
.
.
.
دختر با بغض تور رو روی دیوار میکشه و من روی برگه ای رو امضا میکنم و خوشحالم که در طرح یک میلیون امضا شرکت کردم!!!!!!!!!!!
روی گونه اش جای کبودی داره، از دفعه قبل که دیدمش لاغرتر شده و با فشار بیشتری پارچه توری رو روی دیوارها و درها میکشه.
.
.
مادرش تعریف میکنه که دخترش خیره سر شده و برادرش ادبش کرده، میگه دختر چشم سفیدش موهاشو کوتاه کرده، میگه تا بندانداختن رو یاد بگیره یه مو روی پاهاش نمونده.
.
.
.
.
.
دختر با بغض تور رو روی دیوار میکشه و من روی برگه ای رو امضا میکنم و خوشحالم که در طرح یک میلیون امضا شرکت کردم!!!!!!!!!!!
سهشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵
سهشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵
به بهانه ي روز دانشجو و براي دانشجوي دانشگاه علامه كه هفته ي پيش مرد!
من چه كاره ام؟ درسم كه تمام شد، يك بار كه بيكار و علاف، در تعليق ميان دو بازه ي زماني، يكي فارغ التحصيلي و ديگري سربازي، يك فرم را پر مي كردم به محل شغل كه رسيدم ماندم چه بنويسم، با درمانده گي نوشتم بيكار. ناگهان فهميده بودم چه خبر است و من در كجا ايستاده ام. تا همين چند ماه پيش وقتي ژوليده و سربه هوا، يا خوش تيپ و خوش پوش و به هر حال با يك بغل كتاب و در صورت سرفراز و بي خيال به هر سو سرك مي كشيدم،اگر كسي مي پرسيد چه كاره اي با افتخار يا بي اعتنا مي گفتم دانشجو. طرف هم انگار هزار جمله پس جواب من باشد ساكت مي شد و اگر بي سواد بود با كينه اي حسد آميز( و صد البته موجه از نظر من) و اگر خود فارغ التحصيل بود با حسرتي دريغ ناك سرتكان مي داد. او از حرف من چه مي فهميد و معناي سر تكان دادنش چه بود؟ دانشجو يعني چه؟ آن هم در يك جامعه عقب مانده مثل ايران؟ شايد در نظر او دانشجو يعني جوان خام و بيكار كه با پول و سرمايه ي پدر يا خانواده اش، نوعي از رفتار سبكسرانه و عمدتن ضد مذهبي و مدرن را در محيط هاي سنتي شهرهاي جدا از خانه و كاشانه اش رواج مي دهد. دانشجو يعني پسر يا دختر هميشه عاشقي كه احساسات رقيقش مي تواند به راحتي دستمايه هزار جور زمينه شود: از عشق و عاشقي سال هاي اول دانشجويي بگير تا قليان كشيدن و شاعر شدن و سيگار كشيدن و معتاد شدن يا مشروب خوردن و در خانه يا خوابگاه دانشجويي تا صبح ورق بازي كردن و فال گرفتن و تا لنگ ظهر خوابيدن. شب گردي در خيابان ها و بحث هاي طولاني و بي فايده به همراه مسخره كردن عالم و آدم و خنديدن و زود تر از آن گريه كردن. شايد هم حضور در خانه ي دانشجويي همراه شود با ورزش سخت يا شام هاي حاضري و ماكاروني هاي شفته و برنج هاي سوخته. دانشجويي شايد يعني تا صبح كنار تلفن ويز ويز هاي عاشقانه كردن و دل دادن و قلوه گرفتن. آن وقت نرسيده به سر برج جيب ها خالي شدن و از ديدن قبض تلفن خجالت زده شدن، به خصوص وقتي ياد سفارش هاي پدر و مادر ها مي افتادي كه با چه اميدي تو را در ترمينال يا دم خانه راهي مي كردند: درس بخوان عزيزم، كار سياسي نكن، با هر كسي دوست نشو و .... .اما دانشجو گاهي هم كسي است كه روزانه هشت ساعت در كتابخانه درس مي خواند در سايت نرم افزار ياد مي گيرد و فكر مي كند كه دانشجوي نمونه اوست، براي استادها خود شيريني مي كند و مقاله هاي بي سر و ته علمي مي نويسد، شماره ي عينكش بالاست و هر كس جزوه بخواهد سراغ او مي رود. گاهي هم زيادي مذهبي ست، بسيجي مي شود و فكر مي كند از سوي خدا مامور است تا دنيا را ارشاد كند پس ريش مي گذارد و خودش را در هفتاد متر پارچه از نظر نامحرمان پنهان مي كند. دانشجو جوان نحيف و باذوقي است كه شعر مي گويد، ساز مي زند، موهايش را بلند مي كند، لباس هاي عجيب و غريب مي پوشد و به جنس مخالف محل نمي گذارد چون دوست دارد خيلي مورد توجه آن ها باشد. همان دختر شيطاني است كه كلي آرايش مي كند و فكر مي كند اليزابت تيلور است و عشاقش را سگ محل مي كند، همان است كه وقتي ناراحت است ساعت ها در اتاق خوابگاه مي رقصد يا شب ها در تاريكي اتاق آهسته اشك مي ريزد، همان كه اولين بار از فشار بازويش توسط يك پسر مارمولك كلي ذوق مي كند ولي نشان مي دهد كه ناراحت شده است. همان پسر شهرستاني كه از گفتن حرف دلش به دختر خوش تيپ تهراني در راهروي دانشكده هزار بار خجالت مي كشد و در گوشه ي جزوه ي ترموديناميك شعرهاي مهدي سهيلي را مي نويسد. همان دختري كه يواشكي رفتارهاي آقاي ايكس را در نظر دارد، آخر دوران دانشجويي دوران عاشقي ست. دانشجو همان است كه در سايت به همه كمك مي كند، همان كه چشم هايش را با كتاب ها ضعيف مي كند و به غذاهاي به درد نخور سلف عادت كرده است، همان كه گاهي براي در آوردن هزينه ي تحصيل مجبور است هزار جور كار كند: از كتابفروشي و تدريس خصوصي بگير تا مسافر كشي و حمالي براي بعضي اساتيد سود جو و بي انصاف. چه زنده گي نابساماني دارد دانشجو، چه سخت و شيرين مي گذرد دوران براي دانشجو. كوه رفتن هاي دسته جمعي، اي ايران خواندن زير آب شار، آهسته زمزمه كردن فرهاد و فروغ و شاملو و داريوش و هايده و آهسته تر گريستن. سوداي نوازنده شدن، شب در دانشگاه راه رفتن و خاطرات كودكي را زنده كردن.جلسه هاي بحث و گفتگوي سياسي يا ادبي يا فلسفي و يا از همه سرراست تر و دقيق تر در باره ي سكس. شب هاي امتحان، تا صبح بيدار ماندن به زور سيگار و قرص و قهوه. سه امتحان در يك روز. دو امتحان در يك ساعت. آخرش مشروط شدن، براي استاد نامه نوشتن، التماس كردن، تهديد كردن و خودكشي كردن. براي يافتن نام خود در ليست اسامي نمره ها از دلهره مردن و سوال ها از كسي خريدن. تقلب كردن و صفر شدن. مشروط شدن با معدل زير ده، با چند صدم ماندن به دوازده. شايد هم معدل بالاي هيجده و ترم بعد را بيست و چهار واحد برداشتن. چه كل كل ها براي اثبات برتري رشته و دانشگاه. چه حرف و حديث ها درباره ي فلان دختر دانشگاه و چه مسخره غيرتي شدن ها. اما اين همه نيست كه ارباب قدرت را از دانشجو مي ترساند و ايشان را وا مي دارد كه مجيز دانشجويان را بگويند و بي خود تحويلش بگيرند؛ دانشجو جوان است و پرشور و با سري سخت نترس و فكري ساختارشكن. تازه بعضي مفاهيم مدرن مثل آزادي، برابري و حيات سياسي را به طور جدي شنيده است، تازه فهميده تاريخ يعني چه و آن كه سرور است بي دليل سرور شده است. او گسسته از دنياي سنتي افكار تازه به بلوغ روشنگري رسيده است و مي خواهد با فهم خودش بهشت و جهنم را انتخاب كند. او جوان است و دل مشغولي اش به دانش و دوري اش از سرمايه و زشتي هايش موجب نشده روانش ناپاك شود. پس رغم سفارش اولياي محافظه كار و سرد و گرم چشيده اش كار سياسي مي كند اما نه به خاطر سياستمدارشدن بلكه به خيال بهتركردن شرايط نكبت باري كه در اطراف خود مشاهده مي كند. پس نشريه هاي سياه و سفيد و غير حرفه اي چاپ مي كند، ميتينگ برگزار مي كند، اعتصاب مي كند، تريبون آزاد تشكيل مي دهد و با ادبيات خام اما فرم شكنش همه چيز را به چالش مي كشد؛ او كتك مي خورد، زنداني مي شود، كشته مي شود و از ساختمان به پايين پرت مي شود. پشتوانه اي ندارد جز دوستانش. جز خانواده اي كه عاجزانه مي بينند كه جوانشان چطور" گمراه شده است" و بازيچه ي گروه ها و سياسي بازي ها شده است. كسي به فكرش نيست جز همان دختري كه در خلوتش گريه مي كند، جز همان پسري كه برايش مي ميرد و تازه مگر او چه مي گفت؟ دانشجو را در راهروهاي قدرت راه نمي دهند، در اين راهروها يك پادو مي شود،يك عمله ي بي جيره و مواجب يا با جيره و مواجب(بسيجي ها). گاهي هم دلقك رسانه ها مي شود با يك تاريخ مصرف زشت و كثيف. به او چه مي دهند: يك وام دانشجويي ناچيز با كلي منت و تعهد و ضامن، با خوابگاهي مثل ندامت گاه هاي زندان و امكانات آموزشي اسف بار. و تازه او در فكر چه خيال ها كه نيست، تغيير جهان و چشم بسته به ديوارهاي خوابگاهي كه از باران ديشب طبله زده و هر آن گچش فرو مي ريزد. تازه وقتي همه با يك مدرك نيم بند مهندسي يا علوم پايه يا علوم انساني(چه اسف ناك) يا پزشكي و پيراپزشكي و دام پزشكي فارغ مي شود ببخشيد فارغ التحصيل مي شود چه مي شود؟ اگر بابا جانش پول نداشته باشد، اگر پسردايي خوشگل و پولدار به خواستگاري اش نيايد، اگر نتواند براي ادامه زندگي به خارج سفر كند اگر عمو برايش در فلان شركت دولتي كار پيدا نكند، اگر حاج آقاي مسجد به خاطر ريش و سابقه ي بسيجي اش به او پيشنهاد كار در فلان اداره را نكند، آن وقت چه مي شود؟ بيكار مي شود. مثل من. من كه رنسانس زنده گي ام، روشنگري ام، مدرنيته ام و پست مدرنيته ام دوران دانشجويي ام بود، به دنياي سنت بر مي گردد. از پس چند سال روياهاي شيرين و كابوس هاي تلخ باز واقعيت تلخ و زشت آشكار ميشود، به همان صلابت و سردي هميشه گي. به همان بي اعتنايي و خشونت قبل. ديگر كسي از من نمي ترسد. بايد در برابر ارباب كار و پول سر كج كنم و بله قربان بگويم. به مردك شكم گنده اي كه چربي سبيل هايش يا بوي گند يقه ي آخوندي اش مهوع است. فرصت اعتراض سياسي؟ هه، حتا روزنامه هم وقت نمي شود بخوانم. انگار به يكباره جواني ام را باد برده است. گويي باز به جهان مرده گان ِ كارهاي مكانيكي و شب از خسته گي مردن بازگشته ام، پيرتر و سرخورده تر. مثل هبوط آدم است از باغ عدنا. شايد هم من خواب بوده ام و نمي دانسته ام. چقدر احمقانه است كه از شما بخواهم قدر دانشجو بودنتان را
بدانيد!
ببخشيد كه اين همه دراز شد. ببخشيد.
سهشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵
;چیزی مرا به گذشته می برد.
یزی که نمی دانم چیست مرا به گذشته می برد و باعث می شود خواب یله را باز ببینم و باز یادم بیفتد که حنا را یکماه است که ندیده ام و باز می دانم که گذشته یعنی چیزی که گذشته است.
اما با اینهمه باز شب خواب می بینم و روز که بیدار می شوم انگار هنوز در گذشته ام.نمی دانم تحقیقی که انجام نشده،کتابی که خوانده نشده و زبانی که هنوز ضعیف است نشانی از آینده دارد و مرا از این گذشته بیرون می آورد و اضطراب که دیگرخواب را از سر می پراند.به یاد پن می افتم و کورماز و صدای سازی که از دور می آید و دیگر نزدیک نمی شود.بگذریم.الان د ر دانشگاهم و باز تا یکساعت دیگر باید چند خبر و مصاحبه تنظیم نشده را تنظیم کرده باشم.
یزی که نمی دانم چیست مرا به گذشته می برد و باعث می شود خواب یله را باز ببینم و باز یادم بیفتد که حنا را یکماه است که ندیده ام و باز می دانم که گذشته یعنی چیزی که گذشته است.
اما با اینهمه باز شب خواب می بینم و روز که بیدار می شوم انگار هنوز در گذشته ام.نمی دانم تحقیقی که انجام نشده،کتابی که خوانده نشده و زبانی که هنوز ضعیف است نشانی از آینده دارد و مرا از این گذشته بیرون می آورد و اضطراب که دیگرخواب را از سر می پراند.به یاد پن می افتم و کورماز و صدای سازی که از دور می آید و دیگر نزدیک نمی شود.بگذریم.الان د ر دانشگاهم و باز تا یکساعت دیگر باید چند خبر و مصاحبه تنظیم نشده را تنظیم کرده باشم.
یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵
سفر سفر سفر! شهر به شهر، استان به استان. نامه جمع میکنه تا مشکلات رو حل کنه آخه همه میدونن که اون حلال مشکلاتشونه! هفتاد میلیون نامه برای هفتاد میلیون انسان برای هفتاد میلیون مشکل.
به یاد صدام افتادم و قطعه ای از یک فیلم که نشون میداد به خونه ی یک خانواده ی جنگ زده ی فقیر رفته و بچه ی اون خانواده رو گذاشته روی پاش و یه سیب گرفته جلوی بچه. بچه هر چه تلاش میکرد به سیب نمیرسید و خبرنگارها عکس میگرفتند تا همه ببینند که صدام به اون بچه سیب میده. اما معلوم نیست که اون بچه به سیب رسید یا نه؟! اینو کسی نمیدونه. حتی اگه فرض کنیم رسیده باشه....! چه مشکلی حل شده؟
nobody
به یاد صدام افتادم و قطعه ای از یک فیلم که نشون میداد به خونه ی یک خانواده ی جنگ زده ی فقیر رفته و بچه ی اون خانواده رو گذاشته روی پاش و یه سیب گرفته جلوی بچه. بچه هر چه تلاش میکرد به سیب نمیرسید و خبرنگارها عکس میگرفتند تا همه ببینند که صدام به اون بچه سیب میده. اما معلوم نیست که اون بچه به سیب رسید یا نه؟! اینو کسی نمیدونه. حتی اگه فرض کنیم رسیده باشه....! چه مشکلی حل شده؟
nobody
چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵
سالگرد فروهرها
1.خاطرات نورالدين كيانوري را ورق مي زنم. سال هاي 1370-71 است و همه چيز كم رنگ شده يا اثر خود را از دست داده است. سلطه ي حزب جمهوري اسلامي ديگر نياز به كشتار ندارد و تنها اگر لازم باشد در گوشه و كنار كسي را خفه مي كنند. پس لازم به دروغ گفتن نيست و از اين روست كه متن خاطرات پر است از يادهاي صريح و بي پرده ي كيانوري در باره ي افراد. در ميان عكس ها يكي نظرم را جلب مي كند: جوان سبيلوي بلند قد و لاغر دست هايش را باز كرده و فرياد مي زند و راه مي رود. چند صفحه بعد همان فرد مسن تر و با سبيلي پر پشت تر و لبي خندان. با دوستي صحبت مي كردم و مي گفت او(آن جوان) رهبر دانشجويان لومپن ملي مذهبي ها بوده است. كيانوري هم گفته است كه مرد سبيلوي ما آن سال ها به همراه محسن پزشكپور يك گروه فاشيستي و پان ايرانيست داشته اند. همو(كيانوري) در ادامه مي گويد:‹‹حزب آن ها منحل شد. پزشكپور طرف شاه رفت و مشاراليه به عكس به طرف مبارزه با شاه رفت و به اين دليلي بارها زنداني شد. او فردي عميقن ملي و مسلمان بود ولي مذهبي به آن معناي خاص نبود. به آمريكا هم تمايل نداشت و به عقيده من به طور كلي ضد آمريكايي بود. اين امر در زمانيكه ما با او تماس گرفتيم كاملن مشهود بود. از نظر شخصي و مالي آدم تميزي بود. ما در مجموع او را آدمي اصول گرا مي دانستيم؛ يعني آدمي كه به عقايد خود وفادار است و نسبت به آن چه مي گويد صادق است؛ آدمي كه خرده شيشه ندارد، متقلب نيست . مي توان به حرف او اعتماد كرد. لذا، ما به رغم اختلاف نظر با او ، برايش احترام قائل بوديم...››(صفحه 427-تهران1372) دوست من هم مي گفت چند ماه قبل از مرگش يكي از رفقا رفته تا از پيرمرد امضا بگيرد. مي گفت دست هايش مي لرزيده و به زحمت پاي كاغذ را خط خطي كرده است. داريوش فروهر مردي از خاك ما بود. پيرمردي كه پاس سن اش را حتا نگاه نداشتند و شبانه به كشتن چراغ در پستو خانه اش، مثله اش كردند. جهان پير است و بي بنياد از اين فرهاد كش فرياد...2. فكر نكنم سكوت ما معني دار باشد. سكوت سكون است، رخوت و بي حالي.دست كم براي خود من كه چنين است. اخبار بد به فضاي تنفس ما بدل شده است. گو اين كه تلخي روزگار با جدايي ما از دوستان همراه شده و اين خود مزيد دل تنگي ها؛ امان از روزگار. شاعر نيست وگرنه حتا نمي سرود''روزگار غريبي ست نازنين...'' نمي دانم چه بايد بگويم.با اميدم. آ.
سهشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵
کسی نمی نویسد.
حتی حنا هم نمی نویسد.
همه شاید خسته تر و مشغول تر از آنند که بنویسند.
حتی خود منهم نمی نویسم.
حرفی شاید برای گفتن نیست.
شاید تجربه ها متفاوت شده است.
شاید آنقدر فضاها از هم دور است که اگر هم بنویسیم چشمی برای خواندن نباشد یا نوعی همدلی یا نمی دانم هرچه باشد اما نیست.
نوبادی انگار خوب نیست.
من تلفن نزدم که حالش را بپرسم
یک ماهی می شود که ندیده امش با اینکه خانه شان در حوالی خوابگاه ماست.تقصیر من بود گفتم تماس می گیرم و نگرفتم
تنسی جواب نمی دهد.پن جواب نمی دهد.من جواب نمی دهم.چیزی عوض شده است.باید این را قبول کرد.حتی حنا نمی نویسد.نمی خواهیم باشیم . شاید می خواهیم و گمان می کنیم می شود در عین نبودن بود.شاید دیگر این ما نیستیم که هستیم. شاید این من ها ست که هست.
همزاد
حتی حنا هم نمی نویسد.
همه شاید خسته تر و مشغول تر از آنند که بنویسند.
حتی خود منهم نمی نویسم.
حرفی شاید برای گفتن نیست.
شاید تجربه ها متفاوت شده است.
شاید آنقدر فضاها از هم دور است که اگر هم بنویسیم چشمی برای خواندن نباشد یا نوعی همدلی یا نمی دانم هرچه باشد اما نیست.
نوبادی انگار خوب نیست.
من تلفن نزدم که حالش را بپرسم
یک ماهی می شود که ندیده امش با اینکه خانه شان در حوالی خوابگاه ماست.تقصیر من بود گفتم تماس می گیرم و نگرفتم
تنسی جواب نمی دهد.پن جواب نمی دهد.من جواب نمی دهم.چیزی عوض شده است.باید این را قبول کرد.حتی حنا نمی نویسد.نمی خواهیم باشیم . شاید می خواهیم و گمان می کنیم می شود در عین نبودن بود.شاید دیگر این ما نیستیم که هستیم. شاید این من ها ست که هست.
همزاد
شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵
به خودم فشار میارم تا برم دنبال کار و سعی میکنم که رفتارهای کسی که پشت میز نشسته و به تو اهمیت نمیده و میگه "تماس میگیریم" نا امیدم نکنه. به زور میرم سر کلاس و صبح ها به سختی بیدار میشم. تجریش، اتوبوس، کلاس، صادقیه، مترو، انقلاب و . . . . دوباره همه ی اینا تکرار میشه.
کتاب "داوینچی کد" رو میخونم. یه کتاب پر از نمادها، رازها و اسرار باستانی و تاریخی. اگه تونستید حتمن این کتاب رو بخونید. البته کتابی که انتشارات "زهره" چاپ کرده. اطلاعات زیادی از تاریخ مسیحیت، هنر نقاشی لئوناردو داوینچی، و تا حدودی از تاریخ باستانی ایران و زردشت و مهرپرستی و . . . . . توش هست که برام جالب بود. و از همه جالب تر بحث اصلی کتاب که در مورد تحریف تاریخ و دروغ بزرگه!!
nobody
کتاب "داوینچی کد" رو میخونم. یه کتاب پر از نمادها، رازها و اسرار باستانی و تاریخی. اگه تونستید حتمن این کتاب رو بخونید. البته کتابی که انتشارات "زهره" چاپ کرده. اطلاعات زیادی از تاریخ مسیحیت، هنر نقاشی لئوناردو داوینچی، و تا حدودی از تاریخ باستانی ایران و زردشت و مهرپرستی و . . . . . توش هست که برام جالب بود. و از همه جالب تر بحث اصلی کتاب که در مورد تحریف تاریخ و دروغ بزرگه!!
nobody
چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵
بعد از 5 سال دوباره از کنارم رد میشه و من رو نمیبینه. میپیچه توی کوچه و من نمیتونم به راهم ادامه بدم. میپیچم تو کوچه ودنبالش میرم. هنوز همونطوری راه میره. با سرعت، سر پایین، همون لباس، اما اینبار به رنگ خون! من رو به دنبال خودش میکشه و میبره طبقه ی دوم یه پاساژ. میره توی یه بوتیک و کیسه ی غذا رو که دو تا ظرف توشه میذاره روی میز و میره پشت پیش خون مغازه. و من از جلوی بوتیک رد میشم.
به شوخی میگه:"هر کس با تو باشه بعد از چند روز از دستت خسته میشه!!"
دو سال از زندگیم میره و تکه ای از من رو با خودش میبره. شاید دو سال زمان براش زیاد هم بود اما به هر حال دو سال بود. نقطه ای پر رنگ به روی "هیچ"!
nobody
به شوخی میگه:"هر کس با تو باشه بعد از چند روز از دستت خسته میشه!!"
دو سال از زندگیم میره و تکه ای از من رو با خودش میبره. شاید دو سال زمان براش زیاد هم بود اما به هر حال دو سال بود. نقطه ای پر رنگ به روی "هیچ"!
nobody
سهشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵
شب ، سکوت ، کویر
شب نیست ، سکوت همه جا را گرفته و کویر ...
به وبلاگ ها سر می زنم .
به عکس روی دیوارنگاه می کنم وتو ، به یاد عکس های زرد شده تو کلاسور می افتم و به تو، به عکسها نگاه می کنم picture ,friends و تو وهمه!
اتاقی که تودر آن نیستی و دلم برایت تنگ شده و صدای فروغ "و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ..". سردی هوای خانه دیگر آزار دهنده است و"چقدر حالا برعکس آن چه بودم هستم "
صدایت خسته است ،صدایم خسته است و می خندیم به" زندگی من ..."
چطور بگویم که خوب باش ؟!
حنا
شب نیست ، سکوت همه جا را گرفته و کویر ...
به وبلاگ ها سر می زنم .
به عکس روی دیوارنگاه می کنم وتو ، به یاد عکس های زرد شده تو کلاسور می افتم و به تو، به عکسها نگاه می کنم picture ,friends و تو وهمه!
اتاقی که تودر آن نیستی و دلم برایت تنگ شده و صدای فروغ "و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ..". سردی هوای خانه دیگر آزار دهنده است و"چقدر حالا برعکس آن چه بودم هستم "
صدایت خسته است ،صدایم خسته است و می خندیم به" زندگی من ..."
چطور بگویم که خوب باش ؟!
حنا
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵
شب احیا!!!
تنهام. شب سکوت کویر رو گوش میکنم.
-ببار ای بارون ببار...!
نشستم تنها با شراب و خیام و ...یاد دوستان.
اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند
یک همدم پخته جز می خام نماند
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند!
nobody
سهشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵
این عدد لعنتی است که آزارم می دهد ، می ترسم !
باز هم حرفهای تکراری ! دوستان خوبم هیچ چیز ندارم جز همین چیزها انگار که خودم را می کشم در این صفحه ، در این مکان و در این زمان . چه کنم چرا هیچ کس نیست چرا کسی کامنتی نمی گذارد . می دانم که نباید انتفاد کنم چون خودم هم بیشتر وقتها به این درد( یا شاید هم درد نباشد) دچار می شوم که نمی دانم چه بگویم و شاید حرفی نداشته باشم
27 ! هیچ کس نیست چرا اصلن باید کسی باشد اصلن فرقی هم می کند .تویی که به دوش می کشی و می روی هر چند همه هستند.
بودن فریبی بیش نیست !
دیگراز رختکن صدای آواز نمی آید ، چطور تمام انرژی آدم را می گیرند .
چهار گوشه اتاق را میز پوشانده ، به این فکر می کنم که گلدانی روی میزم بگذارم تا شاید سبزی برگ مرا به یاد این بیندازد که هنوز زنده ام.
همه چیز سرد است .
حنا
باز هم حرفهای تکراری ! دوستان خوبم هیچ چیز ندارم جز همین چیزها انگار که خودم را می کشم در این صفحه ، در این مکان و در این زمان . چه کنم چرا هیچ کس نیست چرا کسی کامنتی نمی گذارد . می دانم که نباید انتفاد کنم چون خودم هم بیشتر وقتها به این درد( یا شاید هم درد نباشد) دچار می شوم که نمی دانم چه بگویم و شاید حرفی نداشته باشم
27 ! هیچ کس نیست چرا اصلن باید کسی باشد اصلن فرقی هم می کند .تویی که به دوش می کشی و می روی هر چند همه هستند.
بودن فریبی بیش نیست !
دیگراز رختکن صدای آواز نمی آید ، چطور تمام انرژی آدم را می گیرند .
چهار گوشه اتاق را میز پوشانده ، به این فکر می کنم که گلدانی روی میزم بگذارم تا شاید سبزی برگ مرا به یاد این بیندازد که هنوز زنده ام.
همه چیز سرد است .
حنا
پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵
دلم هری می ریزد! ترسیده ام حتا صدای پا هم مرا می ترساند.
سریع کاغذ ها را جمع می کنم و می روم فکر می کنم این طور باید بهتر باشد.
دو ، سه ساعتی میگذره نگرانم فکر می کردم که باید عادت کرده باشد یاد_ خودم می افتم که به خاطر یه داد اومدم اینجا !
موقع رفتن بهش می گم که ناراحت نباشه و و مهم این باشه که چه کسی این رفتارو با اون داره .
وقتی با همزاد صحبت می کنم می گه تو ایران محکم حرف زدن همیشه با توهین همراه _ انگار اگر کسی بیشتر توهین کنه و داد بزنه پر قدرت تر _و همه بیشتر از اون حساب می برن .
داشتن قدرت و رهبری بدون توهین واقعن یه هنر به حساب میاد.
حنا
سریع کاغذ ها را جمع می کنم و می روم فکر می کنم این طور باید بهتر باشد.
دو ، سه ساعتی میگذره نگرانم فکر می کردم که باید عادت کرده باشد یاد_ خودم می افتم که به خاطر یه داد اومدم اینجا !
موقع رفتن بهش می گم که ناراحت نباشه و و مهم این باشه که چه کسی این رفتارو با اون داره .
وقتی با همزاد صحبت می کنم می گه تو ایران محکم حرف زدن همیشه با توهین همراه _ انگار اگر کسی بیشتر توهین کنه و داد بزنه پر قدرت تر _و همه بیشتر از اون حساب می برن .
داشتن قدرت و رهبری بدون توهین واقعن یه هنر به حساب میاد.
حنا
سهشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵
زنگ می زنم .
صدای آرام و خسته میگه ساعت 7.5 حرکت کرده و حدود 10.5 می رسه و کارای زیادیه که باید انجام بده.
زنگ می زنم.
صداش گرفته به سختی می تونه صحبت کنه ،سرما خورده . تنهاست !می گه بچه ها رفتن شاه بیکیان !
زنگ می زنم .
صدای خنده ، همه هستن ، می گم چرا شازده کوچولو نیومد میگه ....
هیچ کس از ماها اونجا نیستن ولی جمعی اونجا هستن و دارن مثل ما از اونجا لذت می برن و شاه بیگیان براشون
یه تاریخ می شه .
صدای آرام و خسته میگه ساعت 7.5 حرکت کرده و حدود 10.5 می رسه و کارای زیادیه که باید انجام بده.
زنگ می زنم.
صداش گرفته به سختی می تونه صحبت کنه ،سرما خورده . تنهاست !می گه بچه ها رفتن شاه بیکیان !
زنگ می زنم .
صدای خنده ، همه هستن ، می گم چرا شازده کوچولو نیومد میگه ....
هیچ کس از ماها اونجا نیستن ولی جمعی اونجا هستن و دارن مثل ما از اونجا لذت می برن و شاه بیگیان براشون
یه تاریخ می شه .
" چه بگویم ؟سخنی نیست .
می ورد از سر امید نسیمی ،
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به راه اش
نارونی نیست.
چه بگویم؟ سخنی نیست ."
شاملو -لحظه ها و همیشه ها- سخنی نیست
بچه ها هر جا هستین خوب باشین و به قول یله شاد.
بچه ها هر جا هستین خوب باشین و به قول یله شاد.
حنا
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵
shadi
Salam
Are zamane badie ama akhe chera inghadr az in weblog buye marg miad?
Are sakhte, khob ke chi? Dictator ha ham bad jur gir dadan be melat, ama akhe rahesh in nist ke!!!
Chand ruz pish ba dustam rafte budim be mall of emirates (1 shopping centre bozorg). dustam az door chand ta dokhtar ra behemun neshun dad o goft : be nazaretun kojaii hasten? Harki 1 chizi goft. Dustam goft irani hasten. Ghabul nakardim. Gharar shod berim nazdik tar ta bebinim be che zabani harf mizanan! Irani budan.
Vaghti az In dustam ke tu chand ta keshvare mokhtalef zendegi karde porsidim az koja fahmidi goft ke lazeme be cheshmhaye afsorde dokhtar haye irani deghat konim.
Chand bar digar ham in etefagh oftad. Unha tourist haye irani budan va hatman shadtar az kheili haye dige.
Are, ma irani ha be tore average bimar shode im. Bimari ki kamelan be naf e hakemiat ast. Ama hatman rah dare. Vaghti be khode bimari pei bebarim rahesh raham peida mikonim.
Inja ba chand ta mafhum e kheili jadid ashna shode am. Yekish Marketing ast. Nemidunam ma be koja khahim resid. 4 ta keshvar tu donya hast ke Mc Donald’s unja shobe nadare yekish irane. Mc Donald’s tu bahsaye eghtesadi va be nazare man ejtemaii shakhes shode. Darhaii az birun be ruyeman baste shod ast o khodeman ra az darun mikhorim.
Ama be harhal mesle harchize digeii ke advantage o disadvantage ba ham hasten, az in dastan bahremand ham shode im.
Shadi ham mafhume jalebie. Uni kasi ke baraye movafaghiat haye kochake khodesh shadi nemikone, baraye piroozihaye bozorg ham shadi nakhahad kard o banabar in, shadi ra be faramushi khahad sepord.
Mitunim bahal tar ham zendegi konim: ina ro dar vaghe daram bekhodam migam chon man in chiza ro balad nistam.
1 chizaii ra ham dust daram benevisam ama baram sakhte bi moghadame , ama behar hal oza kheili behtar az badtarin ha hast o mishe shad bud; shad tar.
yale
Are zamane badie ama akhe chera inghadr az in weblog buye marg miad?
Are sakhte, khob ke chi? Dictator ha ham bad jur gir dadan be melat, ama akhe rahesh in nist ke!!!
Chand ruz pish ba dustam rafte budim be mall of emirates (1 shopping centre bozorg). dustam az door chand ta dokhtar ra behemun neshun dad o goft : be nazaretun kojaii hasten? Harki 1 chizi goft. Dustam goft irani hasten. Ghabul nakardim. Gharar shod berim nazdik tar ta bebinim be che zabani harf mizanan! Irani budan.
Vaghti az In dustam ke tu chand ta keshvare mokhtalef zendegi karde porsidim az koja fahmidi goft ke lazeme be cheshmhaye afsorde dokhtar haye irani deghat konim.
Chand bar digar ham in etefagh oftad. Unha tourist haye irani budan va hatman shadtar az kheili haye dige.
Are, ma irani ha be tore average bimar shode im. Bimari ki kamelan be naf e hakemiat ast. Ama hatman rah dare. Vaghti be khode bimari pei bebarim rahesh raham peida mikonim.
Inja ba chand ta mafhum e kheili jadid ashna shode am. Yekish Marketing ast. Nemidunam ma be koja khahim resid. 4 ta keshvar tu donya hast ke Mc Donald’s unja shobe nadare yekish irane. Mc Donald’s tu bahsaye eghtesadi va be nazare man ejtemaii shakhes shode. Darhaii az birun be ruyeman baste shod ast o khodeman ra az darun mikhorim.
Ama be harhal mesle harchize digeii ke advantage o disadvantage ba ham hasten, az in dastan bahremand ham shode im.
Shadi ham mafhume jalebie. Uni kasi ke baraye movafaghiat haye kochake khodesh shadi nemikone, baraye piroozihaye bozorg ham shadi nakhahad kard o banabar in, shadi ra be faramushi khahad sepord.
Mitunim bahal tar ham zendegi konim: ina ro dar vaghe daram bekhodam migam chon man in chiza ro balad nistam.
1 chizaii ra ham dust daram benevisam ama baram sakhte bi moghadame , ama behar hal oza kheili behtar az badtarin ha hast o mishe shad bud; shad tar.
yale
ساعت 15:30 دقیقه من هنوز سر کار هستم هر چند که کاری نمی کنم.مستحیل شدن در سیستم مگر چه شکلی است که گمان می کنم هنوز دچارش نشده ام.خوب نمی توانم زبان بخوانم. هنوز در ترجمه مشکل دارم چرا اینها را می نویسم. شاید چون خودخواهم و می خواهم این دقیقه های ملال را با کسی قسمت کنم.امروز بی بی سی گوش داده ام. مدتهاست که خبر خوبی نیست تمامش می کنم. باید تمام کرد.فقط هنوز در دارفور اوضاع بد است. همه شاممان را بخوریم اوضاع خوبی نیست
این چند وقت مرتب زد حال می خورم با اینکه قول داده بودم جای تازه ای که می روم کمتر حرف بزنم اما باز نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم و بماند که کمترین تو هینی که شنیدم "خودکامه " بودن بود. وقتی که همه می خواهند تو را تخریب کنند چه جای صحبت می ماند!
.......
شب است خسته ام تازه از سر کار آمده ام شیشه عینکم شکسته و باید برای فردا حاضر شود
میدان سعدی
- خانم موهایت را بزن تو.
سه دختر مشغول حرف زدنبا زن چادری هستند ، بی توجه می گذریم ورد می شویم.
پیرمرد صدایمان می کند بر می گردیم !
-(با تحکم )ببین، خواهرم با تو کار داره؟! بر گرد.
-چرا توجه نمی کنی من مامورم و به تو دستور میدهم روسری ات را بکشی جلوتر.
زن دیگری به طرفمان می آید
- ما اینجا تذکر می دیم جلوتر دیگه دستگیر می کنند.
دلم هری می ریزد هاج و واجم راستش می ترسم توی یه شهر غریب و اینکه فردا باید سر کار بروم
زن دستش را روی پیشانیم می گذارد و بعد روی چانه ام و می گوید"اسلام این حد را تعیین کرده از اینجا تا اینجا"
حد ، مرز ، از اینجا تا اینجا ، خط قرمز و...
راستی اینها موضوعاتی تکراریست و گفتنش لوث شده ؟ ولی اینها وجود دارد وقتی من و همزاد برای استراحت روی نیمکت می نشینیم وپسر اصرار دارد که ما سوار ماشینش بشویم ، تازه باید ترسید که تو متهم نشوی چون دو قدم پایین تر به تو تذکر داده اند و جرمی برایت تعریف کرده اند!
به همزاد می گویم همیشه همه چیز ها و اتفاقات بزرگ از چیز ها و کارهای کوچک شروع می شود نمونه اش اول انقلاب که چطورو چگونه محصورمان کردند و همه چیز را در ما نهادینه کردند و حد مرزها را از بچه گی از همان کلاس اول به خوردمان داده اند.
واقعا چه باید کرد ؟!
.......
شب است خسته ام تازه از سر کار آمده ام شیشه عینکم شکسته و باید برای فردا حاضر شود
میدان سعدی
- خانم موهایت را بزن تو.
سه دختر مشغول حرف زدنبا زن چادری هستند ، بی توجه می گذریم ورد می شویم.
پیرمرد صدایمان می کند بر می گردیم !
-(با تحکم )ببین، خواهرم با تو کار داره؟! بر گرد.
-چرا توجه نمی کنی من مامورم و به تو دستور میدهم روسری ات را بکشی جلوتر.
زن دیگری به طرفمان می آید
- ما اینجا تذکر می دیم جلوتر دیگه دستگیر می کنند.
دلم هری می ریزد هاج و واجم راستش می ترسم توی یه شهر غریب و اینکه فردا باید سر کار بروم
زن دستش را روی پیشانیم می گذارد و بعد روی چانه ام و می گوید"اسلام این حد را تعیین کرده از اینجا تا اینجا"
حد ، مرز ، از اینجا تا اینجا ، خط قرمز و...
راستی اینها موضوعاتی تکراریست و گفتنش لوث شده ؟ ولی اینها وجود دارد وقتی من و همزاد برای استراحت روی نیمکت می نشینیم وپسر اصرار دارد که ما سوار ماشینش بشویم ، تازه باید ترسید که تو متهم نشوی چون دو قدم پایین تر به تو تذکر داده اند و جرمی برایت تعریف کرده اند!
به همزاد می گویم همیشه همه چیز ها و اتفاقات بزرگ از چیز ها و کارهای کوچک شروع می شود نمونه اش اول انقلاب که چطورو چگونه محصورمان کردند و همه چیز را در ما نهادینه کردند و حد مرزها را از بچه گی از همان کلاس اول به خوردمان داده اند.
واقعا چه باید کرد ؟!
حنا
شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵
سلام
از وسوسه ي آغاز است كه اين همه دير هنگام مي نويسم، فريبي كه اينك مي فهمم چندان موجه نبوده است، اما حق بدهيد كه اگر شما را هم زور روزگار يا هرچيز ديگري ساكت مي كرد سخت زبان باز مي كرديد و شايد هم من لوس و نازنازي ام، به هر حال.
بيش تر از پنج ماه است گرچه تفاوتي نمي كند و پيش تر از آن هم به دليل هاي شخصي كم تر مي نوشتم، اما مي بينيد كه گوسفند گم شده باز گله اش را باز مي يابد(اين اجازه را دارم؟يا خودم اين طور پررو و فضول براي خودم جا باز مي كنم؟؟) زمانه ي تنهايي پدر و مادر نمي شناسد و تو باز مجبوري با همه ي دماغ بالا گرفتن ها و نخوت فروختن ها به همان دخمه اي بخزي كه از آن جا سر برون كرده اي. بگذريم؛ فعلن كه اين نگارنده ي فضول پسورد و نام را دارد و شما به بزرگواريتان او را از جرگه تان بيرون نكرده ايد و البته حق مي دهم به طعنه هاي درستي كه مي گويند تو مگر خودت نبودي كه فلان مي گفتي و بيسار و الخ...
خب؛ نكبت خودم را هم نزنم بهتر است؛ مهم تر ها را مي گويم؛ چه شده در اين ايام؟ از خودم مي گويم:
سرباز بودم، شرايط به هيچ وجه خوب نبود، مي شنوم كه <<سربازي است ديگه!>> قبول هم دارم. پس چيز ديگري نمي ماند جز آن كه در اين روزگار همه ي نوشته ها را مي خواندم، احوال همه ي دوستان را دورادور جويا بودم و هم چون خيلي هايتان دلم براي خيلي هايتان تنگ شد. شايد هم دلم براي خودم، تكه اي كه با شما بود، روزها و شب هاي دوستي هايمان را مي گويم. در اين مدت در فضاي وبلاگ حضور فاشيست هاي اينترنتي كه پشت نقاب اسم ديگران يا با نام هاي گم نام سعي مي كردند به خودارضايي خودشيفته گي شان(در بهترين گمان) بپردازند بسيار ناراحتم كرد. يكي از اين موجودات بيچاره، بي شرمانه در غير اخلاقي ترين رويكرد به هجو يكي از دوستان پرداخت، مورد ديگر ناراحتي دوست خوبمان باران بود. اما مورد ديگري كه در اين ايام آزارم مي داد رسوخ تدريجي فاشيزم بود: از انقلاب فرهنگي تدريجي به شكل حذف و زندان كردن اساتيد و انحلال انجمن هاي دانشجويي و سانسور كتب و اخراج و تعليق دانشجويان سياسي تا كتك زدن زنان، كشتن زندانيان و بستن شرق. بستن شرق: يادش به خير، چه تلخ است آوردن اين عبارت براي شرق از دهان من، كسي كه از شرق خيلي ياد گرفت، خيلي بيش تر از آن كه بخواهم متني در رثايش بنويسم. بگذريم.
روزگار است ديگر، همان طور كه آن ناشناس(باز هم ناشناس؟!) براي شعري كه در آريادنه نوشته ام. در هر حال اين روزها براي من آموزنده بود، آموزشي تلخ و دردناك: از خودم، از دوستان ام و از جايي كه در آن زنده گي مي كنم!! نمي دانم دوستان، خب، ژست روشنفكري(خصوصن حالا كه فلسفه هم مي خوانم!) به من اجازه نمي دهد كه خوش بين يا اميدوار يا زيبا نويس باشم، شايد بيچاره ام، بدبختي در جستجوي نام( اين ها را مي نويسم تا كار فاشيست عزيز اينترنتي را راحت كنم و شايد هم بخواهد كمي از حقايق]![ زنده گي من را رو كند)يا هر چيزي ديگر.در هر صورت همين است ديگر. زنده گي در مجموعش همين است: فرايند بي معناي پوچ و اين همه باز دليل انفعال ما نمي شود، ما نه متاسفانه و نه خوشبختانه بلكه بسيار بي دليل و بي هيچ معنايي زنده ايم و نيازمند نفس كشيدن، پس لعنت به فاشيست هايي كه نمي گذارند ما نفس بكشيم چون براي من يكي كه قطعن زنده بودن خيلي لذت بخش تر از مردن است، چون هم از مورچه ها مي ترسم و هم بدنم درد مي گيرد از تحمل چند تن خاك.بگذريم.
بيش تر از پنج ماه است گرچه تفاوتي نمي كند و پيش تر از آن هم به دليل هاي شخصي كم تر مي نوشتم، اما مي بينيد كه گوسفند گم شده باز گله اش را باز مي يابد(اين اجازه را دارم؟يا خودم اين طور پررو و فضول براي خودم جا باز مي كنم؟؟) زمانه ي تنهايي پدر و مادر نمي شناسد و تو باز مجبوري با همه ي دماغ بالا گرفتن ها و نخوت فروختن ها به همان دخمه اي بخزي كه از آن جا سر برون كرده اي. بگذريم؛ فعلن كه اين نگارنده ي فضول پسورد و نام را دارد و شما به بزرگواريتان او را از جرگه تان بيرون نكرده ايد و البته حق مي دهم به طعنه هاي درستي كه مي گويند تو مگر خودت نبودي كه فلان مي گفتي و بيسار و الخ...
خب؛ نكبت خودم را هم نزنم بهتر است؛ مهم تر ها را مي گويم؛ چه شده در اين ايام؟ از خودم مي گويم:
سرباز بودم، شرايط به هيچ وجه خوب نبود، مي شنوم كه <<سربازي است ديگه!>> قبول هم دارم. پس چيز ديگري نمي ماند جز آن كه در اين روزگار همه ي نوشته ها را مي خواندم، احوال همه ي دوستان را دورادور جويا بودم و هم چون خيلي هايتان دلم براي خيلي هايتان تنگ شد. شايد هم دلم براي خودم، تكه اي كه با شما بود، روزها و شب هاي دوستي هايمان را مي گويم. در اين مدت در فضاي وبلاگ حضور فاشيست هاي اينترنتي كه پشت نقاب اسم ديگران يا با نام هاي گم نام سعي مي كردند به خودارضايي خودشيفته گي شان(در بهترين گمان) بپردازند بسيار ناراحتم كرد. يكي از اين موجودات بيچاره، بي شرمانه در غير اخلاقي ترين رويكرد به هجو يكي از دوستان پرداخت، مورد ديگر ناراحتي دوست خوبمان باران بود. اما مورد ديگري كه در اين ايام آزارم مي داد رسوخ تدريجي فاشيزم بود: از انقلاب فرهنگي تدريجي به شكل حذف و زندان كردن اساتيد و انحلال انجمن هاي دانشجويي و سانسور كتب و اخراج و تعليق دانشجويان سياسي تا كتك زدن زنان، كشتن زندانيان و بستن شرق. بستن شرق: يادش به خير، چه تلخ است آوردن اين عبارت براي شرق از دهان من، كسي كه از شرق خيلي ياد گرفت، خيلي بيش تر از آن كه بخواهم متني در رثايش بنويسم. بگذريم.
روزگار است ديگر، همان طور كه آن ناشناس(باز هم ناشناس؟!) براي شعري كه در آريادنه نوشته ام. در هر حال اين روزها براي من آموزنده بود، آموزشي تلخ و دردناك: از خودم، از دوستان ام و از جايي كه در آن زنده گي مي كنم!! نمي دانم دوستان، خب، ژست روشنفكري(خصوصن حالا كه فلسفه هم مي خوانم!) به من اجازه نمي دهد كه خوش بين يا اميدوار يا زيبا نويس باشم، شايد بيچاره ام، بدبختي در جستجوي نام( اين ها را مي نويسم تا كار فاشيست عزيز اينترنتي را راحت كنم و شايد هم بخواهد كمي از حقايق]
معاون بيشتر سال در سفرهاي خارجي است و کسي نبايد بفهمد،
مديرکل هفته اي يکبار از همه شرح فعاليت ميخواهد ولي بيشتر هفته ها اين جلسه لغو ميشود،
مدير از هيچ چيز و هيچ کجا خبر ندارد و چون دکتراي مديريت دارد، پس مديريت ميکند،
کارمندان و کارشناسان از صبح تا شب يا روي پروژه هاي شخصي شان کار ميکنند و يا قرار کوه و استخر و آرايشگاه و دکتر کرماني را رديف ميکنند،
آبدارچي روزي 4 مرتبه بايد چاي بياورد که خستگي بقيه رفع شود، اولين سري را دو ساعت بعد از شروع کار مي آورد که همه باشند، دو سري را هم کلا حذف ميکند و در جواب اعتراضها ميگويد خسته ميشوم،
حق ندارد؟؟؟
اينجا ولي يکنفر خوب کار ميکند: دختر دبستاني خانمي که هم تا آخرين توان آتيش ميسوزاند و هم کلي
آدم بيکار در انجام تکايلف و نقاشي و ... کمکش ميکنند!!!
.
.
.
کورماز
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵
اي كاش!
اين اصطلاح رو زياد ميشنوم، " اي كاش! "
ميگن و ميگيم
- اي كاش ايران نفت نداشت. بدون نفت مردم آگاه تر بودند و تنبل بار نميومدن.
- اي كاش انقلاب نميشد. شاه مسير پيشرفت رو داشت پيدا ميكرد و ايران از ابرقدرتهاي بزرگ و مدرن ميشد.
- اي كاش من ايراني نبودم و در جاي ديگري از دنيا زندگي ميكردم.
- اي كاش اصلا به دنيا نميومدم.
- اي كاش................ .
و در مقابل شخصي كه از اي كاش ها حرف ميزنه، تلاش براي رسيدن به جمله اي كه به جاي حسرت گذشته، اميدي از آينده در اون باشه ناكام ميمونه. كسي كمك نميكنه كه برسيم به جمله اي كه نشون بده چه كنيم كه فردا نگوييم اي كاش ديروز............ .
و ياد اين جمله ميافتم كه:
"اي كاش آدمي وطنش را همچون بنفشهها ميشد با خود ببرد هر كجا كه خواست!!!"
و چند روز پيش خبري شنيدم كه دلم گرفت:"مزار احمد شاملو براي چندمين بار تخريب شد"
و من باز هم از خود شاملو براي شاملو مينويسم،
اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم تا باورم كنند.
اي كاش مي توانستم
- يك لحظه مي توانستم اي كاش...
بر شانههاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را،
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.
اي كاش
مي توانستم!
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم تا باورم كنند.
اي كاش مي توانستم
- يك لحظه مي توانستم اي كاش...
بر شانههاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را،
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.
اي كاش
مي توانستم!
nobody
شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵
چند روزي ست كه كتاب " نان و شراب " را ورق مي زنم ، بماند كه شايد خيلي دير باشد كه خواندناين كتاب را شروع كرده ام ولي برايم خيلي جالب است، بيشتر قسمت هاي كتاب برايم ياد آور روزهايي ست كه براي تبليغ انتخاباتي معين با ميني بوس آبي_ معروف آقاي سهرابي وبچه هابه روستاهاي اطراف مي رفتيم ، سر بالا يي هاي پر شيب خاكي را بالا مي رفتيم پايين مي آمديم كارت شكلات دار پخش مي كرديم و خسته از اين طرف و آن طرف زدن !تازه دوستي مي گفت مطمئنه كه حتي يك راي هم جمع نكرده بوديم. وقتي براي چسپاندن پوستر معين به مغازه يكي از مغازه داران _روستا رفتيم و از او خواستيم كه پوستر را بچسپاند خواسته اش را اين چنين ميگويد: " اگه به اين آقا راي بديم عرق خوردن آزاده."
در قسمتي از كتاب_"نان و شراب " آنجا كه معلم مدرسه شروع به خواندن روزنامه دولتي " اخبار رم " براي روستاييان ميكند و مي گويد :" ما پيشوايي داريم كه تمام ملتهاي روي زمين حسرت داشتن اورا به دل دارند و خدا مي داند چقدر حاضرند پول بدهند تا او پيشواي كشور ايشان باشد." يكي از روستاييان مي پرسد " چه مبلغ حاضرن بپر دازند تا پيشواي ما را بخرند " !!
تلاشي كه دن پائولو براي جذب دهقانان مي كند ولي بي نتيجه؟!شايد خيلي ايده آل فكر مي كند !
ضمن كرامت انساني كه براي همه انسانها قائلم و اين كه قبل از هر چيز انسانند ولي چگونه مي شود رويكرد اجتماعي اكثر آنها را به اينگونه مغولات تغيير دادو به انها گفت حقيقت_ آنا ني كه شما به آنها راي داده ايد چيز _ ديگريست چطور مي توان به آنها گفت كه ظاهر را نبنند به انها گفت خميني هم خواستش رايگان كردن برق و تلفن و آب بود به خاطر داشتن نفت ملي، چگونه مي توان گفت حكومتي كه شعارش عدالت گستري ست چگونه در زندان با فرزندان شما به بدترين شكل ممكن رفتار مي كند!
با در نظر گرفتن شرايط الان ايران و دانستن اينكه اين توده تاثير گذارترين مردم هستند در هر انتخاباتي كه در كشور برگزار مي شود چه بايد كرد؟وقتي آن پيرمرد آفتاب سوخته پر از درد به بانك مي آيد و مي خواهد چك 50 هزار توماني خود را نقد كند ، وقتي كه آن مرد راننده روستايي با دستان پينه بسته اش مي خواهد تا آمريكا حمله كند و با بيل فرق سر مش عباس را بشكافد به خاطر 10 متر زمين !وقتي كه پير زن ساده روستايي با صورت پر چين و چروكش از من مي خواهد كه حجابم را حفظ كنم و موهايم رابپوشانم !
شايد هنوز جوان باشم و اين جز " رويا هاي جوانيم" باشد.
" دوران شعر به سر آمده و دوران نثر آغاز يافته است . رؤياهاي جواني همه شعرند و زندگي واقعي نثر. هر نسلي همان تجربه هاي نسل قبل را مي اندوزد . مقامات دولتي مرا ملانت مي كنند كه چرا پسرم رفقاي خود را تحريك و از انقلاب دومي دم مي زند .من در جواب ايشان مي گويم : اين مقتصاي سن اوست كه سن رؤ ياهاست . فعلا او در دوران شعر بسر مي برد ولي بعدا زن خواهد گرفت و كارمند دولت خواهد شدو آنگاه دوران نثرآغاز مي يابد . چه بد بختي بزرگي اگر بعد از شعر نوبت به نثر نمي رسيد !
دن پائولو مي پرسد :
چه مي شد اگر آدميان نسبت به آرمانهاي جواني خود وفادار مي ماندند؟ "1
1- كتاب "نان و شرا ب" سيلونه
حنا
در قسمتي از كتاب_"نان و شراب " آنجا كه معلم مدرسه شروع به خواندن روزنامه دولتي " اخبار رم " براي روستاييان ميكند و مي گويد :" ما پيشوايي داريم كه تمام ملتهاي روي زمين حسرت داشتن اورا به دل دارند و خدا مي داند چقدر حاضرند پول بدهند تا او پيشواي كشور ايشان باشد." يكي از روستاييان مي پرسد " چه مبلغ حاضرن بپر دازند تا پيشواي ما را بخرند " !!
تلاشي كه دن پائولو براي جذب دهقانان مي كند ولي بي نتيجه؟!شايد خيلي ايده آل فكر مي كند !
ضمن كرامت انساني كه براي همه انسانها قائلم و اين كه قبل از هر چيز انسانند ولي چگونه مي شود رويكرد اجتماعي اكثر آنها را به اينگونه مغولات تغيير دادو به انها گفت حقيقت_ آنا ني كه شما به آنها راي داده ايد چيز _ ديگريست چطور مي توان به آنها گفت كه ظاهر را نبنند به انها گفت خميني هم خواستش رايگان كردن برق و تلفن و آب بود به خاطر داشتن نفت ملي، چگونه مي توان گفت حكومتي كه شعارش عدالت گستري ست چگونه در زندان با فرزندان شما به بدترين شكل ممكن رفتار مي كند!
با در نظر گرفتن شرايط الان ايران و دانستن اينكه اين توده تاثير گذارترين مردم هستند در هر انتخاباتي كه در كشور برگزار مي شود چه بايد كرد؟وقتي آن پيرمرد آفتاب سوخته پر از درد به بانك مي آيد و مي خواهد چك 50 هزار توماني خود را نقد كند ، وقتي كه آن مرد راننده روستايي با دستان پينه بسته اش مي خواهد تا آمريكا حمله كند و با بيل فرق سر مش عباس را بشكافد به خاطر 10 متر زمين !وقتي كه پير زن ساده روستايي با صورت پر چين و چروكش از من مي خواهد كه حجابم را حفظ كنم و موهايم رابپوشانم !
شايد هنوز جوان باشم و اين جز " رويا هاي جوانيم" باشد.
" دوران شعر به سر آمده و دوران نثر آغاز يافته است . رؤياهاي جواني همه شعرند و زندگي واقعي نثر. هر نسلي همان تجربه هاي نسل قبل را مي اندوزد . مقامات دولتي مرا ملانت مي كنند كه چرا پسرم رفقاي خود را تحريك و از انقلاب دومي دم مي زند .من در جواب ايشان مي گويم : اين مقتصاي سن اوست كه سن رؤ ياهاست . فعلا او در دوران شعر بسر مي برد ولي بعدا زن خواهد گرفت و كارمند دولت خواهد شدو آنگاه دوران نثرآغاز مي يابد . چه بد بختي بزرگي اگر بعد از شعر نوبت به نثر نمي رسيد !
دن پائولو مي پرسد :
چه مي شد اگر آدميان نسبت به آرمانهاي جواني خود وفادار مي ماندند؟ "1
1- كتاب "نان و شرا ب" سيلونه
حنا
از اين زنده گي دريغ آميز
هر روز خبرها نشانه هاي روزگار بدترند. پيامد شبه دموكراسي نيم بند در جامعه ي توده اي بر سر كار آمدن پوپوليست هايي ست كه نوكيسه وار تنها به اقتدار امروزين خود مي انديشند و به هر دروغ و ريايي دست مي زنند. هر روز يك خبر بد،هر روز يك اتفاق دردناك. راستي را، شما خبر خوشي نداريد تا يك چند در سايه اش بياساييم يا به خيالش دل خوش داريم؟ با بازگشت روزگاران سياه روبرو گشته ايم. زمانه ي بدي كه دون مايه گان و ستم پيشه گان بر گرده ي مردم جا نشين شده اند و دانايي وفرزانه گي به گناه نابخشودني بدل گشته است. اين روزها هر چه مي كوشم چيزي بنويسم برقامت اين ديلاق ميهن چيزي به نگر نمي رسد. كتابي از محمود سريع القلم به نام ‹‹ عقلانيت و آينده ي توسعه يافته گي در ايران›› به دستم رسيده كه مي كوشم كم و بيش و تا اندازه اي كه خسته نشويد نكته هايي در موردش بنويسم. كتاب با زباني ساده و كاربردي و ذكر نمونه هاي گويا، پس از معرفي بنيانهاي نظري توسعه و نظريه ها و اصول ثابت دست يابي به توسعه ي پايدار(در زمينه هاي گوناگون ِ سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ...) به بررسي موردي كشورهاي جهان سوم مي پردازد و در بخش هاي پاياني با بررسي ايران به موانع دست يابي به توسعه در ايران نظر دارد. زبان ساده و به دور از پيچيدهگي هاي مرسوم، دوري از پرگويي ، تكرار نكته هاي كليدي و ارايه ي شواهد كاربردي در پيگيري نظريه ها از خوبي هاي كتاب است. گواين كه لابلاي گفتگوها مي توانيد نكات خوبي را در مورد روان شناسي اجتماعي ايرانيان، روش هاي قدرتمندان در ايران و ... متوجه مي شويد.
تنها يك نكته باقي مي ماند و آن اين كه كتاب در دوران اصلاحات نوشته شده و كمينه براي من، مطالعه اش هم راه دريغ و افسوس است.‹‹ راستي را كه در دوران بدي زنده گي مي كنيم.››
موفق باشيد.
م. آ.
تنها يك نكته باقي مي ماند و آن اين كه كتاب در دوران اصلاحات نوشته شده و كمينه براي من، مطالعه اش هم راه دريغ و افسوس است.‹‹ راستي را كه در دوران بدي زنده گي مي كنيم.››
موفق باشيد.
م. آ.
هر خودآگاهي در طلب مرگ ديگريست
هر خودآگاهي در طلب مرگ ديگريست
از نظر هگل خودآگاهي تنها درتقابل با خودي ديگر شكل ميگيرد.خود فقط وقتي خودآگاه ميشود كه خودرا در خودي ديگر منعكس ميبند.پارادوكس خودآگاهي اين است كه اين وجود بيگانه.به عنوان وجودي بيرون از خود كه غير قابل شناخت و دشمنخوست،بلاواسطه ادراك ميشود.بنابراين،رابطه خود با ديگري خصومت و بيگانگي ناگزير است.هر خودي وقتي كه ديگري بيگانه را در برابر ميبيند،ميكوشد برتري ارادهاش را با منقاد كردن ديگري به نمايش بگذارد.بنابراين پارادوكس تراژيك خودآگاهي اين است كه خودآگاهي مبتني بر مبارزه مرگ وزندگي ميان دو وجود است كه هر يك سعي مي كند با منقاد كردن ديگري –يعني وجودي كه خودآگاهي خودش وابسته به آن است –از حالت غمانگيز بيگانگي با خود برهد.
از نظر هگل خودآگاهي تنها درتقابل با خودي ديگر شكل ميگيرد.خود فقط وقتي خودآگاه ميشود كه خودرا در خودي ديگر منعكس ميبند.پارادوكس خودآگاهي اين است كه اين وجود بيگانه.به عنوان وجودي بيرون از خود كه غير قابل شناخت و دشمنخوست،بلاواسطه ادراك ميشود.بنابراين،رابطه خود با ديگري خصومت و بيگانگي ناگزير است.هر خودي وقتي كه ديگري بيگانه را در برابر ميبيند،ميكوشد برتري ارادهاش را با منقاد كردن ديگري به نمايش بگذارد.بنابراين پارادوكس تراژيك خودآگاهي اين است كه خودآگاهي مبتني بر مبارزه مرگ وزندگي ميان دو وجود است كه هر يك سعي مي كند با منقاد كردن ديگري –يعني وجودي كه خودآگاهي خودش وابسته به آن است –از حالت غمانگيز بيگانگي با خود برهد.
"سيمون دوبوار"- نوشته آن مكلينتاك- ترجمه صفيه روحي
همزاد فروغ
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵
معلم با لبخند چيزهاي عجيب از افسانهها ميگويد: اينجا زماني مردمي بودند كه نان برايشان هديهي الهي بود، نه وظيفهاي براي دولت، دولت دزدي ميكرد و مردم از خدا طلب بخشش و روزي ميكردند!
بچهها ميخندند....معلم هم.
اينجا مردمي بودند كه خنده را محكوم ميكردند و زنها خود را لاي پارچه ميپيچيدند، اشك و آه ارزش بود و هر روز به بهانهي خون 1400 سالهاي بر سروسينهي خود ميزدند!
بچهها ميخندند....معلم هم.
در اينجا عشق پنهاني بود و نفرت عريان، حقيقت را خون ميگفت و عقل منفور بود.
بچهها ساكت ميمانند....معلم هم.
سنجاقكي از روي پنجره پرواز ميكند، زنگ ميخورد، بچهها خسته از حرفهاي معلم به بيرون ميدوند و ميخندند و جيغ ميكشند.
معلم ساكت همچنان در كلاس ميماند.
نام اينجا ايران بود.
nobody
اشتراک در:
پستها (Atom)